بخش های قبلی:
4) موسوی و کشتار شصت و هفت در سپهر رسانه ها
5) دیالکتیک 67 و جنبش
با همه ی آنچه که در مورد دشواری ها و بدفهمی های پرسشگری از کشتار 67 (و دهه ی شصت) در شرایط حاضر گفته شد، این تلاش ها ثمر بخش بوده است. نه فقط به این خاطر که این موضوع را در کانون توجه مردم قرار داد [در شرایطی که جامعه در فضای یک جنبش عمومیِ اعتراضی به سوی تدارک تحول خیز بر می دارد، داغ های کهنه و پنهان مجال طرح شدن می یابند. چرا که اجبارِ سکوت که ناشی از پراکندگی و یاس و هراس عمومی بود، در پرتو امید اجتماعی و همبستگی مردمی معنایش را از دست می دهد. وانگهی یادآورندگان 67 هم موجوداتی انتزاعی نیستند، آنها بخشی از جامعه اند که از سویی جنبش اعتراضی به آنها فضای روایت کردن بخشیده و از سوی دیگر به واسطه ی تجربیات دردناکی که جامعه با این جنبش از سر گذرانده، بستر عمومی برای شنیده شدن و مکرر شدن این روایت های پرسشگرانه مهیا شده است. علاوه بر این، همان طور که گفته شد، موسوی و همراهانش در پایبندی به مرام سیاسی و رهیافت های استراتژیک خود، در اجباری تناقض آمیز، با دفاع از گذشته و لاجرم جنایت های همزاد آن، بخش هایی از جامعه و فعالین جنبش را به نقد خویش فرا خواندند].
ثمر بخش بودن این تلاش ها بیشتر از این جهت بوده است که طرح این نقد ها در فضای عمومی (که جنبش بستر آن را فراهم ساخت)، نادیده گرفتن آن از سوی اصلاح طلبان را ناممکن ساخت. حضور بالادست در جنبش، از آن گونه که اصلاح طلبان طالب آنند، مستلزم کسب سطح دیگری از مشروعیت مردمی است که معیارها و هنجارهای آن به طور سیال و پویا توسط انبوه فعالان جنبش تعیین میشود. و از آنجا که دینامیسم درونی رشد جنبش، با بهبود کیفی این هنجارها و پذیرش گسترده آنها همراه بوده، جریانات اصلاح طلب نیز در همسویی گریز ناپذیر با مردم، ادبیات خود را در این مورد مشخص مدام ویرایش و پالایش کرده اند. مقایسه رویکرد تریبونهای رسانهای و چهرههای شاخص اصلاح طلب نسبت به کشتار 67 در یک سال و نیم گذشته (از مقطع پیش از انتخابات تا کنون) به خوبی این تحول در ادبیات سیاسی آنان را نشان می دهد:
این مقایسه روندی را نشان میدهد که از مرحله انکار و برخورد تهاجمی با منتقدان و پرسشگران آغاز شد، با سکوت نسبی یا توجیه محتاطانه جنایت دنبال شد و سپس در ادامه به فاز تایید تلویحی وقوع جنایت و ظالمانه بودن آن رسید و اینک ناگزیر در مرحله اتهام زدایی از موسوی و اصلاح طلبان به لحاظ مشارکت در جنایت قرار دارد (8 , 7). [برای نمونه موسوی در آخرین اظهار نظر عمومی نسبت به کشتار ۶۷ از بی اطلاعی خود در زمان وقوع جنایت سخن گفت. و یا مسیح علینژاد در مقاله ذکر شده(6)، لحن بسیار متفاوت و همدلانهای را برگزید، که هر دو مورد حاکی از ارتقای رویکرد و ادبیات اصلاح طلبان نسبت به این مقوله است].
