چهارشنبه ۱ فوریهٔ ۲۰۱۲

هستی انکار شده پناهجو / در اندوه خودکشی محمد رهسپار


 (در همبستگی با اعتصاب غذای جمعی از پناهجویان ایالت بایرن آلمان)


پناهجویی شکافی است که حوزه های مختلف سرکوب و ستم و تبعیض و فرودستی را یکجا در خود جمع می کند؛ جایی که شرایط ضد انسانی زیست فردی و حس مدام ناامنی و تحقیر و تبعیض تفاوت میان امر «پشت سر» و «امر پیش رو» را زایل می کند و زیستن در لبه پرتگاه را به موقعیت و هراسی دائمی بدل می کند؛ موقعیت پناهجویی جایی است که الزامات زیست فردی به بی واسطه ترین شکل ممکن با مناسبات کلان و امر جمعی پیوند می یابد: از کشوری رانده می شوی که شرایط کلی اش راه حیات فردی ات را بسته بود/است و به کشوری پناهنده می شوی که سرنوشت فردی تو را به «ضوابط قانونی/حقوقی ای» می سپارد که مضمون و چگونگی اجرای آن در محافل سیاسی و شگردهای دیپلماسی رقم می خورد (قانونی که اگر چه جان کندن/دادن انسان زنده بر رسمیت و جدیت عبوس آن خدشه ای وارد نمی کند، اما با حربه خودش یعنی فنون قانونی ای که به قیمت «مناسب» خریداری شده باشد می توان آن را تا کمر خم کرد). ...  شکافی که در موقعیت پناهجویی دهان گشوده است «پلی» است برای پیوند حوزه هایی از قدرت/ستم که عموما مجرا از هم انگاشته می شوند: اینکه دولت «فراری دهنده» (تعقیب کننده) و دولت «پناه دهنده» (معلق کننده) هر دو، دو سر نه چندان دور یک طیف هستند که تفاوت صوری کارکردهایشان ناشی از تفاوت در قابلیت های اقتصادی است که جایگاههای متفاوتی را در تقسیم کار (واحد) جهانی نصیب آنها ساخته است. مشخصا نه تنها دولت های «ضد بشری» و دولت های «بشر دوست» به طور پیوسته و ارگانیگ ارتباطات و پیوندهای تنگاتنگی دارند، بلکه هر دو دسته در  سرکوب فرودستان و «ناجورها» تردیدی به خود راه نمی دهند.


پناهجویی برزخی است که تناقضات تباهی آور  گفتمان حقوق بشر و مدعیان آن را به طرز تکان دهنده ای بر ملا می سازد؛ به خصوص در جایی که «امید» ویران می شود: گفتمان حقوق بشر در حوزه سلطه بین الاذهانی کارکردی نظیر کمپ های پناهجویی در حوزه سلطه جسمانی/فیزیکی دارد، چرا که هر دو حقیقت را می پوشانند تا از بالقوه گی های پروبلماتیک شدن آن بکاهند: اولی با «قربانی محوری» (که به بهانه فوریت و تقدم موضوع «جان» موجه می نماید) روند های حقیقی مسبب وحشت و آواره گی و ستم را می پوشاند و از امر تماما سیاسی، سیاست زدایی می کند؛ دومی ننگی به نام پناهجو و در واقع ستم و تبعیضی که بر او می رود را در کمپ های دور از دسترس (همانند جزامخانه ها) از انظار اجتماع مخفی می دارد تا وجدان های معذب احیانا به تردیدی نسبت به بنیادهای بشردوستانه دموکراسی های واقعا موجود راه نبرند. در کمپ های پناهجویی، پناهجو/زندانی با تجربه تحمیلی یک زندگی پر مشقت (توام با دلهره ی مدام و تحقیری خرد کننده) برای پذیرش «زندگی» آتی خود (در مقام پناهنده) و نقش قانع و سر به راهی که در صورت «پذیرفته شدن» در نظم موجود بایستی به عهده بگیرد آماده می شود. به عبارتی کمپ های پناهجویی از این منظر کارکردی شبیه اردوگاههای کار اجباری و دارالتادیب ها دارند؛ جایی که عناصر نامطلوب یا مشکوک و نیمه مطلوب را آنقدر به بند می کشند تا به مزایای اجتماع بیرونی و ضرورت انطباق با الزامات و هنجارهای آن (درونا) اذعان کنند و به قالب مناسب/سازگار در آیند. طبعا هر جه این دوران «بازتادیب» پناهجویی سخت تر و طولانی تر و با دلهره بیشتر همراه باشد، نتیجه کار بهتر و تضمین شده تر خواهد بود. مشخصا پناهجوی سیاسی درست به گناه کنش سیاسی ماضی در سرزمین ماقبل باید آنقدر در دادگاههای اعتراف گیری/جرم شناسی انکار (و مکافات) شود تا همه آن دغدغه ها در ضرورت ماندن ذوب گردند و زمینه لازم برای اضافه شدن عضو تازه ای به خیل نیروی کار ارزان «خارجی» مهیا شود.


  کمپ های پناهجویی در عین حال بیرونی ترین مرزهای «امپراطوری» مدرن در مقابل هجوم «بربرها» نیز محسوب می شوند و همانند نمونه های تاریخی چنین دروازه هایی، کارکردهای محافظتی خطیری به عهده دارند تا اصالت نژاد/فرهنگ مسلط با ورود ناخالصی ها گزندی نبیند: پناهجو کسی است که از دروازه گذشته است و باید درس عبرت شود. بنابراین شرایط حاکم بر کمپ باید تا جای ممکن چنان حاد و بیرحم باشد (1) که بازتاب حساب شده آن به دنیای بیرون، سایر بربرهای «سودا زده» را از صرافت خلاصی یافتن از جهنمی که در آن می زیند بازدارد. در این میان باید سال های برزخی تعلیق را طولانی کرد و  منظما برخی پناهجویان را به کشورهای «مبداء» بازگرداند تا شمشیر دموکلس «دیپورت» بر فراز سر سایرین همچنان پر مهابت باقی بماند (همانند تهدید به اعدام در بازجویی های دستگاه امنیتی ایران یا اعدام های ساختگی برای خرد کردن مقاومت زندانی).  در مورد امپراطوری اتحادیه اروپا پناهجوهای ایرانی و افغانی درک ملموسی از دروازه های «دژبانی» مخوف مستقر در شهرهای ترکیه دارند. قرارگاههایی که احتمالا تحت تاثیر «دکترین دفاع/تهاجم پیشگیرانه»، تا دل مرزهای «غیرخودی» پیش آمده اند.

از این نظر واقعیت پناهجو (و نیز هستی بر باد رفته آنهایی که پیش از رسیدن به موقعیت رسمی پناهجویی، اسیر امواج دریاها می شوند) افشاء کننده ماهیت ننگین مناسبات جهانی ای است که به رغم همه رنگ آمیزی های رسانه ای، اساسا بر مرزبندی و مرز سازی (به طور کلی «دیگری» سازی) و حراست بی قید و شرط از مرزها استوارند؛ مناسباتی که آبادانی و رفاه و آزادی «نسبی» بخشی از مردم جهان را «تنها» از طریق زیر سلطه نگه داشتن اکثریت مردن جهان تامین می کند، به ناچار باید مدام نگران مرزها و تنطیم توازن جمعیتی میان حوزه های برساخته نظم «مسلط» باشد. در واقع موقعیت پناهجویی و به ویژه پناهجویانی که از سر استیصال یا به اعتراض جان خود را می نهند (یا آنهایی که اعتصاب غذا می کنند و یا دهان هایشان را می دوزند) به صراحت و در عین حال به طور نمادین نشان می دهد که بر خلاف سوءتفاهماتی که مفاهیمی نظیر «دهکده جهانی» القاء/تحمیل می کنند، در جهان امروزی «تنها» معدودی «چیزها» جهانی شده اند: از میان پدیده هایی که امروزه بی تردید جهانی شده اند یکی گردش «آزاد» کالا و سرمایه است و دیگری گردش اطلاعات تحت سیطره رسانه های مین استریم، که خود عمدتا گسترش جهانشمول ارزش های معطوف به دسته نخست را تضمین می کنند (2).


