سه‌شنبه ۱۸ اوت ۲۰۰۹

گریز از استبداد مطلقه ی فقیه با پناه آوردن به ولایت فقیه

از ویژگی های دوره ی خطیری که در آن به سر می بریم یکی هم این است که هر شخصی یا جریانی با داعیه ی آزادی خواهی، خود را بلد راه دموکراسی معرفی می کند. این را البته باید به فال نیک گرفت که حداقل در این دوره داعیه ی دموکراسی خواهی، اسباب فخر فروشی و مجرای بلند پروازی های سیاسی قرار گرفته است (فی المثل در قیاس با داعیه ی زهد و تقوا و ایمان و ... ). اما این امر می تواند در عین حال به تقلیل یافتن معنا و پیش زمینه های ضروری دموکراسی هم منجر گردد؛ همچنان که می تواند پایبندی های فردیِ ملازم با دموکراسی خواهی را کمرنگ یا قابل اغماض قلمداد کند. بدیهی است که خطر نهفته در این روندِ تصویر سازی پوپولیستی از دموکراسی، استفاده ی ابزاری از آن در جهت «اراده ی معطوف به قدرت» است.
برای نمونه یکی از متن هایی که عطاءالله مهاجرانی (وزیر ارشاد دوران خاتمی و از مسئولان برون مرزی ستاد انتخاباتی کروبی) در توصیف جنبش آزادیخواهانه ی مردم ایران نگاشته است با چنین عبارتی پایان می یابد:

«بایستی دوباره ریشه ها را جستجو کرد و به این پرسش پاسخ داد که کار از کجا آسیب دید؛ که به این نقطه رسیده ایم و در یک کلام به جای ولایت فقیه دچار استبداد فقیه شده ایم؛ استبداد مطلقه * ».

آیا شما هم دم خروس را در این قطعه مشاهده می کنید؟ این گفته ی ظریف ایشان به طور ضمنی دلالت می کند بر اینکه نظریه ی ولایت فقیه به خودی خود معضل ساز نبود؛ بلکه نحوه ی پیاده سازیِ غلط آن بود که به جای ولایت فقیه ما را به استبداد فقیه رسانده است؛ به زعم وی گویا به این خاطر که « همه ی تیرها از کمان دانش پرتاب نشد»؛ دانشی که گنجینه ی آن طبعا نزد زعمای قوم روشنفکری دینی، نظیر سروش و کدیور و گنجی و خاتمی و خود آقای مهاجرانی و غیره نهفته است.
به نظر می رسد این تناقض نظری تنها مختص آقای مهاجرانی نیست؛ کمابیش همه ی اصلاح طلبان حکومتی که در 12 -15 اخیر صفت روشنفکر دینی را هم ضمیمه ی نام خود کرده اند، به رغم دم زدن بی پروا از دموکراسی خواهی (در تقابل با تمامیت خواهیِ جناح حاکم)، همچنان ریشه های استبداد مطلقه ی سی ساله را نمی بینند، نمی خواهد ببیند و یا نشانی غلط درباره ی آن می دهند. این رویکرد اجباری هم به دلیل خدشه ناپذیر بودن جایگاه خمینی به عنوان «بت اعظم مشترک» در اذهان تمامی آنهاست و هم ناشی از این پنداشت مشترک آنهاست که «مردم سالاری دینی» می تواند و «می بایست» بدیل دموکراسی در جامعه ی ما قرار گیرد. (در مورد بایسته بودن آن می توان به بیانیه ها و سخنان آقای موسوی در گرماگرم جنبش مردمی ارجاع داد که در خلال آنها با قاطعیت مدعی آن است که در جنبش حاضر خواست دین از سوی مردم جدا از خواست آزادی نیست و صف کسانی که خواستهایی دیگر را هدف قراد داده اند، مثلا در شعارهایی نظیر: « مانند استقلال، آزادی، جمهوری ایرانی»، از صف مردم جداست).
بی گمان آنها تصویری آرمانی از اسلام سیاسی در ذهن خود می پرورند، که گویا ناب تر از آن اسلامی است که زمانی با پرچمداری خمینی و از قضا همراهی های مرید وار خود آنان جنبش مردمیِ ضد استبداد را به بی راهه ی استبدادی مخوف تر کشاند. آنها به واقع سودای یک جمهوری اسلامی ِ «معقول» و یا دموکراتیک را در سر می پرورانند. اما رویای روشنفکری دینی، حتی در ملایم ترین و «معقول ترین» اشکال خود نیز از آنجا که با سکولاریسم عناد می ورزد، نمی تواند نوید بخش دموکراسی و آزادی باشد.
البته شهامت و ایستادگی بخشی از اصلاح طلبان حکومتی در رویارویی با جناح تمامیت طلب (جدا از هر اندیشه ای در مورد زمینه ها و انگیزه ها و اهداف آن) تا اینجا ستودنی و به درجاتی قابل دفاع است؛ اما تا زمانی که دامنه ی این شهامت سیاسی در نقد حریف، به نقد بنیادهای نظری اردوگاه خودی و عملکرد گذشته ی همبسته با آن گسترش نیابد، این خطر و نگرانی همچنان به قوت خود باقی است که دل سپردن و دنباله روی از این جریان، مردم را به تکرار مسیری رهنمون سازد که خود به انکار و امید رهایی از آن برخاسته اند.
در همان نوشتار یاد شده، مهاجرانی در توصیف انقلاب 57 به نقل از مهندس بازرگان و در تایید آن چنین می آورد: «انقلاب ما واکنش جهالت در برابر استبداد بود». جدا از اینکه این عبارت همه ی جریانات متنوع سیاسی را با یک وزن در این جهالت و جنایت های بعدی ناشی از آن سهیم می سازد، پرسش این است که اینک و در آستانه ی یک «موقعیت تاریخی» سرنوشت ساز دیگر، آیا هر یک از نیروها و جریاناتی که تاثیرگذاری بر جنبش را نشانه رفته اند، خود به قدر کافی از آن جهالت و توهم های هم خانواده با آن فاصله گرفته اند؟ اگر پاسخ مثبت است، آیا شهامت صادق بودن با مردم را دارند و یا همچنان اسیر ملاحظات و مصلحت های «قدرت» هستند؟!
زنده یاد حسین پناهی در یکی از سروده های پر احساسش چه زیبا تصویر کرده است بخشی از نگرانی های کنونی ما را:
« شک دارم به ترانه ای که زندانی و زندانبان همزمان زمزمه می کنند»

