دوشنبه ۲۱ سپتامبر ۲۰۰۹

برای آزاده رحیمی؛ برای خنده های کودکی اش!


«این متن برای ارج نهادن به تمامی جان های آزاده ای است که به جستجوی زندگی رفتند ولی دستانشان از مرگ سنگین شد»



آخرین باری که دیدمت 13- 12  سال داشتی، سنی که در آن زندگی غالبا یک ماجرای بی انتها در بیکرانگی زمان به نظر می آید. سالهاست از شهری که در آن قد کشیدی و بزرگ شدی دورم. آنقدر بزرگ شدی که نامت را با غبار اندوه مرگ در نشریات ممنوعه می نویسند. ای کاش بزرگ نمی شدی و همچنان در کودکی هایت، بی دغدغه دوچرخه ات را می راندی!  اما آیا آن زمان، واقعا آن طور که من پنداشته ام، بی دغدغه بودی؟! راستی چه دغدغه ای آخرین بار تو را به خیابان کشانید؟! .... درست است، می دانم؛ تو هم پا به پای دغدغه هایت بزرگ شدی.


آری از آن شهر دور شدم: شهری که که همیشه کوچه های اردیبهشت هایش را غرق در بوی بهار نارنج و خیابان های تابستان هایش را مسحور در صدای بی امانِ زنجره ها و پاییزهایش را با آتشفشان رنگِ جنگل هایش  به یاد می آوردم. و حالا «بار دیگر شهری که دوست می داشتم»* : بی لطافت بوها و زنگ خوش صداها، چنین ترساننده و مهیب و دشمن خو!


چهره ها و خاطرات دور وقتی به آنها رجعت نکنی، گویی محو می شوند؛ ولی هر بار که با تلنگری خوشایند یا ضربتی شوم به گذشته ات پرتاب می شوی، چهره ها پیش رویت زنده و واضح رژه می روند؛ مانند چهره ی معصوم تو که اینک در برابر من در هیئت کودکی خندان به همه لبخند می زند، با دندان های خرگوشی و عینک ته استکانی که از پشت شیشه هایش چشمانت درشت و بامزه به نظر می رسد..... راستی در روزهای آخر بر چشمانت چه گذشت؟! آیا شیشه های ضخیم عینکت توانستند چشمانت را از دیدن پلشتی های روزگار محافظت کنند؟!


 باری، تا مدت ها نخواستم باور کنم که در یکی از خیابان های این شهر، که در ظاهر همیشه به رنگ صلح و آرامش کودکی ام بود (آن طور که من می خواستم)، و یا در دخمه ای از ساختمان های سنگ مرر و آجرپوش آن، جان شیرین تو را ستانده اند؛ و نمی خواهم بدانم چگونه! نمی توانم! چون نمی خواهم باور کنم که این شهر می تواند با فرزندانش که تا دیروز سرخوشانه در دامانش بازی می کردند و کوچه هایش را در راه مدرسه با قدم ها و صداهایشان غرق شادی می کردند، چنین هولناک رفتار کند!


 انکار می کردم، هر چند به تلخی می دانستم که راست است و بر این اطمینان هر دم با اندوه و ناباوری افزوده می شد؛ چون شهرهای دیگر هم با فرزندانشان، با ندا و کیانوش و ترانه و اشکان و سهراب و مصطفی و مهدی و حسین و فاطمه و مسعود و مبینا و امیر و تینا و محسن و حامد و یعقوب و جعفر و سرور و پریسا و ایمان و میلاد و محمد و وحید و مریم و کامبیز و شلیر و بهمن و فرزاد و فهیمه و سعید و محمود و  کسری و داوود و ناصر و رامین و واحد و بابک و حمید و علی و ..... سنگدلانه چنین قساوتی را تکرار کرده بودند. می دانی آزاده! گویا کم کم باید برای پذیرفتن این واقعیت آماده شوم که شهرها از سنگ و بتون و سیمان و آهن ساخته شده اند، نه از گوشت و پوست آدم ها و درختها و گل ها و پرنده ها و حیوانات بی آزار، در هم تنیده با نهرها و بوها و صداها؛ می گویند هر کسی یک روز به این مرحله می رسد!


وقتی از انکار خسته و ناامید می شوم و به گذشته و کودکی هایم آن طور  که بود بازمی گردم، می بینم حتی در همان سال ها، که تا همین اواخر خوش داشتم آنها را غرق سرخوشی های کودکانه به یاد آورم، نیز این شهر با فرزندانش جفا می کرد و من و تو هم به خوبی از آن باخبر بودیم: تو وقتی که در سکوت و انزوای خانه، که حاصل دوران زندان پدر و کارشبانه روزیِ مادرت بود، به تنهایی در آن حیاطِ محزون دوچرخه می راندی و من وقتی که مادرم در تنهایی می گریست و یا با خاله ها و دایی هایم به میهمانی های عزا می رفت. بقیه ی بچه های شهر هم کمابیش می دانستند که کودکی چندان ناب و «کلاسیکی» را نمی گذرانند: وقتی که در مدرسه شغل پدر را  از دیگران پنهان می کردند و نمی دانستند چرا زندانی بودن یا اعدامی بودن هم نوعی «شغل آزاد» محسوب می شود.


اما من در این مدت همیشه مایل بودم با دستکاریِ آگاهانه ی خاطراتم، کودکی هایم را از سیاهی هایش غبار روبی کنم تا در این روزگار جهنمی جایی برای پناه بردن از شر زندگی سگی برایم باقی بماند (شاید تو هم این طور بوده ای). به تجربه دریافته ام که رجوع به خاطرات گذشته مثل برداشتن بسته های مورد نظر از قفسه هایی ثابت و معین نیست؛ برعکس، هر گاه به گذشته سرک می کشیم، با توجه به نیازهای امروزمان آن را بازسازی می کنیم؛ یعنی روند یادآوریِ خاطرات با سیالیتی نسبی همراه است و این چینش دلخواه حال و هوای گذشته، در واقع نیازی روانی برای تحمل بار گذشته است که در عین حال به ما قدرت دخل و تصرفی را می دهد که در زندگیِ واقعیِ گذشته و اکنونِ خود از آن محروم بوده ایم و هستیم. البته تو دیگر به این دوز و کلک های روانی برای «قابل تحمل سازیِ» زندگی ات نیازی نداری؛ چون تو دیگر از بند این زندگی «رها» شده ای!