با این اوصاف حتی در حد همین گزاره های ناقص و شتابزده (و به رغم بسیاری از جنبه های ناگفته موضوع) نیز می توان نتیجه گرفت که موقعیت پناهجویی یکی از حادترین و عریان ساز ترین شکاف های دوران ماست و از همین رو از سیاسی ترین آنها نیز هست. درک بالقوه گی های چنین موقعیتی می تواند به پناهجویان انگیزه و توان بالایی برای همبستگی و راهجویی های جمعی ببخشد. امری که نه تنها بهبود در وضعیت ضد انسانی آنها وابسته به آن است بلکه می تواند در ارتقای کیفی مبارزات ضد سلطه امروز نیز موثر باشد. اما سویه دیگر ماجرا وابسته به کنش جمعی آنهایی است که «به تصادف»، بیرون از این دایره طلسم شده واقعند.

 ده بهمن 1390 

پی نوشت



2) با اینکه در قاموس سرمایه، نیروی کار نوعی کالا محسوب می شود، اما گردش جهانی آن با محدودیت های فراوانی روبروست و به هیج رو قابل مقایسه با گردش جهانی کالاهای مصرفی و سرمایه نیست. برای مثال امروزه مهاجرت سرمایه های بزرگ به محل سکونت نیروی کار ارزان به مراتب ساده تر و رایج تر از مهاجرت نیروی کار ارزان به خاستگاه جغرافیایی سرمایه های بزرگ است. در مورد نیروی کار متخصص اما وضع به گونه دیگری است: نیروی کار متخصص همچ ون چرخ دنده ای ضروری به سرعت جذب سرمایه متروپل می شود تا الزامات فناورانه جرخه تولید و رشد فناورانه که لازمه حفظ برتری/تعیین کنندگی در حوزه تولید است برقرار بماند.


شنبه ۲۴ دسامبر ۲۰۱۱

«جنبش» نامه نگاری و بحران سوژه گی جمعی

یکم) در جامعه ای که مبارزه جمعی برای تغییر وضع موجود به هر دلیل رو به افول می رود، زمینه برای قهرمان پروری فراهم می شود. قهرمانان کسانی هستند  که بخشی از نارضایتی ها و مطالبات مردم را به شیوه خود و با رویکردی معین انعکاس می دهند. فقدان جنبش های اجتماعی و پروسه های جمعی اعتراضی موجب می شود که در برابر اهمیت انعکاس (بخشی از) نارضایتی های عمومی، چگونگی و مضمون عمل این «نمایندگی اتفاقی» نادیده بماند. مردمی که خود را در برابر ساختار قدرت ناتوان می انگارند، سوژه گی نامحقق خود را در وجود و عمل قهرمان همذات پنداری می کنند. به این ترتیب سیل حمایت های معنوی به سوی قهرمان سرازیر می شود تا با تکثیر آن در رسانه های پوپولیستی و بازتکثیر آن در سطح جامعه، ابعاد حماسی کنش قهرمانانه رشد بیابد. در نهایت برای قهرمانان مشروعیتی نانوشته فراهم می شود تا برداشت خود از خواسته های و راهکارهای تغییر اجتماعی/سیاسی را به نام کلیت جامعه بیان کنند و لاجرم صورتی تقلیل یافته و تحریف آمیز از وضعیت اجتماعی را انعکاس دهند. مهمترین بستر بروز قهرمانی گری و پذیرش اجتماعی آن (قهرمان پروری)، این تصور است که گویا قهرمان با کنش فردی فداکارانه خود جبهه نبرد تازه ای در مقابل نظام مستبد می گشاید که راه گشایش جمعی آن مسدود می نماید. در این روندِ فردی شدنِ مبارزات اجتماعی نه فقط سوژه ستیزنده به فرد یا تک چهره ها فرو کاسته می شود، بلکه نظام مستبد هم به ناچار در چهره افراد تجلی یا تشخص می یابد؛ مثلا محمد نوریزاد در برابر سید علی خامنه ای؛ یا کمی پیشتر مهندس موسوی در برابر احمدی نژاد.  

دوم) مهندسین اجتماعی جریانات اصلاح طلب به یاری رسانه های «صنعت سبز» و حواریون «رئال پولیتیک» گرایِ خود در حوزه راست لیبرال یا چپ لیبرال، در تمامی دورانی که جنبش اعتراضی در سطح جامعه و در فضای عمومی و خیابان (به مثابه مهمترین نماد فضای عمومی) حضور زنده ای داشت، تلاش همه جانبه و نظام مندی به کار گرفتند تا گفتمان سیاسی ویژه ای را بر جنبش تحمیل کنند و در چارچوب آن مرزها و خطوط قرمز خود را برای تحولات درونی و افق های بیرونی جنبش ترسیم و تثبیت کنند.  همه اینها به رغم آن بود که این گفتمان سیاسی هم با پراکندگی خواسته ها و خاستگاههای اعتراضی مردم  و شیوه ها و مضمون اعتراضات آنان ناسازگار بود و هم به لحاظ مضمون سیاسی و راهبردی فاقد قابلیت های گسترش و پیشبرد جنبش به سوی افقی های تغییر و رشد «مردم سوژه گی» بود (1). در عوض اصلاح طلبان و حواریون تمامی انتقادات و هشدارها را به بدنیتی «رادیکال ها» و بیگانگی آنان با واقعیات جامعه نسبت دادند و به رغم همه داعیه ها، رویه حذف و تحریف سیستماتیک منتقدان را در پیش گرفتند تا هژمونی خود بر جنبش را تثبیت کنند.
اکنون که نزدیک یکسال است که جنبش اعتراضی در نتیجه ی غلبه گفتمان انحصاری یاد شده کاملا به محاق رفته است، این جریانات قدرتمدار از طریق رسانه های پرشمار خود و تریبون های متعددی که در داخل و خارج کشور در اختیار دارند، نه تنها هیچ نقدی بر عملکرد خود روا نمی دارند، بلکه چنین وانمود می کنند که جنبش کماکان زنده و پویاست تا بتوانند از سرمایه معنوی آن همچنان به نفع آمال خود برداشت کنند! اصلاح طلبان به لحاظی درست می گویند: آنچه که از جنبش بر جای (زنده) مانده است همان شبه جنبش «استاندارد» و مطلوبی است که در طول یکسال و اندی حیات واقعی جنبش اعتراضی آنان تلاش می کردند از طریق مهندسی و استحاله جنبش از دل آن خلق کنند: شبه جنبشی نمادین و مجازی که «نخبگان بالادست» بتوانند به تمامی مهار آن را به دست بگیرند. بنابراین جای شگفتی نیست که بازیگران و خبرسازان و معترضین این «جنبش مجازی»، تک چهره ها باشند و الگوی مبارزه و اعتراض نیز روش های نظیر نامه نگاری به حاکمان باشد.

اما هاله قهرمانی ای که رسانه های «صنعت سبز» به دور سر قهرمانان امروزی خود می کشند، از جنس همان هاله ایست که در طی جنبش اعتراضی بر فراز سر موسوی و کروبی ترسیم می کردند تا همه چیز با متر (سنجه) نظرات و رویکردهای آنها سنجیده شود و به تبع آن، «اصحاب» نزدیک ایشان نیز از حق تفسیر انحصاری این رویکردها و نظرات برخورادر گردند. بنابراین قهرمان گرایی و پذیرش اجتماعیِ امروزیِ قهرمانان، ریشه در پوپولیسمی دارد که معضلی آزار دهنده و رشد یافته در دل «جنبش سبز» بود؛ همچنانکه احساس ناتوانی جمعیِ مولد قهرمان پروری نیز مولود شکست جنبش در رفع تضادهای درونی اش و لاجرم ناتوانی آن در ارتقای سطح سازمان یابی و خودباوری مبارزاتی مردم بود.