24 مرداد 1388

پانوشت:
نشانی اینترنتی منبع نوشتار نقل شده از آقای مهاجرانی : http://mohajerani.maktuob.net/

این مطلب در شماره ی 38 روزنامه خیابان منتشر شده است.

سه‌شنبه ۱۱ اوت ۲۰۰۹

دولت های قدرتمند در چه نسبتی با جنبش آزادیخواهانه ی مردم ما قرار دارند؟

خوشبختانه جنبش آزادیخواهانه ی مردم ایران، با وجود کشتار و سرکوب وحشیانه ای که برای توقف آن از سوی حاکمان اعمال می شود و به رغم فراز و نشیب های گریزناپذیر، همچنان به راه دشوار و پرافتخار خود پیش می رود. حرکت مردم چنان عظیم و تکان دهنده بود که به طور کم سابقه ای توانست حواس رسانه های بازیگوش و نامتمرکز دنیا را برای مدتی طولانی به خود جلب کند. این جنبش در عین حال توانست تحرکات سراسری و پی گیرِ ایرانیان بیرون از مرزها را هم در حمایت از خود برانگیزد؛ چیزی که با وجود پراکندگی های مزمن و انفعال سیاسیِ غالب در این دسته از ایرانیان، تا پیش از این ناممکن به نظر می رسید؛ همچنان که در داخل کشور هم ایجاد چنین سطح وسیعی از همبستگی و فداکاری و همدلی در میان مردم، در پس سموم بی وقفه ی استبداد دراز سالیان، قابل تصور نبود.
مجموع این شرایط حساسیت عمومی و توجه ویژه ای را در سطح افکار عمومی دنیا نسبت به تحولات جاری در ایران برانگیخت. با این وجود دولت های غربی به رغم برخی اظهارات و تعارفات بی پشتوانه، در مواجهه با جنبش مردمی در ایران رویه ی دو پهلو و کج دار مریزی را در پیش گرفتند؛ رویه ای که در بهترین حالت می توان آن را با صفت های محافظه کارانه، غیر مسئولانه و تناقض آمیز توصیف کرد. این رویه در بارزترین وجه خود نخست در تصمیمات نشست سران اقتصادی جهان (جی 8 ) در ایتالیا رسمیت یافت که در بیانیه ی پایانی آن، با فشار آمریکا و انگلیس (دشمنان آشتی ناپذیر حکومت ایران!)، مسائل و بحران کنونی ایران موضوعاتی داخلی تلقی شده و بر گشوده بودن باب ادامه ی گفتگوها با حکومت ایران تاکید گردید. صورت نهاییِ این برخوردهای «حسابگرانه» نیز با به رسمیت شناختن ریاست جمهوریِ محمود احمدی نژاد از سوی دولت آمریکا و حضور نماینده ی اتحادیه ی اروپا و برخی سفیران اروپایی در مراسم تحلیف او رقم خورد. به عبارت دیگر همان رفتاری که انجام زود هنگامِ آن پیش از این دولت های روسیه و چین را منفورِ مردم ایران گردانیده بود، با چند هفته تاخیر و با سهولتی باورنکردنی از سوی سایر دولت های دنیا هم تکرار شد تا بخش دولتی یا «رسمیِ» جامعه ی جهانی در چگونگی پاسخ به تحولات خونین ایران شرمسار تاریخ گردد.
و این در حالی است که بسیاری از این دولت ها همچنان مدعی آن هستند که برای مبارزات آزادیخواهانه ی مردم ایران احترام قائلند و برای اثبات این مدعا مانند همیشه با صدور بیانیه های اعتراضیِ بی پشتوانه وانمود می کنند که بر سر رعایت موازین حقوق بشر با حکومت ایران در حال مناقشه اند. (بر کسی پوشیده نیست که هر گاه در پرونده های نقض حقوق بشر از سوی حکومت ایران پای شهروندان غربی در میان باشد، این بیانیه ها از ضمانت اجرایی کافی برخودار می شوند. به ذکر مثال نیازی هست؟!)
آنان البته در «رسانه های بزرگ» شان وقایع ایران را کمابیش پوشش داده اند و می دهند؛ نه فقط به این خاطر که برخی واقیعت ها چنان بزرگ و عیان اند که خود اعتبار رسانه ها را به چالش می کشند، بلکه همچنین به این دلیل که با ارائه ی سویه ای انتقادی از واقعیت (در رسانه هایی مانند صدای آمریکا یا بی بی سی فارسی)، مواضع واقعی خود را نسبت به همان واقعیت لاپوشانی کنند. ضمن اینکه برای این گونه دولت ها رویه ای جا افتاده است که حتی در اوج همراهی با یک نظام سیاسی معین(مثلا حکومتی دیکتاتور از کشورهای پیرامونی)، روابط ویژه ی خود را از مجراهای مختلف با مخالفان بالفعل و بالقوه آن نظام حفظ کنند؛ تا بدین طریق هم شکننده بودن این حمایت را برای باج خواهی های مختلف به دولتمردان مربوطه گوشزد کنند و هم امکان تاثیر گذاری خود را در مواجهه با تحولات آینده ی آن کشور محفوظ بدارند؛ در این میان به طبع کارکرد رسانه ها (که به طور پیش فرض در دنیای مدرن ما مستقل انگاشته می شوند) خواه ناخواه نقش موثری در پیاده سازی این شگرد کهنه می یابد. بر این اساس بدیهی است که بازتاب مسائل ایران در «کلان رسانه های» کشورهای غربی با شیوه های معینی از توصیف و تحلیل انجام گیرد که با رویکردها و منافع ویژه ی «کلان دولت ها» همخوانی داشته باشد، نه لزوما با واقعیت های جاری در ایران و منافع مردم حاضر در خیابان ها: از جمله، به طور مشخص، تلاش و تاکید ویژه ای بر اینکه خواسته های این جنبش مردمی و پایه های شکل گیری آن تا جای ممکن به موارد محدود و معینی (مثلا انتخابات) تقلیل داده شود، تا مبادا ناخواسته بر آتش رادیکالیسم و تعمیق جنبش دمیده شود. در واقع دولت های متروپل هم با دلایل ویژه ی خود با محافظه کاران(اصولگرایان) حاضر در مسند قدرت و اصلاح طلبان مدعی قدرت در ایران در این «نگرانی» هم داستانند که جنبش مردم در پیشروی خود از مرزهای نظام مستقر عبور نکند*. (هر چند شعار زیبای «استقلال، آزادی، جمهوری ایرانی» که در تظاهرات 8 مرداد توسط مردم سر داده شد، در کنار بسیاری نشانه های دیگر، حاکی از آن بود که مردم اینک بر این امر واقفند که پاسخ به مطالبات آنان اساسا در ظرفیت «جمهوری اسلامی» نمی گنجد، حتی به فرض پیاده سازی تمام «اصول مغفول مانده» ی قانون اساسی توسط برگزیدگانِ جناح اصلاح طلب).