دوست خبرنگاری می گفت پدرت پای تلفن با قاطعیت کشته شدنت را تکذیب کرده است (در واقع تلاش می کرد قاطع به نظر برسد)، اما مرگت را نه! ای کاش مرگت را هم تکذیب می کرد تا من می توانستم قاطعانه به همین دروغ بیاویزم و چهره ی خاطرات کودکی ام را از یک زخم عمیق و دردناکِ دیگر مصون بدارم. می گفت در خانه تنها بودی که مسموم شدی و جان سپردی! تنها بودنت به وقت جان دادن را می توانم باور کنم، چون در تصویرهایی که از تو به یاد دارم همیشه تنها بودی! چون آدم ها به وقت کشته شدن همیشه تنها جان می دهند! چون تجربه ی «بودن» یکتاست و واحدِ «جان» برای زیستن و مردن یک نفر است.


مرد بینوا چه زجری می کشد از اینکه نه تنها جایی وجود ندارد تا به دادخواهیِ این ستم رو آورد، بلکه حتی نمی تواند دردش را با کسی در میان بگذارد تا دلش از فشار درد نترکد و فاجعه بارتر آنکه مجبورش می کنند تا قتل جگرگوشه ی جوانش را «شایعه» بنامد.... آه آزاده! تو را یکبار کشتند، ولی از آن روز پدر و مادرت را هر روز می کشند!  ای کاش این کشتن ها را پایانی بود!
برای پدرت، این مرد شریف و خاموش و باوقار، اینک بار دیگر یک دوره ی حبس خانگی آغاز شده است: طبعا مکالمات و آمد و شدها کنترل می شوند و لابد هر از گاهی باید به موجودات حقیری که با چنگ زدن به قدرت قصد پوشاندن حقارتشان را دارند، حساب پس بدهد. با این تفاوت که در دوره ی پیش که پس از طی چندین سال زندان، در هیئت یک دبیرِ اخراجی، خانه نشینش کرده بودند، همچنان امیدی داشت و شوقی: «امید» به تغییر و گشایش در وضعیت که گفته اند زمان آبستن حوادث گوناگون است و «شوق» به رشد و بالیدن دو فرزندش! غافل از آنکه برای گوشه هایی از جهان، نظیر کشور ما، پیشرفت «زمان» لزوما با پیشرفت «زمانه» همراه نیست و به عکس، زمان می تواند آبستن حوادثی آن چنان شوم باشد که نه تنها چشم امید پدرها و مادرها را کور کند، بلکه میوه های شوقشان را هم به بیرحمی از سرشاخه ی زندگی برباید. گمان می کنم پدرت، همانند تصویری که در خاطراتم از او دارم، همچنان خاموش و موقر خواهد ماند، گیریم با شب بیداری ها و قدم زدن های بی وقفه، تا روزی که از فرط غصه دق کند.


در نوشتار ممنوعه ای که در فرازی از آن اشاره ای کوتاه به مرگت رفته بود، پیش از نامت عنوان دکتر به چشمم خورد. حتم دارم که مادرت که در قامت آموزگاری سختکوش دانش آموزان زیادی چون من را به بلندپروازی های تحصیلی تشویق می کرد، توانسته بود از تو دانش آموز مصمم و کوشا و موفقی بسازد. برای بسیاری از خانواده ها مانند خانواده ی تو که در زیر تازیانه ی جور دست شان ازهر پناهی کوتاه است، تنها چشم اندازی که می تواند انگیزه ای برای زندگی و تلاش هایشان ایجاد کند، موفقیت تحصیلی فرزندانشان و خوشبختی و آسایش آنهاست. و حالا تو به ثمر نشسته ای و می توانم تصور کنم که مادرت همان اندک موهای سیاه به جای مانده در آن سالیان دور را هم برای به ثمر رساندن تو سپید کرده بود. اما تو ناگهان رفتی و او دیگر موی سیاهی برای سپید کردن ندارد، همچنان که رمقی برای ایستادن و ادامه دادن. وقتی خنده های پرطنین و شوخ طبعی های آموزگارم را به یاد می آورم که چگونه به مخاطبانش روحیه و نشاط و امید می داد، از تجسم آنچه که در این روزها (و باقی سال های عمرش) بر او می گذرد، قلبم فشرده می شود.


گویا جهان ناطر بی رحمی است که میزان استقامت آدم ها در زیر شکنجه های بی امان زندگی را با خونسردی اندازه می گیرد؛ و مهیب تر آنکه شاید اندازه گیری و ثبتی هم در کار نباشد: تنها نظاره ای با لبخند یا بی لبخند و یا حتی اساسا هیچ نظاره ای!  کاش جایی برای اعتراف کردن و خلاص شدن از توالیِ خرد کننده ی این شکنجه ها بود؛ اعتراف به اینکه ما انسانیم! ما ضعیفیم و شانه هایمان تحمل این همه  سنگینی را ندارد! .... آیا از تو اعتراف نخواستند؟!  آیا در پس اعتراف امیدی به رهایی بود؟!  چرا اعتراف نکردی آزاده ؟!


تابستان امسال در شاخ و برگ چنارهای تنومند گرگان، زنجره ها حزین ترین آوازهایشان را خواندند؛ به خاطر آنچه از فراز سقف های سفال پوش خانه ها شاهد بودند؛ برای تو و برای دکتر مقصودلو و برای دیگر همسفرانت در شهرهای دور و نزدیک و برای همه ی مردمی که در چند دهه ی اخیر شهرهای ایران قفس های اسارتِ پرشقاوت آنهاست.
آزاده! اردیبهشت ماه باز با بوی بهار نارنج فرا خواهد رسید، در حالی که تو در دوردست هایی! ولی تردید نکن هر آنچه که مرا با این شهر و آن سرزمین نفرین شده پیوند می دهد، از این پس تو را به یاد من خواهد آورد و من در این گونه بودن تنها نیستم.