سوم) القای «توهم جنبش» (در مقابل پرورش و تقویت مقاومت سازمان یافته مردمی برای خیزش های آتی) اگر چه کارکردی در ایجاد تغییرات مترقی سیاسی و اجتماعی ندارد، اما کارکرد مشخص و مهمی برای حفظ جایگاه انحصاری اصلاح طلبان (و جریانات همسو) به عنوان اپوزیسیون اصلی نظام سیاسی حاضر دارد. این امر به ویژه از این رو دارای اهمیت است که وقتی سیستمی غیر مردمی به دوران ناپایداری حیات خود می رسد، هر دم امکان آن وجود دارد که بحران ها و نارضایتی های انباشته شده در شکاف های مختلف اقتصادی و سیاسی و اجتماعی به صورت خشم اعتراضی توده ای سر باز کند و شالوده نظام مستقر را در سراشیبی سقوط قرار دهد. در چنین بستری اقدامات قهرمانانه اهداف و کارکردهایی چندگانه می یابد: از یکسو با هزینه کردن از شخص در شکستن خطوط قرمز اعتراضی، سویه های نهایی تداوم وضعیت بحرانی حاضر به حاکم (حاکمیت) گوشزد می شود و از سوی دیگر جریانات سیاسی حامی قهرمانان یا منتسب به آنان همچنان در درون محدوده خطوط قرمز تعیین شده باقی می مانند تا راه بازگشت به «عقلانیت سیاسی» (بر سر عقل آمدن حاکم) مسدود نشود.

در طرف دیگر این ماجرا، پروژه «آلترناتیو سازی» نظام نهفته است. آلترناتیو سازی در این معنا یعنی زمینه سازی برای مهار تحولات محتوم ولی پیش بینی ناپذیری که پیش روی جامعه بحران زده قرار دارد. تصور رایج اغلب مردم و حتی بخش بزرگی از نیروهای اپوزیسیون آن است که جریانات اصلاح طلب کمر به حفظ سیستم حاضر بسته اند و چون نفعی در سقوط آن ندارند، خواهان هدایت تحولات در محدوده مرزهای جمهوری اسلامی هستند. در حالیکه از میانه های جنبش اعتراضی، وقتی که جناح حاکم سرسختانه نشان داد که حاضر به هیچ گونه مصالحه ای نیست، به خوبی پیدا بود که استراتژی جریانات اصلاح طلب در جهت دنبال کردن یک بازی دوگانه تحول یافته است: بر مبنای این استراتژی، اصلاح طلبان در عین وانمود کردن به پایبندی به مبارزات قانونی درون نظام، شرایط ذهنی جامعه را در جهت تحمیل خود به عنوان آلترناتیو آتی این نظامِ سست بیناد آماده می کنند. در واقع فاز اولیه پروژه «آلترناتیو سازی» نظام جمهوری اسلامی چندین سال پیشتر کلید خورده است: زمانی که بخشی از نیروهای اصلاح طلب دست به «هجرت سیاسی» زدند و به مدد امکانات مالی و سازمانی خود و با حمایت گسترده دولت های غربی، به طور نظام مند روند تخریب اپوزیسیون سنتی برون مرزی و جایگزینی آن را آغاز کردند [«آلترناتیو سازی» از قضا بخش مهم و مرسومی از سویه های نیمه پنهان سیاست خارجی دولت های غربی است]. در چنین روندی و با تشدید منازعات داخلی، به تدریج بخش های دیگری از سران فکری اصلاح طلب نیز به این بازوی برون مرزی ملحق شدند؛ در کنار  این طیف «بزرگان»، نسل جوانی از ژورنالیست هایی که در  مکتب 8 ساله اصلاحات پرورش یافتند نیز به عنوان بدنه بوروکراتیک و اجرایی به این ساختار سیاسیِ در هجرت پیوستند.

یکدست شدن گفتمانی جنبش  اعتراضی و استحاله آن به «جنبش سبز مجازی»، تا حد زیادی مرهون فعالیت های گسترده بازوی برون مرزی اصلاح طلبان در پناه فضا سازیِ رسانه ای دولت های غربی بود [تاثیر جهت گیری های سیاسیِ کمابیش هماهنگ رسانه ها ی دولتی کشورهای غربی نظیر «بی بی سی فارسی»، «صدای آمریکا و پارازیت»، رادیو فردا، دویچه وله، رادیو زمانه و غیره را در تقویت و تثبیت گفتمان سیاسی اصلاح طلبان نزد ذهنیت عمومی جامعه نباید نادیده گرفت]. این امر در کنار این واقعیت که حتی فضای غالب بر اعتراضات برون مرزی نیز تحت تاثیر گفتمان سیاسی اصلاح طلبان قرار داشت، نمود عینی بارزی از موفقیت پروژه آلترناتیو سازی بود (ناگفته نماند که  طیف هایی از درون اپوزیسیون سنتی نیز، نظیر سازمان فدائیان خلق اکثریت و اتحاد جمهوری خواهان، با مشی  سیاسی سال های اخیر خود مسیر موفقیت آتی این پروژه را هموارتر کردند).

بنابراین مبارزات کج دار و مریز داخلی اصلاح طلبان در قالب لاس زدن های مکرر با مقوله انتخابات مجلس و نظایر آن و یا در شکل اندکی تهاجمی تر و برون مرزی آن در قالب هدایت «جنبش مجازی» توسط نهادهایی مانند «شورای هماهنگی راه سبز امید» و رسانه های «صنعت سبز» (از قبیل «جرس» و «کلمه» و «ندای سبز آزادی» و «تحول سبز» و غیره) همگی در خدمت استراتژی آلترناتیو سازی قرار دارند که مهار تحولات محتوم آتی را هدف قرار داده است. افشاگری های تکراری و بی پایان در قالب سخنرانی ها و مقالات سران اصلاح طلب و یا نامه نگاری های قهرمانانه چهره های همسو با این جریانات را باید در چارچوب همین استراتژی تحلیل کرد.


چهارم) بنا بر آنچه که گفته شد، به طور مشخص مخاطبِ نامه نگاری های امثال نوریزاد نه رهبر فرزانه حکومت اسلامی، بلکه آحاد مردم ایران و به ویژه ناراضیان و معترضانِ بالقوه هستند، تا به «قهرمان» مشروعیت نمایندگی بدهند و به زعامت جناح سیاسی حامیِ قهرمان و هژمونی گفتمان سیاسی هم بسته آن تن دهند. تا نهایتا چرخه «تکلیف مداری» در پروژه های سیاسی به گردش خود ادامه دهد (2).

در یک نگاه کلی، نامه نگاری به بزرگان از جنس نگاه رو به بالای همیشگی اصلاح طلبان و طیف وسیعی از حقوق بشر گرایان ایرانی است که برای ایجاد تغییرات اجتماعی، نقطه اتکای خود را نه مردم، بلکه نهادهای قدرت قرار می دهند. اینکه در این گونه متون به ندرت مردم مخاطب واقع می شوند تصادفی نیست؛ چون در نگرش مهندسی اجتماعی (که به تبع گرایش قدرتمدار خود، عرصه سیاست را عرصه مدیریت تحولات و توده ها می انگارد)، نقش مردم نهایتا همچون فوج سربازان پیاده ایست که برای فتح سریر قدرت وجود حمایتی آنان لازم است. برای جلب حمایت مطیعانه یا شیفته وار مردم باید آنها را با گفتمان های دو گانه و پوپولیستی مغزشویی کرد: از زبان آنان سخن گفت و همزمان امکان دخالتگری آنان را محدود کرد. به بیان دیگر مردم ابزار تغییر در جهت «مطلوب» نخبگان هستند، نه سوژه های تغییر!