اما تا جایی که به مناسبات دول خارجی با حکومت ایران مربوط می شود، تجربیات و مستندات سی ساله ی اخیر به روشنی گواه آن است که آنها همواره قادر بوده اند روابط خود را با جناح های مختلف درون حکومت به طور سیال و «رضایت بخشی» تنظیم کنند؛ سهولت این کار به ویژه به این دلیل بوده است که حکومتی که متکی به مردم خود نباشد و بقاء و منافع اش در تعارض با خواست و منافع ملت باشد، خواه ناخواه باید - به درجات و کیفیت های مختلف - به «جاهایی دیگر» تکیه کند. بر این اساس دولت های قدرتمند خارجی همیشه از این شانس برخودار بوده اند که در موارد لزوم، همانند موقعیت کنونی، وزنه ی مناسبات خود را به سادگی از سبد یک جناح به سبد جناح دیگر انتقال دهند. همچنان که در تصویرهایی که در هفته های اخیر از جنبش جاری در ایران به مردم جهان مخابره می کنند، واقیعت های پیچیده و تحولات پویای جنبش ضد استبدادیِ مردم ایران را در همسویی مطلق با جناح اصلاح طلبان حکومتی ترجمه و تصویر کرده اند؛ تو گویی مردم به خیابان ها آمده اند و با وجود همه ی ستم ها و هزینه های سنگین در خیابان ها مانده اند، تا سکان قدرت را از محافظه کاران اصولگرا بگیرند و به اصلاح طلبان اسلام گرا بسپارند. در یک برآورد ابتدایی، این گونه تصویر سازی رسانه ای به نفع یک جناح سیاسی معین (اصلاح طلبان)، هم توان چانه زنیِ دولت های غربی با جناح حاکم (اصولگرایان) را افزایش می دهد و هم با بهره گیری از توان تاثیر گذاری جمعی، تلاش می کند نیروهای سیاسی دور از قدرت و خواست های اجتماعی – سیاسی رادیکال را از متن جنبش به حاشیه براند؛ بدین طریق رسانه ها در خدمت تحقق چشم انداز مورد علاقه ی این دولت ها یعنی محدود ماندن مرزهای جنبش قرار می گیرند. این سیاست رسانه ای در عین حال دولت های غربی را در مواجهه با فشار احتمالی افکار عمومی داخلی نیز در موقعیت بهتری قرار می دهد؛ چرا که با تقلیل جنبش آزادیخواهی به «درگیری های انتخاباتی» (چنانکه از سوی بی بی سی و سی ان ان و صدای آمریکا تبلیغ می شود) راحت تر می توانند دوگانگی نهفته در مواضع سیاسی بعدی خود را نزد شهروندان شان توجیه کنند؛ از جمله سیاستِ به رسمیت شناختن احمدی نژاد با داخلی قلمداد کردن مسائل ایران را. در راستای چنین نگاهی شاید این امر بهتر قابل درک باشد که چرا رسانه های بزرگ اصرار می ورزند آمار جان باختگان این فجایع و یا تعداد تخمینی مردم حاضر در تظاهرات های خیابانی را تنها بر اساس گزارش های «رسمی» رسانه های دولتی ایران اعلام نمایند: برای نادیده گرفتن چنین واقعیت هایی، قدم نخست کوچک نمایاندن آنهاست! البته آنها اخراج خبرنگاران خارجی از ایران را دستاویز این استناد خبری قرار می دهند، اما جای تردیدی نیست که اگر فجایعی که در ایران گذشت (و می گذرد)، در ابعاد واقعی خود تصویر می شد، تکرار سیاست های همواره دوگانه ی دولت های قدرتمند اینک در واکنش به وضعیت بحرانیِ کنونی با چنین سهولتی میسر نبود. از این نظر آنها نه تنها هیچ ضرورتی در یافتن یا جدی گرفتن منابع خبری «غیر رسمی» نمی بینند، بلکه به نوعی وامدار حکومت ایران در اخراج خبرنگاران خارجی هستند!
اما همه ی این موضع گیری ها و عملکردهای تامل برانگیز، می تواند به مانند یک کارگاه سیاسی زنده، درس های ملموسی از ماهیت مناسبات سیاسی حاکم بر «جهان مدرن» برای همه ی کسانی که مستقیم یا غیر مستقیم با این تحولات درگیر بوده اند در بر داشته باشد و در عین حال به سان ضرورتی عینی برای جدی گرفتن و بازخوانیِ آموزه های انتقادی در حوزه های کلان اقتصاد سیاسی قلمداد شود؛ به راستی این واقعیت را چگونه می توان توجیه کرد که کشورهایی که تا دیروز شعار مبارزه با بنیادگرایی و صدور دموکراسی – حتی با زور موشک و اسلحه – به خاورمیانه را طرح می کردند، اینک جنبش بزرگ دموکراسی خواهی مردم ایران را در مقابل یکی از بنیادگراترین حکومت های جهان به حال خود رها کرده اند و حاضر نیستند مناسبات ویژه ی خود با این حکومت ضد مردمی را حتی اندکی تعییر دهند؟! آیا بپذیریم که آنها در تحلیل هایشان در رابطه با جنبش مردم ایران دچار لغزش و خطا شده اند؟! یا اینکه به عکس، آنها دقیقا به این خاطر که ماهیت تحول خواهانه ی جنبش را به درستی دریافته اند، این گونه بر همه ی فجایع چشم پوشیده اند؟! شرم آور آنکه آنها با اجرای استانداردهای دوگانه، سفیران خود را به طور هماهنگ از کشور هندوراس (که در جریان کودتای اخیر آن – خوشبختانه- خونی از دماغ کسی نریخت) بیرون کشیدند، درحالیکه در مورد ایران به رغم جنایت های وحشتناک حکومت از فردای کودتای انتخاباتی، همچنان با توجیهاتی مضحک مناسبات دیپلماتیک خود را به روال سابق با حاکمان ایران حفظ کرده اند.