23 شهریور 1388




پانوشت:


*  «بار دیگر شهری که دوست می داشتم»  نام کتابی است که نادر ابراهیمی سال ها پیش با الهام از کتاب «مائده های زمینی» آندره ژید نگاشته بود و شهر گرگان پس زمینه ی روایت های خیالی آن است.


** متن فوق در سومین گردهمایی سراسری درباره ی کشتار زندانیان سیاسی در ایران (هانوفر – سپتامبر 2009) قرائت شده است.

یکشنبه ۱۳ سپتامبر ۲۰۰۹

«سفر نامه» / برای ن. ص. ملقب به کرگدن

شناور در زمان
چون قایقرانی در ونیز
یا
مسافران خوشبخت قایق های ازدحام
شادمان از تکان ها
سرمست از هیاهوی رنگ ها و صداها
********
انبوه قدیسان و فرشتگانِ دست ساز
بر بلندای برج ها و مناره ها و کنگره ها
بر فراز نگاههای لغزان و بازیگوش
با دل های سنگی و چشمان بی فروغ
********
امواج سیال بدن ها
این حاملان آدم های معمولی
سرگردان در فضای تاریخ
با همهمه ی امروزِ ناگزیر:
تکاپوی طعم خوشبختی
در قداستِ تجربه های همگانی
********
خوشبختی تصادفی
لبخندی از ارقام بر لب
در چهره ها و ماسک های رنگ رنگ
در نوسانی مدام
تا نشستن بر صفحات دیجیتال بی شمار
*******
عطر باغ های باستان
گم شده در بوی تن ها و پرفیوم ها
قرائت بویناکِ تاریخ
در باریک راه های تودرتو
********
آخ! کبوتر ها، کبوتر ها
کبوترهای کوچکِ سخت کوش
شاهدان بی دوامِ لحظه ها
صمیمی با آدم های امروز و دیروز
*******
در سخاوت وزشِ بادِ گاهگاه
آمیزش موسیقی
با روح مکان
نجوای مرموز بناها
در غریوِ غرش ناقوس ها
*********
فراخوان افسون
در کافه ها و غذاخوری های مجلل
در ویترین خیره کننده ی بوتیک ها و مغازه ها
در درازنای کوچه های لابیرنت
برای شکم ها و دل های حریص
********
نمایش زنده ی پیکرهای نیم برهنه
در نمایشگاه پیکره های برهنه
مصاف زیبایی ها در پهنه ی زمان
رقابت بی شکوه زیبایی خام و هنر مطنطن
********
زور آزمایی نمادین تاریخ
با بورژوازی فاتح
تکرار تراژیک حدیث نابرابری
در جدال دلاوران و قدیسانِ سنگی
با قدیسه ها و پیامبران دیجیتال
در «مخروبه های دلربا»
*********
فروریختن مرز جذابیت و زیبایی
هبوط روح «بونوئل»
در کوچه های شهر
محزون و بی دفاع
بدون دوربین و صدا!
تباهی جهان در بی گناهی اش
آه این جهان بی گناه!
*********
پارچه ای ناهنگام
بر سینه ی سنگی دیواری کهن
محزون و غریب می گوید:
«به یاد رفقایمان در تهران»*
بی خروش هیچ ناقوسی!

* ” PER I RAGAZZI DI TEHERAN ”