این گونه متن های «افشاگرانه» از سوی تک چهره های اصلاح طلب را می توان با ارجاع به نمونه های کلاسیک آن در تاریخ ادبیات، نامه های «انذار به حاکمان» نامید (3)، در مقابل این قبیل نامه نگاری های تبلیغاتی، نمونه های تاریخی دیگری هم هست که از سوی انسان های آزاده و مستقل از نهادهای قدرت انجام گرفت؛ نظیر نامه معروف سعیدیسیرجانی به خامنه ای که به قیمت جانش تمام شد (4). کلیشه مسلط اما در نامه نگاری های تبلیغاتی دو سه ساله اخیر آن است که به حاکمان در خصوص خطراتی که در صورت ادامه عدول از «اصول و آرمان های اولیه انقلاب» از ناحیه اعتراضات مردم خشمگین متوجه آنان خواهد شد، هشدار داده می شود. حاکمان دعوت به اصلاح رویه خود می شوند و البته به طور ضمنی یا صریح از آنان خواسته می شود تا بر سر «عقل» بیایند و از پافشاری بر حذف اصلاح طلبان از قدرت دست بکشند. به بیان دیگر تناقضات ساختاری نظام مسلط و بنیادهای ضد مردمی آن به خظا ها و زیاده روی ها یا زیاده خواهی های فرد یا افرادی نسبت داده می شود و به طور ضمنی امکان اصلاحات از بالا برای رفع این نارسایی ها (به مخاطبان) گوشزد می شود.
سویه دیگر کلیشه های رایج در این نامه ها آن است که تاریخچه انحراف نظام از مسیر «قابل قبول» آن به زمانی باز می گردد که اصلاح طلبان به تدریج در مسیر خلع قدرت قرار گرفتند و بازگشت به روال تقسیم قدرت از طریق انتخابات (نه حتی انتخاباتی با مشارکت همه طیف های سیاسی) به مثابه راه حل نهایی معرفی می گردد. به طور مشخص در نامه اخیر عبدالکریم سروش به خامنه ای (5) نیز که در لبیک به «کمپین نامه نویسی محترمانهبه رهبری» (6) پیشنهادی از سوی آقای نوریزاد مرقوم و منتشر شد، به رغم بلاغت ادبی بی مناسبتی که سروش به مدد آن گویا تعلق خود به حوزه ادبیات و عرفان (اسلامی) را به مخاطبان بیرونی نامه یادآوری می کند، در لابلای سطور مملو از جناس های ادبی، فراموش نمی شود که خط سیاسی مشخصی که سروش را به اصلاح طلبان اسلامی پیوند می دهد به صورت ارائه راهکاری مشخص ترسیم گردد:

" ... خلایق را از نحوست این تثلیث برهانید وبی خطر بر خط راست برانید. چهره قضا و قانون را به آب عزت از غبار ذلت بشویید و از اسب انتخابات فرود آیید و زمامش را بدست مردم بسپارید. ... "

به طور کلی کسانی که به دلیل سوابق «انقلابی» یا نسب ها و وجود پیوندهای خانوادگی تنگاتنگ و تودرتو میان سران نظام از حد بالایی از مصونیت برخوردارند، در حالیکه از مصونیت خود برای پیشبرد خط سیاسی جناح خود بهره می گیرند، وانمود می کنند که در راه استیفای حقوق مردم ، زندگی خود و خانواده شان را به خطر افکنده اند (نوریزاد، تاجزاده، خزعلی و ... ). می توان با قهرمان گرایی هایی از این دست به عنوان بخشی از واقعیات تلخ و واقع نمای جامعه ساده تر کنار آمد، اگر قهرمانان و حامیان رسانه ای و سیاسی آنها به جای وانمود کردن به اینکه کنش قهرمانانه منافع کل ملت را نمایندگی می کند، آشکار و شفاف به مخاطبان خود بگویند که این اقدامات قهرمانی معطوف به منافع کدام قشر سیاسی و چه لایه های اجتماعی است.
این احتمال هم به قوت خود باقی است که برخی از این دست قهرمانان با حسی از فداکاری و از خودگذشتگی شخصی، ابزار دست جریان ها و گفتمان های قدرت طلب واقع شوند (7). برخی از آنان نیز با این گونه از خود گذشتگی ها به نوعی مبهم و غیر شفاف بر این تصورند یا چنین وانمود می کنند که با گذشته سیاسی خود گسست کرده اند، در حالیکه در عمل به تداوم همان مشی سیاسی گذشته و قدرت یابی مجدد آن یاری می رسانند.


پنجم) دستگاه تبلیغاتی اصلاح طلبان برای پیشبرد «جنبش سبز مجازی» و در خدمت به پروژه «آلترناتیو سازی» خویش، علاوه بر شیوه افشاگری های مهار شده و نامه نگاری های اعتراضی و مناسبت های تقویمی، زرادخانه های دیگری هم دارد که یکی از آنها مقوله زندانیان سیاسی است: به این معنا که در اثنای حمایت های گزینشی از زندانیان سیاسی و در پوشش باورهای حقوق بشری، فرآیند چهره پردازی (ویرایش هویت سیاسی زندانیان) هم به ظرافت دنبال می شود تا ماهیت ناعادلانه و سرکوبگرانه زندان و کلیت مقاومت زندانیان سیاسی به سود تثبیت آرمان های «خاص» اصلاح طلبانه مصادره شود. یعنی نفس به زندان رفتن و استادگی زندانیان و نیز اقدامات سمبولیک آنان در درون زندان همگی به طور یکدست در پیوند با قرائت ویژه ای از «جنبش سبز» قلمداد می شود تا با استفاده از محبوبیت برخی از چهره های زندانی نزد مردم و حس همدردی جامعه نسبت به ستم های رفته بر زندانیان سیاسی، تلقی ویژه ای از الگوی مبارزه «مطلوب» در چارچوب اهداف و راهکارهای اردوگاه اصلاح طلبان برجسته و تکثیر گردد.   

سلاح تبلیغاتی دیگری که اخیرا پرده برداری شده، آن است که طیف های مطرح اصلاح طلبان مخالفت با تهاجم نظامی و تحریم اقتصادی را دستمایه «مردم گرایی» خود قرار داده اند. شعاری مترقی اما بی پشتوانه و در حقیقت دروغین! نخست آنکه مخالفت با دخالتگرایی خارجی اگر از منظر رایج گفتمان حقوق بشر طرح شود به ناچار اشکالی از جنگ و تحریم اقتصادی را در بر خواهد گرفت. دیگر آنکه مخالفت با تهاجم نظامی و تحریم اقتصادی تنها در جایی به صورتی بی تناقض قابل طرح است که تعهد و پایبندیِ عملی به سوژگی مردم وجود داشته باشد. در مورد اصلاح طلبان وطنی این تعهد (به سوژگی مردم) هم در روند تسلط انحصاری آنان بر جنبش اعتراضی و استحاله آن به «شبه جنبش مجازی» آشکارا نقض شد و هم در روند همکاری ضمنی آنان با دولت های غربی در مسیر پروژه آلترناتیو سازی نظام مستقر (هر دو روند همچنان در حال تکاملند). وانگهی در شرایطی که هم حاکمیت مستقر در ایران و هم قدرت های مسلط جهانی هر یک با منافع ویژه خود بر طبل جنگ می کوبند، تنها در صورتی می توان از کابوس یک «جنگ امپریالیستی بشردوستانه» (که هر دم واقعی تر می شود) خلاصی یافت که مردم جنبشی فراگیر را تدارک ببینند که مخالفت با جنگ را با مخالفت با ساختار های قدرت حاکم پیوند بزند. چنین ضرورتی مستلزم رشد یافتن خودباوری «جمعی» و سازمان یابی اعتراضی مردم است که هیچ یک از این دو با کارنامه سیاسی اخیر اصلاح طلبان و راهکارهای کنونی آنان (نظیر قهرمان محوری پوپولیستی) سازگار نیست.  

بنابراین به نظر می رسد که طرح این شعارهای ظاهرا «رادیکال» در مخالفت با جنگ و تحریم با این هدف انجام می شود که از رادیکال شدن شکاف اجتماعی ای که تهدید جنگ و شرایط تحریم اقتصادی در جامعه ایجاد می کند جلوگیری شود و شکاف بالقوه در این حوزه به گستره ای قابل مدیریت منتقل شود. همچنان که پروژه مردم سالاری دینی در 8 ساله اصلاحات چنین کارکردی داشت و نیز تحمیل گفتمان «سبز» بر جنبش اعتراضی پس از انتخابات.

