دوشنبه ۲۸ دسامبر ۲۰۰۹

پیرامون انتقادات امید حبیبی نیا از عملکرد سایت «بالاترین» و حاشیه ای بر نظریه ی «توهم توطئه»


بی مقدمه بگویم با بخش زیادی از حرف های آقای حبیبی نیا در نقدش (1) به عملکرد وب سایت «بالاترین»  موافقم و از او ممنونم که شهامت گشودن این بحث انتقادی مهم را داشت؛ چون برخی مثل من، به رغم مشاهدات مستقیم و باور به این کاستی ها، تا کنون از طرح عمومی آنها سرباز زده اند؛ چنین رویه ای را عینا در میان برخی دیگر از دوستان اهل قلم که دید و انتقادات مشابهی در مورد عملکرد «بالاترین» دارند هم دیده ام. (این سکوت نابه جا شاید از ترس اتهام «حرام زادگی»، باشد که معمولا مولود اظهار علنی شگفتی از لختی «پادشاه» است).


تجربه ی شخصی عضویت در «بالاترین» بارها و بارها به من نشان داد که در این رسانه، که قاعدتا باید چندصدایی باشد، متاسفانه محتوای مطلب ارسالی برای «داغ» شدنِ لینک مربوطه چندان تعیین کننده نیست؛ بلکه عملا همسویی با «گفتمان» اصلاح طلبانه ی حاکم بر این محیط مجازی، نقش اساسی را برای اقبال «کاربران» به یک نوشته بازی می کند. این روال حذف غیر رسمی یا نادیده ماندن، اگر چه از مجرایِ «قانونی» و «پذیرفته شده» ی حق انتخاب برای «کاربرانِ فعال» اتفاق می افتد، اما در عمل، غلبه ی گرایشی معین در میان بیشتر «کاربرانِ فعال» در بالاترین، آن مجرای پذیرفته شده را به ابزار حذف «دیگران» بدل ساخته است (2) .


به گمان من این روند حذف شدن (گم شدن) نظرات مخالف و یک دست شدگی -خواسته یا ناخواسته ی- فضای رسانه ای مردمی و  غیر رسمی،(بخوانید «بالاترین»)، به خودی خود آنقدر تلخ و زیانبار هست که ما را از جستجوی سناریویی در پس آن بی نیاز می کند.  به عبارتی بودن یا نبودن چنین سناریویی به اعتقاد من در اصل قضیه تفاوتی ایجاد نمی کند؛ جز اینکه ورای درستی یا عدم صحت فرضیه ی وجودِ نیت مندی در پس این یکدست شدگی، نفس سخن راندن از آن و طرح کردن این تشکیک، متاسفانه راههای دیالوگ پیرامون مساله ی اصلی را سد می کند. به ویژه آنکه شک کردن و پرسشگری در چنین مواردی، پاسخی از پیش آماده در فضای عمومیِ متاخر دارد که به «توهم توطئه» موسوم است و در نهایت آنچه قربانی می شود، اصل موضوع مورد انتفاد، یعنی نارسایی یا ناکارآمدیِ یک «چیز عمومی» است.


در عین حال به گمان من توسل به نظریه ی «توهم توطئه» (3) به شیوه ای که در سال های اخیر برای بی پایه دانستن بحثی از اساس (و اعلام تلویحیِ پایان گفتگو حول آن) در فضای روشنفکری رواج یافته است، خود صورت دیگری از توهم (به معنای پنداشت کاذب) است، که شاید بتوان آن را «توهم توهم توطئه» نامید؛ چرا که از یک سو بر این فرض ناگفته مبتنی است که ما در جهانی شفاف و عاری از توطئه زندگی می کنیم. در حالیکه به باور من مروری بر تاریخ ۳۰-۴۰ ساله ی اخیر ایران و جهان نشان می دهد که «امر پلید توطئه» هنوز هم در بسیاری از مناسبات حوزه های کلان حضور بی شرمانه اش را حفظ کرده است؛ بی آنکه برای فرآیند جهانی شدنِ تبادل اطلاعات و ملزومات پسامدرن «دهکده ی جهانی» تره چندانی خرد کند. چون توطئه اساسا بخشی از ساز و کار «سلطه» است و به همین دلیل تا زمانی که سلطه حضور دارد، از «جذابیت» توطئه برای قدرتمداران کاسته نمی شود.


از سوی دیگر پیش فرض ناگفته ی دیگری که در توسل به نظریه ی «توهم توطئه» وجود دارد، آن است که اساسا ما نبایستی در «چیزها» شک کنیم، تا زمانی که «دلایلی قاطع» در صحت «گمان» خود نیافته ایم. اما واقعیت آن است که به رغم دغدغه ی «عقل گرایی» مستتر در این نگاه، چنین درکی دقیقا خلاف روندی است که در مسیر کنکاش های «علمی» طی می شود: چرا که در روند پژوهش علمی، عموما بنا به تناقض های مشاهده شده در کارکردها یا نمودهای بیرونی یک پدیده، بدون الزام دسترسی به ماهیت درونی آن، اعتبار یک نظریه ی رایج منتسب به آن پدیده به چالش گرفته می شود (رویه ای که شهودی بودنش شاید مغایر با «روش علمی» به نظر برسد)؛ سپس نظریه ای جایگزین برای توضیح آن تناقضات بیرونی ارائه می شود. دسترسی به ماهیت دقیق و ساختارِ درونی آن پدیده نوعا بسیار دیرتر و با ارتقاء روش های و ابزارهای مشاهده و اندازه گیری و رشد کیفی دانش تئوریک در آن حیطه اتفاق می افتد.


در حوزه ی امور اجتماعی – سیاسی، اما مشکل مضاعف اینجاست که گاهی هیچ امید و امکانی برای دسترسی به شواهد و دلایل «قطعی» برای اثبات حکمی وجود ندارد. چون این حوزه ها تجلی کارکردهای «ساحت قدرت» هستند و یا حداقل در پیوند تنگاتنگ با آن قرار دارند؛ در چنین ساحتی، فرآیند دسترسی به اطلاعات مستند (محکمه پسند) نیز خود مشمول قواعد بازی های قدرت است و محدودیت های خاص خود را دارد. بنابراین رویکردی که اعلام علنیِ تشکیک نسبت به پدیده ای (در حوزه ی عمومی) و به چالش کشیدن نظر رایج در مورد آن را مستلزم در دست داشتن مدارک و مستنداتِ متقن می داند، اسیر نوعی نگاهی پوزیتیویستی است که نه تنها در حوزه های علوم انسانی (که بحث از ساحت های اجتماعی و سیاسی را در بردارد)، بلکه در حوزه ی علوم تجربی هم کمابیش منسوخ شده است.


بر این اساس به گمان من پیش از اینکه با این گونه تشکیک ها به مثابه «اتهام» رویارویی نماییم، [مثلا به  شیوه ای که نیک آهنگ کوثر با برجسته کردن نظریه «توهم توطئه» با نقد حبیبی نیا مواجه شده است(4)]، می توانیم و بهتر است آنها را به سان طرح پرسشی در فضای همگانی قلمداد کنیم. در روند این «پرسش افکنی»، همراه با بیان و تشریح عمومی مجموعه مشاهداتی پیرامون وجود تناقضاتی آشکار در روند بیرونی یا نمودهای عام یک پدیده ی اجتماعی(هر «چیز عمومی» که به دلیل عام بودنش با منافع عامه هم پیوند دارد)، نخست دیگران به هم اندیشی پیرامون اعتبار این مشاهدات دعوت می شوند، سپس در صورت باور و توافق نسبی به فراگیر بودن و صحت چنین مشاهداتی، دیگران خواه نا خواه به بحثی همگانی پیرامون دلایل و زمینه های بروز آن نارسایی ها یا تناقضات وارد خواهند شد. در این روند قضاوت و داوری نهایی فرد «پرسش افکن» نقش محوری نخواهد داشت، جز آنکه «ناساز بودن» آن ایجاد تشکیک می کند (که این دومی خود وابسته به اهمیت و اعتبار مشاهداتی است که ارائه می شود).  
بنابراین ایجاد تشکیک بر مبنای مشاهدات و داوری های شخصی(تا زمانی که دامنه اش به حریم زندگی خصوصی افراد کشیده نشود) نه تنها غیر عقلانی و «عوامانه» نیست، بلکه حتی در مواردی برای دسترسی به شواهد مستند جهت روشن شدن زوایای پنهان واقعیت، بسیار ضروری و گریز ناپذیر است.


