یکشنبه ۱۹ ژوئیهٔ ۲۰۰۹

بهار آمد و میهن دوباره ویران شد - شعری از یک دوست

بهار آمد و میهن دوباره ویران شد
بهای خونِ «حقیقت» چو «حُقه» ارزان شد

هر آنچه «سبز» بکِشتم شکست داسِ ستم
تلاش و شوقِ «سپیدم» ز شب پریشان شد

موذنان چه بخوانند در چنین وطنی
چو دین و دانش و انسان اسیر زندان شد

گمان مبر که گلوله است راه خامُوشی‌ام
نگر چگونه ز تیرت ندا فراوان شد

نمی‌گذارم و نگذر ز خون گرم شهیـــــــــد
که آشکاری ظلمت ز جان ایشان شد

نمانده است و نماند چنین ستم بر جای
چو هم‌صدایی مردم چنین نمایان شد

پس از گسستن یاران ز سالیان سکوت
«رها، برابر و شادان» سرود ایران شد

نمان خموش و هراسان ز جان خود انسان
که «پاسبانیِ از حق»، «عیارِ ایمان» شد
خرداد