خلاصه کلام آنکه «توهم جنبش» که از طریق دمیدن رسانه ای در ابعاد «جنبش سبز مجازی» بازتولید می شود چیزی نیست جز انکار سوژه گی مردم و ایجاد مانع و وقفه در روند شکل گیری «مردم سوژه گی» که با مغشوش سازی ذهنیت جامعه دنبال می شود. این شبه جنبش کاذب و مهندسی شده نه در خدمت آرمان تغییر، بلکه به طور مشخص در خدمت پروژه «آلترناتیوسازی» اصلاح طلبان برای جابجایی گریز ناپذیر قدرت در ایران قرار دارد. «جنبش سبز مجازی» در راستای تحقق چشم اندازهای خود به ناچار به خلق «رخداد» های تصنعی می پردازد و از دل آنها برای جامعه «قهرمان» تولید می کند. فعالین و کنشگرانی که قائل به تقکیک میان بنیان های مردمیِ جنبشِ اعتراضیِ افول یافته و اهداف قدرتمدارنه و مشی انحصارگرایانه جریانات اصلاح طلب نیستند، مستعد آنند که با رویکردی نوستالژیک، نابودی جنبش پیشین را  انکار کنند و برای هر ندایی که به اسم جنبش صادر می شود حقانیت قائل شوند. به بیان دیگر شی گشتگی و بت واره گی جنبش موجب آن می شود که عده زیادی با تصور خدمت به جنبش و به امید تحولات مترقی، به تکرار و تکثیر  انفعالی گفتمان سیاسیِ قدرتمدار اصلاح طلبان روی بیاورند. این رویکرد نه تنها کمکی به سر بر آوردن جنبشی بدیل (در گسست بنیادین با گفتمان تسلط یافته بر جنبش پیشین) نمی کند، بلکه به بیراهه رفتن ذهنیت جامعه یاری می کند و ناخواسته شکل گیری سوژه گی جمعی را سد می کند. 


سوم دیماه 1390

پانوشت:

1) اصطلاح «مردم سوژه گی» را از عنوان نوشته دوست ارجمندم آرش کیا وام گرفته ام.


3) حدود یکسال پس از آغاز جنبش اعتراضی 88 یعنی در حوالی خرداد 1389 عبدالکریم سروش نامه سرگشاده ای به خامنه ای نوشت که انتشار آن کمی خبر ساز شد. در همین خصوص در گفتگویی با در «رادیو زمانه» شرکت کردم :





دوشنبه ۵ دسامبر ۲۰۱۱

درباره یک «دشنام» سیاسی


  
«باورتون میشه که هنوز توی این کشور هستند کسانی که علیرغم کلی «ادعاهای کلان روشنفکری» مخالفین خودشون رو «نوکر امپریالیسم» یا «مزدور» و امثالهم خطاب می‌کنند؟ البته باورش سخت نیست، اصلاحش سخت است! به نظر شما این‌ها اگر به قدرت برسند رفتارشان چه اندازه با رفتار «جمهوری اسلامی» نسبت به «مزدوران» و «نوکران امپریالیسم» متفاوت خواهد بود؟»


مایلم اندکی این دشنام گونه ی «نوکر امپریالیسم» را که موجب شگفتی رشید اسماعیلی (در قطعه بالا) شده واکاوی کنم. گو اینکه از یکسو شخصا ضرورتی در به کارگیری این گونه توصیفات (گزین گویه های دشنام گونه) نمی بینم و از سوی دیگر به خوبی از خلال فعالیت های نوشتاری رشید اسماعیلی واقفم که این اظهار شگفتی نیز بخشی از کارزار خستگی ناپذیری است که  ایشان – در کنار سایر همراهان سیاسی و رسانه ای خود - برای تحریف و سیاه نمایی اندیشه چپ در پیش گرفته اند. سخیف نمایی چپ در شرایطی که گفتمان راست پس از به شکست کشاندن یک جنبش اعتراضی، اندوخته اجتماعی خود را به شدت از دست داده و لاجرم به اشکال مختلفی از دخالت خارجی امید آورده است، برای این طیف های سیاسی کاری ضروری است، تا با کمک آن و به مثابه یک جنگ روانی، از سرعت ریزش نیروهای خود و تقویت پایه اجتماعی گفتمان چپ بکاهند. تشدید این تلاش ها و جنگ های روانی/رسانه ای مقارن است با ظهور دوران تازه ای که نخست با «بهار عربی» جان تازه ای به کالبد گفتمان انقلاب دمیده شد و سپس با برآمدن «جنبش برآشفتگان» اسپانیا و نظایر آن در اروپا و «جنبش اشعال وال استریت»، گفتمان ضد سرمایه داری پس از غیبتی طولانی بار دیگر به فضای عمومی بازگشته است.


یک) اصطلاح "نوکر امپریالیسم" از یکسو یادآور دورانی است که انگ زدن های سیاسی بر مباحثه نظری و گفتگوی نقادانه غلبه داشت و به طور کلی فضای سیاه و سفید نمایی در کارزار سیاست و در میان نیروهای سیاسی تا حد زیادی رایج بود. بنابراین ارجاع به سخیف بودن این اصطلاح می تواند همزمان به طور ضمنی بیانگر آن باشد که (گویا) به استثنای نیروهای چپ، «ما» از چنین دورانی عبور کرده ایم!  در حالیکه شواهد زیادی در جهتی خلاف این پندار وجود دارد؛ از جمله تحریف های مکرری که رسانه های مسلط به طور بی وقفه و نظام مند نسبت به ماهیت اندیشه چپ و پیشینه نیروهای چپ انجام می دهند.


دو) اصطلاح "نوکر امپریالیسم" یادآور دورانی است که گفته می شود نیروهای چپ به لحاظ سیاسی و اجتماعی از جایگاه بالایی برخوردار بودند. در واقع امروزه از سوی رسانه های مسلط وجود اشکالی از رادیکالیسم سیاسی در آن مقطع تاریخی (که ویژگی  فضای پسا انقلابی آن روز و متاثر از فضای جهانی مبارزات و جنبش های مردمی بود)، به عنوان غلبه گفتمان چپ در مقطع انقلاب تعبیر می شود. هدف این تحریف تاریخی کاملا مشخص است: نوشتن خشونت ها و خطاها و جنایت های آن دوره به حساب نیروهای چپ و یا حداقل گفتمان چپ. (از قضا جمهوری اسلامی هم خشونت ها و بیدادهای آن مقطع حیات ننگین خود را واکنش موجهی در برابر رویکرد مسلحانه احزاب مخالف - طرد و حذف شده - می داند).
بنابراین اصطلاح "نوکر امپریالیسم" می تواند یادآور دورانی باشد که امروزه از نظر بسیاری از مردم  و به ویژه نسل جوان (تحت تاثیر افسانه سرایی های کلان رسانه ها)، دوران "ترکتازی" چپ ها و رادیکالیسم وابسته به آنها محسوب می شود. از این نظر اظهار شگفتی از تکرار این صفت (به مثابه دشنام سیاسی) در زمان حاضر، به طور ضمنی به القای تصویر معینی از شرایط «آن روز» در مخاطب نظر دارد.


توضیح:  این در حالی است که نه تنها تندروی های منسوب به آن دوره  مختص نیروهای چپ نبود- نظیر اشغال سفارت آمریکا از سوی خط امامی ها؛ همدستی همین نیروها در تحقق فاجعه انقلاب فرهنگی و غیره - بلکه اساسا به واسطه سیاست های خاص دو دهه آخر حکومت شاه، نیروهای مذهبی (از نوع ارتجاعی آن) هم به لحاظ گفتمان سازی توده ای و هم به لحاظ سطح تشکیلاتی و توان بسیج اجتماعی، در میان نیوهای سیاسی آن زمان دست بالا را داشتند. (حکومت حسنی مبارک در مصر هم نظیر همین سیاست شاه، یعنی مماشات با اسلامگرایان در کنار سرکوب شدید سایر مخالفان سیاسی، را با نیروهای اخوان المسلمین در پیش گرفت، تا امروز انقلاب ناتمام مردم مصر در چنین وضعیت تراژدیکی، در کنار سلطه کنونی ارتش، با خطر تسلط آتی اسلامگرایان مواجه باشد). از قضا یکی از ایرادات جدی که به نیروهای چپ آن دوران وارد است آن است که جریانات عمده چپ در آن زمان اساسا رادیکال نبودند؛ فی المثل سازمان های عمده چپ به جای تکیه به مردم، به امکان همسازی با حاکمان دل بستند.