ونیز – 16 شهریور 1388

از کودتا تا کودتا

رویدادهای پیش و پس از 22 خرداد 1388 در دو سوی یک واقعه ی مهم تاریخی قرار می گیرند که در نگارش تاریخ معاصر ایران بی گمان یک سرفصل تحول محسوب خواهد شد. آنچه یک روز بعد، یعنی در 23 خرداد، در قالب اعلام رسمی نتیجه ی انتخابات رخ داد، تحمیل یک تقلب آشکار از سوی حکومت به مردم با پشتوانه ی زور و اقتداری مزمن و خرد کننده بود؛ اقتداری که در طول سه دهه ی گذشته مردم به ناچار به پرسش ناپذیریِ آن خو گرفته بودند و حاکمیت نیز به خوبی بر این امر واقف و بدان پشتگرم بود، که خود مانند هر نظام دیکتاتوری برای تضمین همین هدف، دامنه و شدت خفقان و سرکوب را همواره در منتهای درجات آن تنظیم کرده بود. در واقع خیزش مردم از فردای روز 22 خرداد، هم قیامی علیه این پرسش ناپذیریِ حاکمیت (سویه ی بیرونی) و هم علیه تن دادنِ دیرینه ی خود به آن بود (سویه ی درونی)، با ریشه هایی چنان عمیق که در عین فراگیر شدن سریع، تا مدت ها گویا آن را قصد بازایستادن نبود و هنوز هم چون آتش پنهان در زیر خاکستر به گرمی نفس می کشد؛ طرفه آن که افزودن بر دامنه ی سرکوب و حتی دست یازیدن به کشتار مستقیم خیابانی و تکمیل آن با شکنجه های مرگ بار و تجاوزهای سازمان یافته، با وجود گذار از آستانه ی وحشت عمومی در دوره ای دوزخی، پاسخ های دلخواه همیشگی را برای حکومت به همراه نیاورد.
تقلب در انتخابات در ایران چیز تازه ای نیست؛ بنا به گفته ی برخی شاهدان عینی که جزو نخستین مسئولین و متولیانِ «انقلابیِ» حوزه های رای گیری بوده اند، این تخم لق دقیقا از رفراندوم 12 فروردین 1358 با پشتوانه های شرعی و ایدئولوژیک کاشته شد - از زمانی که ظاهرا «2/98 درصد» واجدین شرایط به «جمهوری اسلامی» و قانون اساسی آن «آری» گفتند- تا در دهه های بعدی به طور سیستماتیک کیفیت خروجیِ نهاییِ سایر فیلترهای حذفی و استصوابی را تکمیل و تضمین نماید. اما انتخابات اخیر از این تفاوت بارز برخوردار بود که عرصه ی رویارویی آشکار مردم با حاکمیت بر سر عدم ابقاء یا ابقای مهره ای بود که اکثریت مردم عزم بر پایان دادن به نمایشِ او جزم کرده بودند؛ چرا که در طی 4 سالِ نفس گیر، زیاده طلبی های اجتناب ناپذیرِ قدرتمندانِ پیدا و پنهانِ حکومت (جهت تجدید آرایش قوا برای بقاء و نیز یکدست سازیِ عرصه ی قدرت)، که تحمیلِ فرودستی و تمکینِ هر چه بیشتر به مردم را دنبال می کرد، در گستاخی ها و جزم گرایی های افراطی و روحیه ی تهاجمیِ مضحکِ آن «مهره» تبلور یافته بود؛ به هر حال فضای پر التهاب و پر جوش و خروش هفته های پیش از انتخابات به خوبی گویای عزم قاطع اکثریت مردم برای نه گفتن به این موجودِ حقیر و طیف قدرتمند حامی او بود. با این ویژگی بارز که این انتخابات به طور بی سابقه ای اغلب نیروها و گرایشات سیاسی و اقشار مختلف جامعه را حول هدفی واحد بسیج کرده بود؛ از جمله بخش بزرگی از مخالفان آشتی ناپذیر نظام که همواره بر ضرورت تحریم انتخابات تاکید داشتند و نیز خیل انبوه سرخوردگان از امکان هر گونه اصلاح درونیِ نظام که همگی این بار با تکیه بر معیار تاریخی شده ی «انتخاب میان بد و بدتر» پا به صحنه نهادند.
بر این اساس تقلب وقیحانه در این انتخابات، تنها نادیده گرفتن آرای مردم نبود، بلکه انکار خواست عمومی و علنی شده ی اکثریت جامعه بود که به تنها روزنه ی «قانونیِ» موجود برای تاثیرگذاری حداقلی در سرنوشت خود امید بسته بودند؛ در واقع انجام این تقلب و پافشاری بر آن تلاشی رسوا بود از سوی حاکمان برای پایان دادنِ یک سویه به رویاروییِ مقدر و به ناچار قانونیِ مردم با حاکمیت؛ تلاشی با توسل به غیرقانونی ترین و سلطه آمیزترین و غیر انسانی ترین روش های ممکن.
بنابراین با قاطعیت می توان گفت این رخداد، به ویژه با توجه به سرکوب های خونین پس از آن و موج دستگیری های برق آسا و شکنجه های وحشیانه تا سر حد مرگ و تشدید خفقان همراه با نظامی – امنیتی شدن علنی و روزافزون فضای جامعه، ترجمانِ واقعی یک کودتا است. البته جای تعجب نیست اگر چنین کودتایی با تعاریف و مشخصات کودتاهای کلاسیک به طور کامل همخوانی نداشته باشد؛ چرا که این نظام سیاسی به عنوان ملغمه ی آشفته ای از سرمایه داری پیرامونی و توتالیتاریسم مذهبی و نظامی گری و اقتصاد مافیایی، خود نیز به طور ساده و سرراستی قابل شناسایی و تعریف در هیچ یک دسته بندی های متداولِ نظام های سیاسی معاصر نیست.
از سوی دیگر این واقعه به عنوان بخشی از پاسخ حاکمیت به ضرورت های عینیِ شرایط سیاسی – اجتماعیِ در حال تحول ایران (شکل گیری تدریجی جنبش های اجتماعی و حاد شدن تضادِ قدیمی میان جناح اصلاح طلب و جناح اقتدار طلب در ساختار قدرت، نمودهای بیرونیِ مهمی از این شرایط تحول یابنده بودند)، سرشاخه های اصلی مافیای قدرتمند روحانی- نظامیِ حاکم را واداشت تا از پرده به در آمده و حضور دیرپا و قدرت انحصاری خود را آشکارا بر روی صحنه رو به جامعه اعلام کنند؛ از این منظر این پرده برداری از ماهیت نظام از آنجا که توهم عمومی نسبت به حیات نیم بندِ عنصر «جمهوریت» در کمپلکسِ موسوم به «جمهوری اسلامی» را زدوده است و همزمان استقرارِ نامحدود سلطه ی عریان با مقتضیات گریزناپذیرِ آن بر جایگاه آتی شهروندان را علنا اعلام می دارد، چیزی جز یک کودتا نیست. اما بر خلاف آنچه اصلاح طلبان حکومتی از به کارگیری وسیعِ لفظ کودتا مراد می کنند، این واقعه کودتای یک جناح حاکمیت علیه جناح رقیب آن نبود، بلکه کودتای بخش فعال حاکمیت علیه مردمی بود که از سی سال پیش زندگی و سرنوشت شان توسط حاکمان به گروگان گرفته شده است؛ کودتا بودنِ این رخداد دقیقا به این خاطر است که اینک حداقلی ترین منفذها و امیدها برای دخالت گری شهروندان رسما و با توسل به زور و دروغ مسدود شده است. اعلام رسمیِ این مسدود بودگیِ ساحتِ سیاسی و دفاع نظامی و سرکوبگرانه از این انسداد، همان وجهی است که اطلاقِ لفظ کودتا به این رویداد را موجه و «ضروری» می سازد؛ ضروری از آن رو که عمومیت یافتنِ تلقی کودتا از این رویداد، ضمن کمک به رهاسازی ذهنیت جامعه از قید توهمات گذشته، مردم را در برابر امواج پایان ناپذیرِ تحریف ها و وارون نمایی ها و وعده های کذب دستگاه تبلیغات حکومتی مصون می سازد و مهمتر آنکه سرآغازی خطیر برای تدارک مبارزات پردامنه و درازمدت علیه «حکومت کودتا» را به عنوان مسئولیتی جمعی پیش روی همگان می نهد.
