یکشنبه ۱۹ ژوئیهٔ ۲۰۰۹

بهار آمد و میهن دوباره ویران شد - شعری از یک دوست

بهار آمد و میهن دوباره ویران شد
بهای خونِ «حقیقت» چو «حُقه» ارزان شد

هر آنچه «سبز» بکِشتم شکست داسِ ستم
تلاش و شوقِ «سپیدم» ز شب پریشان شد

موذنان چه بخوانند در چنین وطنی
چو دین و دانش و انسان اسیر زندان شد

گمان مبر که گلوله است راه خامُوشی‌ام
نگر چگونه ز تیرت ندا فراوان شد

نمی‌گذارم و نگذر ز خون گرم شهیـــــــــد
که آشکاری ظلمت ز جان ایشان شد

نمانده است و نماند چنین ستم بر جای
چو هم‌صدایی مردم چنین نمایان شد

پس از گسستن یاران ز سالیان سکوت
«رها، برابر و شادان» سرود ایران شد

نمان خموش و هراسان ز جان خود انسان
که «پاسبانیِ از حق»، «عیارِ ایمان» شد
خرداد

شنبه ۱۸ ژوئیهٔ ۲۰۰۹

جنبش مردمی و اصلاح طلبانِ حکومتی: کدامیک در تنگنای دیگری؟!


مقدمه: بر کسی پوشیده نیست که با اعتراضات پرشور و گسترده ی هفته های پس از انتخابات، جنبش آزادیخواهی مردم ایران وارد مرحله ی مهم و سرنوشت سازی شده است. سرکوب وحشیانه و خونین این اعتراضات از همان هفته ی نخست، که در ادامه ی خود با تایید مستقیم رهبر و با چاشنی تهدیدات ملوکانه ی او دامنه و شدت بیشتری گرفت، به همراه حقایقِ عیان شده در جریان کودتای انتخاباتی، برای بیشتر مردم تردیدی باقی نگذاشت که شکاف عمیق میان آنان و حاکمیت با جابجایی دولت و بر نشاندن کاندیدای مورد نظر مردم به کرسی ریاست جمهوری پر شدنی نیست. در واقع حوادث اخیر به روشنی نشان داد که مشکلات دیرینه ی جامعه ی ما را باید در ساحتی بسیار فراتر از جایگاه احمدی نژاد و در واقع در ساختارهای کلانِ نظام مبتنی بر ولایت مطلقه ی فقیه جستجو کرد. از این لحاظ حتی شخص رهبر هم بازیگردان اصلی نیست، که خود چرخ دنده ای در این نظام سراپا ضدانسانی است. اگر بپذیریم که شوک اجتماعی حاصل از تقلب انتخاباتی و سرخوردگی عمومیِ خیل انبوه امید باختگان، محمل و مجرایی شد که بغض های کهن انباشته شده از سه دهه جورِ استبداد به صورت خشم همگانی سر باز کند، درک این موضوع دشوار نیست که فاز و محتوای این اعتراضات با توجه به شرایط و تکانه ی درونی آن و نیز واکنش های سرکوبگرانه ی حکومت به سرعت تحول یافته و هنوز هم در حال تحول است تا به سمت جنبشی تمام عیار علیه بنیادهای سلطه حرکت کند؛ به ویژه آنکه حقانیت و مظلومیت این جنبش در تقابل با دغلکاری و ددمنشیِ حاکمانِ تکیه زده بر نظامیان، هر دم طیف بیشتری از مردم را به حمایت و همراهی آن برانگیخته است. به طور مشخص به خیابان آمدن انبوه مردم در فردای روزی که خامنه ای در سخنان تکبر آمیزش در نماز جمعه اعتراضات مردم را به سخره گرفت و آنان را به سرکوب قاطعانه تهدید کرد (29 خرداد)، نه تنها گسست علنی بخشِ بزرگی از جامعه از رهبریت کنونیِ نظام را نشان داد، بلکه بیانگر عزم جدی و آمادگی مردم برای گذشتن از مرزهای ننگین جمهوری اسلامی بود؛ چرا که اینک تابوی ترس و ناباوریِ جمعی که همواره مردم را به سکوت و خویشتن داری و مصلحت اندیشی دعوت می کرد شکسته شده بود و در عوض مردم نیروی حاصل از همبستگی و اقدام جمعیِ خود را کشف کردند. در نمایی دیگر به خیابان آمدن مردم در روز 18 تیر، به رغم آنکه فراخوان یا برنامه ای رسمی از سوی ستاد موسوی و کروبی و یا جناح اصلاح طلب برای این حرکت ارائه نشده بود، گویای میزان بالای خودانگیختگیِ اعتراضات و نیز گذار تدریجی ولی قطعیِ آن از مرزهای مورد علاقه و تاکید اصلاح طلبانِ حکومتی است. این مورد اخیر بیشتر در خور تامل خواهد بود اگر در نظر آوریم که روز هفدهم تیرماه مهندس موسوی در سخنانی حتی مردم را به کنار نهادن اعتراضات خیابانی فراخوانده بود؛ رویکردی که اگر چه با محتوای بیانیه ی آخر ایشان (وعده ی تعقیب خواست های مردم از مجراهای قانونی، با تشکیل نهادی از نخبگان) همخوانی داشت، اما تجربه ی 18 تیر 88 نشان داد که با ماهیت جنبش و مطالبات آن همخوانی نداشته است.

1- خیزش مردمی و واکنش اصلاح طلبان حکومتی
اعتراضات گسترده ی مردم در فردای کودتای انتخاباتی و روزهای پس از آن چنان خود-انگیخته و ناگهانی و در عین حال پی گیر و پرشور بود که نه تنها بیرون از دایره ی پیش بینی های نیروهای سیاسی قرار داشت (از مدافعان تحریم در اپوزیسیون تا اصلاح طلبان پیرامون موسوی و کروبی ودنباله های آنان در اپوزیسیون)، بلکه حتی برای مسبتدان حاکم و مشاورانشان هم دور از انتظار بود. سرکوب خشن و خونین مردم، واکنش شتاب زده و در عین حال اجباریِ حکومت به این اعتراضات بود؛ اما واکنش اصلاح طلبان به سرکردگی موسوی و کروبی تبعیت از این جنبش بود؛ چرا که به پشتوانه ی این جنبش امیدی برای ابطال انتخابات وجود داشت، ضمن اینکه همراهی نکردن با این جنبش می توانست تمامی حمایت های موقتی را که آنان در فضایِ عمومیِ ضدیت با احمدی نژاد و نیز به واسطه ی شعارها و وعده های انتخاباتیِ خود کسب کرده بودند برباد دهد و حتی می توانست مردم را در تقابل با آنها قرار دهد. از سوی دیگر با رشد و تعمیق شکاف ها در هرم قدرت در روند حوادث سال های اخیر که کودتای انتخاباتی اخیر مصداق عریان آن بود، اصلاح طلبان نیک دریافته اند که حاکمان کنونی دیگر بیش از این حاضر به سهیم کردن آنان در قدرت نیستند و تکیه بر مردم تنها راه اعاده ی قدرت است (خواه برای صرفِ قدرت و منافع پیوسته با آن و خواه برای نجات نظام) به ویژه آنکه از چند سال گذشته نظامیان بیش از پیش و به طور مشهودی در معادلات کلان قدرت سهیم شده اند؛ از این رو پیوستن اصلاح طلبان به جنبش اعتراضی با وجود تمامی خطرات احتمالیِ آن (که در حالت حاد می توانست حتی به رویارویی مستقیم آنان با استوانه های نظام مستقرهم بیانجامد)، حرکتی اجباری بود برای بازگشت به عرصه ی واقعیِ قدرت. اما این واکنش یا همراهی اجباریِ اصلاح طلبان با جنبش اعتراضیِ مردم، تناقضی جدی در درون خود داشت (دارد) که آنان را از همراهی و پایبندی واقعی با خواسته های دموکراتیک مردم بازمی دارد؛ این تناقض چیزی نیست جز همان پایبندی به چارچوب های کلی نظام و خطوط قرمزِ مشخصه ی آن و سهیم بودن در برپایی آنها. البته عیان شدن این تناقض امر تازه ای نیست و پیشینه ی آن در دوره ی هشت ساله ی ریاست جمهوری خاتمی به خوبی معرف محدودیت ها و خطرات آن بوده است. اما تاریخ باز هم فرصتی در اختیار آنان قرار داده است تا آن گونه که ادعا دارند عمل کنند؛ فرصتی که به طور جان سوزی در حال سپری شدن است.
بنابراین در حال حاضر یکی از پرسش های اصلی و نگرانی های عمده این است: آیا جنبش از اصلاح طلبان برای رشد و پیشرفت خود بهره می گیرد یا اصلاح طلبان از جنبش؟!