سه)  اصطلاح "نوکر امپریالیسم" یادآور دورانی است که پوپولیسم حکومت اسلامی تازه به قدرت رسیده با تحلیل نظری ناقص و مشی سیاسی نادرست طیف های عمده ای از نیروهای چپ (به لحاظ ناتوانی در تشخص مصداق ها و الزامات راستین مبارزه با امپریالیسم) در هم آمیخت تا «ضدیت با امپریالیسم» یکی از مقوله های هویت بخش قدرت نوظهور قرار گیرد. این مقوله هویت بخش از قضا به شدت برای مشی ایدئولوژیک پوپولیستی و سیستم سرکوب این نظام غیر مردمی (که جنگ را موهبتی برای سرکوب مخالفان یکپارچه سازی و تمامیت طلبی می شمرد) ضروری و با کلیت عناصر برسازنده آن سازگار بود. نتیجه آنکه در سال های اخیر که ورشکستگی و ناکارایی و انحطاط نظام تمامیت طلب اسلامی برای بسیاری از مردم آشکار شده، خواه ناخواه میان این نظام و برخی از آن عناصر هویت بخش عاریه ای (1) این همانی (تناظر یک به یک) برقرار می شود. در این میان دستگاه رسانه ای طیف اصطلاح طلبان برای معرفی کلیت ایدئولوژیک این نظام، بر المان هایی مانند «ضدیت با امپریالیسم» (که حداقل در دوران احمدی نژاد همگان با کارکردهای ابزاری و پوپولیستی آن آشنا شدند) تاکید ویژه ای  می نهد. دلیل این تحریف خیلی ساده است: با فرافکنی ریشه مشکلات دهه اول انقلاب به غلبه تفکر و نگاه چپ (که گویا حتی طرز تفکر حاکمان را متاثر ساخته بود!)، آنها قادرند بدون نقد جدی به کارنامه گذشته خود، جوهره اسلامگرایی نهفته در مشی سابق خود را پنهان یا کمرنگ کنند. چون در حال حاضر نیز آینده سیاسی خود را با تکیه بر همان جوهره (به طبع در اشکالی «به روز تر») تدارک می بینند. اگر در آن دوران ضدیت صوری با آمریکا و امپریالیسم ابزاری موقتی بود در جهت مقاصد و کارکردهایی معین (معطوف به حفظ قدرت)، امروزه برای آنکه بتوان شکل تلطیف شده ای از اسلامگرایی لیبرال (معطوف به کسب قدرت) را از خاک آمریکا و از طریق رسانه ها و تریبون های وابسته به وزارت خارجه و نظایر آن تبلیغ کرد، دیگر گفتمان ضد امپریالیستی فاقد هر گونه وجاهتی است. باید به جوهره ها وفادار بود نه ابزارها!  


چهار) اصطلاح "نوکر امپریالیسم" در بخش دوم خود (امپریالیسم) می تواند در تقابل با باور کمابیش رایجی قرار گیرد که متاثر «حقایق» تکثیر شده توسط رسانه های بزرگ، «مفهوم» امپریالیسم را متعلق به یک نگرش کهنه و منسوخ می پندارد. بر مبنای این تفکر، ظاهرا سقوط اردوگاه شوروی خط بطلانی است بر اندیشه سوسیالیستی و مارکسیستی. در حالیکه واضح است که اندیشه سوسیالیستی از  شوروی زاده نشد، بلکه محصول و واکنشی اجتماعی/تاریخی بود به پیشرفت سرمایه داری و رشد سویه های غیر انسانی آن. [آنچه با شوروی به شکست انجامید، تجربه ای ناموفقی از سوسیالیسم بود که بدعت آمیر بودن آن و دوری آن از آموزه های نظری مارکسیسم از همان آغاز دهه بیست میلادی از سوی بسیاری از مارکسیست های اروپایی مورد تاکید قرار گرفته بود]. هم ارز پنداشتن شوروی با کلیت اندیشه سوسیالیستی چیزی نیست جز تحریفی آگاهانه برای نفی اندیشه سوسیالیستی. احیای اندیشه سوسیالسیتی، همانند زاده شدن آن، وابسته به تخیل و آرمانخواهی انسان ها و نگرش های رادیکال نیست، بلکه محصول شرایط عینی ستم و نابرابری های فزاینده است. وانگهی منظور از کهنگی مفهوم «امپریالیسم»، بیش از هر چیز تاکید بر کهنگی اندیشه های سوسیالیستی است (اندیشه هایی مبنی بر ضرورت تغییر مناسبات حاضر در جهت خلق جهانی دیگر)؛ وگرنه در طی دهه های گذشته هیچ دهه ای مانند دهه اخیر نشان دهنده وجود ساختارهای جهانی سلطه نبوده است: علاوه بر جنگ های عراق و افغانستان، مناسبات ویژه قدرت های جهانی با روند تحولات «بهار عربی» نیز به خوبی گویای این روابط سلطه است؛مگر آنکه دفاع از مبانی لیبرال دموکراسی چنان در واکنش به نقدهای چپ از لیبرال دموکراسی تنظیم شده باشد که مظاهر امروزی لیبرال دموکراسی خالی از هر لغزشی تصور شوند و ملاک قضاوت در مورد عملکرد آنان، ادعاهای صوری و دیپلماتیک دولت های معرف آنها باشد. (اگر چه برای این کار و تداوم ضدیت با چپ، باید بر بسیاری از واقعیت های تاریخی عیان چشم فروبست).


پنج) ظاهرا ترکیب «نوکر امپریالیسم» برای توصیف یک مشی سیاسی مشخص در بخش نخست خود (نوکر) به دور از «نزاکت» و به ویژه قدیمی و زمخت و متعلق به دوران عدم «بلوغ» سیاسی به نظر می رسد! از این نظر در برجسته کردن انتقادی این ترکیب به مثابه یک «دشنام»، تلاش می شود که با ارجاع به بی نزاکتی و خشونت کلامی «چپ ها»، اندیشه چپ بی اعتبار و منسوخ قلمداد شود (گو اینکه همه چپ ها ممکن است از چنین ادبیاتی استقبال نکنند). در پی این فضاسازی روانی، حقیقتی نظیر سلطه امپریالیستی که در این ترکیب نهفته است با سهولت بیشتری انکار می گردد. وانگهی امروزه بر خلاف دوران گذشته بسیاری از کسانی که بناست با این صفت سرزنش/افشاء شوند، «فرهیختگانی» هستند دارای تحصیلات «عالیه» و دانش سیاسی و پیش زمینه نظری «مدون» نسبت به مشی سیاسی خود (و دیگران)! یعنی در حالیکه صفت «نوکر» بر پستی و ناآگاهی دلالت می کند، اغلب افراد مورد خطاب در ترکیب «نوکر امپریالیسم»، خواه به واسطه مدارج بالای «تخصصی» و خواه به واسطه منصب های «مهم» اجتماعی، مدعی سطح بالایی از دانش و آگاهی هستند. البته داعیه بلند تعهد به «حقوق بشر» از سوی این فرهیختگان را مشکل بتوان ناشنیده و نادیده گرفت؛ تعهد بزرگی که طبعا پایبندی به سرنوشت هم میهنان را نیز همچون زیر مجموعه ای ضروری در بردارد. بنابراین اعتراض آنها مبنی بر اینکه صفت «نوکر» این دو مشخصه آنها (مدارج علمی و  تحصیلی و تعهد به گفتمان «حقوق بشر») را پنهان می سازد، چندان دور از ذهن نیست! پس می توان پذیرفت انکار وجود امپریالیسم یا دفاع از عملکردهای آن از سوی این افراد کاملا آگاهانه و در عین تعهد به «حقوق بشر» انجام می گیرد؛ در حالیکه «نوکر» چنان در اندیشه منافع فردی خود مستغرق است که ممکن است خدماتش به «امپریالیسم»، با آگاهی کامل یا تعهد کافی به بشریت همراه نباشد! از زاویه ای دیگر می توان گفت صفت «نوکر» نه تنها توصیف دقیقی نیست، بلکه فضای کاذبی از ظالم و مظلوم بودن را بر می انگیزد که به کسانی مانند رشید اسماعیلی این امکان را می دهد که از جایگاه «موجه» مظلوم، گفتمان چپ را به لحاظ ماهوی هم ارز گفتمان برسازنده جمهوری اسلامی قلمداد کنند. در عوض اگر (فرضا) بپذیریم که جنگ و تحریم اقتصادی به زیان منافع اکثریت مردم و فروستان جامعه است است (بخش قابل توجهی از نیروهای راست و به ویژه مخاطبان بالقوه آن ترکیب با این دیدگاه مخالفند)، در این صورت برای توصیف کسانی که به طور فعال در توجیه جنگ و تشدید تحریم های اقتصادی می کوشند، می توان از عبارت های گویاتری نظیر «همراهان امپریالیسم» استفاده کرد (2)؛ چون این ترکیب اخیر آن وجه «آگاهانه» عمل را حمل/رسانش می کند؛ همان وجه آگاهانه ای از عمل سیاسی که وقتی در مسیر ضدیت با منافع مردم باشد، مصداق آشکاری از «خیانت» به مردم است.