برای نمونه واکنش شتابزده و ناب گرایانه ی آقای «مهدی جامی» نسبت به خبر اولیه ی فاجعه ی قتل ترانه موسوی (که در مطلب آقای حبیبی نیا هم به آن اشاره رفت) را به یاد بیاوریم (5). در این مورد روند قتل های هولناک پیش از آن و ماهیت مخوف دستگاه سرکوب حاکمیت و سوابقش در طرح ریزی و اجرای جنایت های مکرر، همگی دال بر آن بود که این خبر را باید به مثابه یک «امکانِ» محتمل جدی گرفت. در حالیکه در نگاه پوزیتیویستی آقای جامی و دیگران، نخست مستندات خبر باید ارائه می شد . ایشان در مقاله ی خود با تاکید بر موازین کار خبرنگاری و خبررسانی، اقدام خود را بر اساس این «موازین حرفه ای» توجیه و مستدل نمودند.


این گونه پایبندی به موازین حرفه ای بی شباهت به عملکرد رسانه های بزرگی چون «بی بی سی» و «سی ان ان» نیست، که درست با همین استدلال تا ماهها پس از آغاز جنبش مردمی و سرکوب های خونین پیامد آن، تعداد جان باختگان جنبش را تنها بر اساس آمار اعلام شده از سوی رسانه های رسمی حکومت اسلامی ایران اعلام می کردند؛ آماری که همواره اختلاف فاحشی با گزارش های منابع و گروههای مسقل «فعالین حقوق بشر» در ایران داشت(به رغم اینکه در این گزارش ها، با وقوف به محدودیت های استنادهای رسانه ای، همواره تعداد جانباختگان، با وسواس ویژه ای، به همراه لیست اسامی آنها منتشر می گردید)؛ و اساسا نظامی که قتل ندا آقاسلطان را، با وجود جهانی شدن تصویر فاجعه، با وقاحت خیره کننده ای به عوامل «دشمن» منتسب می کند، چه  آمار «قابل استنادی» از تعداد قربانیان جنایت های خود منتشر خواهد کرد؟!


بی گمان این گونه پایبندی به «موازین حرفه ای» در ادامه ی پیروی از سیاست های دولت های مطبوعی است که خیلی زود و به سادگی دولت برآمده از کودتای انتخاباتی در ایران را به رسمیت شناختند و مذاکرات و معاملات خود را به روال سابق با آن پی گرفتند. این گونه رسانه های دولتی (یا انحصاری) در واقع دنباله روی از سیاست های رسمی را در لفافه ی پایبندی به «موازین حرفه ای» می پوشانند.


اما تا جایی که به پی گیریِ مستقل، غیر رسمی و آزادانه ی «امر عمومی» مربوط می شود، رسانه های مردمی می بایست انحصار «رسانه های بزرگ» بر «امر حقیقی» را به چالش بگیرند و دقیقا به همین خاطر، یعنی برای روشن کردن همه ی جوانب «امور» و ارائه ی قرائت های متنوع تری از «امر واقع» ، باید بر امکانات آلترناتیوی که با رشد تکثر گرایی و حفظ خصلت چند صدایی آنها همبسته است، تکیه کنند. تنها با پایبندی به این گونه «موازین» و گسترش چنین رویه ایست که می توان به شکستن جو تک صداییِ تحمیل شده از سوی «روایت های غالب» (به مدد رسانه های انحصاری) امید داشت.


در این میان فروکوفتن پرسشگری و «شک گرایی» (6) با تکیه بر موازین ارتدوکس یا درک ناقصی از ملزومات خردگرایی، (به طور مشخص با توسل به سلاح «توهم توطئه») مرعوب کردن کسانی است که قادر نیستند بخش هایی از روایت های همگانی شده را بپذیرند و در عین حال بحث عمومی پیرامون این مقولات را برای مدد جویی از خرد  جمعی و امکانات نهفته در تکثر یافتن سوژه ی تحقیق،  ضروری حس می کنند.


بگذریم. تنها می ماند تاکید دوباره بر اینکه:
1)      با اصل انتقاد (نگرانی یا بهت) آقای حبیبی نیا از خصلت/روال تک صدایی حاکم بر «بالاترین» موافقم.
2)      نفس فاصله گرفتن «بالاترین» از چندصدایی بودن که در انتقاد امید حبیبی نیا به روشنی طرح شده است، موضوع مهمی برای تامل و چاره جویی است. صرف نظر از اینکه ایشان در پس آن توطئه ای ببیند یا نبیند و یا اساسا محق به دیدن گونه ای هدایت برنامه ریزی شده (توطئه) باشد یا نباشد.
3)      اگر چند صدایی بودن برای گردانندگان «بالاترین» معیار مهمی است، مکانیزم برجسته شدن اخبار و تحلیل ها در بالاترین نیازمند بازبینی است. چرا که «در عمل» این رسانه در ماههای اخیر تنها به تریبونی برای انعکاس گفتمان اصلاح طلبانه تبدیل شده است و به نام حمایت از جنبش سبز و همراهی با مردم، تنها تعبیر و قرائت خاصی از جنبش را برجسته کرده و بازگو می کند. از این منظر «بالاترین» خواسته یا ناخواسته به تکثیر غیر انتقادی «گفتمان غالب» می پردازد، که در بهترین حالت، برای رسانه ای واجد قابلیت های مدرن فراوان جهت پیشرو بودن، کارکردی پوپولیستی و حداقلی است؛  اگر نگوییم زیانبار!
هفتم دی ماه 1388 


توضیح: این مطلب نخست در سایت «خودنویس» با این نشانی منتشر شده است.

****************************************************
پانوشت:
1)      امید حبیبی نیا / چرا بالاترین دیگر بالاترین نیست؟
2)      همین قدر بگویم که از دهها لینکی که من تاکنون در این رسانه ی جمعی (بالاترین) ارسال کرده ام و عمده ی آنها نوشته های خودم پیرامون جنبش حاضر و تحلیل زوایایی از آن بوده است، هیج یک به اصطلاح «داغ» نشد تا در معرض دید و قضاوت عمومی قرار گیرد.
3)      Conspiracy Theory
4)      نیک آهنگ کوثر / تئوری توطئه مدل کیهان، تئوری توطئه مدل حبیبی‌نیا:
5)      مهدی جامی / چگونه یک خبر را کار نکنیم؟ یا نشانه های یک خبر مشکوک:
6)      Skepticism

جمعه ۲۵ دسامبر ۲۰۰۹

در جدال با گفتمان غالب








تقریبا بلافاصله پس از مرگ ناهنگام  آیت الله منتظری، ایشان از سوی تریبون های اصلاح طلبان مفتخر به لقب پدر معنوی جنبش سبز یا القابی نظیر این گردید و در روزهای بعد هم سیل پیام های تسلیت سبز و دیگر متن های مشابه در فضای مجازی سرازیر شد که تقریبا در همه ی آنها با گشاده دستی، القاب افتخارآمیز مشابهی به این روحانی درگذشته اهداء شده بود. متن هایی که در خلال آنها داعیه ی پیوند یا نیاز جنبش به نهاد مرجعیت شیعه به طور مستقیم یا تلویحی مورد تایید قرار گرفته است. از این منظر به نظر می رسد که مرگ منتظری همچون ارمغانی نامنتظر، طیف اصلاح طلب را در موقعیتی فرادست قرار داده است تا بار دیگر دلالت های مذهبیِ کمابیش از دست رفته ی رنگ سبز را در پیکر این نماد عمومی جنبش، پررنگ و برجسته سازند. چرا که  آنها در هر فرصتی - مانند همین یکی- نهایت تلاش خود را به کار می بندند تا تسلط آغازین نمادهای اصلاح طلبی و دلالت های مذهبی را به جنبش بازگردانند.