پس اینک ضروری به نظر می رسد که در باورهایمان از ماهیت روابط و مناسبات بین المللی، روشن بینی و واقع گرایی را جایگزین خوشبینی و ساده انگاری نماییم: سال هاست که در حوزه ی بحث های سیاسی روشنفکری و به ویژه در میان اندیشه ورزانِ نسل جوان، شاید در تقابل با کهنگی و مطلق گراییِ تئوری توطئه (توهم توطئه) و نیز در واکنش به امپریالیسم ستیزی سنت مارکسیستی و به طور قطع در ضدیت با غرب ستیزی و دیدگاه «دشمن محورِ» رایج در ادبیات سیاسی دستگاه تبلیغاتی حاکم، نگاهی غیرانتقادی و نئولیبرال به مقوله ی مناسبات کشورهای متروپل با کشورهای پیرامونی گسترش و غلبه یافته است؛ با این نگرش کلی که جهان بستر خنثایی است برای بالندگی یا افول کشورها؛ عرصه ای که در آن کشورهای بزرگ اگر یاور ما در مسیر دموکراسی و توسعه نباشند، بازدارنده ی ما هم نخواهند بود؛ چرا که بنا بر پیش فرض نهفته در این نگاه، روابط و مناسباتِ میان کشورها در جایگاههایی برابر و بر پایه ی منافع متقابل و منطق مفاهمه تنظیم می شود، نه زور و سلطه! باید گفت این نگرش همانقدر از واقعیت های دنیا به دور است که تصویر کلیشه ای و رایج ارائه شده در فیلم های کلاسیک هالیوود از سرزمین آمریکا به مثابه بهشت فرصت های طلایی و بی پایان! (هر کسی که خوشبخت و موفق – یعنی ثروتمند – نشود، خودش مقصر است!).
تنها در حوزه ی تاریخ معاصر و متاخر ایران، واقعیت های زیادی وجود دارد که نادرستی این دیدگاه واکنشی (پرهیزکار از آلودگی های ایدئولوژیک) و خوشبینانه را آشکار می سازد: کودتای 28 مرداد و دخالت مستقیم و موثر آمریکا و انگلیس در آن؛ جنگ 8 ساله ی ایران و عراق به مثابه بازار پرسود تجارت اسلحه و جنگ افزار برای کشورهای صادر کننده؛ قتل عام زندانیان سیاسی در تابستان 67 و سکوت دولت ها و رسانه های غربی (و شرقی البته)؛ ترور مخالفان سیاسی در بیرون کشور و قتل های زنجیره ایِ دگراندیشان در داخل کشور و سکوت و سیاست انفعالی دولت های اروپایی؛ سرکوب خونین دانشجویان تهران و تبریز در 18 تیر 78 و روزهای پس از آن همزمان با تبادلِ کرشمه های «گفتگوی تمدن ها» میان سید محمدخاتمی و سایر دولتمردان دنیا؛ و زنده تر و گویاتر از از همه ی اینها نحوه ی مواجهه ی دولت های بزرگ با جنبش کنونیِ آزادی خواهیِ مردم ایران: به رسمیت شناختن احمدی نژاد به عنوان «رئیس جمهور قانونی ایران» با وجود تمامی اعتراضات انبوه و بی سابقه ی مردم و جان فشانی های آنان و به رغم آشکار بودن جنایت های هولناک حکومت علیه شهروندان معترض. به عبارت دیگر دولت های خارجی هم در نهایت همانند حکومت جابر اسلامی، فریادهای حق طلبانه ی مردم ایران و ندای آزادیخواهیِ آنان را نادیده گرفتند و در واقع وجود آنان را انکار کردند.
بنابراین بی آنکه به ورطه ی مطلق گرایی و بینش تک عاملی بغلطیم، ضرورت دارد که در تحلیل هایمان از وضعیت حال و آینده ی ایران سهم درخوری هم به تاثیر مناسبات نفع محور و سلطه آمیز بین المللی و پیچیدگی های آن بدهیم. بی گمان باید پذیرفت که در دنیای حاضرهیچ دولت خارجی را پروای مشکلات و مصایب و آمال و آرزوهای جمعیِ ما نیست؛ چون مناسبات جهانی در جهت منافع اقتصادی و بر پایه ی قدرت و سلطه شکل گرفته اند (سلطه ای که برای حفظ و گسترش آن علاوه بر دستگاههای عریض و طویل دیپلماسی، برتری های نظامی هم به خدمت گرفته می شوند)؛ این واقعیت شوم هر قدر هم با شعارها و ژست های دموکراتیک و تعارفات حقوق بشری در صحنه ی دیپلماسی های بین المللی تزیین و پوشانده شود، در مقاطع کوتاهی از تاریخ پرتلاطم جهان، مانند شرایط عینی پیرامون وضعیت کنونیِ ایران، کراهت آن به تمامی عریان می گردد. بنابراین باید حقیقت تلخ برآمده از این عریانیِ دیریاب را ارج نهاد. نتیجه ی درک چنین حقیقتی لزوما فرافکنی مشکلات تاریخی کشورمان به عوامل بیرونی نیست، بلکه می تواند فهم بهتر پیچیدگی های اثرگذار در تحولات جوامع پیرامونی را میسر سازد؛ چیزی که نادیده گرفتن آن موجب شده است برخی از هموطنان ما، به امید «رهایی» مردم از چنگال حکومت غاصب، گاهی از طرح های خطرناکی مانند حمله ی نظامیِ آمریکا به ایران هم پشتیبانی کنند. این حقیقت در عین حال نهیب و هشداری است به همه ی ما در مورد خطیر بودن مبارزه و ضرورت حفظ هشیاری سیاسی - در کنار همبستگی عمومی - در مبارزه با استبداد، تا جنبشی که ثمره ی سال های سیاه رنج مردم ما و برآمد امیدهای محزون آنهاست، ابزار معامله ی قدرتمندان واقع نشود.
مخلص کلام آنکه تنها می توان به روشنگری در میان افکار عمومی و وجدان های مردم جهان امید بست. تا از این طریق ضمن جلب همبستگی عمومی با مبارزات مردم ایران، که سرمایه ای معنوی برای حفظ خودباوری و تداوم جنبش است، به واسطه ی فشارهایی که شهروندان سایر کشورها می توانند بر دولت هایشان وارد آورند، دست دولت های بزرگ برای تداوم مراودات و معاملات و روابط منفعت محور با حکومت اسلامی ایران چندان باز نباشد.
10 مرداد 1388

پانوشت:

* میرحسین موسوی روز شنبه 9 مرداد در گفت‌وگویی کوتاه با قلم‌نیوز در باره ی شعارهای نهضت سبز در اجتماعات اظهار داشت: شعار کلیدی مردم در راه سبزی که برگزیده‌اند، "جمهوری اسلامی نه یک کلمه کمتر و نه یک کلمه بیشتر" است. شعارهایی مورد حمایت راه سبز میلیونی مردم است که فراتر از قانون اساسی جمهوری اسلامی نرود.
http://ghalamnews.ir/news-21248.aspx

** مطلب حاضر نخست در شماره 34 نشریه ی خیابان درج گردید. باز انتشار آن اینک با افزوده هایی چند انجام می شود.

دوشنبه ۳ اوت ۲۰۰۹

جامعه ی سیاسی شده رویارویِ بازی کثیف سیاست: آیا سیاستِ مردمی تحقق خواهد یافت؟


قابل انتظار بود که تداوم حضور مردم در خیابان ها، موازنه ی قوا را چنان تغییر دهد که سیاست بازان معتاد قدرت، به دادنِ امتیازاتی ناگزیر به نفع مردم تن دهند. این قاعده ای عمومی در تاریخ تحولات پر تنوع جوامع بشری است که حقوق و دستاوردهای اجتماعی – مدنی نتیجه ی مبارزات مستمر مردم با حاکمان است. اما نباید از یاد برد که در طی این عقب نشینی ها حاکمان همواره بر این امر واقفند که دادن امتیازات، بخشی ناگزیر از جدالِ در حالِ وقوع و تاثیر گذار در چگونگیِ تحولات بعدی آن است؛ بنابراین محتوای امتیازات و نحوه ی واگذاریِ آنها را به دقت مورد محاسبه قرار می دهند. این مسیری است که دستگاه حاکمه ی مخوف ایران در روزهای اخیر می پیماید.
از سوی دیگر جناح اصلاح طلب (که در فراز و نشیب های کارزار قدرت از مدت ها پیش به چهره هایی نظیر رفسنجانی هم عضویت افتخاری بخشیده است)، به خوبی بر این امر واقف است که در شرایط حاضر تنها شانس اش برای بازگشت به (یا باقیماندن در) عرصه ی قدرت، حضور اعتراضی مردم در خیابان هاست؛ البته اعتراضاتی که شدت و دامنه و مضمون و شعارهای آنها قابل مهار باشد و بتوان به عنوان ابزار چانه زنی آن را مورد معامله قرار داد. بر این اساس هر دو جناح مدعی قدرت، به رغم همه ی کشمکش ها و رقابت ها، از همان روزهایی که ناکارآمدیِ ابزار کشتار برای سرکوب جنبش مردمی عیان گشت، در این خط مشی هم نظر بوده اند که برای مهار جنبش بهتر است خواستِ هدایت گری و متولی گریِ اصلاح طلبان نسبت به جنبش مردمی هر چه زودتر رسمیت داده شده و تثبیت گردد. (این گفته طبعا به معنای دنباله روی مردم از اصلاح طلبان نیست، چرا که عده ی زیادی از مردم نیز در ادامه ی سیاست انتخاباتیِ «انتخاب میان بد و بدتر»، آگاهانه و با دلایلی پذیرفتنی وانمود می کنند که اعتراضات آنها در همان چارچوب توصیفات رسمیِ حاکمان و مدعیان از جنبش جاری جای دارد و به واقع همقدمی با اصلاح طلبان را تنها به عنوان اجباری مقطعی تلقی می کنند).
از این منظر می توان و می بایست روند شتاب یافته ی حوادث در روزهای اخیر را با دیدی انتقادی نگریست. در اینجا برای طرح ملموس تر مساله شاید مفید باشد که پاره ای از این حوادث را در رشته ای معنادار مرور کنیم:

1- با سخنرانی رفسنجانی در نماز جمعه (26 تیرماه) که با حضور اعتراضیِ گسترده ی مردم در خیابان های اطراف دانشگاه تهران همراهی می شد، نقطه ی عطفی در نحوه ی مواجهه ی حکومت با بحرانِ حاصل از خیزش آزادیخواهانه ی مردم رقم خورد. این سخنرانی که پیش از انجام و پس از آن با تبلیغات و بزرگنمایی های زیادی از سوی رسانه های اصلاح طلب و همسویان داخلی و خارجی آنها و نیز رسانه های بزرگ بین المللی همراه شد، در وهله ی نخست از این زاویه قابل بحث است که چگونه در شرایطی چنین بحرانی، جریانِ حاکم حاضر شد با سپردن تریبون به رفسنجانی، فرصت مهمی برای عرضِ اندام در اختیار جناح رقیب قرار دهد؛ به ویژه آن که این تریبون به کسی سپرده شد که در ادامه ی کشمکش های درونی قدرت، یکی از مغضوبینِ اصلیِ دستگاه حاکمِ نمایانده شده است؛ (این رانده شدگی از بارگاه قدرت، در ظاهر و از سوی اردوگاه اصلاح طلبان، نتیجه ی «حمایت از جنبش مردمی» معرفی می گردد).

2- رفسنجانی در سخنان خود به رسم همیشگی با تاکتیک نخ نما شده ی «یکی به نعل، یکی به میخ»، ضمن اعلام وفاداری به نظام و رهبری، کوشید با طرح خواسته هایی حداقلی – البته از منظری فرودست - ، حمایت اش از جنبش مردم را هم به طور تلویحی ابراز نماید، تا در این مقطع حساس، خود او و جریان اصلاح طلبِ همسو با او از پشتیبانیِ تعیین کننده ی مردم محروم نمانند(شعار «هاشمی دروع بگی خائنی» به روشنی گویای آن است که نسبت میان جریان اصلاح طلب با جنبش مردمی، اتصالی شکننده است که جای مانور زیادی باقی نمی گذارد)؛ این حمایت اما در عینِ اجتناب ناپذیری، بسیار حساب شده عرضه شد و بی شباهت به حمایت از یک طفل گنهکار(مردم) در برابر شکایت همسایه ای خشمگین (حکومت) نبود؛ جدا از این که خیل مداحانِ سیاسی و قلم به دستانِ وابسته به این طیف، تلاش و خلاقیت وافری به کار بردند تا از بطن این سخنان دو پهلو، محتوایی رادیکال و دشمن شکن استخراج کنند؛ تلاش هایی که هم آوا با گزارش «سی ان ان» و خواهران همزادش، حضور خیابانیِ انبوه مردم در آن روز را بسیار کمرنگ تر از سخنانِ بی فروغ رفسنجانی ترسیم نمود.
با این وجود از منظر بحث کنونی ما در این نوشتار و با توجه به روند حوادث اخیر، تحلیل خواسته هایی که رفسنجانی در ضمن سخنانش در آن «نماز جمعه ی تاریخی» (به تعبیر «دوستانش») طرح کرد، ضرورت ویژه ای می یابد؛ چرا که بیان آنها را می توان نوعی اعلام شرایط در حین ارسال «پیام آتش بس» تلقی کرد. اما چرا شرایط آتش بس به طور علنی و از تریبون نماز جمعه (با تبلیغات پیشین و پسین فراوان) اعلام می شود؟! (در حالیکه جناح های قدرتمدار از دیرباز راه های امنی برای مذاکرات و توافقات محرمانه و پشت پرده می شناسند)؛ خیلی ساده به این دلیل که مخاطبان این پیام تنها حاکمان نبودند، بلکه در واقع مردم مخاطبان اصلیِ این پیام بوده اند؛ تا به این وسیله این حس در آنان القاء شود که گویا از این مجرا صدای آنان به گوش حاکمان رسانده شده است؛ به عبارت دیگر با این ترفند هم خواسته های مردم به طور «موجهی» تقلیل داده می شود و هم جناحی خاص، ادعای نیمه علنیِ خود مبنی بر نمایندگی و یا قیمومیت جنبش مردم را رسمیت و عینیت می بخشد. (طرفه آنکه هاشمی در همان روز در واکنش به برخی شعارهای مردم گفته بود: «من همین حرف ها را بهتر از شما بیان می کنم»). بدیهی است که این موجه نمایی و این رسمیت بخشیدن با تاکید و تمرکز رسانه ای بر حضور داوطلبانه ی مردم در نماز جمعه و استقبال آنها از آن دنبال می شود؛ یعنی نادیده انگاشتن آگاهانه ی این واقعیت که مردم با دیدگاههای سیاسیِ گوناگون، از هر بهانه ای برای حضور خود در خیابان ها استقبال می کنند.

3- به نظر می رسد حکومت پس از نمایش های مضحکی از برافروختگی و مقاومت (نظیر سخنان یزدی و غیره) به خواسته های طرح شده توسط رفسنجانی یک به یک تن داده است: صدا و سیمایی تادیب شده و مهربان که علاوه بر شماطت احمدی نژاد، با گشاده دستی مسجد مجلل اش را برای سوگواری به خانواده ی یکی از جان باختگان (روح الامینی) پیشکش می کند؛ همان رسانه ای که تا چندی پیش معترضان را اوباش و اعتشاش گران می خواند و با ترفند های پیچیده، قتل ندا را توطئه ی دشمنان حکومت تصویر می کرد؛ مادر سهراب اعرابی اجازه می یابد در شورای شهر تهران از مرگ عزیزش بگوید؛ قوه ی قضاییه دستور رسیدگی فوری به چگونگی مرگ محمد کامرانی 18 ساله، هم او که دندان هایش را طی شکنجه خرد کرده بودند، را می دهد؛ به نمایندگان مجلس اجازه ی بازدید از زندان ها و بازداشتگاهها را می دهند (البته زندانیان سیاسی را به رسم مالوف در دخمه های دیگری از سیاهچال ها پنهان می کنند، تا مانند این سی سال، حکومت اسلامی تنها حکومتی باشد که زندانی سیاسی ندارد!)؛ با فرمان ملوکانه ی مقام رهبری، بازداشتگاه مخوف کهریزک به علت «غیر استاندارد بودن» به سرعت تخلیه می شود(تا اطلاع ثانوی)؛ و .... و همه ی اینها به مثابه اجرای مفاد آتش بس، با جار و جنجال و آب و تابِ رسانه ای فراوان انجام می شوند؛ همان رسانه هایی که اینک قیدهایشان پیرامون سخن گفتن از اعتراضات و سرکوب کمی شل تر شده تا به توصیه ی رفسنجانی در مردم ایجادِ اعتماد گردد و استقبال از رسانه های خارجی کاهش یابد. همان گونه که با آزاد کردن آنهایی که جرم های «سبک» دارند (به تعبیر سخنگوی قوه قضائیه کسانی که معترض بوده اند، نه اغتشاش گر)، گزک از دست «دشمنان» نظام ستانده می شود.
بی گمان حکومت «صدای انقلاب» مردم را شنیده است، اما ترجیح داده است از زبان رفسنجانی و در قامت یکی از «حامیان درون حکومتیِ جنبش» به آن پاسخ بگوید، تا به این ترتیب ضمن کرنشی غیر مستقیم در برابر مردم و دامن نزدن به خشم آنان، ابهت کذایی آن هم محفوظ بماند. در عین حال به این طریق به مردم چنین القاء می شود که: «شما آسوده بخوابید، که ما بیداریم!؛ یعنی کم کم مهیا گردید تا با اعلام «ما» از خیابان ها به خانه هاتان برگردید!

4- به موازات اجرای این سناریوی «گربه شد تائب و مسلمانا» از سوی حکومت، با زیرکی فراوان و وقاحت بیشتر، بازیِ «کی بود؟ کی بود؟ من نبودم!» به راه افتاده است: همه ی ارگان های نظامی و امنیتی و قضایی از خود سلب مسئولیت می کنند و مسئولانشان به مانند «پونس پیلات» (حاکم رومی اورشلیم در جریان به صلیب کشیدن مسیح) دست هایشان را به نشانه ی بی گناهی تکان می دهند و حتی علنا اعلام می شود که بخش ناشناخته ای از درون سیستم نظامی – امنیتی هدایت سرکوب ها و کشتارها را به عهده داشته است و لابد هدایت تقلب انتخاباتی را هم! (تکرار توجیهات شرم آور حکومت در جریان قتل های زنجیره ایِ دگر اندیشان)؛ تو گویی رهبر حکومت اسلامی در انظار جهانیان فرمان کشتار عمومی را در روز 29 خرداد صادر نکرده بود! آیا با یک نماز جمعه ی تاریخی می توان خاطره ی آن نماز جمعه ی تاریخیِ دیگر را از اذهان زدود؟!
باری بی نتیجه ماندن فاز اولیه ی کشتار و سرکوب و تداومِ دور از انتظارِ اعتراضات و مبارزات مردمی، نظام را واداشته است تا رویه ی بازی اش را تغییر دهد و به جای پنهان کردن و انکار اصل ِ کشتارها، که او را در موقعیت تدافعی قرار می داد، اکنون در نقش دایه ی عزیز تر از مادر، ضمن همراهی کردن با موضوع، در مورد علت قتل ها و عوامل و آمران آنها نشانی های موهوم و غلط به مردم بدهد؛ پس باز هم فاجعه ای در شرف تکوین است: وقتی قاتلان، کمیته ی پی گیری علل قتل تشکیل می دهند، جای تردیدی نیست که این بار کمر به قتل حقیقت بسته اند؛ با این حال حکومت با رسمیت بخشیدن به نقش تازه ی خود، در صدد آن است که چنان فضایی ایجاد کند که خود را تنها متولی موجه این امر جا بزند (هر چه باشد، عوامل دشمن به قصد تضعیف نظام مرتکب کشتار و جنایت شده اند و مانند همیشه نظام« ذی نفع» است) و مخالفان را به زعم خود خلع سلاح کند؛