دوازدهم آذرماه 1390

(1)  همانند به عاریه گرفتن ترکیباتی نظیر «جامعه مدنی» و «دموکراسی» و «مردمسالاری» از سوی جناح اصلاح طلبان برای خلع سلاح کردن رقبای دگراندیش خود و در اختیار گرفتن پتانسیل های اعتراضی جامعه در آستانه تحولات 1376.

(2)  در کامنت های فیسبوکی بر این یادداشت، برخی رفقا چنین برخوردی را «اخلاق گرایانه» یا حتی «مماشات گرایانه» تلقی کرده اند، که نسبتی با خطیر بودن شرایط حاضر جامعه و نیز شدت حملات بی وقفه علیه کلیت چپ ندارد. برخی نیز بر این باورند که ترکیبی نظیر «همراهان امپریالیسم»، عمق مطلب را در مورد پلیدی کار «نوکران امپریالیسم» نمی رساند.

پاسخ من چنین بود/هست:

در اینکه کمونیست ستیزی مقوله ای جدی است که تعارف بردار نیست و به نوعی برای دو طرف این ماجرا، مساله «هستی و نیستی» است تردیدی نیست. پس می ماند   بحث بر سر تفاوت در شیوه های برخورد با این مقوله و یا به طور مشخص تر دفاع یا انتقاد از ادبیاتی نظیر «نوکر امپریالیسم» از منظر چپ:

پیش از هر چیز باید پرسید پیغام عمیق مستتر در ترکیب «نوکر امپریالیسم» بناست به چه مخاطبی منتقل شود؟ به شخص آن نوکر برای تخلیه خشم گوینده (و یا احیانا بیدار باش به آن شخص!) و یا اینکه قرار است در فضای عمومی رسانه ای این ترکیب بر واقعیتی دلالت کند. من طبعا فرض را بر دومی می گیرم. بنابراین باید بر این نکته تاکید کنم که اگر بناست این ترکیب، حقیقتی را منتقل کند، از دید من وزن اصلی این حقیقت در صفت «نوکر» متراکم نمی شود، بلکه باید در واژه «امپریالیسم» جای گیرد. به این ترتیب که ابعاد و کارکرد های ضد انسانی سلطه ای که با مفهوم امپریالیسم عجین است، باید به قدری در سطح گفتمانی روشن باشد که مخاطب برای فهم پیامدهای تباهی آور «همراهی» با امپریالیسم و قضاوت های انتقادی نسبت به اشخاص/جریانات «همراهی کننده»، نیازی به صفت یدکی «نوکر» نداشته باشد.
بر این اساس از دید من اصرار بر به کار بردن صفتی مانند «نوکر» برای انتقال پیش قضاوتی انتقادی نسبت به «امپریالیسم»، تنها ناشی از آن است که اعتماد چندانی به بار معنایی کلمه «امپریالیسم» نداریم و از این نظر ناخواسته (و به طور تناقض آمیزی) با کسانی که این مفهوم سیاسی گفتمان چپ را فاقد کارایی های امروزی قلمداد می کنند همنوایی می کنیم. البته در این بی اعتمادی ناگفته نسبت به میزان رسانش معنایی واژه امپریالیسم (از سوی رفقای چپ) حقیقتی هم نهفته است
نخست در کنار سرکوب سیستماتیک نیروهای چپ، بسیاری از واژه ها و مفاهیم چپ را تسخیر و تصاحب کردند و سپس در سطوح مختلف واژه ها و مفاهیم را از معنا تهی ساختند و تحریف و لوث کردند و آنگاه با ارجاع به تبار این واژه ها، وضعیت امروزی پریشان این واژه ها (نزد افکار عمومی) را به بی اعتباری کلیت تبار چپ آنها نسبت دادند. واژه ها و مفاهیمی مانند امپریالیسم، مقاومت، دشمن، استعمار، رادیکالیسم، عدالت، آزادی، برادری، شهادت، طبقه کارگر، زحمتکشان، و غیره ...
در تمام این مدت ما یا در شرایطی نبودیم که به بازپس گیری قلمروهای زبانی و هنجاری خود اقدام کنیم و یا به قدر کافی به اهمیت این مقوله باور نداشتیم. در عوض بر این فرض خوشبینانه ماندیم که محکوم کردن لفظی این گستاخی ها و تحریف ها می تواند تاثیرات منفی آن تصاحب ها و استحاله ها را در فضای عمومی جبران کند (غافل از اینکه حقانیت ما در بیرون از دایره چپ لزوما حجتی برای قانع سازی محسوب نمی شود)؛ اما در عمل برای به کارگیری «سرفرازانه» واژه هامان همچنان به پیشوندهای توضیحی و کمکی نظیر «نوکر» احساس نیاز می کنیم

بر این باورم که اگر چه اصرار دشمنان چپ بر نفی امپریالیسم، زمینه های عینی بسیاری دارد، اما پیشبرد زیرکانه این طرح ها و تلاش ها از طریق تاکید بر «کهنگی» مفهوم امپریالیسم، به طور ضمنی به نیروهای چپ این نهیب را می زند که برای بازسازی و عمومی تر ساختن گفتمان و دستگاه مفهومی خود در سطح جامعه به تلاش های جدی نیاز دارند.
خلاصه آنکه اگر در مورد دلالت های امروزی مفهوم امپریالیسم به قدر کافی در فضای عمومی (حداقل در فضای رسانه ای) روشنگری شده باشد (شود)، ترکیبی نظیر «همراهان امپریالیسم» به روشنی سویه های «خیانت به مردم » را در این گونه همراهی ها آشکار می سازد .... نهایتا چپ ایرانی باید به تلاش های مستمری برای عمومی تر کردن دستگاه مفهومی و گفتمان سیاسی خود همت گمارد. در این صورت بازنگری در ادبیات مرسوم چپ بخشی از این تلاش ها خواهد بود. پایبندی به بسترهای آنتاگونیسم مبارزات چپ لزوما در ادبیاتی نظیر «نوکر امپریالیسم» متحقق نمی شود، بلکه در این گونه ادبیات صرفا با سهولت بیشتری فرافکنی می شود.
     