اما «اصلاح طلبان حکومتی»* از آن رو از این واقعه - با تعبیر خاص خود - به عنوان کودتا یاد می کنند که در این تعبیر جناح مغلوب واجد حق ویژه ای تلقی می شود که گویا به واسطه ی کودتا (کودتای انتخاباتی) از آن ربوده شده است و لاجرم هدف مبارزات آتی و تلاش های پر هزینه ی مردم را برگرداندن این حق به «صاحبان» آن معرفی می کند، تا آنها همچنان به عنوان تنها آلترناتیو ممکن برای برون رفت از دورِ باطلِ انسداد سیاسی کشور قلمداد شوند (دوری که البته خود همواره حلقه ای از زنجیره ی بازتولید آن بوده اند). از نظر اصلاح طلبان حکومتی کودتا از آن رو اتفاق افتاده است که دسترسی مرسومِ آنها به اهرم های اقتدار قانونی از جانب حریف سد شده است؛ به همین خاطر از دید آنها چهره ی غاصب حکومت تنها در جریان تقلب انتخاباتی اخیر آشکار شده است و هم از این رو دامنه ی انتقاداتشان از عملکردِ «بخشی از نظام» در نهایی ترین گستره ی آن تنها تا دوره ی احمدی نژاد را در بر می گیرد؛ در واقع گلایه های دلسوزانه ی آنها از مسئولان ارشد نظام نه به خاطر ضایع شدن حقوق مردم، بلکه از یک سو به خاطر آسیب دیدن وجهه ی نظام و یا مخدوش شدن چهره ی حکومت برآمده از انقلاب اسلامی است و از سوی دیگر به خاطر حذف و کنار گذاشته شدن خود آنها از جریان مدیریت این نظام است. از همین روست که در انبوه نامه های سرگشاده ای که در دو ماه اخیر از سوی آنها در دفاع از یاران دربندشان خطاب به حاکمان کنونی صادر شده است تاکید ویژه ای بر آن است که «نامبردگان» هیچ دغدغه ای غیر از خدمت به نظام مقدس نداشته اند و سوابق آنها به لحاظ پایبندی به نظام و اسلام به روشنی گواه «خودی» بودنِ آنهاست. (بدا به حال زندانیانی که در زمره ی نامبردگان نباشند).
آری دریغ و رنجش و ناباوریِ اصلاح طلبان حکومتی بیش از آنکه از پایمال شدن حقوق مردم باشد، از نادیده گرفته شدن حقوق ویژه و مالوف خود آنها به عنوان نیروهای خودی و شرکای دیرینِ درون مجموعه ی نظام جمهوری اسلامی است. باور کردن اینکه اصلاح طلبان حکومتی اینک فارغ از دغدغه ی قدرت، تنها برای دفاع از آزادی و حقوق انسانیِ شهروندان فریاد و فغان سر داده اند به ویژه از آن رو دشوار است که آنها همچنان با سماجت اصرار می ورزند تا معیارهایی که امروز بخشی از نظام را با آن نقد می کنند، در نقد تاریخچه ی این نظام، به ویژه دو دهه ی نخست آن، به کار نگیرند و حتی از سوی سایرین هم به کار گرفته نشود. باور کردن صداقت آنها دشوار است چون آنها هنوز هم فقط طیف همسویانِ زیر مجموعه ی خود را متولی و واجد صلاحیت برای انتقاد/اعتراض کردن و یا مشارکت و اثرگذاری در اعتراضات مردمی می دانند (در واقع آنان «مدیریت» و «هدایت» جنبش اعتراضی مردم را «حق طبیعی» خود می دانند) و پیشاپیش دیگرانی را که از همان سال های نخستِ انقلاب ضربت های حذفی و اغلب خونین نظام را تجربه کردند و ماهیت آن را به تلخی بازشناختند، در صف غیر خودی ها قرار می دهند تا از موقعیت ویژه ی خود، که از قضا اقبالی پوپولیستی هم برای شان به ارمغان آورده است، بهره برده و سایر نگرش ها و جریانات سیاسی را همانند دهه های گذشته از عرصه ی سیاسی حذف کرده یا همچنان در حاشیه نگاه دارند (فارغ یا غافل از آنکه با این کار توان جنبش را در مواجهه با کودتاگران تا چه حد تقلیل می دهند). صداقت آنها مورد تردید است چون با وجود کشتارهای خونین و سرکوب های وحشیانه ای که در طی دو ماه گذشته وجدان های جهانیان را به تکان و تامل واداشت، نه تنها حاضر نیستند اصلاح ناپذیری این نظام و گسست خود از آن را اعلام کنند، بلکه به همراه فروکش کردن ظاهریِ اعتراضات مردمی و کاهش شانس بهره برداری از فرمول طلاییِ «فشار از پایین، چانه زنی از بالا»، با سبکسری بی شرمانه از چگونگی تدارک انتخابات بعدی سخن می گویند (مقالات اخیر عباس عبدی و ابراهیم نبوی).
نخبگان اصلاح طلب همچنین می گویند با این «کودتای انتخاباتی» جمهوریت نظام مخدوش شده است، اما از اذعان به اینکه با این رخداد - و به ویژه پس از آن - آخرین ته مانده ی جمهوریت در این معجونِ مدرن اسلامی نابود شده است طفره می روند. آنها با ذکاوتی از جنسِ وقاحت سیاسی از گفتن اینکه این انتخابات حتی بدون این تقلب و با برآمدنِ فرضیِ موسوی هم، ماهیتی غیردموکراتیک داشت (به دلیل نظارت استصوابی و فیلتر شدن کاندیداها و نبودِ احزاب و رسانه های آزاد) و جمهوریتِ متکی به آن بی بنیاد بود پرهیز می کنند. و خلاصه آنکه آنها انکار می کنند آنچه در جریان کودتای اخیر و خصوصا فجایعِ پس از آن بر جامعه ی ما گذشت، چیز غریبی جدا از ماهیتِ این نظام نبود، بلکه وجهی از نظام بود که تاکنون ضرورت عریان سازیِ عمومیِ آن پیدا نشده بود. بی گمان این سرباز زدن از حقیقت با این حقیقت که آنها نیز در معماری و حراستِ این بنا سهیم بوده اند در پیوند است؛ اما دلیل پافشاری بر انکار حقیقت را نه فقط در گذشته ی آنها، بلکه باید در جایی جست که آنها آینده ی سیاسی خود را با موجودیت این نظام گره می زنند.
سخن آخر آنکه تحلیل رویداد اخیر به مثابه یک کودتا، مستلزم تن دادن به تبعات و راهکارهای برآمده از چنین تحلیلی است. به عنوان نمونه مهمترین راهکار شناخته شده برای مبارزه با کودتا دعوت به نافرمانی عمومی و پرهیز از همکاری با حکومت کودتاست (در کنار تدارک سازماندهی های مردمی). پرسش آن است که آیا اصلاح طلبان حکومتی از جایگاه ویژه ای که در موقعیت تاریخی برآمده از جنبش مردمی نصیب آنان شد، برای دعوت به نافرمانی عمومی بهره گرفتند؟! آیا فراخوان به اعتصاب هایِ عمومیِ نمادین و کوتاه مدت (برای ایجاد خودباوریِ جمعی در مردم) را در دستور کار خود قرار دادند؟! و در وجهی گویاتر، آیا به طور جمعی از سمت های دولتی و حکومتی خود کناره گیری کردند؟! اما با وجود اینکه غفلت از هر یک از این راهکارها می تواند ضرباتی جبران ناپذیر بر پیکر جنبش مردمی وارد آورد، آنها در عمل به جای تکیه بر مردم، همچنان به طور تناقض آمیزی در حال مجادله با «مقامات» ارشد نظام و استفاده از سایر اهرم های قدرت نظیر تکیه بر بخش های دیگری از روحانیت و مرجعیت و غیره هستند. این تناقضات به روشنی بیانگر آن است که مقصودی که اصلاح طلبان حکومتی از تاکید بر لفظ «کودتای انتخاباتی» دنبال می کنند، چیزی جز استفاده ی ابزاری از سیاه بودنِ تصویرِ همراه با این لفظ برای کسب مظلومیت و حقانیت سیاسی نیست.
با این حال و به رغم این سوء تعبیرها، در واقعیتِ این کودتا جای هیچ تردیدی نیست؛ کودتایی افزوده شده بر کودتاهای پیشین. به نظر می رسد به عنوان رهیافتی تحلیلی، تاریخ صد سال اخیر ایران را بایستی با تاکید بر جایگاه تاریخی کودتاها و دخالت های دول خارجی بازنویسی کرد؛ از به توپ بستن مجلسِ تازه تاسیس در صدر مشروطیت با حمایت و عاملیت روس ها تا کودتای انگلیسی 1299 برای عروج رضاخان؛ از اشغال کشور توسط قوای متفقین و سپردن تخت سلطنت از پدر به پسر تا کودتای امریکایی - انگلیسیِ 28 مرداد علیه دولت دموکراتیک مصدق؛ از حمایت دولت های غربی از ارتجاع اسلامی در تحولات انقلاب 57 تا کودتای 22 خرداد با حمایت ضمنی روس ها و بی تفاوتیِ عملیِ دولت های غربی. رویدادهای اخیر ایران بار دیگر به روشنی نشان داده است که دموکراسی های «بزرگِ» دنیا بر خلاف داعیه های فراوان علاقه ای به ایرانی دموکراتیک ندارند. شاید بخش مهمی از دشواری هایِ تراژدیکِ تکاپوی صد ساله ی ما ایرانیان برای دموکراسی هم از آن روست که آغاز تلاش های ما در این راه مقارن با زمانی بود که ایران و خاورمیانه به صحنه ی رقا بت های امپریالیستی بدل شد؛ این واقعیت که هنوز هم با شدت، ولی طبعا با پیچیدگی های بیشتر تداوم دارد، پذیرشِ وضعیت اسفبار کنونی را سرنوشت ما نمی سازد؛ بلکه تنها مسئولیت های جمعی ما برای تدارک رهایی را سنگین تر می سازد.