به یاد بیاوریم به رغم آنکه سران جریان موسوم به اصلاح طلب بارها مخالفت آشکار خود را با طرح مطالبات سکولاریستی مردم در قالب برخی شعارها - نظیر «استقلال، آزادی، جمهوری ایرانی» در 13 آبان- اعلام کرده اند، ولی اعتراضات گسترده ی  16 آذر، که این جناح سیاسی به اکراه و در ساعات پایانی روز 15 آذر - با صدور بیانیه شانزدهم آقای موسوی- به حمایت از آن پیوست (و در تدارک آن تقریبا هیچ سهمی نداشتند)، جنبش را بیش از پیش به مرزهایی فراتر از توان مدیریتی و چارچوب های اسلامی مورد نظر آنان سوق داد. اما درست بعد از برگزاری اعتراضات با شکوه 16 آذر و مقاومت های جانانه ی روزهای پس از آن، بلوای پاره شدن عکس خمینی، که از سوی حاکمیت مستقر با تکیه بر حرمت تابوی مشترک (بت اعظم)، به سان پیراهن عثمان و به منظور به چالش کشاندن و آچمز کردن اصلاح طلبان برجسته و جنجالی شده بود، در عمل به اصلاح طلبان یاری رساند تا به کمک آن در جهت بازگرداندن دامنه های فرا رونده ی جنبش به محدوده های گفتمان اسلامی مطلوب خود قدم های پوپولیستی موثری بردارند: مصاحبه های متعدد سران اصلاحات (یا متولیان خودخوانده ی جنبش) در دفاع از آرمان های خمینی و تجدید بیعت با آن امام راحل و اعلام مجدد دیدگاههای ارتجاعیِ خود از زبان مردم معترض و پیوند زدن بی محابای جنبش سبز با آرمان های خمینی (بخوانید اسلام سیاسی) بخشی از این دسته اقدامات بود. به بیان دیگر در این قائله، خنثی کردن توطئه ی جناح رقیب تنها بخشی از هدف بود؛ بخش پنهان هدف اما تحمیل ادبیات اسلامی و یا بازگرداندن هژمونی گفتمانِ اصلاح طلبانه به پیکره ی جنبش بوده و هست (گفتمانی که هژمونی آن در دو ماه اخیر در معرض تهدید و فروپاشی تدریجی قرار گرفته بود).


 آنها به درستی می دانند که سرنوشت کلی یک جنبش را در نهایت گفتمانی تعیین خواهد کرد که بتواند با تفوق بر سایر گفتمان ها، تسلط خود را بر جنبش گسترش داده و تثبیت نماید. (فرآیند انحطاط انقلاب 57 را به یاد بیاوریم).  بر این اساس مهم نیست که بخش معترض جامعه تا چه حد با دیدگاههای خمینی موافق باشد و یا اینکه  این ترفند سیاسی چقدر بتواند در باز انتشار و مقبولیت یافتن دیدگاههای خمینی در نسل جوان موثر باشد؛ بلکه مهم آن است که با بهره گیری از فضای بر انگیختگی عمومی بر سر این چهره ی تاریخی و تشدید منازعه با دشمن مشترک (استبداد زنده و بالفعل)، بتوان به نیابت عموم و به بهانه ی «پیشبرد مبارزه»، انحصار تعیین و ترسیم چارچوب های معنایی جنبش را کسب کرد. ترسیم این مرز بر مدار قداست بخشی به راه خمینی و آموزه های - جدیدا - تعدیل شده ی اسلام سیاسی، دقیقا همان چیزی است که بقای اصلاح طلبان در این جنبش و سرنوشت سیاسی آینده ی آنان در گرو آن است.


اما برای سایر فعالین جنبش که در مقابل چنین رویه ای سکوت کردند یا با روش های خاص خود با آن همراهی کرده اند، استدلال عمده یا بهانه ی اصلی همان پرهیز از تفرقه و جلوگیری از سوءاستفاده ی حاکمیت از بلوای عکس خمینی بود. به عبارتی بازی کردن انفعالی در زمینی که دیگران پیش روی ما می گسترند. این رویکرد به خصوص از سوی دوستانی مشاهده می شود که فراز و فرودهای جنبش را تنها با شور و احساس انسانی خود دنبال می کنند و وزن چندانی برای تحلیل مستقلِ این جنبش قایل نیستند و در عمل به مصرف کنندگان و اشاعه دهندگان گفتمان های تحلیلیِ غالب بدل می شوند. (1)


شاید بسیاری از ما در گرماگرم جنبش عمومی فراموش می کنیم که نتیجه ی این جنبش از مسیر و فرایند آن مستقل نخواهد بود؛ فرآیندی که اگر از گفتگوی جمعیِ همراه با رویکرد انتقادی تهی شود (یا به قول معروف شور جمعی بر شعور جمعی پیشی بگیرد)، سرنوشت آن چیزی متفاوت از سرنوشت جنبش های پوپولیستی نخواهد بود. در واقع خطر پوپولیسم همیشه در کمین جنبش های اجتماعی و توده ای است، تا سرنوشت جنبش ها را در نهایت به مدار منافع قدرتمداران پیوند بزند. البته تاکید بر واقعی بودن این خطر به طبع لزوم همراهی کردن با جنبش کنونی مردم را نفی نمی کند، بلکه تنها ظرافت ها و دشواری های این همراهی را یادآوری می کند. حرف بر سر آن است که این جنبش، خوب یا بد، تنها نهالی ست که برای شکوفایی آزادی و رهایی در ایران در دست داریم. پس بایسته است که با تمامی دانش و خرد و توان جمعی مان در پاسداری و رشد این نهال بکوشیم(2).


واقعیت آن است که برای همراهی با جنبش، ملزم به پذیرش گفتمان های عمومی نیستیم، بلکه باید در پروسه ی نقد و شفاف سازی گفتمان های رایج و نشان دادن ضعف ها و تناقض های درونی آنها، گفتمانی را پی ریزی کرده و پرورش دهیم که برای تحقق مطالبات عام مورد نظرِ مردم و مورد نیاز جامعه، فاقد تناقضات ساختاری باشد. گفتمانی که محورِیتِ آن نه بر نفی برخی اشخاص و تایید اشخاص دیگر، بلکه بر طرح و پافشاری بر مطالبات و خواسته های مشخص استوار باشد؛ خواسته هایی واقعی که عمومیت یافتن آنها بتواند پذیرش عام و مقبولیت یافتنِ نیروهای کلان حاضر در عرصه ی جنبش را مشروط به اصل پایبندی واقعی و عملی آنها به این مطالبات نماید تا بدین سان سمت و سوی جنبش از خطر در غلطیدن به سراشیب پوپولیسم (بهشت فرصت طلبان سیاسی) محافظت شود(3). به عبارتی همراهی با جنبش مردمی، به رغم بسیاری از «کهنه کاران عالم سیاست»، مستلزم همسویی با اصلاح طلبان نیست.


در مورد واقعه ی اخیر یعنی مرگ آیت الله منتظری هم باید گفت بی تردید پتانسیل هایی در این واقعه برای بهره گیری تاکتیکی از امکانات آن در جهت گسترش دامنه ی جنبش وجود دارد (که در عمل با حضور اعتراضی مردم به خوبی هم مورد استفاده قرار گرفت)، اما در عین حال نباید غافل از آن بود که جناح اصلاح طلب هم درست به بهانه ی گسترش امکانات جنبش، از این  واقعه (یا وقایع و مناسبت های مشابه) در جهت تحکیم ادبیات مذهبی و تثبیت گفتمان سیاسی خود در درون جنبش بهره خواهد برد. به عبارتی آنها با کمک این واقعه خواهند کوشید دامنه ی جنبش را تنها بر بستر مفاهیم و تعابیر خود و در جهت بسط عمومی آنها گسترش دهند. (با اعلام عزای عمومی از سوی کروبی و موسوی و حضور آنها در مراسم مربوطه، این فرآیند به واقع آغاز شده است).


موضوع آن نیست که جناح اصلاح طلب را از راه و رسم مالوف و حیاتی اش بازداریم، یا به پتانسیل های انکشافِ بیشتر جنبش در چنین فرصت هایی بی توجه باشیم؛ موضوع آن است که ابزار گسترش و تحکیم گفتمانی قرار نگیریم که از بنیاد به آن بی باوریم و فاجعه بار بودنش را (در صورت استقرار مجدد)، در سی سال گذشته تجربه کرده ایم(4). مخلص کلام :همراهیِ مستقل، خلاق و انتقادی!


به عنوان مثال همصدا با شعارهای اصلاح طلبان، آقای منتظری را در مرتبه ی رهبر معنوی جنبش ارتقاء ندهیم و یا جنبش سبز را بیش از آنچه هست با المان های مذهبی پیوند نزنیم. در غیر این صورت، هم بر داعیه ی کذاییِ اسلامی بودنِ جنبش مهر تایید زده ایم و هم جنبش را اسیر اسطوره های تازه ای کرده ایم که در نهایت هر یک وزنه ای بر پای پویاییِ آن خواهند بود. در عوض می توان در عین تاکید افشاگرانه بر اختلافات عمیق و سابقه دار میان منتظری و استوانه های جناح حاکم و یا ستودنِ مخالفت های این شخص با سرکوب مردم و همراهی و حمایت هایش از جنبش، در گزینش شعارها هشیارانه تر عمل کرد، تا فرصت مصادره ی قدرتمدارانه ی این واکنش ها محدود گردد. شاید مقایسه ی شعار هوشمندانه ای که مردم نجف آباد در روز اعلام وفات منتظری برگزیدند(«منتظری، منتظری، آزادی ات مبارک!») با شعارهایی که در همین روز - برای نمونه - دانشجویان شریف و علم و صنعت سر دادند، برای درک بهتر این موضوع راهگشا باشد.


از سوی دیگر می توان به نقد رویکردهای پرتناقض (یا ریاکارانه) سران اصلاح طلب نسبت به آیت الله منتظری پرداخت: چگونه می توان منتظری را رهبر معنوی جنبش سبز خواند و همزمان جنبش سبز را در مسیر آرمان های امام راحل معرفی کرد؟!  آیا غیر از این است که منتظری به دلیل سرپیچیدن از راه امام و اجتناب از سرسپردگی مطلق به او از هرم قدرت کنار نهاده شد؟! یا چگونه آقای خاتمی و همراهانش چنین ارادت اغراق آمیزی نثار مرده ی آقای منتظری می کنند، در حالیکه آغاز حصر خانگی شش ساله ی آقای منتظری توسط باند خامنه ای (در سال 76) به دلیل انتقاداتی بود که وی در خلال یک سخنرانی نسبت به مشی مماشات جویانه ی دولت خاتمی و اصلاح طلبان در مقابل زیاده خواهی ها و دخالت های انحصارطلبانه ی حلقه ی رهبری در پیش گرفته بود. انتقاد به روندی که حمایت میلیونی مردم را فدای مصالحه طلبی و مصلحت جویی ها می نمود؛ روندی که آینده ی تباه آن در همین سخنرانی گوشزد می گردد (5).


پرسش این است که چطور می توان آقای منتظری را به واسطه ی دفاع از حقوق زندانیان یا اعتراض به کشتار زندانیان سیاسی در سال 67 ستود و حتی حول عملکرد انسانی وی اسطوره پردازی کرد، ولی در عین حال به طور حساب شده دست به تحریف زمینه های تاریخی مربوطه زد و بخش کوچکی از حقیقت را به مثابه تمامی آن قلمداد کرد، تا همچنان کسی را که فرمان آن جنایت ها را صادر کرد و به اعتراضات قائم مقام خود هم اعتنایی نکرد، در جایگاه رفیع و کاریزماتیک خود حفظ کرد؟! به طوری که 20 سال پس از از مرگ دیرهنگام او، هنوز هم امر سیاسی و سرنوشت کلان جامعه را با خط کش کلام و مرام او سنجید؟ آیا در این مقطع که امر تجلیل از شهامت اخلاقی آقای منتظری به رقابتی همگانی بدل شده است،  انتظار بی جایی است که آقای موسوی به عنوان نخست وزیر وقت در برهه ی «کشتار مقدس 67 » (که حداقل وزرای دادگستری و اطلاعات کابینه ی وی در جریان مستقیم این جنایت سازمان یافته قرار داشتند)، نسبت به آن  گذشته ی شوم موضع گیری نماید؟ به راستی برای این استاندارد دوگانه چه توجیهی جز ریاکاری و عوامفریبی می توان یافت؟


به نظر می رسد بخش زیادی از این بازیهایِ «دایه ی عزیزتر از مادر شدن»، معطوف به کسب تسلط بر حوزه های نقد و اعتراضی است که همواره پاشنه ی آشیل کلیت نظام جمهوری اسلامی، با تمامی معماران و هیات حاکمه ی گذشته و حال آن بوده اند؛حوزه هایی که از قضا به واسطه ی این جنبش، پتانسیل های اجتماعی رادیکال آنها مجال بروز  یافته است. به واقع بخشی از هدف تریبون های اصلاح طلبی از دامن زدن به این بازیِ پوپولیستی آن است که با بسط و تثبیت نقش متولی گرانه ی خود بر این حوزه های انتقادی، آنها را در مجموعه ی گفتمان سیاسیِ عقیم و تحریف گر خود هضم و نابود سازند. این مشابه همان روند مخربی است که اصلاح طلبان حکومتی پس از بازگشت به عرصه ی قدرت در سال 76 ، با جذب و ادغام و تحریف خواسته های دموکراتیک و مطالبات آزادیخواهانه ی مردم در پیش گرفتند؛ روندی که طی آن جریان اصلاح طلب نخست با تحریف و تقلیلِ محتواییِ مطالبات مترقی جامعه به قامت مفاهیم قابل هضم در گفتمان رسمی، و سپس با تکرار توخالی و بی پشتوانه ی آنها، رادیکالسیم اجتماعی نهفته در این مطالبات را تهی ساخت و کانون طرح و پی گیری آنها را از سطح مردم به لایه های و «حلقه های قدرت» انتقال داد؛ جایی که در دالان های مخوف و هزارتوهای پلشت آن همه چیز و به ویژه حقیقت و عدالت به نیستی و تباهی می گراید. غلبه ی حس سرخوردگی بر فضای عمومی جامعه در پایان دوران موسوم به اصلاحات، بدون شک زاده ی چنین فرایندی بود.


اما در حال حاضر سیل همراهی های غیر انتقادی فعالین و نیروهای سیاسی بیرون از دایره ی اصلاح طلبان با این سناریو، اگر چه از موضعی بشر دوستانه و نیز در تقابل با استبداد حاکم و یا به منظور گسترش عمومی افشاگری های تاریخی انجام می شود، اما به دلیل پرهیز از عرضه ی گستره ی وسیع تری از حقیقتِ تاریخی و پافشاری بر تمامی حقیقت و لاجرم پرهیز از نقادی (خواه به دلایل تاکتیکی و خواه خوشبینی مفرط)، در نهایت به تقویت گفتمانی می انجامد که نه انگیزه ای برای نقد گذشته دارد و نه ظرفیت و توان آن را؛ گفتمانی که سوار بر امواج نارضایتی های عمومی، اینک «حقوق بشر» را نیز در کنار سایر شعارها، دستاویز فتح دوباره ی مسند قدرت ساخته است، در حالیکه همچنان بر امکان و ضرورت بازسازی اسلامیِ نهاد قدرت (و امر عمومی) پافشاری می کند: نسخه ی دیگری از پروژه ی «مردم سالاری دینی»!


برای درک ملموس تر ناسازگاری درونیِ جریان اصلاح طلبی با مقوله ی حقوق بشر (مفهومی که خود از مدت ها پیش به ملعبه ی در دست نهادهای بین امللی و کانون های کلان قدرت بدل گشته است) کافی است توجه کنیم که طی ماههای اخیر با وجود پیدایی شرایط و ضرورت هایِ عینی متعدد، سران اصلاح طلب هیچ  گاه در مورد لغو حکم اعدام، لغو حجاب اجباری، دفاع از حقوق بهائیان  و دراویش و  سایر حوزه های ممنوعه سخنی بر زبان نرانده اند (به رغم دفاع مکرر از حقوق مردم «مسلمان» فلسطین)، ولی در عین حال فراموش نکردند که دفاع از منتظری را با تز قدیمیِ «اهمیت نقش و حضور سیاسیِ مرجعیت شیعه در تحولات سیاسی جامعه» پیوند بزنند. 


بی تردید آیت الله منتظری به دلیل اعتراض به کشتار های 67 و افشای بخش هایی از آن و نیز انتقادهای مکرر از استبداد خامنه ای و ایستادگی در برابر آن در حد توان ، در زمره ی باشرفترین فقها و روحانیون نظام حاضر بود (در عمل به سختی می توان سایر عناصر معدود این مجموعه را برشمرد) و در جای خود باید اقدامات او را مورد ستایش قرار دارد؛ اما نباید از یاد برد که حتی فردی مانند منتظری هم به رغم مخالفت هایش با سیاست های نظام حاضر (پس از سال 67) و ایستادگی هایش در مقابل آن، همچنان بیرون از حلقه ی مرسوم فقهای شیعه نیست؛ جایی که با پیش فرضی خدشه ناپذیر، اسلام را مقدم بر انسان می دانند و در مواردی هم که بی واسطه از انسان سخن می گویند، به خاطر پایبندی به نص اسلام یا حفظ مصلحت اسلام و یا (در مورد کسانی نظیر اردبیلی و صانعی و غیره) در جدال با رقبای سیاسی است. به عبارتی میان منش انسانیِ منتظری و دیدگاه های سیاسی و عقیدتی او به عنوان یک فقیه مجتهد شیعه باید تمایز قایل شد تا ستایش از اولی به تایید دومی نیانجامد.


نباید از یاد ببریم که سکولاریسم یکی از پیش شرط های اساسی هر گونه گذاری به یک نظام دموکراتیک است. بنابراین در پروسه ی طرح چنین خواسته ای و و پافشاری بر آن و در شرایط و موقعیت کنونی جنبش، رضایت دادن تاکتیکی به هر گونه طرحی کمتر از حذف «ولایت فقیه»، پایمال کردن تمامی جانفشانی های جنبش مردمی و فرصت های تاریخی برآمده از آن است. شاید به لحاظ سمبولیک هم مرگ «منتظری» به عنوان یکی از بانیان اصلی «نظریه ولایت فقیه»، نشانه ی فرا رسیدن دورانی است برای فراتر رفتن از هر گونه ایده ی ولایت فقیه: فردی یا جمعی؛ مشروط یا مطلقه ؛ مادام العمر یا موقت؛ انتصابی یا انتخابی!


در پایان باید گفت جنبش اجتماعی عرصه ی تلاقی و رقابتِ گفتمان های سیاسی متعارضی است که (در عین برخی همپوشانی ها) هر یک دیدگاهها و مطالبات و منافع لایه ها و جریانات ویِژه ای از جامعه را نمایندگی می کنند(6). فراموش کردن این امر یعنی کمک به برآمدن گفتمان غالب. اما تجریه ی تلخ انقلاب 57  بایستی به روشنی ما را به این درک رسانده باشد که گفتمان غالب لزوما با نیازهای واقعی مردم و ضرورت های تاریخی جامعه همسو نیست. به عبارتی غلبه ی یک گفتمان بر فضای عمومی، لزوما حقانیتی را نصیب آن نمی سازد.

بسیاری نمی دانند / - وقتی رژه می روند- / دشمن پیش قراولشان است./
صدایی که به آنها فرمان می دهد/ صدای دشمن شان است/
و آنکه از دشمن سخن می گوید / خود دشمن است!  /       
                                                                             «برتولت برشت»

**************************************
29 آذرماه 1388
پانوشت:
1- مثال ملموس و زنده ای از این رویه ی انفعالی را در فصای «فیس بوک» می توان ردیابی کرد؛ جایی که به طور عام اغلب لینک های مبادله شده در مورد جنبش، مربوط به خبرها یا تحلیل هایی است که خاستگاههای رسانه ای کمابیش یکسانی دارند و حداقل از گفتمان سیاسی واحدی تغذیه می شوند. (لینک های ارجاع داده دشده به مستندهای تصویری «یوتیوب» یا خبر/گزارش های وبلاگی خارج از این روند هستند). به طبع در اینجا بحث بر سر نادیده گرفتن نقش و تاثیر مثبت شبکه های مجازی مانند «فیس بوک» در گسترش عمومی این جنبش نیست(با کارکردهای انکارناپذیرش در جهت اطلاع رسانی و تهییج عمومی و نیز امکاناتش در جهت ایجاد همبستگی و خودسازمان دهی جنبش). حرف بر سر آن است که در حال حاضر تنها بخشی از قابلیت ها و امکانات آگاهی بخش و خلاقانه ی این شبکه(ها) فعال شده است. این در حالی است که به طور مشخص «فیس بوک» در کنار کارکردهای مثبت یاد شده، به دلیل غلبه ی رویکردهای انفعالی نسبت به جنبش، خصلت های«همسان ساز» را هم در بطن خود حمل می کند، که نتیجه ایست از پیروی غیر انتقادی از گفتمان های غالب.


2- در مورد گسترش گفتمان اصلاح طلبانه و اشاعه ی قرائت پوپولیستی از جنبش حاضر تا زمانی که رسانه های فراگیری چون «صدای آمریکا»، «بی بی سی»، «رادیو فردا» به دقت به «وظایف رسانه ای» خود عمل می کنند و یا سایت هایی نظیر «روز آنلاین»، «جرس»، «کلمه»، «موج کمپ»، «بالاترین» و غیره به طور حرفه ای و سازمان یافته رسالت های سیاسی خود را پی می گیرند، جایی برای همراهی و مدد رسانی نیروهای مستقل باقی نمی ماند. سهم ما تنها بازتاب دادن صداهایی است که در هیاهوی غالب ناشنیده می مانند.  


3- این خصلت جوامع بسته و توتالیتر است که در آنها حافظه ی جمعی بردی کوتاه مدت دارد؛ جنبش حاضر نیز از آنجا که از دل استبدادی مخوف زاده شده است، به طبع تا مدتی (در بهترین حالت) پاره ای از آفت های کهنه ی چنین نظامی، از جمله اختلال در حافظه ی جمعی، را حمل کرده و بروز خواهد داد.  اما جنبش در عین حال عرصه ایست منحصر به فرد برای رهایی از این بیماریهای مزمن. بازخوانی نقادانه ی گذشته و روشنی افکندن بر گوشه های تاریک و معوج تاریخ معاصر، ضرورتی است که در مقاطع ظهور سیاست مردمی، نسل های حاضر در جنبش برای طرح افکندن بهینه ی سرنوشت خود باید بدان پاسخ دهند. (رجوع کنید به: بچه های انقلاب؛ روایت چند نسل:      http://www.rokhdaad.com/spip.php?article304). اما برای نمونه، آیا ما به قدر کافی در مورد فرآیند تطهیر و عروج مجدد هاشمی رفسنجانی و رواج دیدگاه ناموجهی که «هوشمندی سیاسی» او را وزنه ی متعادل کننده ای برای ایستادگی در برابر نظام قلمداد می کند، تعمق و ایستادگی کرده ایم؟ دیدگاهی که در روایتهای رسمی اصلاح طلبان از جنبش، مدام برجسته و تکثیر می گردد و در خلال آن هر اظهار نظر ریاکارانه و مصلحت اندیشانه ی این کهنه بازیگر سیاست، به انواع لطایف الحیل و شعبده های تحلیلی، توسط یاران افتخاری و اعوان و انصار قدیمی اش، به عنوان سیاستی مدبرانه و دشمن شکن تعبیر می گردد.
[ از افاضات موسمی ابراهیم نبوی و مسعود بهنود و برخی دیگر از اصحاب «روز آنلاین» که بگذریم، نوشتار اخیر صادق زیبا کلام (28 آذز) در سایت «کلمه» با عنوان: « قدرت هاشمی، اسطوره یا واقعیت» در این زمینه بسیار قابل تامل است:                                                             http://www.kaleme.org/1388/09/28/klm-6109
در جایی از این « گفتار تحلیلی» می خوانیم:   « ... اما اگر قرار شود سیاستمداری از هوش و استعداد بالایش برای بهبود امور مملکتی و پیشرفت جامعه اش بهره برداری کند، با هزار و یک اشکال روبه رو خواهد شد، همچنان که آقای هاشمی رفسنجانی روبه رو شده است.... »  ]


و این فرآیند « صعود مقاومت پذیر هاشمی رفسنجانی» در حالی بر صحنه می رود که همزمان خبر می رسد نمایندگان رفسنجانی در حال مذاکره با برخی سران اپوزیسیون (و احتمالا لابی گری موازی با برخی دول فائقه ی غربی) برای چگونگی مهندسی کردنِ فرآیند «گذار بی دردسر» از جمهوری اسلامی هستند! رجوع کنید به ترجمه  مصاحبه ی روزنامه ی آلمانی «دی سایت» با عباس میلانی:  
                                                              http://news.gooya.com/politics/archives/2009/12/097693.php          
در عین حال از سوی برخی روشنفکران این طیف، نحوه ی تحول سیاسی در «شیلی» در پایان زمامداری مطلقه ی پینوشه، به عنوان مدل قابل قبولی برای گذار از وضعیت حاضر معرفی می گردد.... به نظر می رسد با نزدیک شدنِ جنبش به فازهای بازگشت ناپذیر آن، جریاناتی با جدیت در تلاشند که برای پرهیز از ضرورت های «سیاست مردمی» و تن ندادن به آن، سیاست های کهنه ی مذاکره از بالا (معامله) را تئوریزه و تجویز می کنند! آیا در ادامه ی این روند، باید در انتظار صورت تازه ای از «پیمان گوادالوپ» هم باشیم؟!           
                                 http://www.yaran-fadaei.blogfa.com/post-60.aspx                                


4- عده ای خوشبینانه بر این گمانند که می توان از المان های مذهبی و گفتمان تعدیل شده ی «اسلام سیاسی» به طور تاکتیکی استفاده کرد و نهایتا از آنها گذر کرد. امکان پذیریِ چنین تصوری اگر چه دور از ذهن نیست، اما تحقق آن کار بسیار دشواری است که به چگونگی موازنه ی قوا میان بخش های مختلف جنبش بستگی خواهد داشت. به طور کلی رها کردن جنبش از چارچوب های معنایی و بسترهای هنجارسازیِ آن فرآیند پیچیده و دشواری است. نباید فراموش کرد که این جنبش بنا به ماهیت منفذ آغازینِ جاری شدنش (انتخابات) و ظرف های اولیه ی انکشاف آن(همراهی جناح اصلاح طلب)، خواه ناخواه حاوی پاره ای از المان های مذهبی و برخی مفاهیم محوریِ گفتمان رسمی و رایجِ اصلاح طلبانه هست. در این میان وظیفه ی نیروهای مترقی و  مستقل آن است که همپای رشد جنبش و تعمیق سطح مبارزات مردم، با ظرافت و هوشمندی، سلطه ی این عناصر گفتمانی را به چالش بکشند، نه آنکه خواسته یا ناخواسته به تقویت آنها خدمت کنند.


5- سخنرانی تند منتظری در سال 76 در انتقاد به استبداد خامنه ای و مماشات خاتمی (اندکی پیش از آغاز حصر خانگی):     
http://www.youtube.com/watch?v=BH5VnsFCpMg&feature=player_embedded


6- به تعبیر «ژان فرانسوا لیوتار»، قدرت یعنی تسلط یک روایت (یا گفتمان) بر روایت های دیگر؛ روایت هایی که هر یک «نظام حقیقت» خاص خود را پی ریزی می کنند.  


سه‌شنبه ۱۵ دسامبر ۲۰۰۹

مروری بر روند تحولات جنبش دانشجویی از انقلاب 57 تا امروز


مقدمه: در این نوشتار با ارائه ی فهرست وارِ مهمترین رویدادها و روندهای کلانِ موثر در حیات سیاسی جامعه، و ذکر تاثیرات آنها بر حرکت های دانشجویی، تحولات جنبش دانشجویی ایران و فراز و فرودهای آن از انقلاب 57 تا 16 آذر سال 88 مرور می گردد. برای راحتی کار، این دوران سیاه تاریخی به پنج دوره ی کوتاهتر تقسیم شده است.



1) دهه ی اول: از انقلاب معلق 57 تا انقلاب فرهنگی و کشتار انقلابیون ؛ از جنگ با دشمن خارجی تا کشتار زندانیان سیاسی


- فضای باز سیاسیِ پیامد انقلاب و تلاش نیروهای ارتجاعی برای مهار و مسدود کردن آن [مانند: حذف قانون حمایت از خانواده و فرمان حجاب اجباری ، به هم ریختن میتینگ های گروههای سیاسی توسط اوباش و چماقداران وابسته به حزب جمهوری، گنجاندن اصل ولایت فقیه در پیش نویس قانون اساسی و غیره]


- عروج رسانه ایِ «دانشجویان پیرو خط امام» پس از اشغال سفارت آمریکا در 13 آبان 1358 . بهره برداری تبلیغاتی از این سناریو برای حذف نیروهای لیبرال (استعفای دولت موقت در واکنش به این اقدام) و در کنار آن تلاش حاکمیت نوپا برای خلع سلاح نیروهای چپ و رادیکال از طریق مصادره ی شعارهای چپ و تحمیل حق انحصاری خود در استفاده (ی ابزاری) از آنها.


- تشکیل «دفتر تحکیم وحدت حوزه و دانشگاه» (دفتر تحکیم) به مثابه ظرفی کلان برای سازماندهی سراسری به انجمن های اسلامی دانشجویی در تمامی کشور. قدرت یابی بیشتر انجمن های اسلامی در دانشگاهها به عنوان بازوی سرکوب غیررسمی حاکمیت در دانشگاهها («چادرهای تحکیم» در مقابل درب ورودی دانشگاهها شاید هنوز در یادها مانده باشد)


- آغاز پروژه ی انقلاب فرهنگی در نخستین روزهای اردیبهشت 59 برای مهار و حذف گرایشات سیاسی ناهمسو در دانشگاهها از طریق تسویه و پاکسازی و بازداشت دانشجویان و اساتید «نامطلوب» و نیز یکدست سازی ایدئولوژیک و فرهنگی دانشگاهها با حذف رشته ها و دروس نامناسب و تغییر سرفصل ها و محتوای کتب آموزشی و تدوین کتب تازه.


[در طی روزهای تسخیر حکومتیِ دانشگاهها، که روز نخست آن با حضور و سخنرانی رئیس جمهور وقت بنی صدر در مراسم فتح دانشگاه تهران همراه بود، حدود 38 دانشجو کشته و بیش از 300 نفر زخمی شدند و صدها نفر بازداشت شدند که برخی از آنها به دلیل ماندگاری در زندان تا زمان کشتارهای رسمی پس از 30 خرداد 60 ، به خیل اعدامیان آن دوره پیوستند.]


- اخراج یا بازنشستگی اجباری یا بازداشت اساتید غیر خودی (معروف به طاغوتی و امثالهم) و نیز اخراج و بازداشت دانشجویان متعلق به طیف های سیاسی ناهمسو. شتاب گرفتن موج تبعیدها و مهاجرت های ناخواسته در میان فعالین سیاسی، دانشجویان و فرهیختگان جامعه.

- آغاز جنگ 8 ساله میان ایران و عراق با تهاجم عراق در شهریور ماه 1359؛ جنگی که برای حکومت اسلامی ارمغانی بود جهت هموار کردن مسیر سرکوب و بستن و امنیتی کردنِ هر چه بیشترِ فضای اجتماعی و در ادامه ی آن بازداشت های گسترده ی فعالین سیاسی و مخالفان و راه اندازی موج اعدام های سیاسی به منظور تثبیت اقتدار استبداد نوپای مذهبی.  


- بازگشایی مجدد دانشگاهها در سال 62 با اعمال فیلترهای گزینشی و عقیدتیِ بسیار سفت و سخت، به همراه راه اندازی مقوله ی سهمیه های تحصیلی برای رزمندگان و جانبازان و خانواده ی شهدا و غیره که مکانیزم ساده ای بود برای تسهیل ورود نیروهای ارزشی به دانشگاهها که بخشی از آنها به تدریج بدنه ی نهادهای سرکوب دانشجویی را تکمیل کردند.


- شکل گیری تدریجی محافل مخفی و نیمه مخفی دانشجویی در قالب گروههای بحث و کتاب خوانی یا گروههای کوهنوردی و ورزشی در واکنش به ممنوعیت فعالیت سیاسی در دانشگاهها


- پایان جنگ 8 ساله با عراق که ضمن بر جای گذاشتن صدها هزار قربانی در هیات جانباختگان یا معلولین جسمی، صدمات و خسارات فراوانی بر مردم و بر اقتصاد کشور وارد ساخت.


- کشتار زندانیان سیاسی در تابستان 67 و سکوت مرگبار حاکم بر جامعه.



2) از نمایش سازندگی تا پروژه اصلاحات از بالا


-  مرگ کاریزما و پر کردن شتابزده ی خلا ء رهبری با علی خامنه ای برای حفظ انحصار قدرت؛ حذف نسبی جناح چپ جمهوری اسلامی از نهادهای کلان قدرت


-  ظهور مشکلات اقتصادی و اجتماعی حاصل از جنگ با فروکش کردن صدای طبل های جنگ


-  سر باز کردن تدریجی شکاف های پنهان در قالب شورش های پراکنده در چندین شهر و سرکوب های خونین


- آغاز پر طمطراق «دوران سازندگی» با تکیه بر طرح تعدیل ساختاری و خصوصی سازی  اقتصاد و پیروی از سایر راهکارهای بانک جهانی و صندوق بین المللی پول


- ورود سپاه پاسداران و نیروهای اطلاعاتی- امنیتی به حوزه ی اقتصاد و کسب سودهای کلان و فربه شدن از خصوصی سازی های افسارگسیخته و اقتصاد رانتی.


- افزایش تعداد دانشگاهها با افزایش جمعیت و به ویژه با تاسیس زنجیره ای دانشگاههای خصوصی (آزاد) در اکثر شهرهای بزرگ و کوچک. نمود یافتن بیشتر تضادهای نسل جوان، به ویژه دانشجویان و قشر تحصیل کرده ، با ارزش های ایدئولوژیک حاکم.


- رشد مطالبات در نسل جوان و افزایش پتانسیل های اعتراضی در شهرهای بزرگ و در نتیجه باز شدن اجتناب ناپذیر ولی کاملا محتاطانه ی فضا در حوزه هایی معین. مانند چاپ محدود برخی نشریات زیر تیغ سانسور و خطر تعطیلی و یا رشد تدریجی برخی فعالیت های محدود دانشجویی در پوشش انجمن های اسلامی یا فعالیت های ادبی و فرهنگی و نیز تحرکات صنفی.


[در سال 68 دانشجویان دانشگاه شریف در اعتراض به حکم اخراج تحصیلی دهها تن از همقطاران خود، برای 2 تا 3 روز ساختمان آموزش دانشگاه را تصرف کردند، با دخالت نیروهای امنیتی، این اقدام با بازداشت و زندانی شدن تعدادی از دانشجویان و اخراج تعدادی دیگر خاتمه یافت]


- حذف سران جناح چپ حکومت اسلامی از ارکان قدرت و علنی تر شدن شکاف در هرم قدرت میان دو جناح رقیب  [برای نمونه با قدرت گیری خامنه ای به عنوان رهبر انقلاب و رفسنجانی به عنوان رئیس جمهور، موسوی اردبیلی از سمت رئیس دیوانعالی کشور و موسوی خوئینی ها از سمت دادستان کل کشور کنار گذاشته شدند] ؛ سوگیری انجمن های اسلامی به سمت جناح بازنده و انتقادی شدن تدریجی آنها.


- رشد حضور بسیج در دانشگاهها (مقارن با رشد پنهانی و نفوذ خزنده ی سپاه پاسداران در ساختار قدرت)؛ انتقال نقش بازوی کنترلی و سرکوب حکومت از انجمن های های اسلامی به بسیج دانشجویی. [سهمیه های رزمندگان و جانبازان و خانواده های شهدا و غیره برای ورود بی دردسر به دانشگاهها، سهم زیادی در شکل دادن به بدنه ی بسیج دانشجویی داشته است]



3) پروژه ی اصلاحات از بالا و مهندسی اجتماعی به مثابه پاسخی توامان به رشد شکاف های اجتماعی و تعمیق شکاف ها در هرم  قدرت


- حمایت گسترده ی جوانان و دانشجویان از انتخاب خاتمی (خرداد 76) به مثابه اعلام نارضایتی از وضع موجود و با امید گشایش فضای سیاسی – اجتماعی


- بازگشت چپ اسلامی به سطوح میانی و فوقانی قدرت در قامت اصلاح طلبان و باز شدن نسبی فضای اجتماعی و سیاسی برای دوره ای محدود؛ کارشکنی های جناح تمامیت طلب وابسته به رهبری و نیز استرتژی غلط اصلاح طلبان برای عدم مشارکت دادن مردم در پروژه ی اصلاحات مورد نظر خود، این دورانِ گشایش نسبی را به سرعت به سمت افول برد.


- رشد چشمگیر مطبوعات و تشکل های مدنی و پویاتر شدن فضای فعالیت در دانشگاهها در قالب نشریات دانشجویی و تشکل های فرهنگی. دوره ای که اگر چه دوام چندانی نداشت، اما در شکوفا کردن زمینه های اجتماعی موجود تاثیر غیر قابل انکاری داشت. به طوری که پس از برپایی مجدد دوره ی خفقان و سرکوب، بازگرداندن دانشگاهها به وضعیت سابق عملا برای حاکمیت ناممکن شد.


- موانع و کارشکنی های جناح اقتدارگرا در مقابل دولت اصلاحات و تشدید اختلافات میان طیف اصلاح طلبان و جناح محافظه کار. بر ملا شدن رسوایی هایی نظیر قتل های زنجیره ای نویسندگان و دگراندیشان در پاییز 77

- بازتاب اختلافات سیاسی درون بدنه ی حاکمیت در دانشگاهها در قالب تشدید رقابت و اختلافات و درگیری ها میان بسیج دانشجویی و انجمن های اسلامی. در طی دوره ی تشدید اختلافات سیاسی میان حاکمان، تحکیم وحدت کمابیش به بازوی مستقیم اصلاح طلبان حکومتی و بسیج دانشجویی به ارگان رسمیِ طیف اقتدار گرا و بازوی سرکوب آن در دانشگاهها مبدل شدند.



- بازتر شدن فضای انجمن های اسلامی دانشجویی و گسترش دامنه ی فعالیت های آن برای جذب گستره ی وسیع تری از دانشجویان از جمله دانشجویان دگر اندیش یا خارج از چارچوب های ارزشیِ رایج و رسمی.


- جهت گیری های رادیکال تر دانشجویان و از جمله انجمن های اسلامی در اثر خشم عمومی از مقاومت و کارشکنی های فریبکارانه یا خشن حاکمیت در برابر اصلاحات وعده داده شده، که به طور عمده با ماجرای افشای بی سرانجام قتل های زنجیره ای نویسندگان دگراندیش توسط نیروهای امنیتی حکومت آغاز شد و سپس با تعطیلی فله ای مطبوعات به اوج رسید.


- اعتراض دانشجویان دانشگاه تهران در 18 تیر 78 به تعطیلی روزنامه ی اصلاح طلب سلام (که آغاز فرآیند محدود سازی مجدد مطبوعات بود) و سرکوب خونین این اعتراض در کوی دانشگاه تهران. اعتراض حمایتی داشجویان دانشگاه تیریز و سرکوب خونین آن. آغاز خیزش دانشجویی و عمومی تر شدن آن در تهران برای چند روز تا سرکوب  نهایی.


- ناامیدی همگانی از فرآیند اصلاحات با مشاهده ی سرکوب های دانشجویان و نیز سرخوردگی دانشجویان و حتی انجمن های اسلامی از اصلاح طلبان به دلیل عملکرد بسیار ضعیف آنان در حمایت از داشجویان و پی گیری جنایت های مربوط به کوی دانشگاه. آغاز گسست تدریجی تحکیم وحدت از جناح موسوم به اصلاح طلب.


- سکوت موقتی در دانشگاهها و به دنبال آن ظهور مجدد تحرکا دانشجویی در مضمونی رادیکال تر.  گسترش ایده ی ضرورت ایجاد نهادهای دانشجویی مستقل از انجمن های اسلامی در میان دانشجویان (به دلیل همراهی غیر انتقادی آنان با جناح اصلاح طلب و به ویژه عملکرد ضعیف آنها در پیشبرد و هدایت قیام کوی دانشگاه) و شکل گیری تدریجی نهادها و تشکل های مستقل با نشریات و مخاطبان خاص خود. شگل گیری تدریجی گروههای چپ دانشجویی محصول این دوران بود.



4) عروج احمدی نژاد: فتح عرصه ی سیاسی توسط سپاه پس از عرصه های اقتصادی و نظامی


- پوپولیسم احمدی نژادی: بهره برداری از فضای عمومی سرخوردگی از اصلاح طلبان و شعارهای لیبرال بی پشتوانه


- جدال خاموش بر سر تقلب انتخاباتی سال 84 میان دو جناح حکومتی بدون دخالت مردمان سرخورده از سیاست


- طرح محدودسازی فضای سیاسی و فرهنگی با تهاجم باند احمدی نژاد به حوزه ی قانون گذاری و پاک سازی نهادهای دولتی وفر هنگی و آموزشی از نیروهای غیرخودی


- شروع پاکسازی اساتید در دانشگاه از طریق طرح بازنشستگی اجباری و گماشتن چهره های نظامی و امنیتی به ریاست دانشگاه ها


- اعطای اختیارات گسترده به بسیج دانشجویی و نهادهای نظارتی و امنیتی در دانشگاه ها مانند حراست و کمیته ی انضباطی و برخورد خشن با دانشجویان و نهادهای دانشجویی از طریق آنها


- طرح های ساختگی برای بستن نشریات دانشجویی و تضعیف و منحل کردن تشکل های دانشجویی از جمله انجمن های اسلامی
 [مانند جنجال رسانه ای بر سر توهین به مقدسات اسلامی (امام مهدی) توسط نشریه ی «موج» وابسته به انجمن اسلامی دانشگاه امیرکبیر که به بازداشت و زندان طویل المدت تعدادی از فعالان دانشجویی و افزایش محدودیت ها منجر شد]


- همبستگی بیشتر در میان دانشجویان و گروه های دانشجویی به دنبال افزایش فشارهای حکومتی برای مقابله با افزایش فشارهای حکومتی
[مانند مقاومت دانشجویی در بسیاری از دانشگاه ها در مقابل طرح دفن بقایای جانباختگان جنگ در محوطه ی دانشگاه ها که طرحی بود برای نظامی- ایدئولوژیک کردن بیشتر فضای دانشگاه ها]


- همبستگی و پیوند بیشتر گروه های دانشجویی با سایر گروه های اجتماعی به دنبال رشد جنبش های اجتماعی نظیر زنان  و کارگران و اقلیت های قومی.
[برای مثال استقبال بسیاری از دانشجویان از کمپین یک میلیون امضا یا پیوند گروه های چپ دانشجویی با حرکت های اعتراضی کارگران و معلمان]


- فاصله گیری بیشتر انجمن های اسلامی از جریانات اصلاح طلب در جهت کسب استقلال نظری و تشکیلاتی هر چه بیشتر، از طریق پوشش دادن وسیع تر به اندیشه ها و شعارهای لیبرالی و همسویی با مطالبات بدنه ی دانشجویی و نیز برخی مطالبات اجتماعی مردم.


- تحصن های طولانی مدت در دانشگاه هایی مثل زنجان، شیراز، مازندران، علامه طباطبایی، امیرکبیر، شریف، تهران،  علم و صنعت، خواجه نصیر، اصفهان، همدان، تربیت معلم کرج  و غیره با دلایل صنفی یا سیاسی، که عموما با تهاجمات بسیج دانشجویی و بازداشت و محرومیت تحصیلی دانشجویان فعال همراه بود.
[در سراسر دوران بازیگریِ احمدی نژاد کمتر هفته ای بود که بدون شنیدن خبری از برپایی یک تحصن یا اعتراض دانشجویی در یکی از دانشگاههای ایران سپری شود]


- دستگیری گسترده ی طیف های مختلف دانشجویان چپ گرا به بهانه ی برگزاری مراسم 16 آذر سال 86 و تعطیلی نشریات و منحل کردن تشکل های مربوطه که حکم های زندان چندین ساله و محرومیت های تحصیلی برای ده ها تن از بازداشت شدگان همراه بود. 




- سخت گیری های عقیدتی سیاسی برای گزینش دانشجو در مقاطع تحصیلات تکمیلی و رشد ناگهانی تعداد دانشجویان موسوم به ستاره دار و اعتراضات دانشجویی متعاقب آنها


- جنجال های سیاسی مربوط به بلندپروازی های هسته ای حکومت و انزوای بین المللی ایران و تخریب چهره ی مردم ایران نزد جهانیان و گسترش سایه ی جنگ بر فراز کشور موجب گرایش بیشتر دانشجویان به فعالیت در گروه های حقوق بشری و گروه های صلح طلب گردید در حالی که حرف زدن ازمسایل هسته ای همچنان یک تابو است


- ارائه ی طرح های جنجال برانگیزی مانند جداسازی جنسیتی دانشگاه ها یا طرح بومی گزینی برای دانشجویان دختر و محدود کردن سقف پذیرش دانشجویان دختر در کنکور سراسری و واکنش های اعتراضی دانشجویان به آنها.


                                                                        
5) رسوایی انتخاباتی منفذی برای جاری شدن نارضایتی های عمومی و ظهور جنبش عظیم آزادیخواهانه ی مردم


- حضور فعال و گسترده ی دانشجویان در رقابت های انتخاباتی برای نه گفتن به جناح اقتدارگرای حامی احمدی نژاد و روشنگری و فعالیت گسترده در سطح دانشگاه ها و در فضای مجازی


- حضور چشمگیر و پیشرو دانشجویان در جنبش اعتراضی و آزادی خواهانه ی مردم پس از رسوایی انتخاباتی که  تلفات و خسارت های بسیاری را بر دانشجویان تحمیل کرد. تعداد بسیاری از بازداشت شدگان یا جانباختگان سرکوب های پس از انتخابات دانشجو بودند/هستند.


- سیاسی شدن هر چه بیشتر بدنه ی دانشجویی با تداوم جنبش و نقش متقابل دانشجویان در تداوم و رشد و تعمیق جنبش با مشارکت فعال در تدارک تظاهرات های عمومی از طریق فعالیت در دانشگاه ها یا اطلاع رسانی در اینترنت و فضاهای عمومی.


- حضور چشمگیر و نامتعارف دانشجویان خارج از کشور در حمایت از جنبش اعتراضی مردم که برای نخستین بار پس از دوران کنفدراسیون جهانی دانشجویان و محصلین ایرانی، فضای فعالیت سیاسی در بیرون از مرزها را دچار تحول ساخته است.


- بازداشت های گسترده ی دانشجویان و فعالین دانشجویی که در تدارک برگزاری روز دانشجو بودند (بیش از 200 نفر) به منظور جلوگیری از برگزاری این مراسم در دانشگاه ها و جلوگیری از پیوند بیشتر جنبش دانشجویی با اعتراضات مردمی.


- برگزاری مستقل و باشکوه روز دانشجو توسط دانشجویان و حمایت قابل توجه و گسترده ی مردم از دانشجویان به رغم تمامی تهدیدها و تدابیرخشن و اقدامات امنیتی حاکمیت برای محدودسازی این مراسم به محدوده ی دانشگاههای محاصره شده توسط نظامیان. [برگزاری مراسم 16 آذر امسال با وجود آنکه صدمات و بازداشت های زیادی را بر دانشجویان تحمیل کرد، ولی پیوند جنبش دانشجویی و جنبش اجتماعی را بسیار مستحکم ساخت و در عین حال در پیش راندن جنبش جاری در ایران به مرزهای برگشت ناپذیر آن نقش به سزایی داشت. برای نمونه در این روز برای نخستین بار جنبش اعتراضی در بسیاری از شهرهای متوسط و کوچک هم نمود یافت]


- تداوم اعتراضات و تحصن های دانشجویی تا امروز در تعدادی از دانشگاهها در اعتراض به بازداشت گسترده ی دانشجویان و سرکوب های خشن اعمال شده از سوی حاکمیت در روز دانشجو (نظیر وارد کردن نیروهای مزدور به عنوان دانشجو به درون دانشگاهها برای ایجاد اعتشاش و سرکوب دانشجویان). اعتراضات گسترده و سمبلیک به دستگیری مجید توکلی از فعالین شناخته شده ی دانشگاه امیر کبیر.
[در پی سخنرانی بی پرده و دلیرانه ی مجید توکلی در 16 آذر و سپس بازداشت او توسط نیروهای امنیتی، ظاهرا حاکمیت برای تحقیر وی و سایر دانشجویان، عکسی از او با لباس زنانه در خبرگزاری فارس پخش نمود که گویا با این شمایل در حال فرار از دانشگاه بوده است. یاران دیده و نادیده ی مجید، در ابتکاری جالب با انتشار وسیع عکس هایی از خود به صورت مردانی روسری به سر در اینترنت، دفاع از مجید توکلی را با اعتراض به کلیشه های تحقیر چنسیتی و حجاب اجباری پیوند زدند.]   


- از سوی دیگر نه تنها اعتراضات دانشجویی 16 آذر هنوز فروکش نکرده است، بلکه دامنه ی تاثیرات آن چنان وسیع بوده است که حاکمیت را مجبور ساخت به سوی واپسین راه گریز خود، یعنی برقراری فضای حکومت نظامی، گام های سریع تری بردارد. بهانه ی کار هم چیزی از جنس بر سر نیزه بردن قران از سوی لشکر معاویه است.: پاره کردن عکس خمینی در تظاهرات 16 آذر. غافل از اینکه سیل این جنبش، بنیادهای میراث آن «امام راحل» را از جا می کند. به هر حال رهبر نظام دوباره در صحنه حاضر شد و بار دیگر معترضان و مخالفان را تهدید به سرکوب و نابودی کرد. اما  امید می رود که این واپسین تمهیدها و تهدید ها باشد. چون جنبش بیش از همیشه زنده و بیدار است.

 20 آذر 1388