یکشنبه ۲۰ نوامبر ۲۰۱۱

تراژدی در خدمت انقلاب


یک) برهنه شدن اعتراضی علیا ماجده و کریم عامر در فضای مجازی توجهات زیادی را بر انگیخته است که به نظر می رسد میزان آن اندکی بیش از سطح نامتعارف بودن این اقدام است. نمی توان انکار کرد که بخشی از دلیل درنگ همگانی بر این موضوع (فراتر از توالی جذابیت های گذرای رایج در سرزمین فیسبوک) ناشی از پرسش های غامضی است که این اقدام برای مخاطبان «خویشاوند» خود برانگیخته است. به گمان من این پرسش های چالش برانگیز حداقل به دو دلیل برای بسیاری از ما خودی و درونی جلوه می کنند و از این رو نیش زننده شده اند:
 از یکسو به دلیل اشتراکات فراوانی که از نظر محدودیت و تبعیض و ستم جنسیتی میان جوامع ایران و مصر وجود دارد؛ و از سوی دیگر به دلیل مدیوم و مجرایی که این دو تن برای بیان اعتراض نمادین خود «انتخاب» کرده اند: وبلاگ، فیسبوک و توییتر (که فصل مشترک آنها مجازی بودن آنهاست): اینها فضاهای مانوسی برای بسیاری از ما هستند؛ فضاهایی که خوب یا بد، بخش قابل توجهی از «من سیاسی» و «من اجتماعی» ما در مجرای آنها با «من» های دیگر تعامل می کنند (گیریم ناتمام).  در مجموع این دو عامل در پیوند با هم معنای اضافه ای بر اقدام یاد شده بار می کنند: معنایی که به دلیل اشتراکات یاد شده، به «سوژگی» گمشده ما (مخاطبان) ارجاع می دهد. به بیان دیگر اهمیت یافتن این رویداد در سپهر عمومی به بحرانی بیرون از خود، یعنی بحرانی در موقعیت مخاطبان خود ارجاع می دهد. از این رو درک این متن (اقدام اعتراضی) بدون خوانش آن حاشیه ای که مخاطبان در آن ایستاده اند ناممکن است: این حاشیه چیزی نیست جز بن بست اجتماعی و سیاسی پیش روی ما و ناتمامی و ناکامی مبارزات ما برای فرا رفتن از آن. (بی گمان همین حاشیه نا زدودنی و فراموش ناشدنی است که ما را به تامل در هر گونه متن رهایی بخش فرا می خواند).

پس به رغم منظرهای متعددی که برای خوانش و درک این حرکت اعتراضی وجود دارد، حتی همین یک قلم (ارجاع به آن بحران های دوجانبه) حتی همین یک قلم هم کافی است که این اقدام را واجد سویه های رادیکال و انقلابی بدانیم؛ چون با ترکه ای تند و تیز بحرانی بودن موقعیتِ ما را یادآوری کرده است و به این ترتیب بار دیگر بحران را به درون ما (مصریان، ایرانیان و سایر ملت های خویشاوند در ستمدیدگی) انتقال داده است؛ گیریم موقتی. متاثر از چنین بحرانی، برخی سعی کرده اند با قطبی دیدن/کردن موضوع (مثلا با قضاوت در مورد «درستی» یا «نادرستی» این اقدام یا ارزشگزاری سیاسی آن)، دو جانبگی نهفته در موقعیت و به طور کلی واقعیت «بحران» را به ابعاد قابل هضم تری تقلیل دهند. در چنین فضایی بحث از اشکال ممکن کنش های فردی برای حمایت از این دختر و پسر و همصدایی با اعتراض آنها (که در جای خود بحث های لازمی است)، به پاسخی سراسیمه می ماند که به بحران «سوژگی» خود می دهیم. (از این رهگذر برخی هم به این نتیجه ظاهرا «رادیکال» رسیده اند که حمایت «واقعی» از این اقدام مستلزم تکرار عین آن است!).

دو) اغلب اوقات پاسخ هایی که برای پرسش هایمان «پیدا» می کنیم، مجبورند در محدوده مرزهایی محصور باشند که نحوه طرح پرسش ها بر آنها تحمیل کرده اند. در این معنا، به پرسش گرفتن اقدام علیا و کریم اغلب معطوف بوده است به اینکه این اقدام تا چه حد می تواند الگویی برای اعتراض به ستم جنسیتی مستقر در جوامعی نظیر مصر و ایران باشد. از اینجا مسیر بحث ها به طور طبیعی به امکانات تکرار این اقدام و کارکردها و پیامدهای (خوب و بد) اجتماعی آن هدایت می شود (با مجموعه دوگانه ای از پاسخ های قابل پیش بینی). در حالیکه شاید بهتر آن باشد که پیش از هر چیز از منظر هستی شناسی این اعتراض به ماهیت آن بنگریم. اعتراض علیا و کریم که هر دو از فعالان جنبش آزادی خواهی اخیر مردم مصر بوده اند، در بستری انجام شده است که انقلاب مصر ناتمام مانده و با تسلط روز افزون ارتش بر دوره گذار، عملا گذار انقلابی ناکام مانده است.  با فلج شدن انقلاب مصر زمینه های سیاسی و اجتماعی برای قدرت یابی و عروج نیروهای ارتجاعی نظیر اخوان المسلمین و جماعت های وابسته مساعدتر می شود و  به این ترتیب آن خیزش شور همگانی و آن برآمدن امید اجتماعی به تحول «رهایی بخش»، به تدریج در سراشیب بدل شدن به سرخوردگی ای تلخ و مصیبت بار قرار گرفته است(1)

در این مورد علیا در مصاحبه با «سی ان ان» چنین گفته است:

" من ابداً نسبت به انقلاب مثبت فکر نمی‌کنم تا زمانی که شاهد فوران یک انقلاب اجتماعی نباشیم. زنان زیر سایه اسلام تنها ابژه‌هایی برای استفاده خانگی‌اند، اما من جایی نمی‌روم و تا آخر علیه تبعیض‌ها خواهم جنگید " (2)

اما راهی که علیا (به همراه کریم) برای جنگ خود برگزیده است، خود نمایانگر سویه دیگری از دهشت نهفته در این موقعیت است: به رغم اینکه بسیاری از زنان مصری از تحمیل حجاب اجباری و محدودیت ها و ستم جنسیتی سیتماتیک (و مازاد) برآمده از شریعت اسلامی رنج می برند، ظرفی جمعی برای بیان این نارضایتی های جمعی وجود ندارد و حتی انقلاب نیز به رغم همه امیدهایی که به آن می رفت از  خلق فضایی که چنین ظرفی در آن شکل بگیرد ناکام بوده است. بنابراین راهی که علیا برای اعتراض «انتخاب» کرده است نه تنها «به ناچار» از مسیری فردی می گذرد، بلکه در عین حال شکل اعتراضی و سویه «خود قربانگری» آشکار آن، خود عصیانی آگاهانه است علیه این تنها بودگی تحمیلی در اعتراض. به بیان دیگر علیا و کریم روند مرگ یک انقلاب و فرو مردن امید اجتماعی را نهیب می زنند و با به خطر انداختن زندگی خود، همدردان و همبندان بی شمار خود را به نجات و احیای آخرین امیدهای باقیمانده از انقلاب فرا می خوانند.

با این حال، از دید من علیا و کریم بر آن نیستند راهی برای اعتراض جمعی و الگویی برای تغییر وضع موجود به دیگران/ما عرضه کنند، پس بررسی اقدام آنها از این منظر راه به جایی نمی برد (و به لحاظ بی حاصل بودن، تفاوت چندانی با رویکردهایی ندارد که به قرائت های سکسیستی از این رویداد مشغولند). آنها صرفا به روش خود بحرانی بودن موقعیت را فریاد زده اند؛ روشی که به رغم ماهیت انقلابی آن، اساسا باری تراژدیک دارد که به هیچ رو کمتر از خودسوزی محمد بوعزیزی (جوان تونسی) نیست: چون به سان یک «فرد» در برابر سکون جامعه، «انتخاب» چندانی برای شنیده شدن «صدای اعتراض» باقی نمی ماند! شاید بخش مهمی از تراژدی ملت هایی نظیر ما در آن است که بنا به دلایل تاریخی و شدت و تراکم ستم و نیز گستردگی و نفوذ ساختارهای جهانی سلطه، انقلاب های ما و اقدامات انقلابی ما همواره با تراژدی عجین شده اند ...  ممکن است تناقض آمیز جلوه کند، اما به باور من تنها راه پایان دادن به این تراژدی تاریخی، «برساختن» امید اجتماعی از طریق کنش جمعی برای احیای مفهوم «انقلاب» است.

29 آبان 1390

پانوشت: