جمعه ۲۶ ژوئن ۲۰۰۹

نداهایی علیه تاریخ منجمد


از قتل ندا می گوییم، بی نیاز به اشاره ای به نام فامیلش؛ همه ی ما او را می شناسیم؛ حتی پیش از آنکه دنیا با رسانه هایش او را در نبودنش کشف کند، ما او را در بودنش می شناختیم: پیش تر از آن مرگ اسطوره ای با نگاه واپسینِ پیش از پرواز در آن «شنبه ی خونین». آری او را پیش از این هم می شناختیم؛ این روزها بارها و بارها در خیابان های شهرهایمان او را دیده بودیم که دلیر و مصمم در مقابل دژخیمان ایستاده بود و فریاد آزادی خواهی سر می داد و هنوز هم ایستادن و فریاد زدنش را می بینیم. او را بارها و بارها در هنگام دویدن و باطوم خوردن و یا بر زمین افتاده در احاطه ی «سگ های جنگ» با سر و بدنی کبود و چهره ای خونین دیده بودیم و می بینیم. «ندا» را پیش از آن شنبه ی شوم هم بارها کشته بودند و پس از آن هم کشته اند و خواهند کشت. و درست به همین خاطر«ندا» نماد روشن و گویایی از جوانی و معصومیت و زیباییِ جنبش آزادیخواهیِ نوپای ماست؛ جنبشی جوان و برآمده از عزم و شور و آرمانخواهیِ جوانانی که سلطه ی استبداد پیر و فرتوت را بیش از این گردن نمی نهند. این جنبش از کابوس توحش حکومت اسلامی در 18 تیر گذر کرده است و اینک استوارتر ازهمیشه باز در جدالی نابرابر قد برافراشته است. این بار اما «به پای دارندگانِ آتش ها» را سرِ تسلیم و خموشی نیست، هر چند هر ندای برخاسته از آنان، پاسخی از جنس جنون و گلوله گیرد و به خون نشیند؛ شوق آزادی و رهایی و نیز ضرورت و حقانیت این جنبش در «دل» و جان آنها چنان ریشه دوانیده است که تداوم جنبش را تضمین خواهد کرد که خود عینِ پیروزیست. از همین روست که دژخیمان در مصاف هر روز، تنها قلب «ندا» را نشانه می روند، جایی که ایمان و امید خانه دارند؛ جایی که شور زندگی نفس می کشد.
ندا حتی نمادی از نماد بودن است: اینکه چگونه یک جزء می تواند با این صراحت و شفافیت یک کلیت را نمایندگی و تصویر کند و با این سرعت و وسعت فراگیر و جهانی شود. ندا آن چنان قاطع و شفاف پلشتیِ واقعیت جاری ایران را تصویر کرده است که راه را بر بسیاری از پرده پوشی ها و ابهامات رایج و توصیفاتی چون «درگیری های خیابانی میان طرفداران دو کاندیدا» بسته است. اگر چه در عالم سیاست همیشه راهی برای گریز از حقیقت و تن زدن از مسئولیت های انسانی یافت می شود.
با پرآوازه شدن ندا ، «شنبه ی خونین» به سان نقطه ی عطفی در تاریخ مبارزات حق طلبانه ی مردم ایران و به عنوان برگ سیاه برجسته ای در تاریخ جنایت بار حکومت اسلامی جاودانه شد. «شنبه ی خونین»همان روزی است که با وجود تهدیدات مستقیم رهبریت نظام در روز قبل و صدورِعلنیِ مجوز سرکوب از سوی او، مردم به خیابان ها ریختند تا این بار به طور مستقیم به رهبر و به کل نظام تحت امرِ او «نه» بگویند. روزی که خیابان های تهران آکنده از صدای گلوله و فریاد بود و سنگفرش خیابان ها پوشیده از خون. همان روزی که «سی ان ان» تعداد جان باختگان را بر اساس منابع «غیر رسمی» تا 150 نفر تخمین زد. اگر چه در نهایت و به روال همیشگی، مانند «بی بی سی» و دیگر رسانه های «بزرگ»، تخمین خود را با ارجاع به منابع «رسمی» یعنی دستگاه تبلیغاتی جمهوری اسلامی «دقت» بخشید تا تعداد جانباختگان به 19 نفر تقلیل یابد و به تدریج در همین رقم در اذهان عمومی تثبیت شود؛ تا به این طریق و با رقیق و تلطیف کردن فاجعه، وجدان دنیا کمتر معذب شود و سیاستمداران «بزرگ» برای سکوت و مشی انفعالی شان کمتر تحت فشار افکارعمومی قرار گیرند. برای این رسانه ها اهمیتی ندارد که که «منبع رسمی» ای که به آن ارجاع می دهند، همان حکومتی باشد که کشتار می کند و جنازه ها را از بیمارستان ها می دزدد و حتی اجساد جوانان را هم از خانواده هایشان دریغ می کند. همان که با وسواس ویژه ای تمام زخمی های گلوله و مجروحینِ سرکوب را در بیمارستان ها شناسایی و بازداشت می کند. البته می دانیم که تاریخ را فاتحان می نویسند و دیگران از روی دست آنان کپی بر می دارند و طرفه آنکه ما این درس تلخ را از خود تاریخ آموخته ایم. اما این بار آمده ایم که خود تاریخ مان را بسازیم.
اینکه کشورهای قدرتمند دنیا همچنان به رفتار محتاطانه و کج دار و مریض خود در برابر کشتار هر روزه ی آزادیخواهان در ایران ادامه می دهند، خواه در قالب سیاست «نظاره کردن» دولت اوباما و خواه در قالب محکومیت های لفظی و درخواست های بی پشتوانه ی کشورهای اروپایی از دولت ایران (گو اینکه چین و روسیه نیازی به این پرده پوشی ها نمی بینند)، بار دیگر به روشنی گویای این حقیقت است که اساسا امور جهان در سیطره ی «سیاست» است و سیاست خود در چنبره ی اقتصاد! و چگونه از اقتصادی که یکی از چرخ دنده های اصلی اش تجارت سلاح و جنگ افزار است می توان انتظار داشت پروای دموکراسی و حقوق بشر در کشورهای «دیگر» را داشته باشد؟! آیا چنین جهانی را امکان آن هست که در عمل و در ورایِ تعارفات دیپلماتیک و لفاظی ها و نمایش هایِ رسانه ای، به جاری شدن خون نداهای بی شمار بر سنگفرش خیابان ها در ایران و عراق و افغانستان و ... وقعی بنهد؟!. آیا فراموش کرده ایم که در طی 8 سال چنگ ایران و عراق (طولانی ترین جنگ قرن بیستم) اغلب کشورهای اروپایی به همراه آمریکا و شوروی سرگرم فروش تسلیحات به هر دو سوی نبرد بودند؟! و هنوزهم آتش جنگ و خونریزی و تبعات آن در همسایگی ما فروکش نکرده است. آیا در فوریه ی امسال نشنیده ایم که شرکتی آلمانی به حکومت ایران ابزارهای شکنجه صادر می کرده است (با خدمات جانبی و آموزشی از سوی نظامیانِ آلمانی)؟! و آیا در روزهای اخیر نشنیده ایم که شرکت فراملیتی نوکیا- زیمنس تجهیزات شنود و جاسوسیِ مخابراتی به ایران فروخته است؟!
آری اقتصاد دست های سیاست را بسته است و مسیر حرکت های آن را پیشاپیش در جهت تضمین سود خود تعیین کرده است. پس امید بستن به حمایت و دخالت دولت های متروپل برای کمک به «رهایی» مردم در کشورهای پیرامونی عبث و بی سرانجام است. بر این اساس جنبش «دموکراسی خواهی» در کشورهای جنوب تنها می تواند به توان درونی خود متکی باشد. اگر چه بی گمان به همبستگی معنوی و حمایت های جانبیِ آزادیخواهان و وجدان های بیدار جهان نیازمند است. با این حال می توان و می بایست با نقد و افشاگریِ این همراهی ها و این «استانداردهای دوگانه»، تضادهای ساختاری نظام های مدعی دموکراسی را عیان کرد تا زمینه ای باشد برای رهاییِ دموکراسی از اسارت اقتصاد. خاک دموکراسی از چشمه های اومانیسم آب خورده است. چگونه می توان در گوشه ای از دنیا دموکراسی داشت، ولی کشتار و جنون و جنایت در دیگر بخش های دنیا را نادیده گرفت و یا با هر مصلحتی مورد تایید مستقیم یا تلویحی قرار داد؟ چگونه می توان در قرن بیست و یکم قتل عام فجیعی چون کشتار مردم بی پناه در «شنبه ی خونین» ایران را ناچیز قلمداد کرد و به فراموشی سپرد؟! مردمی که تنها خواستِ آزادی را فریاد می زدند! از این رو بر ماست که در هر فرصتی با صدای رسا به دولتمردان و سیاستمداران «بزرگ» کشورهای غربی یادآور شویم که: " تنها شما نیستید که قادرید بر اعمال و گفتار و شیوه ی زیست و معیشت ما «خارجیان» نظارت کنید! ما نیز همواره عملکرد شما را به دقت با شعارهای دموکراتیک تان تطبیق می دهیم و شما را قضاوت می کنیم. همان شعارهایی که از آنها مشروعیت می گیرید. ما سکوت 20 ساله ی معنادار شما را در برابر فاجعه ی کشتار زندانیان سیاسی ایران درسال 67 فراموش نکرده ایم و نخواهیم کرد و اکنون نیز باز برای ما بزنگاهی مهم و تاریخی در مسیر چنین نظارت و قضاوتی است. داوری و فضاوتی که برای آن ملاک و معیار روشنی در دست داریم: از این پس هر دولتی که دیکتاتوری عیان شده ی حکومت اسلامی در قالب دولت برآمده از کودتای 23 خرداد را به رسمیت بشناسد و یا جنبش آزادیخواهانه ی مردم ایران در برابر سرکوب عریان حکومت را به حال خود رها کند، بی گمان نمی تواند متعهد به دموکراسی محسوب شود؛ چرا که به سرکوب دموکراسی خواهی و نقض حقوق بشر در ایران خدمت کرده است. "
آری، در نگاه واپسین ندا هم بی پناهیِ جنبشِ آزادیخواهیِ مردم ایران تصویر شده است، و این پیش از هر چیز پیام تلخی به خود ماست: اینکه در این راه تنهاییم و باید بر روی پاهای خود بایستیم، از قضا «پرزیدنت» اوباما هم دیروز (23 ژوئن) در سخنرانی خود به همین تنها بودن ما از زاویه ی دیگری یعنی زاویه ی آمریکاییِ آن اشاره کرد: "من با دیدن تصاویر منقلب شدم ... کشتار در هر جای دنیا محکوم است.... اما اینها مسائل داخلی ایران است و ما نمی توانیم دخالت کنیم." این حرف انطباق تکان دهنده ای دارد با بیانیه ی حکومت ایران خطاب به دبیر کل سازمان ملل (که اتفاقا آن هم دیروز انتشار یافت) مبنی بر اینکه در مسائل داخلی ما دخالت نکنید! آری مسائل داخلی ماست، تو گویی «پدر»ی سرگرم تادیب فرزندانش است! ... اما این فرزندان اینک دیگر «بالغ» شده اند و همچون «اودیپ» پا در مسیر تدارکِ «پدرکشی» نهاده اند. پس قدم هایشان را گرامی بداریم!

گرامی باد یاد و راه ندا و تمامی جان باختگان راه آزادی!
3 تیر 1388
به نقل از سایت «اثر» - ویژه نامه ای به یاد بود «ندا» ، برای همه ی جان باختگان راه آزادی http://asar.name

چهارشنبه ۲۴ ژوئن ۲۰۰۹

کاش با همان وسواس فیلم هایت سیاست ورزی می کردی!


همان طور که می دانید آقای محسن مخملباف بار دیگر پای به عرصه سیاست گذاشته است و شهرت هنری و محبوبیت مردمی خود را پشتوانه ی درستی‌ و اعتبار رویکردها و مشی سیاسی خود و ترویج آنها قرار داده است. مایلم به فال نیک بگیرم، اما جدا از متن سخیف و تبلیغاتی که قبلا در پروسه ی پیش از انتخابات در ستایش و بزرگنمایی میر حسین موسوی منتشر کرده بود، اینک در گفتگو با نشریه گاردین سخنانی گفته است (در پایین) که توجه انتقادی به آنها ضروری ست، نه به خاطر شخص مخملباف، بلکه برای شناخت بهتر ماهیت جریان سیاسی ای که مخملباف معرف بیرونی‌ آن شده است. این شناخت برای همراهی با جنبشی که این روز‌ها در راه آزادی، با خون و جان بهترین هم وطنان ما پا گرفته است بسیار مهم است. روشن است که همراهی با یک جنبش به معنای چشم فروبستن بر خطاها و کژی های آن نیست. یکی از این خطاهایی که متاسفانه در جنبش اخیر ما زیاد به چشم می خورد (و در موارد زیادی هم هدفمند است) دامن زدن به «کیش شخصیت» پیرامون مهندس موسوی است، که موضوع اصلی این نوشتار هم نقد چنین رویکردی است.
در متن مصاحبه ی اخیر محسن مخملباف (پیوست پایین) من تنها 4 جمله از سخنان او را برای یک تحلیل کوتاه با رنگ‌های متفاوت جدا کرده ام:

1 (آبی‌) : " ... میرحسین موسوی، کسی که مردم ایران می‌خواهند او رئیس جمهورشان باشد ... "
او ذکر نمیکند که مردم ناگزیر و در نبود کاندیدا‌های دیگر موسوی را از میان ۴ نمایندهٔ تحمیلی نظام برگزیدند. این حرف او به این معناست که موسوی خواست ایده‌ال مردم در جریان انتخاباتی دموکراتیک بوده، که حکومت مانع از پیروزی و بر آمدن او شده است. یعنی‌ موسوی‌خواهی‌ را ماهیت و هدف این جنبش عظیم و همهٔ این جانفشانیهای مردم برای آزادی نشان میدهد. این امر جدا از تحریف واقعیت، در راستای سیاستی خاص قرار دارد که همان "سیاست معطوف به قدرت" است که اینک بهره برداری از جنبش مردم را هدف قرار داده است. خطر تقلیل و مصادره جنبش به نفع قدرت یابی‌ یک جناح، هم اینک بسیار جدی شده است و دردناک بودن آن هیچ کمتر از کشتار‌ها نیست. چون استفاده ابزاری از خون بیگناه مردم برای کسب قدرت است، بی‌ آنکه چیزی به طور ساختاری به نفع آزادی‌های دموکراتیک که خواست اصلی‌ مردم است تغییر کرده باشد. این یعنی‌ کشتن هر گونه امید به تغییر!

2 (قرمز): " ... با وجود آن که قدرت همچنان در دست خامنه‌ای خواهد بود اما رئیس جمهوری مثل موسوی می‌تواند استبداد را تخفیف دهد."
اینجا مخملباف با صراحت اعلام می‌کند که خواست مردم هنوز هم تنها آمدن موسوی ست. به این معنا که حتّی پس از قتل عام و کشتار مردم در هفتهٔ نخست، سخنرانی تاریخی رهبر و قتل عام وحشتناک روز «شنبه ی سیاه»، هنوز هم مردم حضور خامنه‌ای را می‌پذیرند (به شرط آمدن موسوی). از آنجا که در ابتدای نامه او خود را نماینده ستاد موسوی در بیرون کشور معرفی‌ می‌کند، معلوم است که اصلاح‌طلبان هنوز جدال اصلی‌ را در نتیجه ی انتخابات می بینند و خواست یا توان همراه شدن با مطالبات دموکراتیک مردم، که اینک در تقابل مستقیم با کلیت نظام قرار گرفته است را ندارند. موسوی هم این را به روشنی در ۲ بیانیه آخرش بیان کرده است. به ویژه آنجا که می گوید مردم برای دفاع از نظام و بازگشت به آرمانهای امام به میدان آمدند. او در این بیانیه‌ها خطوط اصلی مشی سیاسی آینده خود را ترسیم کرده است. او در این بیانیه‌ها با خود شیفتگی‌ و البته با "ذکاوت"، خاستگاه تمام این جان فشانی‌ها را به حقانیت خود نسبت می دهد و هدف آنها را نیز تنها به بازگشت خود به عرصه قدرت محدود می سازد. با چنین نقطه عزیمتی، با خام اندیشی‌ و رندی، جنبش آزادی خواهانه مردم را همسو با باورهای بنیاد گرایانه خود معرفی‌ می‌کند.

3 (سبز): "... او نه دستور کشتن مخالفان را صادر کرد و نه فاسد شد."
هنرمند پس از حدود ۲۲-۲۳ سال وقفه، بار دیگر به عملهٔ قدرت بدل می شود: مخملباف در راه ستایش از موسوی از تاریخ حقیقت زدایی می‌کند. موسوی نخست وزیر ایران در همان دوره ۸ ساله‌ای بود که کمونیست‌ها (و مجاهدین) یعنی‌ باورمندان به چه‌گو‌آرا به طور سیستماتیک قتل عام شدند. البته او مستقیماً دستور کشتار را صادر نمی کرد، ولی با ‌جان و دل با آنها همراهی می کرد و از طریق دستگاه دولت زمینه توجیه و پذیرش اجتماعی آنها را فراهم می کرد (چون آن رهبر را می پرستید و هنوز هم به این پرستش افتخار می‌کند). در کشتار معروف سال ۶۷ نیز نمایندگان دولت یعنی‌ وزیر اطلاعات و وزیر دادگستری در تمامی‌ مراحل حضور داشتند. باید خیلی‌ ساده لوح یا خودفریب یا شاید هم شیاد بود که این حقایق را انکار کرد (و من در بسیاری از فیلم های مخملباف چنین تصویری از او نداشته ام). اگر ما صرفاً به عنوان یک تاکتیک (دیروز برای مقابله با آمدن احمدی‌نژد و امروز برای مقابله با "کودتای حکومتی"، و جلوگیری از "حکومت اسلامی" در قالب تثبیت دولت احمدی‌نژاد) از موسوی حمایت می‌کنیم بحث دیگریست. اما این حمایت باید مشروط به وفاداری و همراهی موسوی به دموکراسی و خواست‌های مترقی مردم باشد. حمایت مطلق به کیش شخصیت می انجامد که با پوپولیسم همسوست و نه تنها با دموکراسی نسبتی ندارد، بلکه زمینه ساز استبداد است.

4 (بنفش): "... او اینک گاندی را می‌شناسد، قبلا او فقط چه گوارا را می‌شناخت."
مخملباف در اینجا موسوی متقدم را متاثر از چه‌گو‌آرا و موسوی متاخر (کنونی) را آشنا و باورمند به گاندی معرفی‌ می‌کند، تا اگر احبانا برخی از مخاطبان شکاک، هنوز گزاره ی قبلی او مبنی بر بی گناهی موسوی در کشتارهای دهه ی شصت را نپذیرفته اند، به آنها اطمینان دهد که اکنون وضع فرق کرده است و موسویِ امروز، تحت تاثیر گاندی، همان «اندک تندروی های سابق» را هم کنار گذاشته است! ... اما آقای مخملباف! کسی‌ که هنوز مرید پروپا قرص خمینی است چطور می‌تواند از صلح طلبی و انسان گرایی گاندی دم بزند. آموزه‌های خمینی و گاندی در دو قطب مخالف هم قرار دارند و این به قول علمای اسلام «اظهر من الشمس» است! ... اما اگر جنبش خونین حاضر با «پیروزی نسبیِ مردم» خاتمه یابد، در مسند احتمالیِ ریاست جمهوری آینده، نحوه ی مدارای آقای موسوی با دگراندیشان و دگرباشان و میزان پای بندی او به حقوق انسانی و اجتماعی شهروندان محک خوبی خواهد بود برای بررسی میزان تاثیر پذیری وی از گاندی!.... شکی نیست که به نفع همه ی ماست اگر در مبارزات گریزناپذیرِ خمینی با گاندی در دنیای درونی آقای موسوی، گاندی پیروز شده باشد! از صمیم قلب امیدوارم!
در پایان باید بگویم من مخملبافِ فیلمساز را در گبه، بای سیکل ران، سفر قندهار و ... دوست داشتم. ولی با مخملباف سیاستمدار که برای تبلیغ مصالح جناحی خاص، این گونه کوته نگرانه منافع مردم و لوازم دموکراسی‌خواهی‌ را نادیده می‌گیرد و این گونه بی‌ پروا حقایق تاریخی‌ را تحریف می‌کند بیگانه ام و از او وحشت دارم!
1 تیر ماه 1388

**********************************

پیوست:

مصاحبه محسن مخملباف با روزنامه گاردین - روز شنبه بیست ژوئن دو هزار و نه
به من مسئولیت داده شده است که به دنیا بگویم در ایران چه اتفاقی دارد می‌افتد. ستاد آقای میرحسین موسوی، کسی که مردم ایران می‌خواهند او رئیس جمهورشان باشد، از من خواسته‌اند که این کار را انجام دهم.. آنها از من خواسته‌اند که بگویم که چطور ستادهای آقای موسوی توسط افراد لباس شخصی مورد تهاجم و تخریب قرار گرفت. از من خواسته‌اند که بگویم چطور فرماندهان نظامی به او دستور داده‌اند که باید ساکت بماند. از من خواسته‌اند که به مردم بگویم در خیابان‌ها باشند، چرا که سیستم اطلاع رسانی مختل شده. مردم خواهان رای گیری دوباره هستند. چرا که فراتر از یک تقلب اتفاق افتاده است. این نقطه حساس در تاریخ ماست. در ۳۰ سال گذشته از انقلاب سال ۱۹۷۹ ما ۸۰ درصد دیکتاتوری و فقط ۲۰ درصد دمکراسی داشته‌ایم. ما دیکتاتوری داریم، چرا که یک نفر مسئولیت ایران را بر عهده دارد و آن یک نفر رهبر است. که اول خمینی و در حال حاضر خامنه‌ای است. او ارتش، روحانیت، سیستم قضایی، مدیا و همچنین پول نفت را تحت کنترل دارد. و اما در مورد آن ۲۰ درصد دمکراسی: انتخاب خاتمی و اصلاح طلبان در یک دوره مجلس و این واقعیت که شخصی مثل موسوی می‌تواند در انتخابات حضور یابد. اما از جمعه گذشته این ۲۰ درصد دمکراسی هم از بین رفته است. خامنه‌ای اعلام کرد که احمدی نژاد برنده انتخابات بوده و هرکسی که با این مسئله مخالفت کند مورد سرکوب قرار خواهد گرفت. مردم می‌خواستند که در چهارچوب قانون تظاهرات کنند اما مقامات به آنها اجازه ندادند. این برای اولین بار است که ما پس از ۳۰ سال، میلیون‌ها نفر را بدون اجازه رهبر در خیابان‌ها می‌بینیم. مردم ایران در حال حاضر گرد هم می‌آیند تا برای کسانی که کشته شده‌اند عزاداری کنند. مردم ایران فرهنگی دارند که شهادت را خیلی متعالی می‌داند، مردم ایران امروز برای کسانی که روز سه شنبه مورد اصابت گلوله قرار گرفته‌اند دور هم جمع شده‌اند و اگر این کشتار ادامه یابد این گردهمایی ادامه خواهد داشت. و چرا مردم ایران نمی‌خواهند که احمدی نژاد رهبر آنها باشد؟ زیرا او چیزی جز بلندگوی خامنه‌ای نیست. اوضاع اقتصادی برخلاف ۲۸۰ میلیارد دلار درآمد نفتی، بدتر شده است. آزادی‌های فردی و اجتماعی بسیار محدودتر از دوران خاتمی است و دنیا به ما به عنوان یک ملت تروریست که به دنبال جنگ است نگاه می‌کند. هنگامی که خاتمی رئیس جمهور ایران بود، بوش رئیس جمهور آمریکا بود. در حال حاضر آمریکایی‌ها اوباما را دارند و ما یک نسخه از بوش را. ما به یک اوباما احتیاج داریم که بتواند راه حل‌هایی را برای مشکل کشور پیدا کند. با وجود آن که قدرت همچنان در دست خامنه‌ای خواهد بود اما رئیس جمهوری مثل موسوی می‌تواند استبداد را تخفیف دهد.بعضی‌ها معتقدند که این اعتراضات کمرنگ خواهد شد، چرا که کسی آن را رهبری نمی‌کند. تمام نزدیکان موسوی دستگیر شده‌اند و ارتباط او با جهان خارج محدود شده است. مردم فقط از طریق حرف‌های دهان به دهان به خیابان‌ها می‌آیند، چرا که تلفن‌های موبایل و اینترنت آن‌ها بسته شده است. ادامه گردهمایی آن‌ها نشان می‌دهد که آن‌ها چیزی بیش از یک انتخابات می‌خواهند. آن‌ها آزادی می‌خواهند و اگر به آنها داده نشود ما با یک انقلاب دیگر مواجه خواهیم شد. ۳۰ سال پیش در دوران انقلاب قبلی، ما از همدیگر حمایت می‌کردیم. وقتی پلیس از گاز اشک آور استفاده می‌کرد، برای خنثی کردن اثر آن آتش روشن می‌کردیم. مردم ماشین‌های خود را به آتش می‌کشیدند تا دیگران را نجات دهند. از آن موقع دولت سعی کرده است، تا مردم را از هم جدا کند، مثل دریایی که قطره قطره شده باشد. آن چه ما از دست دادیم "با هم بودن" بود. در ماه گذشته ما همدیگر را از نو یافتیم.تمام نیروهای مسلح در ایران تنها برای سرکوب یک شهر کافی هستند و نه کل یک کشور. بعضی می‌گویند که موسوی نمی‌تواند چیزی را عوض کند، چرا که او خود قسمتی از این سیستم است. این تا حدودی درست است چرا که آنها نمی‌گذارند کسی که متعلق به حلقه آنها نیست بتواند در یک مقام برتر قرار گیرد، اما تمامی اعضای یک خانواده مثل هم نیستند و در مورد موسوی هم باید دانست که او در این سال‌ها عوض شده است. قبل از انقلاب او یک روشنفکر مذهبی و یک هنرمند بود که انقلابی بود، اما از ملاها حمایت نمی‌کرد. چرا که او شاگرد دکتر شریعتی بود. بعد از انقلاب هنگامی که تمام روشنفکران مذهبی و حتی روشنفکران چپ از خمینی حمایت می‌کردند او برای ۸ سال نخست وزیر بود. اقتصاد وضع ثابتی داشت و او نه دستور کشتن مخالفان را صادر کرد و نه فاسد شد. برای خنثی کردن قدرت او مقام نخست وزیری از قانون اساسی برداشته شد، و او از سیاست رانده شد.و موسوی به دنیای هنرمندان بازگشت.در کشوری که احزاب سیاسی واقعی وجود ندارند، هنرمندان می‌توانند مثل یک حزب عمل کنند. هنرمندان از خاتمی حمایت کردند و اینک هم از موسوی حمایت می‌کنند.در حال حاضر موسوی یک اصلاح طلب است. او اینک گاندی را می‌شناسد، قبلا او فقط چه گوارا را می‌شناخت. اگر او قدرت را از طریق خشونت به دست آورد آن را باید با خشونت هم حفظ کند. به همین دلیل مردم ایران یک انقلاب سبز راه انداخته‌اند که با صلح و دمکراسی تعریف می‌شود.



دوشنبه ۲۲ ژوئن ۲۰۰۹

ققنوس

در ایران آتش آزادی خواهی بار دیگر چون ققنوس از دل خاکستر سربرآورده است؛ آتشی که درطی سی سال گذشته همواره در نطفه خفه شده بود. شکاف عمیقی که تداوم جنگ قدرت حاکمان، در یکپارچگی بدنه ی قدرت پدید آورده است، مجالی فراهم کرد تا خواست همگانی ولی پراکنده برای تغییر، این بار بتواند در قالب یک چنبش عمومی نوپا عینیت بیابد و با خودباوری روزافزون به عرصه ی عمومی پای گذارد.

در پی سه دهه فضای سرکوب و ستم و خفقان که راه هر گونه حضور مسالمت آمیز و کم هزینه برای دخالتگری سیاسیِ مردم را سد کرده بود و در نبود احزاب سیاسی مستقل و تشکل های مدنیِ سازمان دهنده، واضح است که انباشت مطالبات اجتماعی و خواست عمومی برای تغییر، از هر مجرایی برای طرح و عرضه ی خود بهره گیرد و به هر امید ناچیزی چنگ بیاندازد. بر این اساس شرکت در انتخابات دهم ریاست جمهوری، با تمامی ویژگی های غیر دموکراتیک آن، دل بستن به امید ناچیزی بود در شرایط ناامیدیِ اجتماعی مطلق، تا شاید در فضای تاریکی که تثبیت حضور تهدید آمیز طیفِ احمدی نژاد هر دم بر سیاهی آن می افزود، روزنه ای گشوده شود.

شکی نیست که حکومت «بازی انتخابات» را با اهداف معین و با تدراکات و مجراهایی مشخص برای پیاده سازی و پیشبرد آن طراحی کرده بود، اما این بار تعمیق بحرانیِ شکاف قدرت در میان حاکمان از یک سو و پتانسیل های اجتماعی انباشته شده و سرکوفته (به ویژه در نزد انبوه ناراضیان نسل جوان) از سوی دیگر، میزان پیش بینی پذیریِ روند این انتخابات و ضریب ریسک آن را برای حکومت، متفاوت از نمایش های پیشین کرده بود؛ گو اینکه در معادلات سیاسی کلان، نه حکومت را توان کنترل نامحدود بر طرح هایش است و نه سطح و نحوه ی واکنش جمعی مردم به طور کامل قابل پیش بینی است. به هر حال فضای پرشور هفته های پیش از انتخابات و حضور اجتماعی چشمگیر و با شکوه مردم که عزم قاطع آنان برای جلوگیری از تکرار فاجعه ی احمدی نژاد و - در پوششِ آن- اعتراض به سیاست های کلی نظام، آنها را به طور محسوسی به هم نزدیک و همبسته کرده بود، به روشنی نشان داد که نتیجه ی این انتخابات به راحتیِ گذشته از گلوی حاکمان پایین نخواهد رفت.

با سرقت وقیحانه ی «امید» مردم در قالب تقلبی آشکار و بی پروا در فردای روز انتخابات، فروکش کردن امید اجتماعی و شور و شوق عمومی به جای آنکه مانند همیشه به سرخوردگیِ خرد کننده پایان یابد، به خشم عمومی بدل شد تا برای نخستین بار در دهه های اخیر، اعتراضی اجتماعی در مقیاسی چنین وسیع شکل گیرد و این نخستین نقطه ی عطف در روند وقایع اخیر بود؛ یعنی تن ندادن جمعیِ مردم به اقتدار همیشگی حکومت. بدین ترتیب برای نخستین بار، حکومت در بازی ای که خود آغاز کرده بود گرفتار شد. به بیان دیگر نتوانست زمان و چگونگیِ پایان بازی را مانند همیشه خود تعیین کند و آنگاه به مردم تحمیل نماید.

اما در نبود تشکل های مدنی و سیاسیِ مستقل و در فقدان ناگزیر و دیرپای تجربه ی همبستگیِ جمعی و در فضای بسته ای که اعتراضات اجتماعی برای گریز از سرکوب، به دستاویزهای رسمی نیازمندند، این اعتراضات خودجوش خواه ناخواه در زیر چتر کاندیداهای اصلاح طلب و تحت هدایت جریان اصلاح طلبان حکومتی قرار گرفت، تا به صورت موج سبز و در دفاع از رای های پایمال شده تبلور یابد.

دومین نقطه ی عطف در این روند با اقدام ترس خورده و شتاب زده ی حکومت در سرکوب وحشیانه ی شهروندان و کشتار بی پروای تعدادی از معترضین رقم خورد. اما این بار فرمول همیشگیِ ایجاد رعب و وحشت برای فرونشاندن اعتراضات، نه تنها موثر واقع نشد، بلکه با دامن زدن به خشم عمومی، دامنه ی اعتراضات را گسترده تر ساخت وو حتی سطح مطالبات را به طور کیفی رشد داد، به طوری که در روزهای پایانیِ هفته ای که گذشت، علیرغم تلاش جدی و سیستماتیک طیف هدایت کنندگان (که تعمیق جنبش، مدیریت انحصاریِ آنها را به چالش می کشد)، با روش هایی نظیر دعوت به سکوت یا درخواستِ طرح مطالبات تنها در چارچوب انتخابات، فاز اعتراضات مردمی از قالب اولیه و کمابیش ظاهری خود، یعنی نتیجه ی انتخابات، فراتر رفت و به جنبشِ عمومیِ تحول خواهانه با محوریت آزادی و اعتراض به ماهیت استبدادی و سرکوبگر نظام بدل شد. به بیان دیگر همان سان که حکومت در دو حرکتِ یاد شده، رسما نقاب از چهره ی واقعی خود برداشت، جنبش اعتراضی مردم نیز با اطمینان و خودباوری بیشتری به سوی ماهیت واقعی خود و عیان کردن آن گام برداشت.

اما در این میان در شرایطی که با میانجی گری اصلاح طلبان حکومتی، همچنان توهمی از امکان عقب نشینیِ حکومت برای تن دادن به خواست و رای مردم وجود داشت، سخنرانیِ رهبر سیاسی –مذهبیِ نظام در نماز جمعه ی تهران، با توجه به سابقه ی پشتیبانی قاطع او از برآمدن احمدی نژاد، این توهم را به تمامی زدود و یکپارچگیِ کودتاگران و عزم جدی آنان برای انکار خواست مردم را بر همگان آشکار کرد؛ این سخنرانی که سومین نقطه ی عطف در روند وقایع اخیر بود و با تهدید جدی به سرکوب قاطع و کشتار معترضان همراه بود (تهدیدی که با استقرار نیروی سرکوب سپاه پاسداران در سطح شهرها رسمیت یافت)، مردم را در موقعیتی شفاف برای تصمیم گیری میان عقب نشینی یا ادامه ی اعتراضات خق طلبانه ی خود قرار داد؛ همچنان که دستگاه مدیریت کنونیِ اصلاح طلبان را بر سر دوراهیِ تمکین به اقتدار مالوف و لاجرم حذف شدن از عرصه قدرت سیاسی و یا ادامه ی همراهی با مردم و تن دادنِ ناگزیر به مطالبات رشد یابنده و نوین جنبش مردمی قرار داده است.

اینکه به تعبیر برخی، جناح کودتاگر حکومت و رهبری خودکامه ی آن در روند اخیر به نوعی خود کشی سیاسی دست زده است، به طبع ناشی از کوته نگری آنها نیست، بلکه ضرورت هایی مانند حاد شدن بحرانیِ شکاف میان دو جناح سیاسی اصلیِ نظام و فشار مطالبات انباشته ی مردم در قالب اعتراضات انبوه توده ای، جناح حاکم را در وضعیتی اجباری قرار داده است تا تمامی توان و امکانات خود را برای بقا در قدرت به میدان آورد. در این میان هر دو جناح به روشنی می دانند که در موقعیت کنونی، هر گونه پا پس کشیدنِ مصلحتی یا تاکتیکی، ضمن آنکه می تواند به حذف کامل آنان از عرصه ی قدرت یبانجامد، می تواند مهار و کنترل تحولات شتابناک کنونی را نیز از دست آنان خارج نماید. به همان سان که مردم نیز به روشنی دریافته اند که در صورت استمرار جنبش و پافشاری بر خواسته هایشان، که اینک چالش با کل نظام را هدف قرار داده است، جنگی تمام عیار و خونباری را پیش رو دارند. (هم اینک - عصر شنبه - که این سطور نگاشته می شود، از ایران خبر رسیده است که تجمع اعتراضیِ منع شده ی مردم در تهران را بار دیگر با گلوله پاسخ داده اند).

***********************

اما پاسخ ما ایرانیان بیرون از مرزها - و به ویژه جوانان و دانشجویان - به روند هولناک وقایع اخیر وجان فشانی های مردم ایران برای حرکت به سوی دموکراسی چیست؟ آیا همچنان چون هفته ای که گذشت تجمعات اعتراضی و حمایتی خود را تنها محدود به خواست های انتخاباتی با محوریتِ شعار «رای من کجاست؟!» برای نه گفتن به احمدی نژاد و برنشاندن موسوی به جایگاه ریاست جمهوری محدود خواهیم کرد؟! آیا همچنان تاکتیک اجرا شده در جریان موسوم به موج سبز و خواسته ها ی محدودش را با تقدسی ایدئولوژیک، در قامت یک استراتژی محوری حفظ خواهیم کرد؟! همان تاکتیکی که تاکنون با توجیه پرهیز از رادیکالیسم و فراتر نرفتن از خواسته های جنبش اعتراضی درون کشور و با داعیه ی مهار انحرافات افراطی آسیب زننده به جنبش مردمی در ایران، تصویر مخدوش و تحریف شده ای از واقعیات جاری در ایران را پیش روی جهانیان قرار داده است (با وجود تمامی دستاوردهای مثبت و ارزنده اش)؛ همان که جدال نابرابر و پرهزینه ی مردم با ساختار مسلط را تنها به خاستگاه صوری و دستاویز اولیه ی آن (تقلب درانتخابات و یا ضدیت با احمدی نژاد) ارجاع می دهد و سرکوب وحشیانه و خونین مردم توسط حکومت اسلامی را در شعارها و مطالبات خود نادیده می گیرد و در نهایت همصدا با برخی از رسانه های توده ای، این روند فاجعه بار را در حد جدالی انتخاباتی بین طرفداران دو جناح سیاسی تقلیل می دهد . مشکل اینجاست که این رویکرد در عین ضدیتِ بر حقش با کودتای احمدی نژادی، به ساختار مخوف حامیِ احمدی نژاد که آن کودتا و این سرکوب های خونین پسین را سازمان می دهد اشاره ای نمی کند و برای پرهیز از این اشاره کردن، در تجمعات خود موضوع کشتارها را تا حد امکان کمرنگ بیان می دهد. از سوی دیگر طیف های حامل این نگاه در تجمعات اعتراضیِ برون مرزی، خواسته یا ناخواسته «موسوی» را هدف جنبش معرفی می کنند نه وسیله ای ناگزیر و مشروط پیش روی مردم برای طرح و تحقق مطالبات آزادیخوانه شان. به بیان دیگر برای شکستن یک بت کوچک (و نه بت اعظم)، پروایی ندارند که به «فرایند بت سازیِ» جناح اصلاح طلب از شخص موسوی دامن بزنند؛ فرآیندی که در صورت مهار نشدن، خطر مصادره ی جنبش آزادی خواهانه ی مردم توسط یک جناح درون حکومت، به نفع تداوم همین ساختارهای موجود را افزایش می دهد.

اما در حقیقت دلایل و زمینه های استقبال گسترده از این رویکرد در تجمعات متعدد جوانان و دانشجویان ایرانی بیرون از کشور و مشابهت فوق العاده ی شکلی و مضمونیِ این تجمعات (به جز مواردی خاص مانند جمعی در برلین) را باید در جای دیگری جستجو کرد: اغلب این جوانان که عموما نخستین فعالیت سیاسی خود را تجربه می کنند، نمی خواهند راه بازگشت خود به ایران را مسدود کنند و به این منظور ترجیح می دهند این اعتراضات برون مرزی هم از محدوده ی خطوط قرمز معتبر در داخل ایران و یا چارچوب قانون اساسی فراتر نرود و عمدتا به همین خاطر دست به خودسانسوری و به طور ناخواسته انکار و تحریف واقعیت می زنند. ما از سرزمینی می آییم که در آن «کار سیاسی» تابوست؛ جایی که با ترس زندگی کرده و رشد یافته ایم؛ بدبختانه این ترس در ما درونی شده و آن را با خود به بیرون از مرزها هم آورده ایم؛ ترس فوبیا گونه ی جوانان از همصدایی با نیروهای نسل پیشینِ اپوزیسیون در طی تجمعات اخیر (حتی در موقعیتی چنین خطیر و سرنوشت ساز) و مرزگذاری قاطع میان خود وا آنان به هر قیمتی - حتی به هر قیمت درگیری های غم انگیز و تلخ – نشان از همین نگرانی دارد؛ گرچه تاکید بر استقلال حق همه ی ماست و اگر چه دگم گرایی های زیادی هم از سوی نسل پیشین اپوزیسیون به این تقابل دامن زده است.

در پایان به عنوان جوانی دانشجو با دغدغه های انسانی و نیز شرایط و محدودیت هایی مشابه دوستان جوانم، از همه ی این عزیزان می خواهم که با رعایت کردن تدابیری مانند پوشش مناسب (استفاده از کلاه و عینک آفتابی و نظایر آن) و یا همکاری در تمامی زمینه های امکان پذیر در صفوف جانبی، به واقعیت های جاری در ایران وفادار بمانند. فراموش نکنیم که ما در آستانه ی موقعیت تاریخی ویژه ای ایستاده ایم و در اینجا از این فرصت و امکان برخورداریم که صدای مبارزات مردم بی صدایمان باشیم. پس بیاید این کار را به درستی انجام دهیم، چیزی فراتر از آرام کردن وجدان های معذب مان. جنبش آزادی خواهانه ی مردم میهن ما اکنون با دو خطر بالفعل و بالقوه مواجه است: یکی قتل عام گسترده و دیگری مصادره شدن. وظیفه ی ماست که با تلاش هایمان در جهت کاهش این دو خطر گام برداریم.

برلین، 20.06.09

زنده باد مبارزات مردم ایران برای آزادی!

آنچه می خوانید متن سخنرانی من در یکی از تجمع های اعتراضی- حمایتی ایرانیان برای همبستگی با مبارزات آزادیخواهانه ی مردم میهن ماست. این تجمع به دعوت «جمعی از جوانان و دانشجویان ایرانی در آلمان» در روز یکشنبه 24 خرداد در مقابل سفارت ج.ا.ا در برلین برگزار گردید.

عموما در یک کشور بیگانه، سفارت هر کشور مکانی است که اتباع آن نسبت به آن احساس تعلق و افتخار و امنیت دارند اما برای ما که اینجا جمع شده ایم این مکان نه تنها هیچ افتخار و تعلق و امنیتی برنمی انگیزد، بلکه یادآور ننگینی است از سیاهی های یک نظام مخوف که سفارت های آن پنجه های کنترل امنیتی اش بر شهروندان در بیرون از مرزهای کشور محسوب می شوند. این همان دخمه ی شومی است که جنایت های فجیعی مانند قتل های نوری دهکردی و شرفکندی در فاجعه ی میکونوس و قتل فریدون فرخزاد در آن طرح ریزی شده است.

آنچه در ایران اتفاق افتاده است بی گمان کودتا است، اما پیش از آنکه کودتای بخشی از حکومت علیه بخش دیگر آن باشد، کودتای کلیت نظام علیه مردم است. چرا که این بار نه تنها باز هم خواست مردم برای تغییر به رسمیت شناخته نشد، بلکه چنین خواستی با وجود ابراز شدنی چنین قاطع، به کلی و با وقاحت انکار شد.

آنچه در جریان انتخابات اخیر در ایران گذشت بدون شک بیان مصمم و پرشکوهی بود از اعتراض عمومی به سیاهی مطلق وضع موجود و نیز خواست همگانی برای تغییر. اما حماسه ی بزرگتر، دفاع مردم از همان حداقل حقوق صوری به جای مانده است که در قالب جدال های خیابانی نابرابر برای زنده نگه داشتن امید هم اینک در حال وقوع است و این امری کم سابقه است.

نباید از یاد برد که حضور چشمگیر مردم در انتخابات این بار کمتر از همیشه متاثر از برخی توهمات رایج نسبت به اصلاح پذیری سیستم مستقر بوده است براین اساس در این کارزار، انتخاب موسوی نه به مثابه هدف، بلکه وسیله ای ناگریز برای حرکت به سمت موقعیتی بود که پی گیری اهداف مترقی امکان پذیرتر گردد. همان هدف هایی که سایه ی سنگین استبداد، وصول به حداقلی از آنها را نیز همواره در چشم مردم دور از دسترس نمایانده است!

ما در اینجا برای دفاع از کاندیدایی خاص یا جناح سیاسی خاصی جمع نشده ایم. ما اینجاییم تا همبستگی خود را با مبارزات حق طلبانه ی مردم بیان کنیم و از تغییری که مردم ضرورت آن را به درستی دریافته اند و با از جان گذشتگی به تحقق آن همت گماشته اند حمایت کنیم.

ما اینجاییم تا صدای مردمی باشیم که در صد سال اخیر جباران همواره صدای آزادی خواهی شان را در گلو خفه کرده اند و در بیرون از مرزها نیز صدایشان همیشه تحت الشعاع طنین پرشکوه پول و تجارت قرار گرفته است.

اتفاقی که با سرقت وقیحانه ی رای مردم در ایران رخ داده است، بار دیگر روشن تر از همیشه نشان داد که ظرفیت این نظام قرون وسطایی برای تغییرات دموکراتیک تا چه حد محدود و مسدود است.

همچنین عزم جدی و مستقلانه ی مردم برای صیانت از خواست و آرایشان و در پیامد آن سرکوب وحشیانه ی فریادهای حق طلبانه ی آنان، بیانگر گسستی بازگشت ناپذیر در روند مبارزات مردم علیه نظام جمهوری اسلامی بوده است. نظام مجعولی که در سی سال اخیر، بخش اسلامی آن همواره گلوی جمهوریت آن را فشرده بود و اینک اما جمهوریت را به تمامی انکار کرده است تا تصویر واقعی خود را عریان کند.

بی گمان راه مردم ما به سوی دموکراسی راهی دراز و پر فراز و نشیب خواهد بود. ما در اینجا جمع شده ایم تا بار دیگر از وجدان های بیدار بشری بخواهیم مردم ما را در طی این مسیر مشقت بار تنها و بی یاور نگذارند. و این یاوری میسر نخواهد شد جز با نظارت جدی بر چگونگی پای بندی های دموکراتیک دولت های متبوع شان. چرا که دولت های غربی در دهه های اخیرکارنامه ی موفقی در حمایت از حقوق بشر و مبارزات تحول خواهانه ی مردم ما نداشته اند. به عکس برای آنها عموما نفت و گاز و غنی سازی اورانیوم به مراتب از اولویت بیشتری برخوردار بوده است. آنها به کرات و به طور سیستماتیک، نقد اقتصاد را بر نسیه ی حقوق بشر ترجیح داده اند.

لذا ما در همین جا با صدای رسا به چنین دولتمردانی هشدار می دهیم که این تنها شما نیستید که قادرید بر اعمال و گفتار و شیوه ی زیست و معیشت ما «خارجیان» نظارت کنید، ما نیز همواره عملکرد شما را به دقت با شعارهایتان تطبیق می دهیم و شما را قضاوت می کنیم. همان شعارهایی که از آنها مشروعیت می گیرید. ما سکوت 20 ساله ی معنادار دنیا را در برابر کشتارهای زندانیان سیاسی ایران درسال 67 فراموش نکرده ایم و نخواهیم کرد.

و اکنون برای ما بزنگاهی مهم و تاریخی در مسیر چنین نظارت و قضاوتی است از این پس هر دولتی که دیکتاتوری عیان شده ی حکومت اسلامی در قالب دولت برآمده از کودتای 23 خرداد را به رسمیت بشناسد، بی گمان نمی تواند متعهد به دموکراسی محسوب شود. چون خاک دموکراسی از چشمه های اومانیسم آب خورده است. چگونه می توان در گوشه ای از دنیا دموکراسی داشت ولی کشتار و جنون و جنایت در دیگر بخش های دنیا را نادیده گرفت یا با هر مصلحتی مورد تایید مستقیم یا تلویحی قرار داد.

ما اینک ملاک بسیار روشنی برای این ارزیابی و داوری در اختیار داریم و از تمامی جان های بیدار و آزاده می خواهیم که در روابط خارجی دولت هایشان با حکومت استبدادی ایران، دیده بان خستگی ناپذیر دموکراسی و حقوق بشر باشند تا ستمگران و زورمندان در مجرای روابط ناشفاف تشویق و تقویت نگردند.

و در انتها باید تاکید کرد که حضور جمعی ما در اینجا با ترکیبی از کسانی که در انتخابات شرکت کرده اند و کسانی که به آن نه گفته اند، در بردارنده ی مطلب مهمی است و آن اینکه تفاوت روش ها در عملکرد سیاسی، نتوانسته است موجب شود که اشتراکات بزرگ میان خود و امکانات حاصل از همبستگی مان را نبینیم. اشتراکاتی که مهم ترین آن همان خواست عمیق و پرشور همه ی ما مبنی بر آزادی و رهایی و صلح و برابری برای مردم میهن در بند ماست. همان مردمی که سرنوشت ما با آنها در هم تنیده است و همان میهنی که به هنگام کوچ ناگزیرمان، پاره ای از قلب مان را در برزن های آن به جای گذاشته ایم و تپش های آن را همراه با ضربان نبض آن دیار و مردمانش هر لحظه در درون مان حس می کنیم.

پس زنده باد مبارزات مردم ما برای آزادی!

چهارشنبه ۱۷ ژوئن ۲۰۰۹

نقدی بر «بیانیه ی جمعی از اهالی هنر و فرهنگ کشور»


مقدمه: در واکنش به بحران جاری در ایران و در حمایت از حق قانونی مردم برای برخورداری از انتخاباتی سالم و صیانت از آرایشان، روز گذشته متنی با عنوان «بیانیه ی جمعی از اهالی هنر و فرهنگ کشور» در برخی از رسانه ها انتشار یافت که امضای بسیاری از شخصیت های نامدارِ عرصه ی امروز هنر و فرهنگ ایران را در پای خود دارد؛ بزرگانی نظیر عزت الله انتظامی، رخشان بنی اعتماد، کیانوش عیاری، حسین علیزاده، داريوش مهرجويي، پرویز شهبازی، محسن مخملباف، لیلی گلستان، مرضیه برومند، پرویز کیمیاوی، حسام الدین سراج ، فرخنده آقایی، فاطمه معتمد آريا، پرویز تناولی و ... .
نظر به تداوم وضعیت بحرانی در کشور و ضرورت حمایت های قاطعانه و گسترده از مبارزات آزادی خواهانه ی مردم، طبعا بحث و دیالوگ عمومی در مورد شیوه های موثر چنین حمایت هایی می تواند سازنده و راهگشا باشد. اما از آنجا که چنین مسئولیتی خواه ناخواه مستلزم تلاش برای بازتابِ داخلی و جهانیِ شرایط واقعیِ جاری در ایران و به ویژه سرکوب های غیر انسانیِ شهروندان حق طلبِ آن است و چنین موضوع مهمی متاسفانه در متن این بیانیه بسیار محو و کمرنگ دیده می شود، لازم دیدم به عنوان یک شهروند ایرانی، نقدی را که از این زاویه متوجه بیانیه ی فوق می بینم، در قالب نامه ای خطاب به امضاء کنندگان محترم بیانیه، به روشنی بیان کنم. ناگفته پیداست که این نقد با همه ی عریانی اش، به هیچ روی قصد نادیده گرفتن اهمیت و ارزش کار این عزیزان را ندارد، بلکه به قصد کمک به شفاف سازیِ وضعیت حاضر و بهبود و تعمیق تلاش های جمعیِ ضروری و پیش روی همه ی ما انجام می گیرد.

دوستان و سروران گرامی،
با سپاس از همت و تلاش تان در جهت پاسداشت آزادی و حمایت از مردم
پیش از هر چیز باید بگویم که من به واسطه ی آثار ارزشمندتان، بسیاری از شما را دورادور می شناسم و در فرهنگی تنفس کرده ام که بخش مهمی از آن با تلاش های مرارت بار ،ولی عاشقانه و خستگی ناپذیر شما و همکاران تان خلق یا پاسداری شده است. بدین لحاظ احترام زیادی برایتان قایلم. در عین حال به عنوان جوینده ای که دستی ناچیز در نوشتن دارد، به ارزش و کارکرد اجتماعی و انسانیِ والای هنر و فرهنگ واقفم و از این نظر خود را دور از دغدغه های فرهنگی شما و بیرون از این حوزه حس نمی کنم. بنابراین امیدوارم این متن انتقادی را نقدی دوستانه و از درون تلقی کنید، نه به مثابه تقابلی بیرونی و یا خرده گیریِ غرض ورزانه و نیز امیدوارم زمختی کلام مرا به پای دشواری زمانه ی ناهمواری بگذارید که گاه مسئوولیت هایی فراتر از حد توانمان بر دوشمان می نهد.
بیانیه ی قبلی تان در مورد ضرورت شرکت در انتخابات را امضاء نکردم، ولی ترجیح دادم در آن فضای پرالتهاب، دلایلم بر این امتناع را ذکر نکنم تا به سوءتفاهم ها یا دلسردی های رایج دامن نزده باشم (گر چه پیش از آن دیدگاهم پیرامون انتخابات را در خلال مقالاتی منتشر کرده بودم)؛ اما چون دیالوگ را بر کناره گرفتن ترجیح می دهم، بیانیه ی دوم و دعوت به امضاء کردن آن را نتوانستم بی پاسخ بگذارم؛ بنابراین انتقادم را به اختصار و صراحت مطرح می کنم، با این امید که پرسشی برانگیزد و به رشد گفتگویی عمومی پیرامونِ مسئولیت های انسانیِ ما در مواجهه با شرایط تاسف بار کنونی یاری برساند.

دوستان گرامی، لطفا یک بار دیگر سراسر متن بیانیه را مرور کنید: آیا هیچ نشان و اشاره ای (نه حتی اعتراضی) به کشتار و سرکوب وحشیانه ی مردم در روزهای اخیر در آن می بینید؟! اکنون دیگر موضوع - بر خلاف آنچه در این متن تصویر شده- تنها محدود به نتیجه ی انتخابات و رقابت های سیاسیِ نامتعارفِ میان دو جناح رقیب نیست. موضوع ستم موحشی است که در این چند روز به مردم ما رفته و بر این اساس موقعیت حاضر بسیار فراتر از آن جدال انتخاباتی است. به طبع وظیفه ی هر انسان آزاده ای است که به روشنگری پیرامون ابعاد دهشت بار این ستم و دادخواهیِ بی صدایان برخیزد. بی گمان تمامی شما عزیزان که این متن را امضاء کرده اید، این حوادث را دیده اید و لمس کرده اید و مانند من و دیگران اشک ریخته اید و همچنان بغض در گلو دارید. در این صورت و درست به همین دلیل باید به شما یادآور شد که متاسفانه شما نیز در عمل با جان باختگان دلیر و بی گناهی که برای احقاق حقوق پایمال شده ی خود و همه ی مردم، قربانیِ خشونت عریان و تصلبِ نظم مستقر شدند، ناخواسته به سان خس و خاشاک رفتار کرده اید. چگونه؟! به سادگی، با نادیده گرفتن آنها در متن خود (گیریم با هر مصلحت یا محدودیتی). آنها در «متن شما» همان قدر غایب و حاشیه ای هستند که در «متن رسمی» تحمیل شده از سوی حکومت. شما هم در متن خود هیچ اشاره ای به وجودِ نابود شده ی آنان نکرده اید و این چیزی نیست جز تحریف حقیقت. یعنی همصدا شدن با دستگاه تبلیغاتیِ سیستمی که با اوباش خواندنِ کشته شدگان، قتل فجیع آنان را قابل اغماض و «ناهست» نمودنشان را بی اهمیت قلمداد می کند، همان گونه که با دزدیدن آرایشان، بودنشان و خواست هایشان را نادیده گرفته است (اگر چه این مشابهت ناخجسته در کردار، تفاوت عظیم در نیت ها و خواسته ها و نیز محدودیت های اجباریِ حاکم بر کردار شما را پنهان نمی کند).
گمان می کنم بسیاری از شما امضاء کنندگان این بیانیه با آرای میشل فوکو آشنا هستید و یا به هر حال می دانید که برای بازتولید «سلطه»، مکانیزم های متعددی در سطح خرد و کلان وجود دارد. وظیفه ی «روشنفکر عمومی» شناسایی و شناساندن این مکانیزم ها و توهم زدایی از «عرصه ی عمومی» و شفاف سازیِ گفتمان های رایج است. آیا متن اخیر شما در چنین جهتی قابل ارزیابی است؟! یا به عکس، ناخواسته در جهت تحریف واقعیت و یا غیرشفاف کردن حوزه ی عمومی عمل می کند؟! .... تاکنون حتی بنا بر آمار «رسمی» اعلام شده از تلویزیون دولتی هم، 7 نفر از این «اوباش» یا «خس و خاشاک» ها جان باخته اند. در حالیکه گزارش های گروههای مستقل فعالین حقوق بشر، حداقل تعداد قربانیان را تا عصر روز 3 شنبه، 32 نفر برآورد کرده اند. این در حالی است که با اختلال عمدی دستگاه دولت در تمامی ابزارهای ارتباطی و نیز محدودیت های تحمیل شده بر خبرنگاران، خبر رسانی ها چه در سطح داخلی و چه در مقیاس جهانی با دشواری و با ابهام فراوان روبرست و سرکوب مردم (به ویژه در شهرهایی غیر از تهران) با نوعی بایکوت خبری همراه شده است. از این رو ذکر مستقیم و تایید خبر کشتار و سرکوب وحشیانه ی مردم در بیانیه ی شما (چیزی که قاعدتا خلاف مشاهدات شما هم نبوده است)، می توانست سندی زنده - و در عین حال تاریخی – از یک فاجعه ی در حال وقوع باشد، تا شاید بتواند صدای مبارزه ی نابرابر و تراژیک مردم ایران برای دموکراسی را به نحو موثرتری به گوش همگان برساند و همبستگی و حمایت جدی تری را در هر دو سوی مرزها موجب شود .... اما شما در این متن متاسفانه روی سخن تان نه با مردم ایران و جهانیان، بلکه تنها با همان مراجع اقتداری است که در عین ستمکاری و بیداد، هیچ شکایتی را بر نمی تابند و حتی دادخواهان را به خضوع بیش از حد و خودسانسوری وامی دارند.
به شخصه در سال های اخیر با کمی تمرکز وسواس گونه بر ساز و کار رسانه ها به این باور رسیده ام که گفتن بخشی از حقیقت، گاهی به مراتب مضرتر و خطرناک تر از دروغ گفتن یا سکوت کردن است، چون به تحریف حقیقت می انجامد. در شرایط دروغ یا سکوت، مخاطب همواره از این امکان برخوردار است که آن جای خالی سکوت و یا آن منطق ناموجه دروغ را با جستجو در منابع دیگر و تامل بیشتر پر کند. اما وقتی کسی بخشی از حقیقت را می گوید، به اعتبار درستی آن بخش، در مخاطب این اطمینان توهم آمیز را بر می انگیزد که تمامی حقیقت را در مورد موضوع مورد بحث بیان کرده است . این دقیقا همان کاری است که رسانه های بزرگِ توده ایmass media ) (انجام می دهند: از یک سو با پوشش خبری تمامی وقایع جاری، وجهه ای عمومی از بی طرفی و کارکرد دموکراتیک کسب می کنند، و از سوی دیگر گزارش های خبری و حتی تحلیل های سیاسی شان عمدتا محدود و سطحی و یا ناقص و مخدوش است. اما در عین حال به یاریِ همان مکانیزم روانیِ یاد شده و نیز با بهره گیری از وجهه ی عمومی مقبولِ خود، می توانند این ناکارآمدی ها یا سوءنیت ها را بپوشانند و حتی به عنوان تنها مرجع معتبر برای حقایق و رخدادهای گوناگون جهان مورد استناد قرار گیرند. (برای نمونه در ارتباط با فجایع جاری در ایران می توان به نحوه ی اطلاع رسانیِ شبکه های خبری «بی بی سی» و «سی ان ان» اشاره کرد که با اصرار عجیبی از تاکید بر کشتارها طفره می روند و در مواردی هم که اشاره ای گذرا به آن دارند، تنها به ذکر آمار ارائه شده از سوی حکومت ایران بسنده می کنند؛ گویا همان حکومتی که این روزها شهروندان خود را به گلوله می بندد و یا با خشن ترین شیوه ها مضروب و مجروح می سازد، بناست چهره ی واقعی اعمال خود را هم عرضه کند).
بر این اساس و همچنین با توجه به محدودیت های موجود برای کار فرهنگی - اجتماعی و دخالتگری مدنی در ایران، آیا بهتر نبود این بیانیه را - در هیئتی چنین ناقص و ابهام انگیز - صادر نمی کردید تا به واسطه ی اعتبار نام هایی که در این لیست آمده ، تحریف سیستماتیک واقعیت توسط نظام (که در متن شما با ذکر نکردن بخش مهمی از واقعیت، همراهی شده است) صورت موجه تری به خود نگیرد؟! آیا نمی توان به جستجوی روش های مناسب تری – فردی یا جمعی – برای بیان همبستگی خود با مبارزات آزادیخواهانه ی مردم و حمایت از آنان برآمد؟! برای نمونه هم اینک تعدادی از نویسندگان و هنرمندان مستقل میهن مان که برای دفاع از حق انتخاب خود و مردم در تجمع های مسالمت آمیز شرکت کردند، پس از ضرب و شتم ناجوانمردانه، بازداشت شده و در زندان هایی نامعلوم به سر می برند. آیا کسی از «ما» برای دفاع از حقوق انسانی و شهروندی آنان قدمی برداشته است؟!
در شرایطی چنین زخم زننده و طاقت فرسا، که بسته بودن سیستم حاکم گاه می تواند انفعال و نظاره گری صرف را در مواجهه با فجایع اجتماعی بر ما تحمیل کند، فشار وجدانِ اخلاقی معذب می تواند ما را به برخی کنش های انسانی و سیاسی برانگیزد که جوانب و نتایج حاصل از آنها چندان مورد سنجش و تعمق بایسته قرار نگرفته است. شوربختانه من صدور این بیانیه از سوی جمع هنرمندان و نویسندگان امضاء کننده ی آن را برکنار از چنین فضایی نمی بینم (با وجود حسن نیت و همت در خور ستایشی که به وضوح در این کار می بینم). امیدوارم در این مورد من کاملا بر خطا باشم.

پاینده و سرفراز باشید
با درودهای بی پایان و احترام صمیمانه
امین حصوری / 27 خرداد 1388

**********************************************
پیوست: متن بیانیه

به نام خدا
بيانيه جمعي از اهالي هنر وفرهنگ كشور

جمعه بيست و دوم خرداد روز با شكوهي بود . همه بودند . آنها كه هميشه مي آمدند و آنها كه هرگز نيامده بودند . همه محترم بودند. هيچكس خس نبود ، خاشاك نبود .
جمعه بيست و دوم خرداد روز نمايش اعتماد ، آگاهي و عقلانيت ملت و درك صحيح مردم از ارادة دردست گرفتن سرنوشت خويش بود .
1- جامعة هنري ايران همپاي اين جريان تاريخي ، پيشگام حركت سرنوشت ساز انتخابات رياست جمهوري دهم شد و در بستر سازي اين اعتماد عمومي ، به سهم خود تلاش كرد.
2- متاًسفانه در هنگامة تجلي اين ارادة ملي ، جريانهاي شناخته شده اي با سوءاستفاده از امكانات ملي و دولتي به كارگرداني آرا و مديريت آن پرداختند و در يك اقدام ويرانگر تاريخي ، ضربة مهلكي به حقوق مدني مردم وارد كردند و عملاً بخش گسترده اي از جامعة ايران را در آستانة خروج از دايرة اعتماد به نظام قرار دادند.
3- در شرايطي كه بسياري از نخبگان سياسي و فرهنگي كشور به همراه بخش عظيمي از ملت ، در صحت انتخابات دچار تشكيك شده اند ، متاسفانه رسانه ملي ايران به جاي بستر سازي براي رفع نگراني ها و اعتراضات و تلاش جهت شفاف سازي واقعيت ها ، همچنان از مواضع و ادبياتي دور از شان اين ملت بزرگ استفاده مي كند.

جامعة هنري و فرهنگي ايران همگام با خواست و ارادة عمومي ملت كه در راهپيمايي ميليوني آنها تجلي يافته و در اظهارات نامزدهاي معترض منعكس شده است، از تمامي مراجع قانوني و مذهبي درخواست مي كند ، نقش پناه مردم را در اين شرايط خطير ايفا كنند و براي اعادة حقوق از دست رفتة ملت و بازسازي بناي ويران شدة عدالت اجتماعي ، اقدام كنند.
اين جامعة هنري و فرهنگي همچنين از نيروهاي نظامي و انتظامي درخواست مي كند با خويشتن داري و پرهيز از خشونت ، تصويری جوانمردانه و در خور ملت محترم ایران را نزد جهانیان ، به نمايش گذارند .

امضا کنندگان : .....................

جای خالی حقیقت در حقایقِ ناتمام

توضیح: امروز به طور تصادفی بر روی سایت «سیبستان[i]» مقاله ای خواندم با عنوان «خدمت آقای خامنه ای» در تحلیل شرایط بحرانی اخیر ایران (پیرامون سرقت انتخاباتی و وقایع و فضای سرکوب پس از آن)، که در نوع خود مطلب هوشمندانه و جالبی بود. اما از آنجا که در این مطلب نکاتی طرح شده است (یا عمدا طرح نشده است) که این روزها تکرار یا نادیده گرفتنِ مکرر آنها از هر سو، آزار دهنده و توهم آفرین است، بر آن شدم به اختصار نظرات انتقادی ام را در مورد آن مکتوب کنم. با این توضیح که این تکرارِ همراه با نگفتن ها را بیشتر در متعلقان به جریانِ سیاسیِ موسوم به اصلاح طلبان حکومتی یافته ام که اکنون به شدت درگیر یک بازی مرگ و زندگی هستند (البته بخشِ «مرگ» آن به روال عام نصیب مردم می شود). از قضا مولف مقاله آقای مهدی جامی (که تا چندی پیش مدیریت «رادیو زمانه» را برعهده داشتند) نیز با همین جریان سیاسی و فکری قرابت هایی داشته یا دارند. بر این اساس این مطلب در عین حال نقدی است بر تحلیل هایی که پیش از انتخابات و به ویژه این روزها از سوی کسانی مانند سید ابراهیم نبوی و مسعود بهنود، عطاءالله مهاجرانی و غیره صادر می شود.
مطلب یاد شده از آقای جامی (http://sibestaan.malakut.org/archives/2009/06/post_718.shtml) می توانست مقاله ی بهتری باشد اگر نویسنده در ضمن تحلیل افشاگرانه اش علیه خامنه ای کمی بیشتر به حقیقت پایبند بود نه مصلحت. چند مورد را ذکر می کنم:
1- آنجا که از افشاگری های اکبرگنجی (در نیمه دوم دهه هفتاد) سخن می گوید آگاهانه فراموش می کند ذکر کند که نوک پیکان آن نوشته ها (عالیجناب سرخپوش و ... ) متوجه رفسنجانی بود، که طبعا اتهامات او خامنه ای را هم در بر می گرفت. اما از آنجا که فعلا رفسنجانی در جناح اصلاح طلبان حضور «موثری» دارد نویسنده بهتر دانسته است به سناریوی همگانی شده ی اصلاح طلبی ایشان خدشه ای وارد نشود.

2- جایی که از کشتارها و اعدام ها در نظام ج.ا. سخن می گوید، رد آن را تنها تا شخص خامنه ای پی می گیرد و فراموش می کند از آن «بت اعظم» که با قاطعیت و احساس رسالتی پیامبر گونه، فرمان کشتارهای زندانیان سیاسی را در سال 67 صادر کرد اشاره ای به میان آورد. تو گویی این سخن کفری است که نباید از زبان کسی جاری شود. (هنوز به پشتوانه ی اعتبار آن بت، سکه های ارزشیِ رایج ضرب می شود – به تعبیر دکتر محمد رضا نیکفر در مقالات «اقتصاد سیاسی دین»)

3- آنجایی که از فرستادن پلیس به خیابان ها توسط رهبر به منظور سرکوب اعتراضات مردم صحبت می کند اشاره ای به کشته شدن ده ها نفر از شهروندان بی دفاع نمی کند. تو گویی مردم در این روزها و شب ها تنها چند سیلی یا باطوم خورده اند. اشاره نکردن مستقیم یا تاکید نکردن به کشته شدگانِ روزهای اخیر و اینکه این بازی بی کم و کاست یک «خون بازی» است، دقیقا همان کاری است که بی بی سی و سی ان ان برخی رسانه های بزرگ این روزها انجام می دهند[ii]. تا مبادا با رادیکال شدن خواسته ها، دامنه ی اعتراضات طوری گسترش یابد که از مرزهای معاملاتِ «ممکن» یا پیش رو فراتر رود. یعنی محدود کردن تمام این اعتراضات و سرکوب های وحشیانه و کشتارها در چارچوب انتخابات (تنش های پس از انتخابات) و آنگاه تعیین قطعیِ سقف مطالبات مردم تا حد برآمدن موسوی. این رویکرد وجه مشخصه ی جریانی است که در روزهای اخیر اصرار دارد موسوی را هدفِ مبارزات قاطعانه ی مردم نشان دهد، نه وسیله ی آن (فی المثل در بیرون از مرزها اکنون آقای مهاجرانی و نبوی و مخملباف و سایر شرکاء در حمایت از کلیت جناح اصلاح طلب، برای مبارزات جاری مردم تحلیل و رهنمود صادر می کنند).


4- از نقش رهبری تا آنجایی انتقاد می شود که لبه ی انتقادات متوجه غرور یا قدرت طلبی شخص خامنه ای می شود. کمترین اشاره ای به این نمی رود که اساسا ممکن است ایرادی متوجه نظام سیاسیِ مبتنی بر ولایت فقیه باشد. و البته این سکوت قابل درک است، چون در غیر این صورت از یک سو جایگاه آن «بت اعظم» مخدوش می شود (همانی که مرزهای اقتدار کاریزماتیک او برای «مریدان راستین» اش با هیچ عامل زمانی و مکانی محدود نمی گردد) و از سوی دیگر با به چالش کشیدن جایگاه «ولایت فقیه»، طرح تداوم همین نظام با جایگزین کردن رهبر کنونی با یک «ولی فقیه جدید» ناممکن می شود.

5- جامی در این مقاله از احمدی نژاد فراتر می رود و به درستی به خامنه ای می رسد، اما ناگهان در همان جا متوقف می شود؛ گویا سرنخ معما را به تمامی یافته است! به عبارت دیگر نه تنها پلیدی های ساختاری نظام را تنها در چهره ی رهبر کنونی فرافکنی می کند و از اشاره به ساختار و مکانیزم های بازتولید سلطه طفره می رود، بلکه حتی در این فرافکنی شخصی هم تبعیض قایل می شود و موضوع را فقط به خامنه ای تقلیل می دهد و از کسانی که در برآمدن خامنه ای و در محکم کردن پایه های استبداد مطلقه ی دینی سهم مهمی داشته اند، تنها با عنوان مقربان پیشینِ امام و انقلاب یاد می کند، که اینک خامنه ای سرمست از قدرت خود، کمر به حذف آنها بسته است. تو گویی وطیفه ی انسانی یا «تکلیف شرعی» مردم آن است که جان فشانی های اخیر و مبارزات پرهزینه ی جاریِ خود در خیابان ها را وقف بازگشت این مقربین به عرصه ی قدرت نمایند (قدرتی که بنا به همان تقرب پیشین حق طبیعی آنان است). به راستی چرا آقای جامی فراموش می کند یادآوری نماید که سیستم امنیتی مخوفی که در همه ی سال های اخیر و به ویژه در این روزهای خونبار، برای سرکوب مردم همواره کاسه ی داغ تر از آش بوده است و اشتهای عجیبی به خون ریختن دارد (کلاه را همراه با سر می آورد)، دست پرورده ی همین مقربینی است که اکنون جایگاه همیشگی شان در ارکان نظام، از سوی رقیب مورد چالش و تهاجم قرار گرفته است؟!

بنا به دلایل فوق، من مقاله ی حاضر را نه متنی معطوف به حقیقت، بلکه معطوف به قدرت می بینم. البته تایید می کنم که مقاله ی هوشمندانه ای است، ولی تنها از منظر هوشمندی در راستای مبارزات جناحی (بر سر نتیجه ی انتخابات) برای کسب قدرت؛ چون با ظرافت سمت و سوی نارضایتی و خشم مردم را به سویی جهت و حوالت می دهد که با منافع یا مصالح آتی اصلاح طلبان همخوانی داشته باشد.
در سال های اخیر با کمی تمرکز وسواس گونه بر کار رسانه ها به این باور رسیده ام که گفتن بخشی از حقیقت، گاهی به مراتب مضرتر و خطرناک تر از دروغ گفتن یا سکوت کردن است، چون به تحریف حقیقت می انجامد. در شرایط دروغ یا سکوت، مخاطب همواره از این امکان برخوردار است که آن جای خالی سکوت و یا آن منطق ناموجه دروغ را با جستجو در منابع دیگر و تامل بیشتر پر کند. اما وقتی کسی بخشی از حقیقت را می گوید، به اعتبار درستی آن بخش، در مخاطب این توهم را بر می انگیزد که تمامی حقیقت را در مورد موضوع مورد بحث بیان کرده است. این دقیقا همان کاری است که رسانه های بزرگ ِتوده ای انجام می دهند: از یک سو با پوشش خبری تمامی وقایع جاری، وجهه ای عمومی از بی طرفی و کارکرد دموکراتیک کسب می کنند، و از سوی دیگر گزارش های خبری و حتی تحلیل هایشان عمدتا محدود و سطحی و یا ناقص و مخدوش است. اما در عین حال به یاریِ مکانیزم روانیِ یاد شده و نیز وجهه ی عمومی مقبولِ خود می توانند این ناکارآمدی ها یا سوءنیت ها را بپوشانند و حتی به عنوان تنها مرجع معتبر برای حقایق و رخدادهای گوناگون جهان مورد استناد قرار گیرند.

موخره : باید اعتراف کنم من تا مدتی پیش همواره از جریان روشنفکری دینی یا نواندیشان دینی (که شاید آقای جامی هم به واسطه ی تعلقات «اصلاح طلبی» متاثر از آن باشد)، تصور خنثایی داشته ام، یعنی بر خلاف منتقدان جدی آن مانند آرامش دوستدار، خطر سیاسی و اجتماعیِ چندانی در آن نمی دیدم و حتی به نوعی حضور آنها را برای حرکت و گذار تدریجی به سمت جامعه ای سکولار و مدرن طبیعی یا لازم می شمردم. اما درسال های اخیر با خواندن مقالاتی نظیر مطلب اخیر و تحلیل های کسانی چون ابراهیم یزدی، مهاجرانی و غیره و یا برخی شواهد جانبی مانند حضور کدیور و سروش در ستاد تبلیغاتی کروبی و نیز مناقشه ی حاشیه ای عبدالکریم سروش با دولت آبادی، بیش از پیش متقاعد شده ام که این جریان بر خلاف ادعای خود، نه دغدغه ی حقیقت، بلکه بازسازی اسلام سیاسی را مد نظر دارد و یا حداقل اینکه به هیچ روی توانایی گذار از اسلام سیاسی را ندارد. به هر حال اگر هم اساسا مقوله ای به نام روشنفکری دینی یا نوگرایی دینی قابل پایه گذاری و بسط در فضای فرهنگی – اجتماعی ایران باشد، این کار مطلقا در حیطه ی توان و صلاحیت نسل باورمندان به انقلاب اسلامی و سربازان فداییِ «عالیجناب خمینی» نیست. در سده های نوین هر خیزشی به سمت قدرت همواره با نام مردم و داعیه ی حقیقت، ولی در عمل با استفاده ی ابزاری از مردم رخ داده است. کارنامه ی سیاسی نواندیشان دینی خواه در قامت اصلاح طلبان حکومتی در دهه ی گذشته و خواه در قامت نسل قدیمی ترِ متولیان نهضت آزادی، مصداق گویایی از این واقعیت تاریخی است.

i] http://sibestaan.malakut.org

[ii] در حالی که بر مبنای گزارش یک انجمن مستقل حقوق بشر در ایران، حداقل تعداد جان باختگان سرکوب های اخیر تا عصر روز 26 خرداد ماه ، 32 نفر بوده است، رسانه های بزرگی نظیر «بی بی سی» و «سی ان ان»، به رغم تماس های فردی مکرر شهروندان ایرانی جهت شرح مشاهدات عینی خود یا اعتراض به روند اطلاع رسانی ناقص آن رسانه ها، همچنان یا به موضوع کشتارها اشاره ای نمی کنند و یا برای بیان آمار آن، تنها به طور گذرا به گزارش روز گذشته ی استانداری تهران استناد می کنند که بر طبق آن مرگ 7 نفر در تیراندازی های عصر دوشنبه از سوی دولت تایید گردیده است، در حالیکه این «رخداد» ناشی از تلاش «برخی اوباش» برای تصرف یکی از پایگاههای بسیج در غرب تهران قلمداد گردیده است. جالب است که در مورد همین فاجعه نیز پرسنل بیمارستان خاتم از 35 مورد اصابت گلوله یاد کرده اند که 10 مورد آن به مرگ منجر شد. در این میان از جان باختن 5 دانشجوی دانشگاه تهران در پی یورش شبانه ی شبه نظامیان به کوی دانشگاه تهران (به طبع تحت پوشش حمایتی نیروی انتظامی) در سحرگاه دوشنبه و دفن مخفیانه ی جنازه های آنان در مکانی نامعلوم تاکنون هیچ ذکری در رسانه های بزرگ به میان نیامده است، چون دولت به راحتی این خبر را تکذیب کرده است (در گزارشی که دو روز بعد از این واقعه، خبرنگار «سی ان ان» با به تصویر کشیدنِ تخریب وحستناک واحدهای مسکونی دانشجویان در کوی دانشگاه تهیه کرده بود، هیچ اشاره ای به موضوع قتل داشجویان نرفته است). با این وصف بدیهی است که نباید انتظار داشت قتل یک دانشجو در شیراز و دیگری در اصفهان (که فیلم لحظات جان باختن او در مقابل دیدگان وحشت زده ی همکلاسی هایش در اینترنت موجود است) و یا قتل یک تظاهر کننده در بابل و یکی در مشهد و دو نفر دیگر در ارومیه مورد اشاره ی این گونه رسانه ها قرار گیرد. زیرا رسانه های خارجی «فعلا» ترجیح می دهند در مورد آمار کشتارها منابع خبری خود را از میان رسانه های حکومتی ایران انتخاب کنند، همان حکومتی که این روزها شهروندان خود را به گلوله می بندد و یا با خشن ترین شیوه ها مضروب و مجروح می سازد.

فراخوان گردهمایی روز چهارشنبه در مقابل وزارت خارجه آلمان- برلین- در همبستگی با مبارزات مردم ایران و در اعتراض به سرکوب های وحشیانه ی اخیر

در حمایت از جنبش آزادیخواهانه ی مردم ایران و در اعتراض به پایمال شدن حق انتخاب مردم و نیز سرکوب های وحشیانه ی مردم از سوی حکومت اسلامی، روز چهارشنبه 17 ژوئن (از ساعت 4 عصر) تجمعی صلح آمیز در مقابل وزارت خارجه آلمان در برلین برگزار می شود. این تجمع به دعوت جمعی از دانشجویان و جوانان ایرانی ساکن آلمان برگزار می گردد که پیش از این در روز یکشنبه نیز تجمعی را به همین منظور در مقابل سفارت جمهوری اسلامی در برلین تدارک دیده اند. متن فراخوان به زبان آلمانی و آدرس مکان برگزاری را در سطرهای پایین تر ملاحظه می کنید. لطفا در انتشار این خبر بکوشید.
حضور هر یک از ما در این گونه تجمعات حمایتی، کمکی است حداقلی برای رساندن صدای جنبش حق طلبانه ی مردم ایران به گوش جهانیان. باشد که با بیدار کردن افکارعمومی و جلب همراهی آزاداندیشان جهان، مردم ستم کشیده ی ما هزینه های کمتری برای دستیابی به حقوق بدیهی خود بپردازند.

Aufruf zur Demonstration - Solidarität mit den Menschen auf den Straßen IransAm Mittwoch,
den 17.06.2009, versammeln wir uns um 16 Uhr vor dem Auswärtigen Amt in Berlin-Mitte, Werderscher Markt 1.Unsere Forderungen an die Regierung der Bundesrepublik Deutschland:1) Die Regierung Ahmadinejads, die sich durch offensichtlichen Wahlbetrugs versucht an der Macht zu halten, nicht anzuerkennen
.2) Sich in erster Linie für die Protestierenden auf den Straßen Irans einzusetzen, gegen Tötungen, Verhaftungen und Folter.Veranstalter: Junge Iraner und Studenten in Deutschland

«مرثیه ی ناتمام»


آن دخترک که تیغ در بازویش نشسته،
بیاوریدش تا درمانش کنم؛
آن پسرک که دنده هایش خرد شکسته،
بیاوریدش تا درمانش کنم؛
آه خواهرم! … آه برادرم!
***************************
آن کبوترِ سپیدِ بال شکسته
آیا سرانجام
بر این بامِ فروریخته
خواهد نشست؟!
آه میهنم! … آه میهنم!
*******************
از غریوِ اندوه تلخِ عزیزانم،
تا زلالِ آبیِ چشمه سارانت،
چند فرسخِ دیگر
از مسلخِ تیغ و خون و جنون مانده است؟!
آه میهنم! … آه میهنم!
******************
زخم های کهنه یِ بی شمارت را
با اشکِ مهر خواهم شست؛
از صدای جوانِ حنجره یِ خسته ات
به بانگ بلند خواهم گفت؛
آه برادرم! … آه خواهرم!

در ستایش امید


در انتهای جهان شقایقی رویید،
عریان و لرزان
تکیه داده بر شانه های باد؛
*********************
ماه به کندی
حاشیه ی آسمان را می خراشد؛
قطره ی باران از ابر،
ستاره از آسمان
و یاد از خاطره ی زخمی
می گریزد
- هراسان و گریان - ؛
...
آه گندمزارهای وطنم!
در خوابِ مسمومتان هنوز،
آوایِ حزینِ بلدرچین
در کوره راههایِ بی سرانجام؛
*********************

در ابتدایِ زمان شقایقی می روید،
ایستاده بر ساقه ی جوانش
خندان و رقصان!

کدام تحریم: «تحریم» یا تحریم ؟!


1 ) دشواری های گفتن از تحریم
عبارت تحریم انتخابات یا همان «تحریم» به قدری از سوی موافقان و مخالفان با سهل انگاری و بدفهمی و اغلب در سطحی نازل و شعاری به کار رفته است که این روزها به کارگیری آن برای توصیف «رای ندادن به مثابه ی جزئی از یک کنش سیاسیِ جمعی و هدفمند» دشوارتر از همیشه به نظر می رسد و حد بالایی از شهامت سیاسی یا بی اعتنایی (به خشم و تحقیرِ نفی کنندگان) را می طلبد. شاید به همین خاطر بخشی از افراد یا نیروهایی که در انتخابات شرکت نمی کنند ترجیح داده اند این رویکرد خود را در ورای اصطلاحی چنین لوث شده و تهی گشته از بار معناییِ خود توصیف کنند. چیزی نظیر« نه تحریم، نه شرکت»! برخی از آنان هم چنین استدلال می کنند که دعوت به تحریم، در ذات خود به نوعی وزن و اهمیت دادن به انتخابات است و لذا نقض غرض خواهد بود. از سوی دیگر در دوره های اخیر انتخابات، دیدگاه ها و دلایل تحریم کنندگان، (که علاوه بر خاستگاه های اجتماعی - سیاسی و بینش های نظری متفاوت، از تمامی شرایطی که نیروهای اپوزیسیون را دچار پراکندگی و رخوت طولانی کرده است نیز برخوردارند) عموما چنان رنگارنگ و متنوع بوده است که تشخیص یک راهکار واحدِ مشخص به عنوان وجه مشترکِ انسجام دهنده ی تحریم کنندگان در جریان انتخابات و نیز وجه تداوم دهنده ی رویکرد اعتراضیِ آنان در فردای پس از انتخابات را بسیار دشوار یا ناممکن ساخته است. به همین دلیل علاوه بر سردرگمی مخاطبانِ عام و بالقوه ی دعوت به تحریم، تریبون های متعلق به اصلاح طلبان و نظایر آنها (و یا سایر جریان های مستقل و پایبند به رای دادن) نیز از این فرصت برخوردار بوده اند که با سهولت و پذیرش بیشتری داوریِ غیرمنصفانه یا غرض ورزانه ی خود را تبلیغ کنند؛ قضاوتی که بر مبنای آن، تمامی دیدگاههای متنوع قایل به تحریم به دیدگاهی واحد تقلیل می یابند تا سپس به سان رویکردی احساسی و انفعالی و فاقد هرگونه پشتوانه ی نظری و راهبرد عملی به جامعه معرفی گردند. (البته ناگفته نماند که از سوی طیف رنگارنگ تحریم کنندگان نیز برخوردی مشابه نسبت به دیدگاه های متعدد مدافع رای دادن اتفاق افتاده است). این درحالی است که باورمندان به رای دادن همواره از این شانس برخوردار بوده اند که با تکیه بر یک موقعیت عینیِ برخاسته از فشار نارضایتی های انباشته شده ی عمومی و در فضای اجتماعیِ به شدت تهییج شده ی آستانه ی انتخابات، علاوه بر تبلیغ نامزد مورد نظر خود، رای دادن را در سطحی وسیع به عنوان تنها کنش سیاسی معقول و معطوف به نتیجه در مواجهه با پدیده ی انتخابات قلمداد کنند. دیدگاهی که از یک سو نابسامانی یاد شده در طیف تحریم کنندگان در تثبیت عمومی آن موثر بوده است و از سوی دیگر امکان دسترسی به تریبون های رسمی گسترده برای تبلیغ خود (به دلیل همسویی چاره ناپذیر با تبلیغات دولتی برای مشارکت حداکثری مردم در انتخابات). از سوی دیگر برآمدن احمدی نژاد (چیزی که در این سال ها همواره به طور قاطعی نتیجه ی عملکرد خیانت بارِ تحریم کنندگان معرفی شده است) نیز توانسته است مرغوب ترین پیراهن عثمان را در اختیار جناح ها و طیف های «همواره رای دهنده» و نیز «نو واقع گرایانِ» نسل گذشته و نسل جوان قرار دهد تا از تحریم انتخابات به عنوان رویکردی منحط یا غیرقابل دفاع یاد کنند. از این رو این پیروزی نامبارک در عین حال توانسته است چون شمشیر دموکلس بر فراز سر اپوزیسیون نظام هم نقش آفرینی کند و تزلزلی مشهود را در موضع گیری های بسیاری از جریانات تشکیل دهنده ی آن ایجاد نماید. و البته این عجیب نیست، چرا که آن نوع «تحریمی» که بخش زیادی از «همواره تحریم کنندگان» (یا «تا اطلاع ثانوی تحریم کنندگان») بدان دعوت می کردند، به لحاظ نظری عموما چنان ضعیف و کم پشتوانه و به لحاظ تداوم راهبردی چنان بی ارتباط با دوره های زمانیِ بین دو انتخابات بود که به چنین تزلزلی بیانجامد.
با چنین زمینه ای از آشفتگی های نظری و پیش فرض های کلیشه ای و تحریف های هدفمند پیرامون مضمونِ واقعی تحریم، روشن است که بحث از تحریم انتخابات به عنوان راهکار سیاسی موجه برای رویارویی خلاق و هدفمند با انتخابات غیر دموکراتیکِ پیش رو تا چه حد می تواند دشوار و چالش برانگیز و سوءتفاهم زا باشد. ضمن اینکه تحریم در درون خود هم دشواری هایی دارد که در اذهان بسیاری آن را چون شعاری دور از دسترس و راهکاری غیرقابل اتکا جلوه می دهد. از جمله وابسته بودن ثمربخشیِ ملموس آن به حداقلی از استقبال عمومی و از این رهگذر بی ضمانت بودن توفیق آن تنها در یک دوره ی خاص از انتخابات مانند انتخابات پیش رو. به عبارت دیگر اینکه تحریم برای همه گیر شدن و تحقق موفقیت آمیز خود به زمانی نسبتا طولانی برای کسب همراهی هدفمند عمومی نیاز دارد، خواه نا خواه آن را با مقوله ی امید اجتماعی و استقامت جمعی پیوند می زند. چیزی که برای بسیاری فاقد فوریت یا ضمانت لازم است. (گو اینکه دل شرکت در این انتخابات و دل بستن به نتیجه ی آن هم کاری بدون ضمانت است).

2 ) محدودیت های برآمده از دوگانگی «شرکت – تحریم»
به گمان من بزرگترین دشواری دوگانه ی شرکت – تحریم آن است که هیچ یک اساسا وجود دیگری را به رسمیت نمی شناسد. بنابراین تمامی راه های شنیدار دیگری و آنگاه دیالوگِ احتمالی میان باورمندان به دو سر این دوگانه ی ملتهب، پیشاپیش مسدود گشته است. مشکل اینجاست که هر دو دسته در موضع گیری های خود و به واسطه ی آن، موقعیت انضمامیِ انتخابات را از «انتخاب» تهی می کنند و نیز با نفی امکان وجود مخاطبی احتمالی در طیف مقابل و با باوری خدشه ناپذیر به حقانیت خود، مخاطبان خود را تنها در میان کسانی می جویند که اصولا گرایش یا دیدگاه سیاسی مشخص یا مستقلی نسبت به مقوله ی انتخابات ندارند. بدین سان «راه دیگر» نه تنها برخطاست، بلکه اصولا فاقد هر گونه اعتبار وجودی است. بر این منوال دعوت از مخاطبان تنها متکی بر وجه تبلیغ و لاجرم عاری از هرگونه روشنگری می گردد. به همین خاطر(در نبود روشنگری) در کارزار انتخابات جاری، شاهد حد بالایی از عوام زدگی و مطلق نمایی و احساسات گرایی هستیم. به بیان دیگر از آنجا که نفس «انتخاب» پیشاپیش به محاق رفته، موضوع تنها ترغیب کردن یا اغوا کردن دیگران به همراهی است، یعنی عرضه ی متاع خود با تبلیغات و ترفندهای «مناسب» به عنوان تنها گزینه ی معقول (نه گزینه ی معقول تر). از این لحاظ باید به دولتمردان حکومت اسلامی تبریک گفت که توانسته اند به این خوبی مخالفان خود را به نفی یکدیگر و به نادیده گرفتن دشمن مشترک و اهداف مترقیِ مشترک و امکانات متعدد همبستگیِ خود وادارند. گاهی فضای تقابلی حاصل از دوگانگی یاد شده چنان شدت و غلظت می یابد که افراد ایستاده در دو سوی این دوگانگی، خطر عینی و واقعی را در چهره های یکدیگر باز می شناسند نه در ماهیت مخوف نظامی که قادر بوده است عرصه را چنان بر آزادیخواهی تنگ کند که بزرگترین چالش رهایی، تشخیص جهت واقعیِ آن باشد. آن چنان که مخالفان نظم موجود، متحدان بالقوه ی خود و یا امکانات رهایی خود را نه در یکدیگر، بلکه در بخش هایی از بدنه ی همین نظام جستجو کنند. بدیهی است در چنین فضایی که همگان به استفاده از ابزار حذف (که پیش از این ابزار اختصاصی حکومتگران پنداشته می شد) روی می آورند، «امید به تغییر» به بیراهه رود و سخن گفتن از «امکانات موجود برای تغییر» به خیال پردازیِ محالِ سودازدگانِ انقلابی تعبیر شود، تا ابتکار «عمل» برای تعیین زمین و قواعد بازی همچنان در دستان حکومتگران محبوس بماند. [برای نمونه دوست نادیده ام یاشار داراشفاء در مقاله ای که در تحلیل مناظره ی موسوی – احمدی نژاد نگاشته است، به دنبالِ نتیجه گیریِ هشدار آمیز از خطرات انتخاب مجدد یک احمدی نژاد افسار گسیخته، در سطر پایانی نوشتارش خطاب به کسانی مانند من که در حاشیه ی امن پیرامون خود از تحریم دم می زنند نوشته است: «تو که اون ور نشستی خفه شو!». تو گویی جغرافیای سیاسی نظردهندگان، معیاری برای حقانیت آرای آنهاست و یا تمامی مدافعان ایده ی تحریم در بیرون کشور نشسته اند و از آنان که بیرون اند، هیچ یک دوره ی سیاه احمدی نژاد را – که ظاهرا ماهیتی کاملا متفاوت با سال های پیش از آن دارد!- از نزدیک لمس نکرده اند؛ لمس کردنی که شناختی معجزه آسا اعطا می کند. و این به گمان من قائل شدن به نوع تازه ای از سلسله مراتب اجتماعی است که می توان آن را «سلسله مراتب مردم تحت ستم» نامید: آنکه در داخل می رزمد یا فقط نفس می کشد موجه است، چون با میزان بیشتری از ستم و سرکوب مواجه است؛ همان ستم فضیلت بخش!]
محدودیت دیگری که دامن زدن به این دوگانگیِ «رای دادن یا ندادن»، به عنوان نتیجه ای جانبی و برآمده از تاثیرات اجتماعیِ همه گیر شدن آن، می آفریند آن است که محدوده ی عمل سیاسی اثرگذار یا دایره ی کنش سیاسی – اجتماعی شهروندان را در همان محدود ه ای رای دادن یا ندادن معرفی می کند و رسمیت می بخشد. این گفتمان از این لحاظ ناخواسته با گفتار مسلط که آن هم حضور سیاسی «امت شهید پرور» را تنها در همین حد می خواهد (حضور پای صندوق های رای و یا در صحنه های زنده باد – مرده باد!)، همراهی می کنند. طبیعی است که این گرایش تقلیل گرایانه و آسان طلبانه که در قبال حداقل مسئولیت پذیری و مشارکت فردی، حداکثر نتیجه ی اجتماعی (خواه دستیابی به حقوق دموکراتیک و خواه بایکوت شدن و تضعیف حکومت) را وعده می دهد، برای مردمی که بنابر دلایل بسیاری انگیزه و جسارت حضور و کنش جمعی موثرتر را ندارند جذاب و توهم آفرین است؛ چرا که در عین سازگاری با رویه ی غالب کنونی، با ساده انگاری بیش از حد هم صورت مساله و هم راه حل های آن را تحریف می کند.

3 ) اپوزیسیون و آزمون متناوب انتخابات: تحریم یا شرکت؟
پس از سپری شدن چند دوره ی متوالی چهار ساله، اینک نیروهای سیاسی شکل دهنده ی اپوزیسیونِ بی شکل و کم رمق ما عرصه ی انتخابات را به تمامی به برگزارکنندگان آن واگذار کرده اند؛ خواه آنانی کا همچنان مانند گذشته بر «تحریم» پای فشرده اند (گیریم اندکی سست تر از همیشه) و خواه آنهایی که «درایت سیاسیِ نویافته» را پشتوانه ی تغییر بنیادین دیدگاه خود قرار داده اند و به خیل مدافعان و مبلغان رای دادن پیوستند، تا نمود تازه ای از عملکرد گذشته ی خود در سال های آغازین پس از انقلاب را بازتولید کنند. این هر دو رویکرد با وجود تفاوت ظاهری از یک جنس اند: از جنس انفعال؛ یکی به شکست معترف نمی شود و موضوع را در خور بازنگری و بررسی انتقادی نمی بیند و دیگری با تظاهرِ خودفریبانه به واقع گرایی و در گریز از شعارزدگی سیاسیِ مانوس خود، به جای کنکاش در دلایل واقعی شکست و جستجوی راههای بازسازی، با درآویختن به دم دست ترین دلایل و برگزیدنِ نزدیکترین راهها، به انکار خود بر می خیزد تا به نام واقع بینی سیاسی، دنباله روی از سیاست ورزانِ حکومتی را به صورت شعارهای باب روز تجویز کند؛ تا آلترناتیو خود را از جایی وام بگیرد که خلاء آلترناتیو مدت هاست به واقعیتی زمخت بدل شده است.
پس به نظر می رسد این انتخابات عرصه ی تازه ایست برای نشان دادن افول اپوزیسیونی که پیوسته افولش را انکار کرده است تا از واقعیتِ خود تن زند و دشواری نقد و بازسازی اش را به تعویق بیافکند.
اما مشکل کجاست؟ به زبان ساده مشکل از آنجا ریشه می گیرد که در تمامی این سالیان نیروهای اپوزیسیون موفق نشده اند یا تلاش درخوری نکرده اند تا به درک روشنی از نقش مردم در روند انتخابات غیردموکراتیک و چگونگی رویارویی خلاق با این گونه موقعیت ها دست یابند، تا از دل این دریافت، راهکاری جمعی که قابلیت پی گرفتن و فراگیر شدن داشته باشد را ارائه دهند. آنها با انکار همیشگی واقعیتِ انتخابات یا بی اهمیت جلوه دادن آن (تنها به دلیل نامشروع و غیر دموکراتیک بودن آن)، و نهایتا دعوتی تکراری و غیرفعال به تحریم (در حد رفع مسئولیت)، فرصت هایی که هر نمایش انتخاباتی، به اجبار در اختیار نیروهای تحول طلب و مخالف سیستمِ مستقر قرار می دهد را نادیده گرفتند و اینک خود را در موقعیتی می یابند که یا باید شتابزده عقب نشینی کنند و یا به قیمت از دست دادن حیثیت سیاسی خود و پشت پا زدن به شانس آغازیدنِ راهی نو، همچنان بر راه و رسم گذشته پافشاری کنند.
اما عقب نشینی امروزی بخشی از اپوزیسیون در مقابل اقتدار حکومت و دست بردن به سلاح محقر مصلحت یا پراگماتیسم سیاسی، شباهت تلخی دارد به عقب نشینی مصلحت اندیشانه ی کلیت اپوزیسیون در اسفند ماه 57 در برابر اقتدار و کاریزمای خمینی، آن هنگام که زنان برومند حاضر در تظاهرات بر ضد طرح اجباری شدن حجاب، در خیابان های تهران خود را محروم از هرگونه حمایتی یافتند. و طرفه آنکه در نشریات آن زمان، اغلب نیروهایی که امروز اپوزیسیون نظام را تشکیل می دهند مقالاتی در رد و تقبیح یا غیر ضروری دانستنِ این حرکت منتشر کردند، همان گونه که امروز دعوت به تحریم را به عنوان حرکتی افراطی و غیرواقع بینانه یا راهکاری سطحی و شعارزده رد و نفی و محکوم می کنند. از سوی دیگر حرکتِ معکوس این بخش از اپوزیسیون نتیجه ی طبیعی سکون دراز مدتِ کلیت اپوزیسیون و بازتابی از این سکون است. به بیان دیگر از آنجا که اپوزیسیون در دو دهه ی اخیر رخوت و پراکندگی و بی اثریِ شگرفی را تجربه کرده است، برخی جریانات تلاش می ورزد تا «انطباق پذیری» خود را با واقعیتِ انتخابات، به مثابه ی هوشمندی سیاسی یا «حضور دخالتگرانه» خود جا بزند. این تفریطِ «واقع بینانه» و پا پس کشیدن از کارزار، در عین حال نتییجه ی طبیعی افراط خیالپردازانه ای بود که تا چندی پیش به چیزی کمتر از یک انقلاب اجتماعیِ فوری و برقراری بی کم و کاست و بلادرنگ سوسیالیسم رضایت نمی داد و هر حرکت اجتماعی - سیاسی را از زاویه ی انطباق مستقیم و بی واسطه ی آن با این رویاپردازی سیاسی مقیاس می زد.
شواهد گویای آن است که جمهوری اسلامی مشتاق است که بار دیگر (مانند فروردین 58) از سوی مجموعه نیروهای موافق و به ویژه اقشار منتقد و حتی مخالف خود، رای «آری» دریافت کند و از قضا تا اینجا موفق شده است که برای دوست و دشمن، عرصه ی پرهیاهو و جذابی را هم تدارک ببیند. مهمتر از همه این که حکومت اسلامی در فاز جدید فرآیند تلاش برای بقا و در مسیر تمدید و تثبیت پایه های اقتدارش، حتی توفیق یافته است که «همراهی» پاره ی بزرگی از نیروهای اپوزیسیون را هم جلب کند. بی گمان این بخش «یاری کننده» ی اپوزیسیون هم در این همراهی «گرگ و میش» چندان بی حساب و کتاب عمل نمی کند و برای رویکرد خود دلایلی دارد. شاید آنها به جنگ قدرتی در درون نظام دل بسته اند که گویا با مغلوبه شدن آن به یک سمت، امکان استحاله ای در درون نظام فراهم می شود و یا حداقل فرصت «تنفس عمومی» به منظور تجدید قوا برای بسط مبارزات مدنی حاصل خواهد شد. اما بسط مبارزات مدنی با تکیه بر فاعلیت مردم و تقویت آن میسر است، نه منوط و محدود کردن همه چیز به فضایی که حکومت برای مانور در اختیار مردم می گذارد. وانگهی تجربه ی هشت سال دولت «اصلاح طلب» به خوبی نشان داده است که اصلاحات لازم برای کسب چنین فضایی را هم باید به حکومت تحمیل کرد، مانند حرکتی اجباری در شطرنج، نه آنکه آن را از حکومت گدایی کرد، یا در وعده ها و طرح های حکومت گران جستجو کرد.
باید یادآور شد که شکاف و تزلزل در موضع گیری طیف های مختلف اپوزیسیون نسبت به انتخابات، نخستین بار به طور محسوس با شوک انتخابات دو خرداد 76 و احساس عمومیِ به جاماندگی از تشخیص جمعی «مردم» و گسست پیوند با جنبش های «خودجوش» اجتماعی از سوی بخش هایی از آنها پدیدار شد؛ یعنی ترس از طردشدگی و از دست دادن جایگاه مرجعِ فرضی برای صدور رهنمود های سیاسی به جامعه. آن شوک اگر چه برای درک اهمیت شرایط عینی و واقعیت های جاری در جامعه ی ایران لازم و به جا بود، اما نتیجه هایی که از آن گرفته شد، عمدتا هیچ مناسبتی با اصل موضوع و مشکلات اساسیِ مغفول مانده نداشت. متاسفانه یا خوشبختانه پوپولیسمی که امروز بخشی از اپوزیسیون به عنوان راهکار سیاسی در عرصه ی انتخابات بدان پناه می جوید، به مردمی شدنِ آن راه نمی برد.(همان گونه که منزه طلبی انقلابی و تاکید بر درستی مقصد، بی اعتنا به راههای حرکت به سوی آن، کمکی به تغییرات اجتماعی نمی کند). وانگهی در عرصه ی به کارگیریِ موثر ابزارهای پوپولیستی، امکانات و تجربه ی حکومت کنونی به مراتب از اپوزیسیون آن بیشتر است. اما جدا از این نگاه کارکردی، پوپولیسم هیچ گاه با روشنگری سیاسی که یکی از وظایف بنیادی نیروهای اپوزیسیون است، جمع شدنی نیست.
بر این اساس گزاف نیست اگر بگوییم تا اینجای کار اپوزیسیون (هر دو بخش «تحریم» کننده و رای دهنده) تنها به خودش باخته است! هر چند ضررهای مکرر شدنِ چنین باخت هایی دامنِ همه ی جامعه را خواهد گرفت. چون فرض بر این است که اپوزیسیون با متمرکز شدن بر امر مبارزه ی سیاسی و نیز پاره ای فرصت های ویژه که از آنها برخوردار است، عرصه ی مبارزات عمومی مردم را شفاف تر، غنی تر و رادیکال تر بسازد.

4 ) کدام تحریم: «تحریم» انفعالی و گسسته یا تحریم خلاق و پیوسته؟
اما چرا با همه ی این اوصاف و با وجود تمامی این واقعیات تلخ و حواشی ناامید کننده، تحریم می تواند و باید در شرایطی مانند امروز به سان یک راهکار سیاسی معتبر و عقلانی برای مواجهه با انتخابات مطرح باشد؟
دیدگاه های مبتنی بر تحریم عموما تاکنون بر وجه سلبی موضوعِ رای ندادن با موضعی کمابیش اخلاقی و مبتنی بر پرنسیپ های شخصی و سیاسی تاکید کرده اند [در پانوشت سعی کرده ام تا جای ممکن مهم ترین دلایلی از این دست برای رای ندادن را فهرست کنم- طبعا با بیان خودم] که سلب مشروعیت از نظام مهمترین شاخص آن است. اما در شرایطی به سر می بریم که نظام به قدر کافی در انظار عمومی رسواست و برپا بودن آن بر پایه های زور کمابیش بر همگان مشهود است و با این حال نه تنها مردم عادی، بلکه منتقدان جدی و بسیاری ازمخالفان نظام هم در انتخابات شرکت می کنند و حتی دعوت به این کار می کنند. پس تاکید بر وجه سلبی «مشروعیت زدایی از نظام» برای دعوت به تحریم، حداقل در داخل کشور چندان موضوعیت ندارد. اگر چه تاکید بر لزوم سلب مشروعیت از نظام در انظار جهانی همچنان از اعتبار برخوردار است. اما از آنجا که فراخوان تحریم پیش از هر چیز به حمایت اقشار داخلی و لذا به تاکید بر جنبه های درونیِ مناسبات مردم با حکومت نیازمند است، باید دید سویه ی ایجابیِ تحریم که با ضرورت های جامعه ی ما همخوانی داشته باشد چیست.
راهکار«تحریم» انتخابات اگر به عنوان تاکتیکی دوره ای که هر چهار سال یک بار گردگیری می شود مطرح باشد به عنوان یک راهکار سیاسیِ موثر قابل دفاع نیست، کما اینکه با این شکل تاکنون هم نتوانسته است حرکتی بیافریند، «تحریم» در این شکل خود بیشتر یک واکنش دفاعی و انفعالی است در برابر پدیده ای که نه تنها امکان جلوگیری از تکرار آن نیست، بلکه گویی توان رویارویی با آن نیز وجود ندارد. کارکرد این نوع «تحریم» تنها به مخالف خوانیِ سیاسی برای ابراز وجود و تایید نفس شباهت دارد.
تحریم به عنوان رویکردی جمعی تنها به عنوان بخشی از یک راهکار بلندمدت و پیوسته در پروسه ی شکل دادن به جنبش عمومی مقاومت مدنی می تواند قابل طرح باشد. (گرچه در سطح فردی رای ندادن با دلایل شخصی و اخلاقی همانند رای دادن حق هر کسی است). از قضا در شرایط کنونی که با وجود ستم ها و نارضایتی های فراوان، خودباوری جمعی مردم برای بنا کردن یا تقویت پروژه ی «تغییر از پایین» در حداقل سطح خود قرار دارد، تحریم به عنوان بخشی ضروری از آن پروسه ی بلند مدت اهمیت ویژه ای می یابد. چرا که از یک سو فضای اجتماعی پیرامون انتخابات به گونه ای کمابیش نادر و منحصر به فرد چنان است که می توان با بخش وسیعی از جامعه وارد دیالوگ شد و نگاه مورد نظر خود را در گفتمان های رایج عمومی وارد کرد تا از میان روشنفکران و مردمان عادی مخاطبان بیشتری بیابد. از سوی دیگر تحریم انتخابات به واسطه ی تاثیر مستقیم و بازتاب سریع آن، نتیجه ی ملموسی خواهد داشت که به عنوان دستاوردی عینی از ثمره ی مقاومت مدنی مردم می تواند برای رشد جنبش مقاومت مدنی قابل استناد و تکیه کردن باشد. اگر فرض را بر ضرورت سامان یافتن یک جنبش مقاومت مدنی (جنبش حق طلبانه ی مستقل و فراگیر) قرار دهیم، در مرحله ای آغازین که چنین جنبشی پیش از هر چیز بایست قوام و تقویت و گسترش خود را نشانه رود، شبه نمایش انتخابات فضای مناسبی در اختیار فعالان اجتماعی و نیروهای سیاسی تحول طلب قرار می دهد تا با طرح هرچه وسیع تر مطالبات مترقی و دموکراتیک خود، ضمن آشنا ساختن مردم با حقوق انسانی پایمال شده شان و نیز روشنگری پیرامون مکانیزم های بازتولید هر گونه ستم اجتماعی، تقابل عینیِ تحقق این مطالبات را با ساختارهای بنیادینِ نظام نشان دهند (به مثابه امری فراتر از ماهیت سیاسی و تفاوتهای فردی کاندیداها). اما اینکه مردم از تحول خواهی و اصلاح طلبیِ بالادستی ها قطع امید کنند، گر چه به خودی خود دستاورد مهمی است، ولی تنها در صورتی قابل حصول خواهد بود که فرآیند رسیدن به آن با ایجاد خود باوری و امید در میان مردم همراه باشد؛ خود باوری و امید برای «تحمیل» تدریجیِ خواسته های خود به حکومت و در جهت پی ریزی «تغییرات از پایین» و «عقب راندنِ» مرحله ایِ استبداد. دعوت همگانی به تحریم انتخابات می تواند پاسخ گوی چنین نیازی باشد. یعنی تحریم می تواند خودباوریِ لازم برای اقدام به شکل دادن یا گسترش مقاومت جمعی را در میان مردم پدید آورد.
توضیح این نکته ضروری است که نطفه های چنین مقاومتی هم اکنون نیز - به صورتی نه چندان منسجم - در قالب برخی حرکت های زنان و دانشجویان و کارگران در جامعه وجود دارد، ولی شوربختانه پراکنده و محروم از حمایت های توده ای و لاجرم اسیب پذیر. با این حال چنین حرکت هایی بنا به ماهیت خود از قابلیت فراگیر شدن برخوردارند، چون متکی بر خواست هایی ملموس و مشخص و همگانی اند و نیز بر روند گسترشی تدریجی و مرحله ای استوارند. و درست به دلیل همین قابلیت فراگیر شدن و رشد تدریجی و کیفیِ مطالبات شان است که حکومت با خشونتی قاطع و به هر قیمتی در همان مراحل آغازین کمر به سرکوب و نابودی آنها بسته است. چرا که آنها در صورت مهار نشدن می توانند به تدریج و در هر مرحله از پیشروی خود، با طرح عمومیِ مطالباتی انسانی و موجه که نظام به دلایل زیادی مایل یا قادر به برآورده کردن آنها نیست، ساختارهای نظام و مشروعیت ادعایی آن را به چالش بکشند. انتخابات می تواند (می توانست) عرصه ای باشد برای طرح گسترده ی چنین مطالباتی و برای حمایت از این نطفه های آسیب پذیر و کمک به رشد آنها.

5) تحریم و چرخه ی سرکوب
در ادامه ی بند بالا، شاید طرح پرسشی ساده پیرامون یک واقعه ی تلخ و ملموس در ماه گذشته مطلب را کمی روشن تر کند:
چرا ماشین سرکوب جمهوری اسلامی قادر بوده است در روز اول ماه مه در پارک لاله تهران چنان نمایشی از ضرب و شتم و بگیر و ببند و اقتدار برپا کند؟ (سرکوبی قاطع به همراه نمایشی از عزم جدی به سرکوب و برخورداری از اقتدار کافی برای تحقق آن). آیا به راستی یک حکومت مستبد صرفنظر از وضعیت نیروهای مردمی و جنبش های اجتماعی می تواند همواره قادر مطلق باشد یا اینکه در عمل همیشه موازنه ی قوا میان حکومت و مردم تعیین کننده ی دامنه ی مانور هر کدام خواهد بود؟ دیگر آنکه اگر تعداد حاضرین به جای 500 نفر 5000 نفر یا مثلا 20000 نفر می بود، آیا باز هم این ماشین سرکوب را امکان انجام چنان مانور برق آسایی بود؟ مسلما نه! قطعا سرکوب باز هم انجام می شد، ولی به شکلی دیگر و با هزینه هایی به مراتب سنگین تر برای حکومت و دستاوردهایی بیشتر برای کارگران و فعالین مدنی. پس میزان استقبال مردم از تجمعات سمبولیک و اعتراضی یا به طور کلی میزان مشارکت مردم در تحرکات سیاسی - مدنی نقش قاطعی در نحوه ی واکنش حکومت و نیز نتایج حاصله از این حرکت ها دارد. اما به راستی چرا در شهری چند میلیونی که بخش زیادی از آنها از فشار معیشتی و عدم امنیت اقتصادی به جان آمده اند، تنها چند صد نفر در تجمع نمادین و مسالمت آمیز اول ماه مه (آن هم در درون یک پارک تا مخل تردد شهری و امنیا عمومی قلمداد نشود) شرکت می کنند؟!
آیا می توان گفت فراخوان دهندگان به تجمع برای عموم مردم و کارگران ناشناخته و غیرقابل اعتماد بوده اند یا موضوعات فراخوان خارج از حوزه ی نیازهای عینی کارگران و مردم زحمتکش بوده است؟ (در این صورت تجمعات متعدد و بی وقفه ی کارگران کارخانه های مختلف و نیز تجمعات مکرر معلمان برای طرح مطالبات صنفی و یا دریافت حقوق معوقه شان در سال های اخیر را چگونه باید توجیه کرد؟) آیا اول ماه مه در فرهنگ سیاسی ما روزی ناشناخته و غریب است؟ همین روندِ عدم استقبال عمومی و نقش آن در سهولت سرکوب (و آنگاه بازتولید هراس و وحشت عمومی) به طور مشابهی در مورد تجمعات زنان و معلمان و دانشجویان هم مصداق دارد (نگارنده به شخصه نمونه هایی از آن را از نزدیک تجربه کرده است).
با چنین شرایطی از بی رمقی یا امتناع عمومی از حضور و کنش گری در «عرصه ی عمومی»، از یک سو سرکوب حرکت های محدود اجتماعی به سادگی و با هزینه ای اندک برای حکومت میسر می گردد و از سوی دیگر شدت سرکوب و بازتاب وسیع آن نیز خود بر میزان وحشت عمومی از دخالتگری و مشارکت مدنی و درعین حال ناباوری مردم به امکان و ثمربخشی چنین راههایی می افزاید و کمک می کند تا این دور باطل همچنان بازتولید و تکرار شود.
بنابراین باید پذیرفت که جامعه ی ترس خورده ی ما ناامید از هر تغییری است، چون به امکانات و توانایی های خود برای تغییرهیچ باوری ندارد و درست به همین دلیل به هر روزنه ی امیدی که وعده ی «تغییری نیابتی» را می دهد» می آویزد، از خاتمی گرفته تا موسوی و کروبی. [در صورت تداوم چنین وضعی شاید در دوره های بعدی - به قول دوست مجنونی- به امثال قاضی مرتصوی نیز در مقابل ده نمکی دل ببندد و کرامت های او را یک به یک و تفصیل برشمارد. به ویژه آنکه راهکار مبتنی بر ضرورت گزینش میان «بد» و «بدتر»، در ذات خود چرخه ای بی پایان است]. بر همین اساس سرمایه گذاری کردن بر این وحشت و ناامیدی و خودباختگیِ عمومی در پهنه هایی مانند انتخابات و آنگاه برنامه ریزی و نظارت بر نحوه ی پیشرفت امور، از سوی حکومت و بدنه ی اصلاح طلبِ آن امری قابل پیش بینی و فهمیدنی است (حتی با مسلم گرفتن جایگاه واقعی جنگ قدرت در«بازیِ بزرگان»). اما تایید و دامن زدن به این هراس عمومی از سوی روشنفکران و جریانات تحول طلب و تقلیل دادن قامت توانایی های مردم در حدودی که وحشت و خودباختگیِ عمومی ترسیم می کند، برای من قابل فهم نیست؛ گرچه هر توجیهی هم که داشته باشد، به هر حال در مغایرت با ایجاد خودباوری عمومی برای تغییرات از پایین است. در حالیکه بنا به مطالب ذکر شده، ایجاد خودباوری برای مقاومت جمعی در مردم، اصلی ترین وظیفه ی نیروهای سیاسی جهت خروج از بن بست کنونی است؛ مقاومتی که دعوت به تحریم انتخابات می تواند ابزار موثری برای تحقق تدریجی آن باشد. مقاومتی عمومی و به دور از خشونت، اما پیوسته و رشد یابنده. [بردن این مبارزه به فاز خشونت، تن دادن به خواست و بازی حکومت است؛ زیرا هم تمایل و توان کنونیِ حکومت برای سرکوب های خشونت آمیز بالاست و هم هر گونه بالا بردن هزینه های فردی برای مشارکت مدنی، امکان گسترش عمومی چنین مشارکتی در میان شهروندان را به شدت کاهش می دهد].

6 ) جنبش مقاومت مدنی و ضرورت تحریم
برخی می گویند تحریم بی فایده است، چرا که در همه ی این سال ها نتوانسته تجربه ی اثر بخشی به بار آورد و وانگهی در شرایطی که اکثریت مردم و به خصوص طرفداران پروپاقرص نظام و ریزه خواران آن در انتخابات شرکت می کنند تحریم کنندگان با تعداد معدود خود چه طرفی خواهند بست؟! در پاسخ باید گفت آری! در این چند سال تحریم جواب نداده است، چون تاکنون تحریم به معنای درست آن اساسا وجود خارجی نداشته است، تا با مشهود گشتن اثراتش، بتواند فراگیر شود؛ تحریمی که در کنار وجه سلبی اش، از وجه ایجابی هم برخوردار باشد و نه در قالب تاکتیکی گسسته و مقطعی، بلکه به عنوان جزئی از یک پیوستار استرتژیک مبارزاتی مطرح گردد. به بیان دیگر سیاست تحریم به عنوان جزء مهمی از پروژه مقاومت مدنی باید راه اندازی شود، دقیقا به این دلیل که تاکنون به جز حرف و شعار چنین سیاستی و چنان پروژه ای وجود بیرونی نداشته است. و این کاری است که دیر یا زود باید به انجام آن همت گماشت: گشودن راه سومی در کارزار نابرابر و بی ثمر میان حکومت و مردم. مردمی که در دور باطل سرکوب و سکون و سرخوردگی، از سیاست و دخالتگری مدنی رویگردان شده اند و اخذ مطالبات شان را به «شبه قهرمانان» سپرده اند.
اما غیر سیاسی بودن جامعه ی ما که به صورت عدم مشارکت مردم در پدیده هایی غیر از انتخابات ظاهر می شود، ناشی از بی خبری مردم یا عدم وجود شرایط عینی ستم و محرومیت نیست. غیر سیاسی بودنِ جامعه ی ما ناشی از ترسی است که به علت شدت سرکوب های گذشته تاکنون و ضعف و پراکندگی دراز مدت بدنه ی جامعه در مقابل حکومت، در درون مردم حک و تثبیت شده است. به عبارت ساده تر مردم خودباوری لازم برای پذیرش فاعلیتِ تغییر را ندارند. و این در واقع راز ساده ی عمر دراز حکومت اسلامی در ایران بوده است؛ عمری دراز و شوم، بی آنکه در طی آن هیچ گونه عقب نشینی محسوسی در برابر خواسته های مردم کرده باشد.
بدین لحاظ تحریم ضرورت وجودی خود را از ضرورت پی ریزی یک جنبش مقاومت مدنی (و به تعبیر برخی راه سوم) می گیرد. چرا که اگر روزی خواست دموکراسی و برابری در جامعه ی استبداد زده و در میان مردم ستم کشیده ی ما به راستی فراگیر شود، این مردم را از طرح افکندن چنین جنبش مقاومتی (با هر نامی) گریزی نخواهد بود (چون حق گرفتنی است، نه دادنی!) همچنان که برخی از مدت ها پیش به ضرورت آن پی برده اند و با شهامت قدم هایی برای پی ریزی آن برداشته اند. بنابراین اگر چه مسلما طرح تحریم در این انتخابات نمی تواند ثمر بخش باشد، اما دعوت هدفمند به آن راهی است ضروری که امکانات و موفقیت های آتی آن را زمینه سازی خواهد کرد. به قول شاملو: «کوه با نخستین سنگ ها آغاز می شود».
از سوی دیگر توجیه نظری طرح تحریم متکی بر آن است که پروسه ای که تحریم بخشی از آن است (پی افکندن جنبش مقاومت مدنی) به طور پیوسته و در اشکال و فرآیندهای مختلف تداوم یابد. بدون تردید هدف این جنبش مقاومت مدنی در درازمدت تغییر بنیادین ساختارهای موجود خواهد بود و این متفاوت است با دعوت به شورش عمومی برای انقلاب سیاسی یا هر تغییر کلانِ خلق الساعه و نظایر آن. این توضیح به این خاطر لازم است که بسیاری از مخالفان تحریم، جنبش مقاومت مدنی را نوعی دعوت به شورشگری کور و بی برنامه می خوانند. این حرف به معنای آن است که حرکت های مردمی را اساسا فاقد امکان سازگاری با طرح و برنامه های تدریجی و مشخص بپنداریم. شاید غلبه ی چنین باوری، در کنار فقدان وجود نیروهایی که برای ارائه ی دموکراتیک چنین برنامه هایی همقدم شوند، موجب شده است که بسیاری از نیروهایی که پیشرو قلمداد می شوند، مردم را به برنامه هایی دعوت کنند که «برنامه ریزان» حکومتی با سخاوتمندی و احساس وظیفه، برای «خدمت» به مردم طراحی کرده اند. آنگاه فقط می ماند دعوت مردم به آنکه «با چشمانی باز» از میان برنامه های موجود، «آنچه ما می گوییم» را انتخاب کنند!
جنبش مقاومت مدنی با رشد تدریجی خود گام به گام خود را به حکومت تحمیل می کند و با هر موفقیتی امکان گسترش بعدی خود را فراهم می آورد. جنبش مقاومت مدنی در عین حال مردم را در تجربه هایی سهیم می کند که به رشد بینش اجتماعی - سیاسی و حس مشارکت و قابلیت های جمعی آنها می انجامد. جنبش مقاومت مدنی از تجربه های خود می آموزد و از آنها تغذیه می کند تا به تدریج بارور شود. چنین جنبشی با گسترش طبیعی و تدریجی خواسته های خود به طور کمی و کیفی و با بیان هرچه رساتر آنها در عرصه ی عمومی، ساختارهای نظام را به چالش می کشد تا جایی که شرایط اولیه برای پیگیری مدون تر خواسته های مترقی اجتماعی فراهم شود. شرایطی مانند پای گیری اتحادیه ها و احزاب و رسانه های آزاد؛ در آن موقعیت مسلما مسیر مبارزه برای دموکراسی و رهایی بسیار متفاوت با وضعیت کنونی خواهد بود.
*******************************************
پانوشت: برخی از دلایل طرح شده توسط تحریم کنندگان انتخابات [با این توضیح که موارد ذکر شده لزوما مستقل ازهم نیستند]:
- این انتخابات چه به لحاظ مکانیزم گزینش کاندیداها و چه به لحاظ مکانیزم نظارت بر روند شمارش آرا و غیره پایه ای دموکراتیک ندارد و نمایشی از انتخابات است که تنها حداکثر مشارکت مردم را هدف قرار داده است.

- با شرکت در انتخابات مشروعیت نظام افزایش می یابد یا مشروعیت تنزل یافته اش ترمیم می شود.

- جایگاه قانونی رئیس جمهور در نظام سیاسی ایران در مقایسه با مجموع اقتدارهای قانونی فراتر از او بسیار ناچیز است و لذا حتی با به قدرت رسیدن یک کاندیدای واقعا اصلاح طلب هم توان ایجاد تغییر و عمل به حداقلی ترین وعده ها ناممکن خواهد بود.

- در نظام مبتنی بر ولایت مطلقه ی فقیه که همه ی امور پراهمیت منوط به تایید رهبر و مشروط به حمایت ضمنی اوست شرکت در انتخاباتی که نامزدهایش به تایید او رسیده اند و عملکرد آتی آنها محدود به چارچوب رضایت اوست به معنی صحه گذاشتن بر این اقتدار است

- در بهترین حالت و با روی کار آمدن یک رئیس جمهور اصلاح طلب و جناح سیاسی ملازم او تازه به سطح آن تجربه ی سیاسی اجتماعی ای می رسیم که در طی هشت سال ریاست خاتمی بر قوه ی مجریه ناکارآمدی اش به روشنی آشکار شد بماند که موسوی رسما عدم تعهد خود را نسبت به جریان اصلاح طلبی اعلام داشته است و اصلاح طلبی کروبی هم در طی هشت سال ریاست بر مجلس اصلاحات بر همگان معلوم است.

- نامزدها جزئی از نظام و برگزیدگان آنند و لاجرم تنها به نظام تعهد دارند، نه به مردم و مردم در فردای انتخابات تا چهار سال بعد به فراموشی سپرده می شوند (چنان که شدند در تجربه ی خاتمی و احمدی نژاد) . بنابراین هیچ تضمینی وجود ندارد که نامزدها به تعهدات اعلام شده در کارزار انتخابات (که طبعا با خواسته های مردم همراهی بیشتری دارند) پایبند باقی بمانند یعنی حداقل برای تحقق آنها تلاش کنند و تا حد امکان شان با ساختارهای محدودکننده درگیر شوند.

- هر تغییر واقعی (نه آرمانی و کلان) و محسوس جدا از ظواهر عوام فریبانه مستلزم حدی از تغییر در قانون اساسی و حدی از محدود کردن مافیای اقتصادی و نیروهای امنیتی و نظامی و انتظامی است چیزی که در ورای توان یک رئیس جمهور قرار دارد.

- آزموده را آزمودن خطاست و شرکت در انتخاباتی نمایشی و بی تاثیر در سرنوشت عمومی جامعه همراهی کردن با مکانیزم بازتولید فریبکاری است.

- حکومت با دستاویز قرار دادن مشارکت عمومی مردم در انتخابات در عرصه های بین المللی خود را نماینده ی قانونی مردم معرفی می کند و سیاست های ارتجاعی خود را به عنوان خاص عمومی مردم تبلیغ و تحمیل خواهد کرد و از آنجا عرصه را برای مانور مخالفان خود تنگ خواهد کرد.

سه‌شنبه ۲ ژوئن ۲۰۰۹

انتخابات: فرصت یا نکبت؟ / احمدی نژادت را قورت بده!



1 ) مقدمه ی طبی: سندروم احمدی نژاد
جامعه ی ما به طور مهلکی بیمار است. مدتی است که این جامعه به بیماری همه گیر و خطرناکی مبتلا شده که علایم آن در دوره ی انتخابات به طور چشمگیری افزایش یافته است. این بیماری چیزی نیست جز " سندروم احمدی نژاد ". البته احمدی نژاد به سان یک آلودگی میکروبی یا نظایر آن، در طی 4 سال گذشته این فرصت را داشته که در پیکر دردمند جامعه ی ایران زخم و مرض های تازه ای ایجاد کند، اما گویی از یاد رفته است که او تنها به کثرت و شدت دردها و بیماری های گذشته افزوده است، ولی در واقع پیامد طبیعی آنها بوده است. به عبارت دیگر "سندروم احمدی نژاد" که با بیماری احمدی نژاد متفاوت است، به این خاطر مهلک است که با اغراق بیش از حد و تاکید تک عاملی در مورد نقش و عملکرد یک عامل بیماری زا (خود احمدی نژاد)، موجب گردیده که سایر مرض ها و به ویژه آنهایی که مزمن بودنشان راه ورود و رشد میکروبِ یاد شده را باز کرده است به فراموشی سپرده شوند. بدبختانه حتی «متخصصین» مربوطه هم سعی می کنند همه ی علایم ناهنجاری در پیکر نحیف جامعه را به این « بیماریِ بابِ روز» نسبت دهند و به این ترتیب با عوض شدن جای علت و معلول، همه ی شناسایی ها و درمان های ضروری، به نفع درمان بیماری احمدی نژاد متوقف شده است چرا که این بیماری شناخته شده تر است و حذف آن هم (پس از طی دوره ی حاد فعالیت اش) نسبتا آسان و کم هزینه است. پس با برجسته کردن نقش این میکروب و سپس حذفِ بی دردسر آن، به راحتی می توان «بیمار» را به اثر بخشی درمان متقاعد یا حداقل - تا مدتی - امیدوار کرد. بنابراین «سندروم احمدی نژاد» یعنی ترس روانی و جنون آمیز از بیماری احمدی نژاد و گسترش تصاعدی این ترس در جامعه!
باید دید پس از فروکش کردن اجتناب ناپذیر تب دوره ی فعالیت این باکتریِ سیاسی (که متخصصین امر قطعا آن را به پای ذکاوتِ تشخیص و توصیه ها و خدمات درمانی «مسئولانه» ی خود خواهند نوشت) آیا این پیکر افسون زده جانی تازه خواهد گرفت و بر پاهای خویش خواهد ایستاد؟ به گمان من چند صباحی نشاطی کاذب گریزناگذیر خواهد بود و در عین حال کاملا محتمل است که همان گروه متخصصین، مشکلات بعدی بیمار (یعنی بازگشت علایم بالینیِ همان بیماری های مزمن گذشته) را تا مدت ها به اثرات و عوارض بیماری احمدی نژاد نسبت دهند. اما برای کسانی که از افسون نسخه های جادویی اطبای آسان طلب رهایی یابند، باز هم فرصتی برای داوری و بازبینیِ روش های تشخیص و راهکارهای درمانی فراهم خواهد شد. باشد که این بار انبان تجربه از این بازیِ پر درد بی نصیب نماند.

2 ) انتخاباتی با محوریت احمدی نژاد:
احمدی نژاد پیشاپیش برنده ی این انتخابات است، چون به طور حیرت آوری توانسته است بر نظرات سیاسی و آرای اکثر رای دهندگان تاثیر بگذارد، به ویژه آنهایی که رای می دهند تا به او رای نداده باشند. به باور من جایگاه این فرد به عنوان یک کوتوله ی سیاسی پر مدعا در تاریخ سیاسی کلان ایران چیزی بیش از ملیجک ناصرالدین شاه یا نهایتا پزشک احمدیِ رضا شاه نخواهد بود. اما عده ی زیادی مصرانه تلاش می ورزند که ردای هیتلر وطنی را بر قامت او بدوزند. دوختن چنین ردایی اگر ضروری باشد، تنها برازنده ی آن کسی است که با قاطعیت و رضایت کامل و با حقانیتی پیامبر گونه فرمان اعدام و کشتار جمعی صادر می کرد و اعتلای نژاد مسلمانان شیعه را رسالت بی چون و چرای خود می پنداشت. کسی که پس از 20 سال از ترک گفتن اجباریِ مسند ولایت مطلقه، هنوز مریدانش (اصلاح طلب یا اصول گرا) خطوط قرمز نظام و عملکرد یکدیگر را با کاریزمای او مقیاس می زنند.
تبلیغِ این رویکرد «دیو سازی» که طبعا پریِ سبزپوشی هم به قرینه خواهد داشت (نسخه ی سیاسیِ سیاه و سفید نمایی هایِ فیلم های هالیوودی)، تا جایی که به اصلاح طلبان حکومتی مربوط می شود برای من قابل درک است. چرا که آنها در این سالیانِ سعی و خطا برای خیز به سوی «کرسیِ خدمت»، قواعد بازی حرفه ای در کارزار قدرت سیاسی را به خوبی فراگرفته اند. آنها با دیو نمایاندن احمدی نژاد، هم تجربه ی 8 ساله ی خود در اصلاحات و چهره ی شیخِ مربوطه را تطهیر می کنند و هم بازگشت خود به قدرت را تنها امکان رهایی از شر دیو موجود قلمداد می کنند. آنها به عنوان پشتوانه ی کارآییِ این رویکرد، تجربه ی تقابلیِ موفقِ «ناطق نوری» - «خاتمی» را هم پشت سر دارند. آنها همجنین بابت عدم حمایت مجدد مردم از اصلاح طلبان پس از پایان شرم آور اصلاحاتِ مدلِ خاتمی، مردم را بدهکار خود می انگارند و شوربختانه مردم نیز در دوره ی عجز و ناله ی همگانی از بختک احمدی نژاد، به طور غیر انتقادی چنین دینی را پذیرفته اند. به همین خاطر اصلاح طلبان از یادآوری این «قصور» و تبعات آن به بهترین نحو بهره می گیرند. وانگهی برای غلبه بر حریف چه حربه ای بهتر از دست گذاشتن روی نارضایتی های عمومی و فرافکنیِ تشدید آمیز آنها در چهره ی از اعتبار افتاده ی حریف. و مهمتر از همه آنکه با فرافکنیِ تمامیِ «شر» در چهره ی یک فرد، ساختاری که خود جزیی لاینفک از آن هستند و به اعتبار آن در این بازی سهمی و دستی دارند، تا حد زیادی از کارکردهای باز تولیدی «شر» مبرا می شود تا زمینه برای دور تازه ای از بازی نفس گیر قدرت مهیا شود. درست همان طور که در بازی های کامپیوتری با فشردن دکمه ی again در انتهای شکست حریف، صفحه ی جدید و پاکیزه ای برای شروع بازی نفر بعدی گشوده می شود.
با مرور روزنامه ها (که به برکت فضای انتخاباتی از موهبت آزادیِ انتفاد به احمدی نژاد و متقابلا انتقاد به موسوی یا کروبی برخوردار شده اند) و گردشی مختصر در سایت های اینترنتی و یا با رجوع به ایمیل های جمعی، جایی که قطعه های سیاسی - تبلیغی از نویسندگان و ژورنالیست های مطرح یا گمنام در مقیاس انبوه، مکررا Forward می شوند، بازگشتِ چیزی نظیر آن سناریوی قدیمیِ «دست انگلیس در کار است» به وضوح و قاطعیت ناامید کننده ای قابل مشاهده است: سناریویی که به ویژه در ماههای اخیر با ترجمان امروزیِ:«همه ی مشکلات زیر سر احمدی نژاد است» به یکی از متداول ترین ابزارهای تحلیل سیاسی برای اغلب مردم عامه و حتی بخش زیادی از فرهیختگان (تحصیل کرده ها) تبدیل شده است. در سطح عمومی تر، انبوه SMS هایی که روزانه با موضوع احمدی نژاد مبادله می شوند (جدی یا جوک) و نیز محتوای محاورات شبه سیاسیِ روزمره ی مردم (که این روزها «به حمد الله» در اثر نشاط حاصل از فضای انتخاباتی، همگی سیاسی شده اند) موید گسترش عمومی این نگاه تقلیل گرا و «خیر و شری» است.
اما دمیدن در آتش این هیاهوی «خیر و شر» و کوبیدن بر طبل «احمدی نژاد هراسی» از سوی روشنفکرانی که خود را بیرون از ساختار رسمی قدرت تعریف می کنند برای من قابل فهم نیست. شاید در این مورد این گونه بتوان خود را قانع کرد که کسانی که دلِ خوشی هم از این سیستم ندارند، برای پیشبرد سیاست پراگماتیستیِ «ضرورت گزینش میان بد و بدتر» و در راستای به میدان کشیدن حداکثری مردم به منظور جلوگیری از غالب شدنِ «گزینه بدتر» ، آگاهانه و به عنوان یک تاکتیک سیاسی، به این تقابل «خیر و شر» دامن می زنند. یا شاید آنها هم واقعا خود مرعوب این هراسِ عمومی شده اند؟!
در هر حال جای این پرسش از آنان باقی است که پس از بیرون راندن دیو کنونی به هر قیمتی، جن مهربانی که بدین ترتیب و با کمک شما از چراغ بیرون می آید، آیا به فرمان شما جادویی خواهد کرد؟ (تغییرات وعده داده شده در همان سطح حداقلی که شما انتظار دارید)، یا اینکه برای جادو کردن از جایی دیگر فرمان خواهد گرفت؟ و اگر درخواست شما برای جادو کردن را بی پاسخ گذاشت، آیا حداقل به بازگشت مسالمت آمیز درون چراغ، بدون تحریف درخواست ها یا آسیب رساندن به درخواست کنندگان رضایت خواهد داد؟
اما جدای از این و به دور از بحث شرکت یا عدم شرکت در انتخابات، درستی کاربرد این تاکتیکِ پوپولیستی نیز محل چالشی جدی است. پرسش اینجاست که آیا بسیج توده ای بر مبنای تزریق یا تقویت هراس در جامعه می تواند ابزاری برای وصول به نتایج دموکراتیک و ماندگار در مبارزات اجتماعی – مدنی باشد؟

3 ) سناریوی وحشت همگانی با بازیگری احمدی نژاد:
گسترش نگاه «خیر و شری» به همان سان که با برجسته کردنِ ترجمانِ عینی «شر» (احمدی نژاد)، بر ایجاد ترس و وحشت و انزجار عمومی تکیه دارد، با ایجاد نیاز به ورود قهرمان (مظهر خیر) نیز نسبتی ناگزیر می یابد و این برای حرکت های مدنی یک رویکرد واپسگراست، نه فقط از آن رو که مردم را - در صورت غفلت از «انتخاب درست» - در برابر هجوم «شر» کاملا بی دفاع جلوه می دهد و در موازنه ی قوای میان مردم و حکومت، وزن مردم را بهرحوالیِ صفر تقلیل می دهد، بلکه همچنین به این دلیل که به جای رشد تدریجی سطح بینش سیاسی و توان تحلیل انتقادی مردم (که قاعدتا بایستی جزیی اساسی ازهر حرکت اجتماعی مترقی باشد)، آنان را به تفکر تقلیل گرا و ساده انگارانه و نیز قیم طلبانه هدایت می کند. تفکری که لاجرم از جنس جزم اندیشی است که البته با عادت ها و ذهنیت های جامعه ی مذهبی ما همخوانی دارد و می توان بر آن «جزم اندیشی مدرن سیاسی» هم نام نهاد. اما آیا برای رهایی از مناسبات جامعه ای توده ای (امت اسلامی) و گذار به جامعه ای مدرن تر، می توان از ابزارهای توده پرور استفاده کرد؟! شاید باز هم به رسم همیشه، فوریتِ هدفِ «مقدس»، وسیله ی «گریز ناپذیر» را توجیه کند! همچنان که برای گریز از شاه، بی پروا امام ساختیم، یا مصلحت اندیشانه و با سکوت خود به این فرآیند «امام سازی» تن دادیم!
به هر حال یکسانیِ این رویکرد همگانیِ ترس محور و پوپولیستی بودنِ این هیجان سیاسی (نشاط انتخاباتی) که متکی بر دامن زدن به وحشت عمومی به کمک همه ی ترفند ها و ابزارهای ممکنِ رسانه ای است، خود روندی شوم و هراس آور است که تبعات منفیِ آن در رشد اجتماعی، از فواید احتمالی اش بیشتر است.
در دنیای کاملا رسانه ایِ کنونی که امکان کسب آگاهی، با امکان تاثیر پذیری از رسانه ها هر دو به طور توامان رشد چشمگیری یافته اند، تاکتیک «خیر و شر سازی» و ایجاد ترس و وحشت همگانی از خطر هجومِ کاملا محتملِ مصداق های «شر» ، ابزار موثر و شناخته شده ای برای القا و پیشبرد سیاستگزاری های خاص از سوی دولت هاست. بدین لحاظ کاربرد این تاکتیک مختصِ جوامع بسته و نفرین شده ای مانند کشور ما نیست. برای مثال «مایکل مور» فیلمساز برجسته ی آمریکایی در فیلم های «بولینگ برای کلمباین» و «فارنهایت 9.11 » به خوبی نشان داده است که چگونه دولت های متوالی در ایالات متحده، به ویژه دولت های بوش پدر و پسر خلف اش، با تحریک دایمیِ هراس عمومی در میان مردم از حمله های قریب الوقوع تروریست ها، فضای جامعه را در وضعیتی نگاه داشتند که سیاست های جنگ طلبانه ی آنان قابل توجیه باشد...... ما نیز نسخه ی معادل دیگری از آن را در سال های آغازین دهه ی 60 در کشورمان تجربه کردیم: اینکه با تکیه بر مفهوم پردازی هایِ سیاه و سفیدیِ «اسلام» و «دشمنان اسلام» و یا «انقلاب» و «ضد انقلاب» و با بهره برداری از فضای پر التهاب جنگی، چگونه «منافقان» و «کمونیست ها» وهمه ی آنهایی که در آن زمان مصداق عینیِ شر بودند، دسته دسته به جوخه های مرگ یا چوبه های دار سپرده شدند و البته کسی را یارای دم بر آوردن نبود، چون اسطوره ها بر اذهان غلبه داشت و به سادگی می توانستی به مرتبه ی یکی از مصداق های شر «تنزل» داده شوی! ......
بنابراین باید از تمامی کسانی که صادقانه و به منظور کمک به ارتقای وضعیت موجود و بهبود شرایط جامعه، شرکت در انتخابات را بر می گزینند و آن را تبلیغ می کنند درخواست کرد که: لطفا با روش خود و بدون تن دادن به بازیِ «خیر و شر سازیِ» اصلاح طلبان به این کار بپردازید! بازی ای که با محوریت شعار «همه با هم علیه خطر احمدی نژاد» آغاز شده و اینک با عروج قهرمان (ها) اوج گرفته است. در این صورت شما سهم کمتری در بازتولید تفکرات سیاسیِ اسطوره ای و پروژه ی پایان ناپذیرِ توده سازی خواهید داشت؛ در این صورت می توانید به مردم بگویید که رای دادنِ شما به معنای تاکید بر مطالبات مدنی و متعهد کردنِ نامزد مورد نظرتان به تحقق آن مطالبات است، نه به معنای تایید آن نامزد یا تضمین عملکرد آتی او؛ در این صورت از جمله ی صداهایی نخواهید بود که احمدی نژاد را بلاگردانِ نظام ساخته اند و با ظرافت و پایداری، افشاگری هایشان را در جهت «نزدیک بین» ساختن مردم و توهم آفرینیِ جمعی متمرکز کرده اند. به عبارت دیگر تنها در صورتی استدلال تان مبنی بر «ارجحیت بد بر بدتر» و یا «استفاده از تمامی ظرفیت های موجود» به عنوان کنشی سیاسی قابل تامل می گردد که به روشنی آن را به مردم اعلام کنید؛ اینکه فلان یا بهمان شخص انتخاب شما در شرایط عادی نخواهد بود، بلکه محدودیت های غیردموکراتیکِ نظام موجود این انتخاب را به شما تحمیل کرده است. تنها در این صورت و با فراگیر شدن این کردار سیاسی در میان همه ی مبلغینِ مستقلِ رای دادن است که می توان به مهار سیلِ توهمات اسطوره ساز و توده پرور و اجتناب از قهقرای مکرر سیاسی امید داشت. اما این توصیه های بدیهی در تناقضی اساسی با رفتارهایی است که برای رهایی از شر «بدتر»، «بد» را از هر عیبی مبرا می کنند و شیفته وار او را می ستایند، همچنان که از «بدتر» قدرت مهیبی می سازند که قادر است بار تمامی سیاهی های ساختاری نظام را بر دوش بکشد.

4 ) «حکومتِ احمدی نژاد» یا احمدی نژاد برای حکومت؟!
به طور قطع آن دسته از مخالفان وضع موجود که این بار در سنگر تاکتیکیِ انتخابات و با نقد سیاست های احمدی نژاد به مصاف نظم موجود می روند، «به در می گویند تا دیوار بشنود» و در واقع در پوشش نقد و نفی احمدی نژاد، سیاست های نظام حامی وی را آماج حملات خود قرار می دهند تا در کنار آن به اشاعه ی عمومیِ مطالبات معوق دموکراتیک می پردازند. بی گمان معیار نهایی برای قضاوت در مورد ثمربخشیِ این رویکرد آن است که این تاکتیک تا چه حد می تواند به توانمند شدن جامعه مدنی و جنبش های اجتماعیِ ترقی خواه خدمت کند. از این لحاظ مهم آن است که کدام طرف می تواند در نهایت برنده ی این میدان باشد. مردم (با پیشبرد و عمومی کردنِ مطالبات خود) یا حکومت (با بازیابی و پوست اندازی مجدد خود)؟ [دوستان موشکافی که همواره با ظرافتی قاطع یادآوری می کنند که حکومت هم بر ساخته ی خود مردم است، این تفکیک سهل انگارانه را نادیده بگیرند!]
برای پاسخ به این پرسش شاید مناسب باشد که جایگاه واقعی احمدی نژاد را در ساختار قدرت بررسی کنیم . این کار را از فضای انتخاباتِ حاضر شروع می کنیم:
در جریان این هیجان و التهاب اجتماعی، عملکرد کلی حکومت بسیار معنا دار است: با سخاوتمندی بسیار (پس از حذف غریبه تر ها با فیلتر شورای نگهبان) عرصه را برای بحث و جدل های عمومی و حتی انتقادات و افشاگری ها و تندروی هایی که بعضا (در شرایط عادی) خارج از محدوده به نظر می رسند باز گذاشته است. البته شاید چاره ای جز این کار یا تظاهر به این کار نداشته است. حاکمانِ بالا دست همچنین با سعه ی صدر اسلامی در این چند سال اجازه داده اند احمدی نژاد در قامتی بسیار فراتر از آنچه جایگاه قانونی یک رئیس جمهور در ایران اجازه می دهد، در نظر همگان در بیرون و درون کشور جلوه کند. آنها آگاهانه به این تصور دامن زده اند که ماجراجویی های گره خورده با انرژی هسته ای و سیاستگزاری های کلان در حوزه ی اقتصاد و روابط خارجی (و گسترش ستیزه جویی ها با اسرائیل و غرب) همه و همه تا حد زیادی (اگر نه تماما) متاثر از تصمیماتِ اصولگرایانه و نابخردایانه ی اوست. کسی که اگر چه تا چندی پیش حتی در عرصه ی سیاسی ایران هم کمابیش گمنام بود، ولی اینک به برکت قابلیت های عصر رسانه ای، چنان شهرتی در سطح جهان به هم زده است که اغلب اوقات متاسفانه ایران را با نام او گره می زنند. حاکمان بالادست همچنین در این مدت همواره خود را در پشت قامت نه چندان رعنای او پنهان کرده اند و البته در همان حال به یاد داشتند که هر از گاهی انتقاداتی کلی و مبهم را با آمیزه ای از توصیه و نصیحت طرح کنند و یادآور شوند که آنها با تندروی و ماجراجویی و غیره موافق نیستند! تا بدین ترتیب با مخدوش شدن جایگاه تصمیم گیرندگان و مجریان در اذهان عمومی، همه چیز در غباری از ابهام و توهم پیچیده شود...... اما موضوع در همین حد متوقف نمانده است. دامنه ی ترفیعات سیاسی این آدم در نزد اذهان مردم چنان وسعت یافته است که سیاست های امنیتی نظام و سرکوب های گسترده ی حرکت های مدنی را هم به او نسبت می دهند و حتی برخوردهای قضایی بسیار ناعادلانه با فعالین سیاسی و مدنی و صنفی را از چشمان شریر او می بینند (آیا در دوره های قبل ندیدیم؟!). همچنان که فقر عمومی و نابسامانی اقتصادی را زاده و پرداخته ی دولت او می بینند و فراموش می کنند که او در سطح کلان ادامه دهنده ی سیاست های نئولیبرالیستی خاتمی و رفسنجانی در قالب طرح های تعدیل اقتصادیِ بوده است. مردم همچنین از یاد برده اند که افول وضع اقتصادی شان از دوره ی خاتمی مشهود و عیان گردید و اینک در ادامه ی همان سیاست ها و در ادامه ی رشدِ مافیای اقتصادیِ بنیادها و سپاه پاسداران و بیت رهبری و آستان قدس رضوی و رفسنجانی ها و غیره (گیریم با حماقت های تسریع بخش و تشدید کننده ی دولت احمدی نژاد) تنها شیب و شتاب ظهور بحران ها افزایش یافته است.
همه ی این توهمات و فراموشی ها موجب شده است که در چهار سال گذشته به تدریج تصوری همگانی از کلیت واحدی به نام «حکومت احمدی نژاد» به وجود بیاید، همانی که امروز مردم کمرهمت به پایان دادنِ آن بسته اند. و طبیعی است که این خیزش عمومی نمودی حماسی بیابد، چون سویه های توهم آمیزِ «حکومت احمدی نژاد» و مبالغه های گزاف نهفته در آن، که برساخته ی مشترکِ مردم و رسانه ها و «حکمرانانِ در سایه» است، به شدت مورد غفلت قرار گرفته است. تو گویی در این سال ها حکومت زمام امور خود را به دست او سپرده بود و در عین حال حاکمان را توان مهار کردن گزافه گویی ها و بداهه نوازی هایِ افسارگسیخته ی این «خادمِ کوچک» نبوده است!
از سوی دیگر اگر به موضع گیری های اخیر بسیاری از «استوانه های قدرت» در ایران نسبت به احمدی نژاد توجه کنید، شاید شما هم تصدیق کنید (یا لااقل در شک قرار بگیرید) که احمدی نژاد همانند یک کودک گنهکار با تاوان خطاهای خود تنها مانده است (برای نمونه موضع گیری های رفسنجانی، لاریجانی، حداد عادل، مجمع روحانیت مبارز، اعضای شورای امنیت ملی، نمایندگان موثر مجلس، علمای تراز اول حوزه ی علمیه قم و ... ) و اتفاقا همان استوانه های مذکور اجازه می دهند که همگان بدون هیچ هزینه ای به سیبل سهل الوصولی به نام محمود احمدی نژاد شلیک کنند. در حقیقت شلیک به این سیبل به مثابه بلاگردان نظام ماههاست که به ارزان ترین و البته ضروری ترین «فعالیت سیاسی» در ایران بدل شده است. از این لحاظ محمود احمدی نژاد برای نظام جمهوری اسلامی فدایی مخلصی است که داوطلبانه تمام بدی های نظام را به جان خریده است تا با قربانی کردن نام خویش، کفاره ی گناهان نظام را بپردازد و به سان هم قطار سلفش، فرصتی دیگر برای تطهیر و تنفس در اختیار نظام قرار دهد.
در این میان پخش شدن گسترده ی دیدگاه رهبر از زبان نماینده ولیه فقیه در سپاه پاسداران مبنی بر حمایت قاطع وی از احمدی نژاد به عنوان گزینه ی انتخابی نظام (با توجه به تجربه ی دفعیِ مشابه آن در مورد ناطق نوری) و تحرکاتی نظیر آن، بر این شائبه دامن می زند که گویی شرکت در انتخابات و رای دادن به کسی جز احمدی نژاد یک نوع مبارزه ی مسالمت آمیز با نظام و نه گفتن به آن است. اما عجیب به نظر می رسد که نظام برای شنیدن این «نه» چه اشتیاقی از خود نشان می دهد: از باز گذاشتن فضای انتقادات و افشاگری های بی وقفه تا سکوت در برابر رسوا کردنِ بی پروا و همه جانبه ی احمدی نژاد تا جرم شمردنِ دعوت به تحریمِ انتخابات. و در کنار اینها استفاده از ابزارهای سنتی و همیشگی مانند پایین آوردن سن حداقلی برای رای دادن و تکلیف شرعی قلمداد کردنِ شرکت در انتخابات و غیره. بنابراین ظاهرا با معمایی مواجه هستیم: چگونه است که هم مردم و هم سران نظام آرزومندند که از 22 خرداد، 2 خردادی دیگر زاده شود ( گیریم هر کدام با علایق و اهداف خاص خود)؟! به عبارت دیگر به نظر می رسد که با یک بازی «برد- برد» مواجهیم! به این معنا که این بازی گویا بازنده ای ندارد و با شرکت هر چه بیشتر مردم در انتخابات، هر دو سوی میدان برنده خواهند بود: حکومت و آنهایی که تغییر می خواهند!
به باور من ظهور پدیده ای به نام احمدی نژاد بیش از هر چیز «چماق» حکومت به ناراضیانی داخلی و دولت های غربی بوده است، تا بار دیگر زمینه برای رو کردن «هویچ» متناسب فراهم شود. چماقی که سرخوردگی عمومی از اصلاحاتِ حکومتی، بیرون کشیدن آن و حتی پذیرش مردمی آن را اجتناب ناپذیر کرده بود (بدین معنا احمدی نژاد فرزند مشروع اصلاحات حکومتی بود، نه نقطه ی مقابل آن). چماقی که البته تا اینجا با سیاست های توسعه طلبانه و میلیتاریستی آمریکا و اسرائیل و منافع اقتصادی روسیه و چین هم به شدت همخوانی داشته است. به عبارت دیگر دامنه ی تطهیر کنندگیِ احمدی نژاد، علاوه بر چهره هایی چون رفسنجانی و دیگر «استوانه ها» و نیز جریان موسوم به اصلاحات در داخل کشور، برخی بازیگران بین المللی عرصه ی سیاست را هم ناخواسته در برگرفته است. بنابراین همان طور که بر آمدن احمدی نژاد انتخاب نظام بود، افول قریب الوقوع او هم مصلحت و تدبیر نظام است. این دستمال به قدر کافی چرک شده است و دیگر توان جذبِ کثافت ندارد!
احمدی نژاد علیرغم خواست همه ی ما بخش بیرونی فضای سیاسی ایران را به مدت 4 سال در اختیار خود داشت، البته در مقام یک مجری با حدی از درجات آزادی (به رغم باور بسیاری از دعوت کنندگان به انتخابات). و برآمدن او به عرصه پیش از آنکه حاصل عملکرد مردم با صندوق های رای باشد، نشان از سرخوردگی عمومی و نابودی کامل حس مشارکت مدنی در پایان دوره ی اصلاحات داشت. به باور من وحشت بزرگ، تکرار احمدی نژاد برای 4 سال بعدی نیست، کابوس واقعی آنجاست که او توانسته باشد چنان ذهن و روان ما را تسخیر کند که هر طرح و تصمیم تازه ای برای چگونگیِ مشارکت سیاسی و دخالت گریِ مدنی در سرنوشت اجتماعی آینده مان را مشروط به خود کرده باشد، به طوری که راه را بر کنش سیاسی – اجتماعی مسفقل ما ببندد. و این همان تسخیر شدگیِ واقعی است! ..... به این ترتیب جامعه به رغم خواست خود برای گریز از بلا در همان مسیری می گریزد که به «پروژه ی احمدی نژاد» منتهی می شود. و این تناقض تلخی است که در درون رویکردهای ترساننده با محوریتِ "همه ی راهها به رم (بخوانید احمدی نژاد) ختم می شود" موجود است.

5 ) مرگ احمدی نژاد و تب موسوی - کروبی:
هیاهوی گسترده در طی کشاکش های انتخاباتی در دانشگاهها و سایر نهادهای عمومی و جامه دریدن های دانشجویان و روشنفکران و فعالین مدنی برای این یا آن کاندیدا و نمایشی عمومی از به عرشِ اعلا رساندن ایکس و به قعرِ سفلی افکندن ایگرگ (نام ایگرگ طبعا با محمود آغاز می شود) و بازتاب جنجالی همه ی اینها در مطبوعات و رسانه ها، بیانگر آن است که شور انتخابات همه را درگیر و حتی مسحور کرده است، به طوری که جو تهییج عمومی و امواج اجتماعی فزآینده ی پیامد آن، حتی بسیاری از حمایت های محتاط و مشروط را هم از سطح تاکتیک به استرتژی بدل کرده است. در این فضای ملتهب هر گونه قضاوت مستقلی با چالش مواجه می شود. چرا که دشوار بتوان این شور و هیجان گسترده را توهم همگانی دانست و دن کیشوت وار خلاف جریان عمومی ایستاد. چه بسا حقیقتی در آن نهفته باشد و در این صورت چه ترسناک است از قافله عقب ماندن!
باید پذیرفت این شور و هیجان و تقلای عمومی برای تاثیر گذاری در نتیجه ی انتخابات، واقعی و غیر کاذب است و بر خلاف تصور برخی ها، تظاهر و شعبده ای برساخته ی دست حکومت نیست، گرچه حکومت با مهارت تمام زمینه را برای رشد و گسترش و همه گیر شدن آن مهیا کرده است و بر آن نظارت دارد..... این شور عمومی، بیان تلخ و صریحی است از مخوف بودن سیستمی که سال هاست هر گونه روزنه ی امیدی را به روی مردم بسته است و به ویژه در طی 4 سال اخیر با اصراری زاید الوصف، توان و قدرتش را برای بسته نگاه داشتن این روزنه، به طرز بیرحمانه ای به رخ مردم کشیده است. بنابراین این شور و التهاب عمومی، تقلای مردمی است که به ناامیدی و شکست خو کرده اند و اینک دوباره روزنه ای را پیش روی خود باز می پندارند. این تقلا اگر چه انسانی و بدین لحاظ ستودنی است، اما نوید بخش و قابل افتخار نیست. چون تقلای مردمی است که از خود قطع امید کرده اند. به تعبیر دیگر می توان گفت این شور و هیجان و تلاش عمومی، ماهیتی تراژدیک دارد، چون در عین نشات گرفتن از یاسی فراگیر و احساس ضعفی مزمن، به خود نوید و تسلای تحولی ملموس را می دهد و هشدار دهندگان را بدکیش و دشمن خو می انگارد. این برانگیختگیِ جمعی، تراژدیک است چون بخشی از چرخه ی مهوعِ «امید-سرخوردگی-سکون» است که با روند کنونی اوضاع، پایانی بر تکرار آن متصور نیست.
سویه ی دیگرِ رقت انگیز بودنِ این تلاشِ عمومی، مازوخیستی بودن آن است. چیزی نظیرِ دخیل بستن زندانیان بر زندانبانان خود و امید بستن به مروت و انصاف آنان! و چه شباهت گزنده ای دارد با یکی از داستان های «رومن گاری» در کتاب «پرندگان می روند و در پرو می میرند»..... مشارکتی جدی و سرسختانه و پر هیاهو در بازی، اما نه در خود بازی، بلکه در تشویق بازیگرانی که مردم به هر دلیل قانع شده اند که بهبود سرنوشت آنان به نتیجه ی بازی آنها وابسته است. مشارکتی از جنس هورا کشیدن یا فریاد کشیدن هایی از هیجان و خشم و اضطراب و انتظار برای بازیگران «کشتی کچ». فریادهایی که زمان آغاز و انجام و جهت و محتوا و محدوده ی بیان آنها از پیش تعیین می شود. همه ی اینها نشان از تنزل یافتن هولناک باور مردم به توان خود برای تغییر دارد و به همان سان بی باوری به توانِ تغییر خود. همه ی اینها از سوی مردمی است که بازنده بودن را چون تقدیر تاریخی خود پیشاپیش پذیرفته اند. چنین وضعیتی زاینده یا خویشاوند نزدیکِ قهرمان باوری است و چنین مردمی در رویاهایشان برای رهایی (اگر چنین رویایی زنده بماند) ابایی ندارند که ردای قهرمانی را حتی به ضد قهرمانان بسپارند (به تعبیر دوست نا دیده «ورتیگونه»). قهرمانیِ بی رقیبِ خاتمی در گذشته (و برای عده ای تا هنوز) و قهرمانی قریب الوقوع موسوی (یا کروبی) به باور من چنین خاستگاهی دارند.
بر این اساس نقد رویکردهای مبلغ رای دادن (به ویژه آن بخش هایی که با برافراشتن پرچم واقع بینی و عملگرایی، دیگران را یوتوپیایی و احساساتی معرفی می کنند)، از آن رو نیست که بر تغییرات کوچک و در عین حال نامحتمل دل بسته اند و یا اینکه تغییرات اجتماعی را تدریجی می خواهند. اتفاقا خواست تغییرات اجتماعیِ کوچک، ولی مستمر و تدریجی در شرایطی نظیر جامعه ی کنونی ما (و شاید بسیاری از جوامع دیگر) خواستی منطقی و قابل دفاع است. نقد این رویکرد از این زاویه قابل طرح است که فاعل این تغییرات مردم نیستند. مردم تنها دعوت می شوند که فاعلان این تغییرات را از میان پیشنهادات نظام برگزینند. این رویکرد به ویژه از این لحاظ متناقض و قابل نقد است که بر احساس ضعف و ناامیدی جمعی بنا شده است و سلب فاعلیت از مردم را تئوریزه، توجیه و تبلیغ می کند، چرا که کارکرد مردم برای ایجاد همان تغییرات تدریجی را به تنها کارِ قانونا و عملا ممکن تقلیل می دهد و هر آلترناتیو دیگری برای اجتماعی کردن چنین خواستی و بنیان گذاشتن یک مقاومت گسترده ی مردمی را پیشاپیش مردود و ناممکن اعلام می کند. بنابراین رویکرد یاد شده بر خلاف داعیه ی خود، رویکردی انفعالی است. در حالیکه با اطمینانِ گزافی رویکرد تمامیِ تحریم کنندگان را انفعالی معرفی می کند.
به نظر می رسد ما را با مرگِ جهنم احمدی نژادی رودررو کردند تا با تب سبز مرداب خوشنود گردیم. و اینک احمدی نژاد می میرد تا تب موسوی (یا کروبی) فراگیر شود. اما آیا جامعه از این تب وخیم بیرون خواهد آمد یا باز به دامنِ تبی دیگر فرو خواهد غلتید؟ پاسخ نهایی به این پرسش در گرو شکل گیری یا عدم شکل گیریِ جنبشِ عمومیِ مقاومت مدنی در ایران است.