2- مواجهه ای دیگر با تناقضات درونی اصلاح طلبیِ حکومتی
با پیوستن موسوی و کروبی و جناح اصلاح طلب به جنبش اعتراضی مردم، به تدریج تلاش هایی وسیع و سیستماتیک برای تعریف کردن این جنبش در چارچوب خواسته های انتخاباتی انجام گرفت؛ و این تلاش ها البته بی ثمر نبود – به ویژه در هفته ی نخست - ؛ چرا که بخش زیادی از مردم همان طور که پیش از آن هم برای اعلام خواست تغییر به صندوق های رای به عنوان تنها ابزار قانونی و موجود پناه آورده بودند، این بار هم برای توجیه بیرونی و صوریِ حضور اعتراضی خود در خیابان ها و کاستن از هزینه های سرکوب بایستی در پوشش چارچوب های قانونی یا کم و بیش قانونی حرکت می کردند. هنوز کمی مانده بود تا تابوی همگانی از «ضعف مردم و شکست ناپذیری حکومت» فرو ریزد. مردمی که به خیابان ها می آمدند بر غیرمتشکل بودن و آسیب پذیر بودن خود به خوبی واقف بودند و اساسا در آغاز برای صرفِ اعتراض آمده بودند و نه انقلاب یا چیزی نظیر آن که تدارک پیشینیِ طرحها و تشکل های معینی را بطلبد. (گرچه وسعت اعتراضاتِ خودجوش همگانی، خودباوریِ جمعی آفرید و در تداوم خود و در تاثیرپذیری از سرکوب های خونین حکومت و تقابل با آنها، دامنه و افق های آن گسترش یافت تا مطالبات انباشته ی سالیان سربرآورد)؛ بدین لحاظ و با در نظر گرفتن محدودیت یاد شده، اقدام اصلاح طلبان در معرفی کردن این جنبش اعتراضی و خواسته های آن در حد اعتراض به نتایج انتخابات همان قدر به لحاظ منطقی و اخلاقی نارواست که بهره برداری تبلیغاتی حکومت از کثرت رای دهندگان برای تظاهر به مقبولیت و اعتبار عمومی. جالب آنکه بخشی از اپوزیسیون بیرون از نظام نیز با دیدگاه های خاص و مزمن خود، این اقدام مصادره آمیز اصلاح طلبان را به عنوان تاکتیکی درست مورد تایید و پشتیبانی و تبلیغ قرار می دهند.
در این شرایط از سوی اصلاح طلبان حکومتی و طیف های همسو تلاش می شود که با تفکیک میان دولت و حکومت، دولت احمدی نژاد به سان لکه ی ننگی بر دامن نظامی که ساختارهای بنیادین آن موجه و قابل قبول (و حتی به تعبیر موسوی بی نقص و افتخارآفرین) است معرفی گردد. در این رویکرد مصلحت اندیشانه نه تنها تمامی بار مسئولیت کودتای انتخاباتی و سرکوب و کشتارِ پس از آن تا حد امکان متوجه دولت و جناح حامی آن می گردد (در مورد «سایرین» تنها به انتقادات یا سرزنش هایی دو پهلو و یا در نهایت هشدارهایی احترام آمیز و سهم طلبانه بسنده می شود)، بلکه از کلیت نظام پیش از ظهور احمدی نژاد نیز کمابیش چهره ی مطلوبی ترسیم می شود؛ تو گویی احمدی نژاد از خلاء نازل شده است؛ تو گویی تقلب اخیر انتخاباتی، نخستین و تنها مصداق عدم مشروعیت و عدم وجاهت قانونی این نظام بوده است، که آن هم گویا با ابطال انتخابات قابل ترمیم است! آیا به راستی کشتارهای وحشیانه ای که از سطح خیابان ها اینک به زندان ها امتداد یافته است، با تکیه زدن موسوی بر کرسی ریاست جمهوری قابل ترمیم است؟! و یا اساسا با این پیروزی می توان به بسته شدن راه تکرار این جنایت های سازمان یافته امید داشت؟! خوب به یاد داریم که جنایت های 18 تیر سال 78 و وقایع خونینِ پس از آن در تهران و تبریز، خط بطلانی بود بر تصورات خام اندیشانه (یا اظهارات ریاکارانه ی) خاتمی در زمستان 77 پس از افشا شدنِ قتل های زنجیره ای، که در طی آن ظفرمندانه مدعی شد کانون فتنه و غده ی چرکین را از درون وزارت اطلاعات و سیستم امنیتی کشور زدوده است! و به یاد داریم که سرانجامِ رسیدگی قضایی به پرونده ی قتل های زنجیره ای، زندانی شدن وکیل پرونده (زرافشان) و سرانجامِ رسیدگی قضایی به پرونده ی جنایت 18 تیر، جریمه شدن یک سرباز وظیفه به جرم دزدی ماشین ریش تراش از خوابگاه دانشجویان بود. واقعیت آن است که وجاهت و اعتبار قانونی این نظام و جمهوریت ادعایی آن سالهاست که بر باد رفته است: در همه ی این سالیان سیاه اجرای هر اعدام و شلیک هر گلوله ی سرکوب، خط بطلانی بود بر اعتبار این نظام و جمهوریت آن. کشتارهای سال های آغازین دهه ی 60 که با قلع و قمع زندانیان ساسی در تابستان 67 حیاتی دوباره یافت، ترور مخالفان سیاسی در بیرون مرزها، قتل های زنجیره ای دگراندیشان و سرکوب های خونین 18 تیر، تنها نمونه های برجسته و کلیشه شده ای از این خطوط بطلان بوده اند. اما آیا کسی از کارگران خاتون آباد شهربابک نامی شنیده است؟! همان کارگران اخراجیِ صنایع مس که درخواست شان برای بازگشت به کار و در واقع درخواست شان برای «نان» با گلوله پاسخ داده شد؛ آیا نامی از دگرباشان جنسی اعدام شده در خاطر ما مانده است؟! از اقلیت های قومی و مذهبیِ تحت ستم که فعالینِ آنها شدیدترین سرکوب ها را متحمل شده اند و می شوند، چطور؟!
به همین سان به صحنه بردن هر نمایش انتخاباتی با فیلتر نظارت استصوابی و سایر قید و بندها، و در غیاب رسانه ها و احزاب سیاسیِ آزاد، سندی زنده بر فقدان جمهوریت در «نظام جمهوری اسلامی» بوده است. پرسش این است که چرا از اصلاح طلبان پیش از این در رثای جمهوریت صدایی برنخاست؟! در حالیکه سال هاست عده ی زیادی از دگراندیشان با به خطر افکندن هستی و جان خویش، گلوی خود را برای گفتن این حقیقت درانده اند که در نظام حاکم بر ایران هیچ گاه جمهوریتی وجود نداشته و این نظام همواره تنها بر اسلامیتِ خود استوار بوده است! آیا فهم این حقیقت بدون تقلب انتخاباتی اخیر ناممکن بود؟! آیا اجرای احکام سنگسار و قصاص نفس، ستم هایِ قانونیِ قرون وسطایی بر زنان یا اعدام نوجوانان بزهکار به رغم مخالفت های گسترده ی داخلی و خارجی، شواهد گویایی بر اسلامیت محض نظام نبوده است؟!

3- سناریوی مصادره ی جنبش در مقابل سناریوی کودتای انتخاباتی
بپذیریم که مانند تمامی این مواردی که اصلاح طلبان از جریان های مترقی داخلی عقب بوداند، این بار هم آنان از جنبش مردمی عقب مانده اند و بر این عقب افتادگی ها هیچ دلیل کلانی متصور نیست جز آن تناقضی که در ذات این جریان نهفته است؛ تناقضی اغماض گر و توجیه ساز که در پی دفاع از بنیادهای معوج جمهوری اسلامی که با دست هایی ظاهرا مقدس بنا شده اند، و در واقع برای عدم تشکیک در مقدس بودن آن دست ها، همواره مجبور بوده است نتایج و «فرآورده های طبیعیِ» آن بنیادها و نیز متولیان نوینِ آنها را هضم و توجیه کند. تناقضی که برای گریز از سکولاریسم و برای تن ندادن به خصوصی بودن دین، «مردم سالاری دینی» را خلق می کند تا ضمن تظاهر به دموکراسی باوری، همچنان دگراندیشان سکولار را از عرصه ی سیاسی دور نگه دارد و بقای نظام را بی ذره ای عدول از آن «اصول مقدس» تضمین کند. اما در تمامی این سال ها آنان آموخته اند که چگونه شعارهای دگراندیشان را که در نقد ماهیت و عملکرد آنهاست به عاریت گیرند - گیریم با چند سال تاخیر - و با جرح و تعدیل و مثله کردن آنها، به شعارها و مفاهیم اومانیستی و آزادیخواهانه رنگ و بویِ بومی و اسلامی بدهند، تا ضمن مترقی نمایاندن خود، ابزارهای مخالفت و مصالح انتقاد را از حریفان دگراندیش سلب کنند، تا پتانسیل های رادیکالیسم اجتماعی از مطالبات مردمی زدوده شود؛ با بیانی «انقلابی» مضمون این رویکرد کهنه چیزی نظیر این عبارت است: «به حضور یا وجود شما مغرضان که با بنیادهای انقلاب اسلامی و آرمان های امام راحل عناد می ورزید نیازی نیست؛ ما نیز با این «پارادایم» های روشنفکری آشناییم و اصلا خود به قدر کافی «دگر اندیش» هستیم. به حمدالله بیشتر ما هم اکنون در زمینه های علوم انسانی و مهندسی اجتماعی مدارج کارشناسی ارشد یا دکترا را طی کرده ایم».
باری در تمامی سال هایی که اصلاح طلبان با رقبای دگراندیش خود در جدالِ مادی یا ستیز نظری بوده اند، حریفان واقعی و یا دوستان بنیادگرای کمابیش نظامیِ آنها جای پای خود را در سلسله مراتب قدرت سفت کرده اند و یا وسعت بخشیده اند؛ و اینک که در آن بالا جای چندانی برای اصحاب اطلاح طلب باقی نمانده است، ناگهان خود را در میان انبوه مردم یافته اند و طبعا امید دارند که با پشتوانه ی اعتراضات مردمی، طرح قدیمی «فشار از پایین - چانه زنی از بالا» متحقق شود تا برادران بنیادگرایشان نرمش انقلابی نشان دهند و جا باز کنند و «اعتبارِ» نظام و انقلاب را بیش از این به خطر نیفکنند.
مشکل اینجاست که اصلاح طلبان در این همراهیِ اجباری و تقدیر آمیز خود با جنبش مردمی (که آغاز آن به 4 سال پیش باز می گردد) نیز همچنان از آن تناقض کهنه رنج می برند و حاضر نیستند، مطالبات سال های اخیر و به ویژه جنبش کنونی مردم را آن گونه که هست ببینند و یا بپذیرند، بلکه سعی می کنند آن را به قامت خود درآورند و یا در این قامت معرفی و تصویر نمایند. آنها نمی خواهند جنبش اعتراضی و آزادی خواهانه ی مردم، مرزهای ممنوعه را به چالش بگیرد، چرا که جدا از پیوندهای مبتنی بر منافع مادی یا درهم آمیختگی های خونی و نسبی با استوانه های قطب پیروزمند نظام، آنان به لحاظ هویتی خود را با این نظام تعریف کرده اند، چرا که در بنیان نهادن و دوام یافتن آن سهیم بوده اند و بدین لحاظ در واقع جزئی جدایی ناپذیر از این نظام هستند. به همین خاطر با وجود اینکه برخی از اطلاح طلبان بر بسیاری از ایرادات ساختاری نظام اذعان دارند، در دفاع از آن تردیدی به خود راه نمی دهند؛ چرا که آنان نمی توانند هویت خود را انکار کنند (این کار حد بالایی از شهامت و آزادگی درونی را می طلبد تا بتوان هویت حال و آینده ی خود را بر بنیادی مستقل از گذشته بنا کرد). بنابراین اصلاح طلبان تمامی امکاناتی که هنوز از ته مانده ی رانت های ناشی از اتصال به نظام در اختیار دارند را به کار خواهند گرفت تا جنبش مردم را تحت کنترل خود در آورند و به نام پرهیز از افراط گرایی و یا تفرقه افکنی، مانند هفته های اخیر خواهند کوشید در این مصاف سرنوشت ساز نیز صف خود را از «دگراندیشان» رادیکال جدا نمایند و در واقع مزیت های موقعیت و جایگاه پرمخاطب خود را خرجِ به حاشیه راندن «دیگران» از درون جنبش و «پاستوریزه» کردنِ جنبش خواهند کرد (جایگاهی که آن را مدیون تریبون های این نظام و نیز موج پوپولیسم پیش از انتخابات هستند، که در این یک دمیدن در فضای ضدیت عمومی با احمدی نژاد سهم ویژه ای دارد). تاکید مکرر موسوی در تعدادی از بیانیه هایش در مورد لزوم جداسازی صف ها از نیروهای اپوزیسیون به همین معناست (چیزی که در عمل و در نهایتِ امر جنبش دموکراسی خواهی را به موج موسوی خواهی تقلیل خواهد داد). آنان بیش از همه این کار را از طریق رسانه ها و چهره ها و تریبون های متعدد و با انتشار و تزریقِ هماهنگِ ادبیات سیاسی و شعارهای ویژه ی خود به درون جنبش دنبال می کنند. ادبیاتی مذهبی و مداراطلبانه و شعارهایی که از سطح انتقاد به دولت و تاکید بر نتایج انتخابات فراتر نرود. این موضوع به ویژه در اغلب تجمعات حمایتیِ بیرون از مرزها از سوی دانشجویان و نسل جوان نمود محسوسی دارد، که خود موضوع بحث دیگری است. تنها در همین حد اضافه کنم که در این گونه تجمعات شعارها نهایتا گهگاه با چاشنی هایی گرم کننده نظیر «دولت جنایت می کند / رهبر حمایت می کند» همراه می شود و هیج گاه فراموش نمی شود که از خون جان باختگان هفته های اخیر به قدر کافی در مسیر مناسب خرج شود: «برادر شهیدم ، رایت رو پس می گیرم»؛ تو گویی همه ی مردمی که در خیابان ها جان فشانی کرده اند، اندیشه یا انگیزه ای جز تغییر نتایج انتخابات نداشته اند و این جان باختگان هم اساسا همگی اصلاح طلب از مادر زاده شده بودند. و خلاصه آنکه آنها در حالیکه پیشی نگرفتن از جنبش درون کشور را دستاویز مشیِ محافظه کارانه ی خود قرار می دهند، با طرح شعارها و مطالبات خود تصویری معوج از واقعیاتِ جنبش عرضه می کنند که پیش از هر چیز نشانگر عقب بودنِ خود آنان از جنبش مردمی است.
به هوش باشیم که اصلاح طلبان حکومتی باز هم عزم جدی برای مصادره کردن دارند؛ اما مانند گذشته های نزدیک، این بار مصادره کردن ایده ها و شعار ها مطرح نیست، آنها برای مصادره کردن کل جنبش مردمی خیز برداشته اند و برای این کار اتفاقا به تحمیل شعارها و ایده های خود نیاز دارند. آنها در کمال هوشمندی با دعوت کردن همه به زیر یک چتر که با موج سبز معرفی می گردد (و البته پیشاپیش طیف های زیادی با «نظارت استصوابی» از پیوستن به این موج «رد صلاحیت» شده اند)، تلاش می کنند بر کلیت متکثر و تحول یابنده ی جنبش، تصویری یکدست و ایستا را قالب کنند؛ تصویری که خصلت ها و خواست ها و اهداف مورد نظر آنها را بازتاب دهد. آنها اگر چه بر درستیِ ایده ی ضرورت اتحاد فراحزبی و غیر ایدئولوژیک تکیه می کنند؛ اما اتحادی که آنها به آن دعوت می کنند، اتحاد در دنباله روی از آنان است. آنان بر مرحله ای بودنِ مبارزه و پیش رویِ تدریجی تاکید می کنند، در حالیکه مراحل بعدی مبارزه را به بحث نمی گذارند و سمت و سو وجهتِ پیشرویِ مورد نظر خود را از عموم کتمان می کنند. به نظر می رسد این بار اصلاح طلبان لقمه ی بزرگی را برای مصادره کردن برداشته اند، چرا که ابعاد جنبش مردمی را به درستی در نیافته اند. با این حال از آنجا که جنبش از تمامی اعضاء و نیروهای خود هویت و نیرو می گیرد، باید با همیاری یکدیگر بکوشیم تا جنبش آزادیخواهی را از گزند قدرتمداران حفظ کنیم و حتی اگر درست باشد که رنگ سبز رنگ کل جنبش است و در قبضه ی اصلاح طلبان نیست، باید تلاش کنیم این سنبل را از خطر مصادره شدن برهانیم.
25 تیر ماه 1388

* این مطلب در شماره 25 روزنامه ی خیابان هم چاپ شده است.

سه‌شنبه ۱۴ ژوئیهٔ ۲۰۰۹

خاستگاههای جنبش اعتراضی مردم و نشانی های غلط

در یک جنبش مردمی نظیر آنچه در ایران جاریست نیروها و جریان های اجتماعی مختلف با دیدگاهها و منافع خاص خود حضور دارند و بدیهی است که هر یک بنا به وزن و تاثیر اجتماعی معین خود، می کوشد تلقی خود از خصلت های جنبش و اهداف آن را عمومیت بخشد تا بدین طرق با جذب عامه ی مردم و حتی بخش هایی از نیروهای رقیب، سمت و سوی جنبش را به جهت منافع خود نزدیک تر سازد. برای نیروهای دموکراسی باور که تنها آزادی و بهروزی مردم را هدف قرار داده اند، طبعا شناخت جریانات موثر در یک جنبش اجتماعی ضروریست، تا نه تنها بازیچه ی اهداف قدرتمداران نگردند، بلکه تلاش های آنان به طور ثمربخشی در جهت رشد و غنا و اعتلای جنبش قرار گیرد.
یک جنبش اجتماعی در رشد و تحول دائمی خود، ضمن درگیر کردن بخش ها و لایه های وسیعتری از مردم، افق ها و اهداف و شیوه های پیکار خود را نیز گسترش و غنا می بخشد. اگر چه فهم خاستگاههای یک جنبش نیز تنها بخشی از دینامیزم درونیِ آن را رمز گشایی می کند، اما در هر حال فهم دینامیزم یک جنبش اجتماعی بدون در نظر گرفتن خاستگاههای آن ناممکن است.
برخلاف دیدگاه های تقلیل دهنده ی رسانه ای که با اصرار زیاد جنبش دموکراسی خواهی مردم را همواره به جنبش معترضان به نتایج انتخابات فرو می کاهند (بی بی سی، سی ان ان ، وی او ای و غیره) و نیز به رغم اظهارات سخنگویان رسمی و غیررسمی اصلاح طلبانِ درگیر در جنبش و طیف های سیاسیِ همسو با آنان، این جنبش اگر چه با تقلب انتخاباتی حکومت پا به عرصه نهاد، اما برپایی و گسترشِ آن ریشه در انتخابات ندارد؛ برای فهم ریشه های واقعی این جنبش کافی است کمی به عقب برگردیم و به پیشینه ی دیرپایِ حکومت در برپایی ستم و خفقان اجتماعی و سرکوب مطالبات مردمی نظری بیفکنیم. یا به طور مشخص کافی است اقدام طیف عظیم کسانی که با اکراه یا علیرغم میل باطنی خود در این انتخابات شرکت کردند را مورد بررسی و تحلیل قرار دهیم: شرکت انبوه مردم در انتخاباتی که غیردموکراتیک بودن آن از مدت ها قبل برهمگان عیان بود، بیش از هر چیز بیانگر ناامیدی و درماندگی مردم از شدت ستم و خفقان حاکم بر جامعه بود و نیز مسدود یافتنِ راههای موثر مقابله با این وضعیت و برون رفت از آن. حضور گسترده ی مردم در انتخابات بیانگر چنگ زدن آنان به حداقل روزنه های موجود برای ایجاد تغییرات سیاسی - اجتماعی با روش های مسالمت آمیز بود، که به طور مشخص جلوگیری از تکرار فاجعه ی احمدی نژاد و نه گفتن به حامیان بزرگ او در ساختار قدرت را هدف قرار داده بود؛ چیزی که در شور عمومی مردم طی دو هفته ی پیش از انتخابات به روشنی قابل تشخیص بود. طیف گسترده ای از رای دهندگان هم کسانی بودند که در دوره های پیش شرکت در انتخابات را تحریم کرده بودند، ولی این بار با تلقی تازه ای از همان شعار قدیمی و بحث برانگیزِ «انتخاب میان بد و بدتر» به میدان آمدند تا با انتخاب موسوی یا کروبی و یا حتی رضایی، مانع از برآمدن دوباره ی احمدی نژاد گردند و در حرکت عمومی برای ایجاد فضایی حداقلی برای تلاش های مترقی مدنی سهیم گردند. اما کودتای انتخاباتی با قاطع ترین شکل ممکن به همه ی مردم فهماند که این حداقل روزنه ی قاعدتا موجود هم به واقع مسدود و ناموجود است و حکومت اساسا به چارچوب های ادعایی خود نیز وفادار نیست. بنابراین پیامد دروغ بزرگ حاکمیت در فردای انتخابات، نه تنها نفی و انکار خواست عمومی مردم برای تغییر بود، بلکه اندک خوش بینی باقی مانده را هم از اذهان مردم زدود و تصویر عریانی از ماهیت خود به آنان عرضه کرد (به ویژه به نسل جوان که با سوابق مخوف حکومت چندان آشنا نبودند). اینکه مردم در روز 23 خرداد با شعار «موسوی ، کروبی رای مرا پس بده! » به میدان آمدند علاوه بر آنکه ابراز تاسف آنها از شرکت در انتخاباتی غیردموکراتیک بود، در عین حال نشان از توهم زدایی عمومی نسبت به ماهیت حکومت و میزان تغییرپذیری آن داشت. بدین سان در 23 خرداد حکومت شکاف موجود میان خود و خواسته های دموکراتیک مردم را چنان وقیحانه برملا کرد، که برای مردم گریزی جز آن نبود که با آمدن به خیابان ها، خشم عمومیِ انباشته شده در طی استبدادی سی ساله را به طور مستقیم در چهره ی دیکتاتور فریاد بزنند؛ فریادی که همزمان بیان اعتراض آنان بود به محو کامل ته مانده ی جمهوریت از تصویر ناموزون و کریه جمهوری اسلامی.
در یک ساختار استبدادیِ دیرپا که در آن بدیهی ترین حقوق انسانی و ابتدایی ترین خواسته های دموکراتیک شهروندان به طور مداوم و نظام یافته نادیده گرفته شده و سرکوب می گردد، مقاطعی پیش می آید که اعتراض به ستم حکومتی از سطح جمع های اندک و لایه های خاص فراتر رفته و به صورت حرکتی کمابیش توده ای ابراز می شود. چنین اعتراضاتی حتی اگر با پیش قراولیِ لایه ها و بخش های معینی از توده ی مردم آغاز شود، بنا به شرایط عینی جامعه و وسعت نارضایتی های عمومی، به سرعت سایر بخش ها و لایه های مردم را نیز درگیر می کند. بر این اساس 18 تیر 78 یکی از مقاطعی بود که این نارضایتی عمومی به طور وسیع - ولی در مقیاسی محدود و نه توده گیر- بیان شد و البته با شیوه ی بی رحمانه ای هم سرکوب شد. از آن پس انباشت ستم اجتماعی ادامه یافت تا در رسواییِ انتخاباتی اخیر مجال دوباره ای برای بروز وسیع تر و انفجار آمیز بیابد. این خصلتِ عامی نزد جوامع بسته و توتالیتر است که در آنها ستم اجتماعیِ متراکم شده، به وقت سرباز کردن به سرعت گسترش یافته و حتی مهارناپذیر می گردد. کوتاه سخن آنکه تقلب انتخاباتی تنها مجرا و محملی برای ظهور نارضایتی گسترده و عمیق مردم از حکومت بود، نه خاستگاه واقعی آن و یا تعیین کننده ی محتوای آن.

شنبه ۱۱ ژوئیهٔ ۲۰۰۹

از انقلاب فرهنگی تا چپ دانشجویی

مروری گذرا بر تحولات جنبش دانشجویی در ایرانِ پس از انقلاب


توضیح:
این مطلب بسیار پیش تر از وقایع هفته های اخیر، به عنوان بخشی از یک کار جمعی (کمیته ی جوانان ایرانی در اروپا) در بازخوانی جنبش داشجویی ایران نوشته شد تا به همراه متن های دیگر برای مخاطبان غیر ایرانی ترجمه شود. از این رو برای رعایت اختصار و سادگی، از ذکر جزئیات و و برخی پیچیدگی های تحلیلی در آن پرهیز شده است. اما با توجه به اعتراضات آزادی خواهانه ی مردم ایران در هفته های اخیر، شکل ها و افق های مبارزه ی سیاسی و مدنی چنان تغییر یافته است که نه تنها آن کار جمعیِ ما از قالب اولیه ی خود فراتر رفته است، بلکه دانشجویان ایران هم (در کنار سایر اقشار مردم) در مدت کوتاهی تجربیات و سرکوب هایی مانند 18 تیر را در ابعادی وسیع تر و با شدتی به مراتب بیشتر از سر گذرانده اند؛ این روند و شرایط تازه بی گمان در اهداف، جهت گیری ها، روش ها و نیز اشکال سازمان یابیِ مبارزات آینده ی مردم تاثیر به سزایی خواهد داشت. در مورد جنبش دانشجویی هم ناگفته پیداست که نه تنها از این تاثیرات برکنار نخواهد بود، بلکه مانند همیشه نقش برجسته ای در به خدمت گرفتن آنها برای رشد و تعمیق و تداوم مبارزات خواهد داشت. بر این اساس از این پس هر گونه تحلیلی از مضمون و سمت و سوی جنبش دانشجویی ایران، بایستی نقش وضعیت حاضر را به عنوان نقطه ی عطفی تاریخی مورد توجه و تاکید قرار دهد.
به هر روی بزرگداشت سالروز 18 تیر فرصت مغتنمی است برای مرور تاریخچه ی جنبش دانشجویی ایران. انتشار این مطلب ناتمام هم با همین انگیزه انجام می شود.


در نخستین سال های پس از اشغال ایران توسط نیروهای متفقین در میانه ی جنگ دوم جهانی (1941) و در بی ثباتی فضای سیاسی حاصل از جابجایی اجباری قدرت مطلقه از شاه پدر به پسر و در شرایط نابسامان اجتماعیِ کشوری قحطی زده و تازه برخاسته از کابوس بلند استبدادی سهمگین، فرصتی فراهم شد برای شکل گیری و فعالیت احزاب سیاسی و نیز حضور نیروهای سیاسی پنهان یا تبعیدی در عرصه ی علنی فعالیت های سیاسی. از این رهگذر فعالیت سیاسی در دانشگاههای نوپای کشور هم در مدت کوتاهی رشد چشمگیری یافت، تا جایی که 10 سال بعد(1953) وقتی کودتای انگلیسی – آمریکایی، برای حفظ سلطه بر نفت ایران، بساط دولت دموکراتیک مصدق را برمی چید تا بر فراز نطفه ی پایمال شده ی دموکراسی، حکومت شاه و نظامیان مستقر گردد، دولت کودتا ناچار بود دانشجویان دانشگاه را به طور مضاعفی سرکوب کند؛ اما این شعله با خاموشی نسبتی نداشت. یک سال بعد به هنگام بازدید نیکسون ریئس جمهور آمریکا از ایران، با وجود خفقان گسترده، دانشگاه تهران صحنه ی اعتراض
به همدستی استبداد و امپریالیسم شد که در جریان سرکوب وحشیانه ی آن سه دانشجوی جوان جان باختند تا با خون های بی گناه و پرشور آنان روز دانشجو(16 آذر معادل 4 دسامبر) در تقویم نیمه رسمی ایرانان رقم بخورد. از آن پس در تمامی 24 سال باقیمانده از استبداد پهلوی (یعنی تا سال 1979)، دانشجویان منادیان آزادی و عدالت بودند و دانشگاه سنگر دادخواهی مردمی بود که از هر حقی و هر صدایی محروم بودند .
درست به همین خاطر ارتجاع سیاهی که پس از انقلاب 1979 بر مرکب انقلاب نشست، عزم خود را جزم کرد تا این کانون آزادی را خاموش نگه دارد. ابتدا میتینگ های سیاسی در دانشگاهها با هجوم شبه نظامیان وابسته به ارتجاع به خشونت کشیده شد و کمی بعد (اردیبهشت 1359) به بهانه ی «انقلاب فرهنگی» برای مدت 3 سال تمامی دانشگاهها را تعطیل کردند تا فرصت کافی برای تسویه و پاکسازی آن از عناصر نامطلوب (خواه دانشجو و خواه استاد) را داشته باشند. جنگ تازه درگرفته میان ایران و عراق هم فرصت مغتنمی برای پیشبرد این سناریوی حذفی و نیز گسترش سرکوب خشونت بار به همه ی بخش های فعال جامعه فراهم کرد.
و چه بسیار دانشجویانی که به دلیل عضویت یا هواداری سازمان های سیاسیِ اینک ممنوع شده ، در دستگیری ها و کشتارهای گسترده ی سال های 60 و 61 به همراه سایر نیروهای سیاسی به حوخه های اعدام سپرده شدند و یا راهی زندان های طولانی مدت شدند تا در اعدام های جمعی تابستان سال 67 بار دیگر جانشان را در لبه ی تیغ بیابند.

از سوی دیگر سرکوب و خفقان دوره ی پهلوی ها همچنین عامل موثری بود برای کوچ و تبعید بسیاری از جوانان و روشنفکران ایرانی به اروپا و آمریکا. به همین خاطر زمینه ی عینی برای تشکل یابی دانشجویان ایرانی بیرون از کشور فراهم بود تا در واکنش به سرکوبگری استبداد و در حمایت از مبارزات درون ایران و در پیوندی تنگاتنگ با آن، اقدامات حمایتی و تبلیغی خود را همسو کرده و وسعت بخشند. از به هم پیوستن بسیاری از این تشکل ها با سو گیری های نظری متفاوت (ولی بیشتر متاثر از آموزه های مرسوم چپ)، کنفدراسیون دانشجویان ایرانی در اروپا شکل گرفت که به علت تاثیر پذیری از فضای جهانی مبارزات رادیکال دهه های 60 و 70 میلادی (به ویژه مبارزات رهایی بخش در برخی کشورهای جنوب و جنبش دانشجویی دهه ی 60 اروپا و آمریکا) نقش به سزایی در انتقال رادیکالیسم سیاسی آن دوران و ایده های نظری مرتبط با آن به مبارزات سیاسی جاری در ایران داشت. ضمن اینکه در بازتاب دادن مبارزات سیاسی ایران در سطح جهانی و جلب حمایت برای آن نیز سهم عمده ای داشت.
به عنوان مثال این کنفدراسیون از طریق ارتباط با کنفدراسیون دانشجویان آلمانی و جلب همکاری آنان توانست اعتراض وسیعی را در جریان سفر تاریخی 1967 شاه به آلمان تدارک ببیند (که متاسفانه در جریان سرکوب های سازمان یافته ی آن یک دانشجوی آلمانی - اونه بنه زوگ- جان خود را در اثر تیراندازی پلیس از دست داد تا روز دانشجو در آلمان در گرامیداشت نام او ثبت شود).
با این حال پس از بازگشایی دانشگاهها در سال 1362، باز هم فیلترهای ایدئولوژیک و سیاسی سختی به کار گرفته شد تا از راهیابی افراد «غیر خودی» به دانشگاهها جلوگیری شود و به موازات آن امتیازات ویژه ای به «نیروهای خودی» داده شد تا حتی فارغ از حداقلی از صلاحیت های علمی بتوانند وارد دانشگاهها شوند. و این تنها بخشی از پروژه ی کنترلِ امنیتی دانشگاهها بود که تا امروز هم در شکل های مختلف ادامه یافته است؛ پروژه ای که از یک سو در غالب نهادی رسمی موسوم به «حراست» ، شعبه ای از وزارت اطلاعات و امنیت را برای کنترل تحرمات دانشجویی در تمامی دانشگاههای کشور دایر نمود و از سوی دیگر با گردآوری نیروهای «ارزشی» در پوشش انجمن های اسلامی دانشجویان و بسیج دانشجویی، قالب های مجاز و انحصاری فعالیت های دانشجویی را تعریف و خط کشی نمود.
این فرآیند کنترل البته با دیگر مکانیسم های ایدئولوژیک و سایر فیلترینگ های لازم «تکمیل» می شد؛ از جمله اینکه محتوا و برنامه های آموزشی دانشگاهها به لحاظ انطباق با مبانی دینی و ایدئولوژی رسمی حاکم (با حذف برخی درس ها و رشته ها و اضافه کردن اجباری درس ها و رشته های دیگر و نیز تالیف مکانیکی «کتاب های ارزشی» جدید) مورد بازنگری اساسی قرار گرفت. حذف پرسنل و اساتید دگراندیش و به کار گماردن نیروهای «خودی» و «ارزشی» به عنوان متولیان و مسئوولین جدید اداره ی دانشگاهها راهکار دیگری بود که با جدیدت و با شعار «مقدم بودن تعهد انقلابی بر تخصص علمی» دنبال شد. (در دوره ی اخیر و با نظارت مستقیم احمدی نژاد، روسای بسیاری از دانشگاهها از میان نظامیان یا شبه نظامیان «تحصیل کرده» منصوب شدند).

در کنار همه ی اینها نهاد نمایندگی رهبری (ولایت مطلقه ی فقیه) در دانشگاهها تاسیس شد تا شعبه های آن در هر دانشگاه با مدیریت یک روحانی معتمد رهبر، در عین رونق دادن و فعال نگه داشتن مساجد دانشجویی، با اختیارات نامحدود خود، کلیه فعالیت های فرهنگی دانشگاهها را تحت نظارت خود قرار دهند و همراهی آنها را با ایدئولوژی رسمی تضمین کنند.
(به راستی میشل فوکو به عنوان منتقد برجسته ی ساختارهای نمادین سلطه، کمی زود جمع بندی خود از انقلاب ایران را ارائه داد!).

بعدها (حدود 12-13 سال بعد از بازگشایی دانشگاهها) در پی تحول مناسبات قدرت در درون ساختار حاکم و عیان شدن جناح بندی های سیاسی از خلال شکاف میان بخش های مختلف قدرتمندان، انجمن های اسلامی هم دستخوش یک فرآیند دگردیسی شدند که به خروج تدریجی آنها از کارکرد قدیمیِ بازوی سرکوبِ نهاد حکومت در دانشگاهها و ورود آرام ولی پیوسته ی آنها به محدوده ی فعالیت های صنفی – مدنی با جهت گیری های کمابیش تحول خواهانه در عرصه ی سیاسی منتهی گردید. (گیریم باز هم تا مدت ها در نقش بدنه ی دانشجویی جناح اصلاح طلبان حکومتی و در حمایت و تبلیغ سیاست های به ظاهر لیبرال تر این طیف ها).
با استحاله ی تدریجی انجمن های اسلامی دانشجویی از بازوی سرکوب نظام به منتقدان درونیِ حکومت، شرایط قدرت گیری تصاعدی بسیج دانشجویی به عنوان بازوی شبه نظامی سپاه پاسداران در دانشگاهها فراهم شد تا هر حرکت خودجوش دانشجویی و حتی تحرکات بیرون از محدوده ی انجمن های اسلامی، به نمایندگی از حکومت ولی با نام «دانشجویان ارزشی» مهار و سرکوب گردد (طبعا با پوشش های رسانه ای و لجستیکی لازم).

مجموعه ی این تلاش های حکومت جدا از امر مهم «کنترل» دانشجویان، موضوع دیگری را نیز هدف قرار داده بود(به ویژه در دهه ی اول پس از انقلاب) که عبارت بود از فاصله گرفتن دانشگاهها از پیشینه ی به شدت سیاسی و تاثیرگذار خود (که پتانسیل بازگشت به آن همواره موجود بود) از طریق ایجاد شکاف در حافظه ی تاریخی نسل جوان و گسست نسل ها که «انقلاب فرهنگی» خود بارزترین اقدام مقدماتی برای حصول این هدف بود. اهداف جانبیِ سرکوب های خونین دهه ی شصت به ویژه کشتار تابستان 67 هم در همین راستا قابل ارزیابی است.
نمی توان با قاطعیت گفت حکومت در این هدف خود – گسست نسل ها و غیر سیاسی نگه داشتن فضای دانشگاهها - ناموفق بوده است. اما به طور حتم موفقیت آن نسبی و مقطعی بوده است. چرا که در یک کشور فاقد نهادهای مدنی، فاقد رسانه های آزاد و احزاب سیاسی، که مخالفان سیاسی در آن به طور سیستماتیک سرکوب و حتی حذف فیزیکی شده اند، دانشگاه با پیشینه ی جنبش های سیاسی پرشور خود، خواه نا خواه تریبونی برای اعتراض به حقوق پایمال شده ی مردم و بیان مطالبات ترقی خواهانه ی جامعه خواهد بود. بر بستر عینی چنین ضرورت تاریخی و اجتماعی، دانشگاهها در ایران پس از انقلاب به رغم افت و خیز های فراوانِ ناشی از کنترل و سرکوب سیستماتیک، هیچ گاه پویایی خود را از دست ندادند.
دانشجویان در تمامی این سالیان سیاه و خاکستری، خواه در غالب گروههای پنهانی مطالعاتی و کتاب خوانی، گروههای ورزشی (به ویژه کوهنوردی)، انجمن های علمی، فرهنگی و هنری و خبرنامه ها و نشریه های دانشجویی (اغلب نیمه رسمی و یا به شدت آسیب پذیر) همواره برای به روز نگه داشتن بینش سیاسی و اجتماعی و آماده سازی خود برای پذیرش نقش های کنشگرانه در عرصه ی سیاسی و خلاصه برای زنده نگه داشتن شعله ی آزادیخواهی و حق طلبی در دانشگاهها کوشیده اند. بخشی از دانشجویان حتی در دوره هایی که « انجمن های اسلامی دانشجویی» تنها مجرای تشکل یابی و حضور سیاسی در محیط دانشگاهها بوده اند، کوشیده ند با حضور موثر در این انجمن ها، ترکیب و گرایشات آنها را تغییر داده و خواست های خود را از طریق آنها مطرح کنند و همین فعالیت ها بدون تردید تاثیر به سزایی در تحول انجمن های اسلامی از نهاد سرکوب حکومت، به نهادی وابسته به اصلاح طلبان حکومتی و آنگاه به سوی نهادهای دانشجویی کمابیش مستقل تر و مترقی تر داشته اند؛ تا جایی که در سال های اخیر برخی از انجمن های «اسلامی» با گرایشات محسوس لیبرالی، حتی عناصر لائیک و گهگاه دانشجویان چپ گرا را هم در ترکیب خود شاهد بوده اند.

البته تحول یاد شده در عین حال متاثر از رشد نوگرایی دینی در دهه ی 1370 و حضور پررنگ تر اصلاح طلبان حکومتی در فضای فرهنگی – اجتماعی و عرصه ی قدرت سیاسی بوده است. جریانی که به موازات برآمدن خود تلاش می کرد بر بستر نارضایتی های عمومی و ناخرسندی دانشجویان از شرایط موجود، وزنه ی مناسبی هم در دانشگاهها برای کشمکش های سهم خواهانه ی خود تدارک ببیند.
با این حال مهمترین چالش دانشجویان ایرانی با حکومت در سال های اخیر، درست دو سال پس از قدرت یابی اصلاح طلبان حکومتی( با سرکردگی محمد خاتمی در مسند ریاست جمهوری) در جنبش قدرتمند و تاثیر گذار 18 تیرماه سال 1378 به وقوع پیوست. سرکوب وحشیانه و خونین این جنبش خود جوش و برق آسا (که طی چند روز اعتراضات مستمر، با طرح خواست های مترقی و آزادی خواهانه اش، به کل پیکر جامعه تکانی وارد آورد) در دانشگاههای تهران و تبریز و سکوت و انفعال رئیس جمهور و بدنه ی اصلاح طلبان حکومتی در قبال آن، نقطه ی آغازی بود برای رشد رادیکالیزم سیاسی در دانشگاههای ایران تا پس از سپری شدن دوره ی کوتاهی از خفقان و سرخوردگی، دانشجویان فعال و نیز دانشجوبان زیادی که به واسطه ی همین جنبش ناکام، به کنش سیاسی روی آوردنده بودند، مسیر آینده ی حضور سیاسی خود را مصمم تر و در عین حال با قالب ها و چشم اندازهایی متنوع تر و رادیکال تر از آنچه اصلاح طلبان و انجمن های اسلامی ( تحکیم وحدت) می توانستند ارائه کنند ترسیم کنند.
چرا که از یک سو اصلاح طلبان در نخستین محک جدی به روشنی نشان دادند که در انتخاب میان خواست های دموکراتیک مردم و منافع نظام حکومتی، دومی را مقدم می دارند (بعدها خاتمی همین حرف را علنا در مصاحبه با روزنامه ی شرق عنوان کرد) و اساسا اصلاحات مورد نظر آنها - در بهترین حالت - اصلاحاتی بدون مشارکت مردم و در واقع الگویی از مهندسی سیاسی -اجتماعی برای تداوم حکومتِ تصاحب گر انقلاب 57 است. بنابراین توهم آمیز بودن پندار«اصلاحات از بالا» (که زمانی موجب حمایت گسترده و تاثیر گذار دانشجویان و نسل جوان از خاتمی و اصلاح طلبان شده بود)، برای بسیاری از دانشجویان (ولی نه همه ی آنان) آشکار شد. از سوی دیگر انجمن های اسلامی به عنوان تنها تشکل های رسمی که در سالیان اخیر اعتراضات دانشجویی را نمایندگی و هدایت می کردند، ناکارآمدی و محدودیت های ذاتی و ساختاری خود را نشان دادند.
به همین خاطر در رادیکالیسم اجتناب ناپذیر پیامد سرکوب های 18 تیرماه 78 ، نیروهای دانشجویی چپ گرا که تاکنون تنها به طور پراکنده و نیمه علنی و یا گاهی در پوشش همکاری در انجمن های اسلامی در عرصه ی دانشگاه حضور داشتند، مجالی یافتند برای جستجوی هویت و حضور سیاسی مستقل خود تا هم به خلاء های فکری و نظری موجود در دانشگاه پاسخ دهند و هم با مبارزات و حرکت های اجتماعی رو به رشد در بخش های مختلف جامعه (به ویژه زنان و کارگران و معلمان و اقوام تحت ستم) دیالوگ و پیوند برقرار نمایند. چپ دانشجویی در این حضور اجتماعی نوپای خود، در عین حال تنوعات و حتی تفاوت های درونی چشمگیری را منعکس می کرد (می کند). بخشی از این تنوعات و واگرایی ها بازتاب شکاف های نظری و مسلکی ای بودند که از حضور کوتاه و تراژدیک گروههای متعدد چپگرا در فردای انقلاب 57 در ادبیات سیاسی و حافظه ی تاریخی جامعه به جای مانده بود. اینک در پس سالیان دراز سرکوب مستمر دگراندیشان و به ویژه تابو و ممنوعه بودن مضاعف چپ در حکومت اسلامی، بدیهی بود که ظهور مجدد و البته شکننده ی چپ، خواه ناخواه نمی توانست فارغ از آن شکاف ها و اختلافات باشد؛ کما اینکه نمی توانست عاری از رویکرد نوستالژیک به بینش سیاسی چپ باشد. از سوی دیگر فروپاشی اردوگاه شوروی و شکسته شدن انحصار کلان- روایت رسمی از سوسیالیسم هم بدون شک در شکل گیری این تنوعات و اختلافات میان دانشجویان چپگرا موثر بود.
قدر مسلم آنکه ظهور و بر آمدن جریان چپ دانشجویی در دهه ی 1380 با رشد شرایط اجتماعیِ عینی ای مقارن بود که گفتمان سیاسی چپ را برای طرح حقوق و مطالبات پایمال شده ی بخش های بزرگی از مردم طلب می کرد. اگر چه شکل گیری جریان سیاسی چپ (سوسیالیستی) در دانشگاهها تنها بخشی از پاسخ جامعه ی ایران به این شرایط عینی بود.

20 تیر ماه 1388

چهارشنبه ۸ ژوئیهٔ ۲۰۰۹

فاز دوم کشتار و ضرورت اقدامی فوری

خبرهایی که در مورد وضعیت بازداشت شدگان اعتراضات اخیر به گوش می رسد بسیار اسفبار و نگران کننده است. اخباری که به طور جسته و گریخته از منابع مختلف و گزا ش های فردی پراکنده می رسد، حاکی از شکنجه های بیرحمانه تا سر حد مرگ است و البته دژخیمانی که در پیش روی هزاران تظاهر کننده و در برابر چشم صدها دوربین عکاسی و فیلمبرداری از به گلوله بستن مردم پروایی ندارند، در خلوت شوم سیاهچال های خود هم باکی از کشتن برادران و خواهران ما نخواهند داشت؛ چرا که برای آنها انکار این قتل ها بسیار ساده تر از انکار قتل ندا و صدها جوان آزاده چون اوست. حکومتی که حتی تحویل جنازه های جان باختگان به خانواده های داغدار آنان را مشروط به پذیرش شرط هایی وقیحانه می سازد (در مواردی که اساسا پیکرهای قربانیان را تحویل دهند)، همان نظامی که دستگاه تبلیغاتی آن به سادگیِ خرد کننده ای حقایق را وارونه جلوه می دهد، بدون شک برای بقای عمر ننگین خود به هر کاری دست می یازد، به ویژه آنکه در تمامی این سالیان سیاه، حاکمان نامشروع سرزمین ما نشان داده اند که تنها اصلی که بدان پای بندند، اصل بقاست (و طبعا به هر قیمتی)؛ بروز چنین توحشی اینک که ماهیت پلید و ستمگر حاکمان بر همگان عریان شده و رهبر و حواریون مسلح اش علنا «کشتار درمانی» را به عنوان راه حل نهاییِ خاموش کردن نداهای حق طلبانه ی مردم برگزیده اند، بی گمان ابعاد فاجعه بارتری خواهد داشت. (اعدام 20 نفر زندانی در یک روز - با هر ترکیبی که برای قربانیان متصور شویم- معنایی جز اعلام و تایید رسمی پروژه ی کشتار درمانی ندارد).
شکنجه های بازداشت شدگان علاوه بر وادار کردن آنان به اعترافات ساختگی، و نیز تشدید جو ارعاب و وحشت در میان مردم و ناامید ساختن آنها از ادامه ی راه، در عین حال با هدف حذف فیزیکی جوانان و نیروهایی انجام می شود که در تظاهرات های اعتراضی مختلف حضور فعالی داشته اند تا بدین طریق ناآرامی های اجتناب ناپذیر آینده با «سهولت» بیشتری از سوی حکومت مهار گردد (به قول کیهان کور کردن چشم فتنه). برای این کار آنها علاوه بر بازداشت های انجام شده، به شکار جوانان از طریق جستجو در عکس ها و فیلم های متعددی که توسط مزدورانشان در حین تجمعات اعتراضی تهیه شده روی آورده اند و حتی در کمال وقاحت با انتشار عمومی عکس ها، مردم را برای شناسایی «اغتشاش گران» به «همکاری» با نیروهای امنیتی دعوت کرده اند.
این فرآیند شوم را تنها می توان با قلع و قمع آزادیخواهان شیلی پس از کودتای 1973 پینوشه یا کودتای حزب بعث عراق قیاس کرد. البته ابعاد واقعی و دهشتبار جنایت های پیامد کودتای 22 خرداد تنها در آینده ای نامعلوم روشن خواهد شد، به همان سان که هنوز از تعداد واقعی جان باختگان و تعداد و سرنوشت ناپدید شدگان هفته های اخیر اطلاعات قابل اتکایی در دست نیست. چیزی که به رسانه های بزرگ دنیا این امکان ساده انگارانه و غیر مسئولانه را می دهد که برای ذکر تعداد قربانیان به آمار ارائه شده از سوی دولت ایران استناد کنند! (تا با آسودگی خاطر بیشتری برنامه های خود را به پوشش دادن زیر و بم زندگی و مرگ مایکل جکسون و نظایر ان اختصاص دهند).
در این میان بر همه ی ما ایرانیان است که با تمام توان خود، از طریق اطلاع رسانی و تداوم و گسترش حرکت های اعتراضی و حمایتی (در اشکال متنوع و امکان پذیر) نگذاریم عزیزان مان در سیاهچال های مخوف این حکومت قرون وسطایی بیش از این شکنجه و تحقیر و مرگ را تجربه کنند؛ شرایطی که به مراتب از مرگ آنی دشوارتر است. در این راستا به ویژه ایرانیان بیرون از مرزها اینک مسئوولیت سنگین تری بر دوش دارند، چرا که از امکانات بیشتر و ایمن تری برای اطلاع رسانی و تجمعات و کارزارهای هشدار دهنده و حمایتی برخوردارند که می بایست با همبستگی و انسجام در جهت تاثیر گذاری بر افکار عمومی جهان و جلب حمایت های بین المللی برای متوقف کردن فجایع جاری در ایران به خدمت گرفته شود.
این مسئوولیت بی گمان بسیار فراتر از بسنده کردن به کارزارهای اینترنتی برای آزادی چهره های سرشناس بازداشت شده از جناح اصلاح طلب و نظایر آن می باشد. باید بدون هیچ تبعیضی و با تمامی امکانات و راهها، صدای همه ی بی صدایان باشیم تا این فاجعه ی انسانی و ملی را همان گونه که هست با تمامی زشتی ها و عمق و گستردگی آن بازتاب دهیم.

تبصره 1 : در همین خصوص نامه ی جمعی از زندانیان سیاسی سابق به دبیر کل سازمان ملل را با عنوان «هشدار در مورد وضعیت خطرناک بازداشت‌شد‌گان هفته‌های اخیر» را در «دویچه وله» بخوانید:
http://www.dw-world.de/dw/article/0,,4462066,00.html

تبصره 2 : در متن زیر نمونه ای از گزارش های خبریِ پراکنده پیرامون دامنه و ابعاد شکنجه ها را مشاهده خواهید کرد (به نقل از نشریه ی دانشجویی بذر). با همت این دوستان این گزارش به زبان های انگلیسی، آلمانی و فرانسه هم ترجمه شده است که امکان خوبی برای انتشار بین المللی آن فراهم می کند. در انتشار گسترده ی این گزارش و دیگر گزارش های مرتبط با «فاز دوم سرکوب و کشتار» کوشا باشیم.
متن فارسی: http://bazr1384.blogfa.com/post-75.aspx
متن انگلیسی: http://bazr1384.blogfa.com/post-76.aspx
متن آلمانی: http://bazr1384.blogfa.com/post-80.aspx
متن فرانسوی: http://bazr1384.blogfa.com/post-78.aspx

فراخوان اضطراری!
نامه ارسالی برای نشریه دانشجویی بذر - 12 تیر 1388

در مورد دستگیر شدگان خیزش مردم، خبرهای دهشتناكی از زندان های رسمی و بازداشتگاه های مخفی و موقتی در گوشه و كنار می رسد. شرایط ایجاب می كند كه یك جنبش همگانی برای افشای جنایاتی كه در حال رخ دادن است و آزادی فوری و بدون قید و شرط همه زندانیان سیاسی فراخوان داده شود. در ایران، خانواده های زندانیان سیاسی از قدیم و جدید می توانند محرك و هسته مركزی چنین كاری شوند. ولی در شرایط کنونی خارج از کشور می تواند و باید نقش مهمی در این زمینه بازی كند. حتی كارزار سالانه یادبود كشتار 67 می تواند به عرصه ای برای این جنبش تبدیل شود.
خبرهایی كه می رسد حاكی از شكنجه های وحشیانه و به قصد كشت بر جوانان دستگیر شده در تظاهرات ها و همینطور قشرهای دیگر است. علاوه بر این در مورد افراد شناخته شده (اعم از روزنامه نگار یا فعالان ستادهای موسوی و كروبی) فشار به قصد اعتراف را جلو برده اند. مساله اصلی اینست كه در مورد جوانان بی نام و نشان، دارند به سبك آمریكای لاتین جلو می روند یعنی پدیده سر به نیست كردن و مفقود الاثرها (دسپاراسیدوس). یكی از یک نگهبان اوین كه سرباز وظیفه است نقل می کرد كه در بخش مخصوصی كه متعلق به بسیج و اطلاعات سپاه است و هیچكس حق ورود به آنجا را ندارد وحشتناك شكنجه می كنند و از صدای فریاد، اعصاب همه ما خرد شده است. و هر صبح زود به طور متوسط 10 جسد از كسانی كه زیر شكنجه كشته شده اند را با آمبولانس از زندان خارج می كنند و به گورهای بی نام و نشان می برند.
هدف از دستگیری های گسترده و كتك زدن های عجیب و غریب در معابر و سپس در بازداشت موقت، انتشار این اخبار به قصد مرعوب كردن كل مردم بوده است. یعنی خیلی ها را كه خودم نمونه هایش را دارم، حتی خارج از تظاهرات و فقط بر حسب تیپ یا سن، و شاید هم فقط برای ترساندن عابرانی كه صحنه را می دیده اند، دستگیر كرده و بعد از ده ساعت كتك زدن و تحقیر و فحش، آزادشان كرده اند كه بیایند بگویند چه خبر است. اما فقط این روش نیست. این بیشرف ها دارند واقعا بر مبنای عكس هایی كه با دوربین تله از جوانانی كه در درگیری های اصلی و حوالی مراكز بسیج و مقرهای دولتی بوده اند و شعار داده اند، از بین دستگیر شدگان گزینش می كنند و قصدشان حذف فیزیكی نیروی ضربت خیزش مردم است. در روزهای اخیر ربودن جوانانی كه خانه هایشان در جریان شعار دهی شبانه شناسایی شده را شاهد هستیم. قبلا هم گفته شد كه اینها می خواهند در یك فرجه سه ماهه تا شروع سال تحصیلی كه احتمال می دهند با دانش آموزان و معلمان و دانشجویان و استادان مساله داشته باشند، یك تصفیه فیزیكی را در سطح چند صد نفر به پیش ببرند. در عین حال، احتمال دارد با شروع سال تحصیلی هم مجبور به تعطیلی دو فاكتوی دانشگاه ها (یا تق و لق كردن آن) شوند. یك آمار عجیب از زبان وزیر علوم شنیده شد كه امسال حدود 300 هزار نفر واجد شرایط شركت در كنكور نرفتند كارت ورود به جلسه بگیرند! اینها كی هستند و چرا نرفتند كنكور بدهند؟ به نظر بخشی از زاویه اعتراض بوده و به طور كلی دل و دماغ كنكور دادن را نداشته اند. چند صد نفری هم ممكنست فراری باشند. در هر صورت وزیر علوم یك مژده دیگر هم به كنكوری ها داد كه امسال از ”سهمیه 40 درصدی!“ رزمندگان، فقط 20 درصدش استفاده می شود بنابراین شانس قبولی تان بیشتر شده است!! این حرف در حالی زده می شود كه ظاهرا سالهاست به طور رسمی، رزمندگان یا بسیجی ها سهمیه ندارند. در هر صورت، علیرغم این حرف، فكر می كنم كه پر كردن دانشگاه ها از افراد بسیج (حتی به صورت شبه نظامی) یك تدبیر رژیم برای جلوگیری از شلوغی های سال تحصیلی جدید باشد.
لازمست همه رفقا در خارج روی مقوله مفقودالاثرها از نظر تبلیغی برای یك كارزار همگانی فعالیت کنند. باید انتظار ادامه این سیاست، درست مثل آمریكای لاتین، در مورد فعالین جنبش دانشجویی را داشته باشیم.
کودتاچیان الان حتی به خدمتگزاران رژیم هم رحم نمی کنند. یك خبر بود، برای اینكه بدانید كودتاگران در چه وضعی هستند و از زاویه درگیری های درونی هیئت حاكمه مهم است. یكی از اطلاعاتی های گردن كلفت و قدیمی، كه در رسانه ملی برو و بیا دارد، ظاهرا از جناح رفسنجانی یا موسوی بوده، یك نامه اعتراضی به ضرغامی در مورد سیاست صدا و سیما نوشته. از وزارت اطلاعات آمده اند و او را برده اند و چند ساعت كتك مفصلی به او زده اند و ولش كرده اند! وقتی با خودشان اینکار را می کنند بدانید که با دانشجویان و جوانان مبارزی که علیه شان بپاخاسته اند، چه می کنند. وضعیت اضطراری است؛ وقت را تلف نکنیم!

پنجشنبه ۲ ژوئیهٔ ۲۰۰۹

برادرکشی - خواهر کشی / شعری از آلاله زمانه

سیاهی نفت، دلارهای رفت
‌ای بردار بسیجی‌
وجدان خفته، سجدهٔ مرده
‌ای بردار بسیجی‌
لببیک رهبر، گریهٔ آخر
‌ای بردار بسیجی‌
فریاد آرام، گلولهٔ چرخان
‌ ای بردار بسیجی‌
ندای بر خاک، خونهای بی‌ باک
‌ای بردار بسیجی‌
گریهٔ خاموش، عزای ناموس
‌ای بردار بسیجی‌
درهای شکسته، نشان گذشته
‌ای بردار بسیجی‌
فریاد آزادی، بام‌های خالی
‌ ‌ای بردار بسیجی‌
یاران در بند، زندان های بنگ
‌ای بردار بسیجی‌
خون‌های شسته، جماعت جمعه
‌ای بردار بسیجی‌
رکوع آخر، گریهٔ دیگر
‌ای بردار بسیجی‌
وجدان آرام، بهشت جاودان
‌ای بردار بسیجی‌
بازی قدرت، وعدهٔ رحمت
‌ای بردار بسیجی‌
لبیک دیگر، ندای دیگر،
خونهای دیگر
‌ای بردار بسیجی‌


«آلاله زمانه»