پانوشت:
* آقای فریدون احمدی در فرازی از مقاله ی اخیر خود اظهار داشته است که از این پس استفاده از پسوند «حکومتی» به هنگام یاد کردن از طیف اصلاح طلبان درون نظام بی مورد است (چون آنها به هر حال از حکومت کنار گذاشته شده اند و به نوعی در مقابل آن قد الم کرده اند)؛ اما به باور من اطلاق این پسوند تنها به جایگاه واقعی آنان در ساختار قدرت اشاره ندارد، بلکه بیانگر رویکرد بنیادی آنهاست که هر گونه تحول و اصلاحی را تنها در چارچوب همین نظام و در محدوده ی مرزهای ترسیم شده توسط انقلاب اسلامی، نظیر اسلام سیاسی و نظریه ی ولایت فقیه جستجو و تبلیغ می کند. بنابراین تا زمانی که گسستی نظری و عملی از آموزه های بنیادی این حکومت در رویکردهای این طیف مشاهده نشود، مشی و جایگاه سیاسی آنان همچنان در دایره ی اصلاح طلبیِ حکومتی قابل توصیف است.
اما در اینجا ذکر این نکته بی مورد نیست که تاکید بر نقد رویکردهای اصلاح طلبان در شرایط حاضر به معنی نادیده گرفتن جنبه های مثبت تلاش های اخیر آنان و یا پتانسیل های تاثیرگذاری آنها در واقعیات جاری ایران نیست؛ موضوع آن است که رسوایی های جناح اقتدار طلب آن چنان عیان است که بی نیاز از هر نقدی، تنها جستجو و بررسی راهکارهای رهایی از ظلمتِ همزاد با آنها را طلب می کند و درست در همین جاست که با بدیلِ ارائه شده از سوی اصلاح طلبان حکومتی مواجه می شویم. و از آنجا که به واسطه ی موقعیت ویژه ی آنان در سالیان اخیر، از جمله سازماندهی، امکانات رسانه ای و تقابل با ارتجاع مفرط جناح اقتدارگرا، گفتمان آنان از اقبال نسبتا وسیعی – به خصوص در میان نسل جوان - برخوردار شده است و در عین حال آنان با علم بر این موضوع در تحولات جاری و آتی ایران برای خود نقشی کمابیش انحصاری قائلند، نقد رویکردهای آنان برای فراتر رفتن از بن بست یا دور باطلِ کنونی ضروری است. دامنه ی چنین نقدی خواه ناخواه رویکرد آن دسته از هم پیمانان غریبِ برون مرزیِ اصلاح طلبان حکومتی را نیز در بر می گیرد که دستاورد سی سال اپوزیسیونری شان در غربت مصداق این شعر فروغ است: « تو پیش نرفتی؛ تو تنها فرو رفتی! »

پنجشنبه ۳ سپتامبر ۲۰۰۹

پیرامون موقعیت تاریخی


موقعیت های تاریخی به همان سان که فرصت می سازند، آزمون ساز هم هستند. در این آزمون نحوه ی رویارویی و پاسخگویی نیروها و جریان های سیاسی به فرصتی که در دوره ای محدود از تلاقی روندها و زمینه های تاریخی در یک جغرافیای سیاسی معین گشوده شده است، ارزیابی می شود. نتیجه ی چنین آزمونی خواه ناخواه بخشی از تاریخ خواهد بود، اما این وجه شناساگر و شفافیت زا با وجود اهمیت آن، تنها بخشی از ماجراست و موضوع به واقع بسیار فراتر از محتوای کارنامه ی سیاسی و شرح حال افراد و جریان های هم دوره با آن موقعیت است؛ چون نحوه ی پاسخگویی به این آزمون، یعنی چگونگی تعامل با فرصت یاد شده، بر روند سیال آن موقعیتِ تاریخی و سرنوشت نهایی آن تاثیر خواهد گذاشت و از رهگذرِ این تاثیر، با سرنوشت سیاسی و اجتماعی نیروها و جریانات درگیر در(حتی برکنار از) آن موقعیت تاریخی پیوند می یابد و به عبارتی کل جامعه ی هم بسته با آن موقعیت تاریخی را تحت تاثیر قرار می دهد.

اما «موقعیت تاریخی» چیست؟ پیش از هر چیز باید گفت موقعیت تاریخی اتفاق یا حتی روندی جدا از تاریخ نیست، بلکه به نوعی نقطه ی عطفی در یک دوره از تاریخ است که ویژگی ممتاز خود را از برآیند شیب و خم های گذشته های دور و نزدیک آن مسیر تاریخی می گیرد؛ گذشته ای که نیروها و جریانات سیاسی هم بخشی از اجزای آن هستند و هم در شکل گیری آن سهیم بوده اند. از این منظر موقعیت تاریخی از تلاقی و همسازیِ رشته هایی از ضرورت های تاریخی زاده می شود. به بیان ملموس تر برای کشوری مانند ایران، که جنبش آزادیخواهی مردم آن خود مصداق زنده ای از یک موقعیت تاریخی است، موقعیت تاریخی به صورت مجموعه شرایط سیاسی – اجتماعی ای ظهور می یابد که امکان بالقوه ی دگرگونی های اساسی در فضای عمومی و عبور از انجماد و انسداد مزمن در عرصه ی سیاست (و به تبع آن اقتصاد و فرهنگ و ... ) را عرضه می کند.
در یک موقعیت تاریخی ساختار مالوف استبداد در کارکرد ظاهرا منظم خود دچار وقفه یا سکته می شود (این کارکرد در واقع مدیریت اقتدارآمیزِ بی نظمی ها و تناقض ها و ناتوانی ها و سپس عرضه ی عمومیِ دیگرگونه ی آنها برای مجاب سازی و مرعوب سازی زیردستان و فرودستان است) و حاکمان به درجات بالایی مجبور به حرکت ها و واکنش های اجباری می شوند که در طی آنها هر حرکتی به منظور رهایی از بی ثباتی، مجموعه ی تازه ای از شکنندگی ها و بی ثباتی ها را می آفریند؛
از سوی دیگر مهمترین وجه یک موقعیت تاریخی (در جوامع استبدادی) آن است که بخش زیادی از مردم با کسب خودباوری تدریجی، به وزن و توان جمعیِ بالقوه ی خود برای به چالش کشیدن سیستم و حتی تغییر آن واقف می گردند و افسانه ی شکست ناپذیری حکومت و تابوی ترس و پرهیز از کنش سیاسی و اعتراضی (گیریم برای دوره ای محدود) در سطحی وسیع شکسته می شود. به عبارت دیگر در یک موقعیت تاریخی در موازنه ی قوا میان نظام مستبد و مردم، مردم دست بالا را دارند و خود کمابیش به این امر واققند (وقوف کامل و همگانی به معنای پایان کار آن نظام است).

اما فرصتی که یک موقعیت تاریخی عرضه می کند از جهاتی با «فرصت» در معنای متعارف آن متفاوت است: فرصت در معنای متداول و روزمره ی آن امکان گشوده ای است که درنیافتنِ آن تنها به منزله ی از دست دادن امتیازی بالقوه است که در نهایت رابطه ی کاهنده ای با وضعیت کنونی ما نخواهد داشت. اما فرصت در معنای تاریخی آن (هم بسته با یک موقعیت تاریخی) خصلتی دوسویه دارد، به این معنا که درنیافتنِ آن می تواند موقعیت کنونی را هم دستخوش کاستی و نزول کند. یعنی هر فرصت تاریخی سویه ای کاهنده دارد که حاصل بارور نشدنِ سویه ی مثبتِ آن است. برای توضیح دلیل این امر، همان طور که پیشتر اشاره شد، باید گفت یک موقعیت تاریخی در مقطعی شکل می گیرد که وزن تعیین کنندگی مردم و نیروهای دور از قدرت در قیاس با وزن عوامل و نهادهای تصلب یافته و شبه موروثی فزونی گیرد و فضای تاثیرگذاری سیاسی «موقتا» از دایره ی نفوذ سیاست مداران حرفه ای و مافیای مرتبط با آنان فراتر رود؛ البته آنها همچنان در این فضای وسعت یافته حضور و جایگاه موثری دارند؛ اما ورود ناگهانی مردم به عرصه ی عمومی، فضای بسته ی مالوف را چنان متورم می کند که نطفه هایی از «سیاست مردمی» در حوزه ی عمومی سترون شکل می گیرد که در ذات خود کلیت این فضا و ماهیت آن را به چالش می کشد تا تغییرات کلان و بنیادی را پایه ریزی کند. همین «سیاست مردمی» و رادیکالیسم همزاد با آن است که سیاست مداران حرفه ای، خواه در سریر قدرت و خواه در حواشی و در تمنای آن و نیز دول قدرتمند خارجی را به وحشت و تکاپو می افکند تا هر یک به سهم خود و در جایگاه ویژه ی خود برای مهار دامنه ی جنبش و کاستن از عمق مطالبات رشد یابنده ی مردم هر آنچه زور و تدبیر در چنته دارند را به کار بندند؛ شکننده بودن یک موقعیت تاریخی و سویه ی منفی فرصتِ همزاد با آن از همین جاست.
بر این اساس موقعیت تاریخی یعنی وارد شدن اجتناب ناپذیرِ مردم به کشاکشی که در عین برخورداری از پتانسیل بالا برای برد، بازنده شدن در آن می تواند تبعات منفی زیادی برای آنها داشته باشد. نظیر موقعیت تاریخیِ پیرامون ملی شدن صنعت نفت که مستعد انکشاف دموکراسی در ایران بود، ولی به کودتایی ختم شد که نه تنها 25 سال استبداد مطلقه به دنبال آورد، بلکه با پروبال دان به اسلام سیاسی، زمینه ی استقرار استبداد مطلقه و طولانی دیگری را هم فراهم کرد. بنابراین از دست دادن یا به بیان درست تر کشتن یک فرصت تاریخی، که با نادیده گرفتن و بلااستفاده گذاشتن پتانسیل های پیروزی نمود می یابد، شکستی مجازی در حوزه ی اعتباریِ برد و باخت ها نیست. بلکه شکستی در دنیای واقعی است که علاوه بر تلفات حین نزاع، تاوان و خسارت های سنگینی بر هستی اجتماعیِ آینده ی مردم تحمیل خواهد کرد.

از سوی دیگر بازیگران عمده ای که در یک موقعیت تاریخی از امکان نقش آفرینی موثر در حیطه ای وسیع برخوردارند و یا به واسطه ی شرایط پویا و سیال حاصل از آن موقعیت (مثلا یک جنبش یا خیزش عمومی) چنین امکانی را کسب می کنند، به دلیل منافع و چشمداشت های متفاوت و حتی متضاد، تلقی ها و رویکردهای متفاوتی به جنبش دارند که می تواند نحوه ی تاثیرگذاری آنها را در تقابل با هم قرار دهد. به بیان دیگر در یک موقعیت تاریخی اصطکاک و ستیز میان منافع و رویکردهای بخش های مترقی و ارتجاعیِ جامعه اجتناب ناپذیر است .نتیجه ی این ستیز که می تواند به طور علنی یا نیمه پنهان به موازات چالش با حاکمیت جریان داشته باشد، خود بر ماهیت و سرنوشت آن موقعیت تاریخی اثرگذار خواهد بود تا جایی که حتی می تواند با غلبه یافتن عناصر ارتجاعی در مطالبات و جهت گیری ها، فرصت همزاد با موقعیت را به ضد آن بدل کند (سویه ی کاهنده ی فرصت). از اینجا باز هم شکنندگی یک موقعیت تاریخی نمایان می شود.

موقعیت تاریخی در عین حال از سویه ای شخصی هم برخوردار است: به این معنا که آزمونی شخصی برای هر فرد ارائه می کند که خود او تنها داور آن است. اگر شخص به انکار این آزمون برنخیزد، در این آزمون با پندار همیشگی اش از آن پیوستاری که هویت او را در ذهن اش بر می سازد رودررو می شود. دامنه ی این پیوستارِ هویت بخش از شناخت عینی و اجتماعی و باورهای سیاسی و عقیدتی تا پنداشت ها و پایبندی های اخلاقی و بسیاری از روحیات و عواطف و خصلت های فردی را در بر می گیرد. به عبارت دیگر شخص به واسطه ی هم دوره بودن با یک موقعیت تاریخی و از مجرای تجربه ی شخصی خود از آن، با تصویر کمابیش ثابت و مانوسی که از خود دارد به طور عریان مواجه می شود و در واقع برای تن دادن به این مواجهه ی بی پرده، به چالش فراخوانده می شود.
بدیهی است که نخستین قدم برای موفقیت در هر آزمونی حضور در آن است. طبعا می توان با تعابیر و ترفندهای نظری مختلف موجودیت زنده ی یک موقعیت تاریخی را انکار کرد تا از حضور در آزمونی که فرا می خواند تن زد؛ اما حتی در این حالت نیز موقعیت تاریخی ما را با خود خواهد برد و از شریک شدن در سرنوشت آن گریزی نخواهد بود.

* این مطلب در شماره 42 نشریه ی خیابان هم درج شده است.