5- اما در این بازیِ «کی بود؟ کی بود؟ من نبودم!» ، اصلاح طلبان و بازوهای رسانه ای برون مرزی آنها هم به خوبی با حریفِ خود (رفقای انقلابی سابق) همراهی می کنند: آنها هم در تحلیل هایشان متولیان فجایع اخیر را بخش ناچیز و مرموزی از بدنه ی نظام معرفی می کنند؛ از نظر آنها – سخنان سازگارا - تنها عده ی انگشت شماری از روحانیون و نظامیان این روند را مورد تایید و همراهی قرار داده اند (لابد اعتراضات بخش های باقیمانده ی این دو نهاد قدرتمند، توسط همان عده ی انگشت شمار سرکوب و یا در نطفه خفه شده است!)؛ آنها بر این باورند که با رفتن احمدی نژاد و عده ی قلیلی از اطرافیان او (نظیر مصباح یزدی و جنتی و ... ) نقایص نظام کنونی مرتفع خواهد شد و شرایط برای اجرای بخش های «مغفول مانده ی» قانون اساسی فراهم می گردد! آنها این گونه می اندیشند چون مهار جنبش در مرزهای نظام مهمترین دغدغه ی آنهاست. جنبشی که نظام را با خود ببرد، جایی برای ماندن آنها هم باقی نخواهد گذاشت! پس در فضایل نظامِ آرمانی دهه ی نخست انقلاب و قابلیت های بی شمار کنونیِ آن داد سخن می رانند! از نظر آنها حکومت می تواند و می بایست دینی باشد، ولی برخی «آقایان» در این سال ها تصویر بد و نادرستی از قابلیت های دین اسلام ارائه داده اند! – سخنان اخیر کدیور و گنجی - ؛ لابد اگر مردم مجال دهند، دیگر «آقایان» تصویر واقعی اسلام را به زودی عرضه خواهند کرد!

6- احمدی نژاد این روزها حسابی تنها مانده است. این تصویری است واقعی از روزهای اخیر که برای خیلی ها هم جذاب و پذیرفتنی است. اما در شرایط حاضر این تصویر به گونه ای تبلیغ می شود که گویا تنها ماندن او فقط ناشی از عملکرد غلط و ماهیت پلید و ذهنیت تنگ نظرانه ی خود او بوده است، نه عملکرد جریانی که در تمامی این سالها از او استفاده ی ابزاری می کرده است. به واقع هم پیمانان سابق به سرعت او را ترک گفتند، چون اطمینان یافتند قطاری که او تظاهر به راندنش می کند، به مقصد نخواهد رسید. حتی روزنامه ی کیهان هم با حمله به تاخیر تعلل آمیز او در اخراج مشایی، تلاش مضحکی کرد تا نوعی تقابلی کذایی میان او و رهبر را تصویرسازی کند. اما آیا او به راستی قطاری می راند؟ اینک همه از او دوری می جویند (حتی وزرای جنایتکاری چون محسنی اژه ای و صفار هرندی) تا باز هم بتوان از ظرفیت های بی پایان دشمن تراشی و منفور بودن او برای تطهیر سایر اجزای سیستم بهره گرفت؛ همانند «صعودِ مقاومت پذیرِ رفسنجانی» در چهار سال اخیر! به نظر می رسد بازیگردانان یا افراد بالادست شرایط را به گونه ای سامان داده اند که تمام خشم و انزجار عمومی از سیستم، در چهره ی یک «ضد قهرمان» که اینک زمان مرگ او فرا رسیده است، فرافکنی شود تا بتوان پایان خوشی (Happy-End) برای نمایش تدارک دید. از این لحاظ احمدی نژاد مانند بازیگری است که در حین اجرا واقعا می میرد. آری رژیم در ادامه ی فاز رشوه دادن به مردمی که به جان آمده اند، آمادگی خود را برای قربانی کردن احمدی نژاد اعلام کرده است و تمامی مقدمات آن را هم فراهم کرده است. (اگر او به فرض از مجرایی قانونی مانند رای عدم کفایت مجلس از صحنه حذف شود، امکان محتملی است که رهبر فرزانه را هم از تناقض گویی نجات می دهد). اینکه همه چیز این گونه رسوا برای پایین انداختن زودهنگامِ پرده ی آخر نمایش مهیا شده است، نشان از انجام توافقاتی در «بالادست» می دهد که پیام آتش بس رفسنجانی تنها بخش علنیِ آن برای مردم بوده است. حتی در تیم تبلیغاتی اصلاح طلبان هم به تازگی ( فراخوان مخملباف – سازگارا برای چهلم ندا) از موسوی به عنوان «رئیس جمهور منتخب» یاد می شود؛ همچنان که در محتوای تبلیغاتی -عملیاتیِ آنها نیز ادبیات و نمادهای مذهبی بسیار پررنگ تر و در فراخوان هایشان عکس های موسوی بسیار نمایان تر شده است.
گویی «جمهوری اسلامی» خیز برداشته است تا بار دیگر با پشتیبانی مردم تجدید حیات کند – گیریم در شمایلی متفاوت - ، یعنی از تکانه ی عظیم آزادیخواهانه ای که مردم ایجاد کرده اند، برای بیرون آوردن چرخ های سنگین اش از گل و لای کهنه بهره گیرد.
اما آیا مردم اجازه خواهند داد بار دیگر مستبدان و فرصت طلبان زمان ختم حماسه و ترک گفتن صحنه را برای آنها تعیین کنند؟ آیا مردم شمایل بزک شده ای از همان دستگاه سلطه و سرکوب با آمران و خادمان همیشگی اش را به عنوان دستاورد جنبش عظیم و پرهزینه ی خود خواهند پذیرفت؟ همچنان باید امیدوار بود و تلاش کرد که پرده ی آخر این بازی را هم مردم خود رقم بزنند.
7 مرداد 1388

** * این مطلب در شماره 33 نشریه خیابان هم درج شده است.