اما مرحله کنونی که تایید وقوع جنایت، مشخصه اصلی آن است، مستلزم پرورش و بسط و تحکیم روایتی "خودی" از این جنایت است که خواه نه خواه با تحریف و مسخ واقعیت و مثله کردن رویدادهای تاریخی همراه است؛ روایتی که میتوان به درستی آن را "شصت و هفتی از آن خودشان" نام نهاد، هر چند شکست آن از هم اکنون قابل پیش بینی است. نمونه این روایتسازی های خودی از مفاهیم و باورهای انتقادی، در دوره هشت ساله اصلاحات تجربه شد که در قالب آن شکل مسخ شدهای از واژگان سیاسی و آرا ی دگر اندیشان و مخالفان سیاسی نظام، در قامت «مردم سالاری دینی» استحاله یافت تا اندیشههای انتقادی و طلیعههای رادیکالیسم سیاسی، در بخشهایی از ساحت قدرت جذب و هضم شده و مورد بهره برداری قرار گیرد. هر چند اکنون این "روایت های خودی" ، به اقتضای شرایط متحول تاریخی، معطوف به اهداف و کارکردهای متفاوتی هستند و حتی اساساً از ماهیتی انفعالی و اجبار آمیز برخوردارند.
در این میان نکتهای که از سوی اصلاح طلبان در این گونه تلاشهایشان نادیده می ماند آن است که ظهور نقادیهای سیاسی در سطح کلان، نظیر سر باز کردن ناگهانی تاریخ فراموش شده کشتارهای دهه شصت، در حقیقت از دل ضرورتها و نیازهای جامعه بر میاید (همانند فضای انتقادی عمومی در مقطع ۱۳۷۶)، نه از سوی عدهای مغرض و یا "دشمنان" فرضی. متحول شدن و نو شدن، لازمه ی همراهی با تحولات تاریخی و ماندن در تاریخ است. چرا که در دراز مدت هر تلاشی برای مدیریت و مهندسی کردن جامعه که در مقابل ضرورتهای رشد تاریخی آن بایستد محکوم به شکست است.
مرور سیر تحولات جنبش اخیر به روشنی گواه آن است که این جنبش فرا حزبی، در فرایند رشد و تحولش، همواره بر دیالوگهای متکثر درونی خود استوار بوده و رشد کیفی جنبش مرهون بازخورد عمومی این دیالوگ ها بوده است. در این میان کشتار ۶۷ بهترین نمونه ایست که از دریچه آن میتوان دیالکتیک میان نقادی عمومی و جنبش مردمی را به نظاره نشست. اگر به جنبش و هر گونه تحول رهایی بخش دل بسته ایم، نقادی و گفتگوی جمعی را پاس بداریم.
پانوشت ها (همه ی بخش ها):
1) در مورد کشتار سه سال نخست، علاوه بر جنایت های رسمی در کردستان و ترکمن صحرا، برای نمونه می توان به موارد زیر اشاره کرد:
- اعدام افسران و مقامات ارشد حکومت شاه (57 و 58)
- کشتار بهائیان(58)؛ قتل های اعضا و هواداران سازمان های سیاسی در جریان درگیری های خیابانی و حمله ی اوباش و چماق داران حکومتی (58 و 59 و سه ماهه ی اول 60)
- قتل دانشجویان مخالف طرح انقلاب فرهنگی در طی درگیری های اضغال دانشگاهها(59) ؛ اعدام افسران بازداشتی در جریان کودتای نوژه (59)
و به عنوان نمونه ای از ابعاد جنایت ها در کردستان، به گزارش زیر رجوع کنید:
2) کشتارهای انبوهی که دمیدن بر طبل جنگ و مقدّس نمایی آن بر جامعه تحمیل کرد را باید به فهرست جنایتهای دهه شصت اضافه کرد.
3) اعدامهای گسترده ای که به نام مبارزه با قاچاق مواد مخدر، فحشا و جرایم اجتماعی، به طور پیوسته و سیستماتیک در این سی و یک سال انجام شده، جایگاه مهمی در تاریخچه "جنایت رسمی" و "قتلهای قانونی" در نظام کنونی دارند. برای نمونه رجوع کنید به گزارشی از اعدامهای جمعی در یکسال گذشته در زندان وکیل آباد مشهد.
آقای علیپور در ابتدای این مطلب (که در پاسخ به نقد هژیر پلاسچی بر مطلب قبلی او منتشر شد) می گوید تلاش داشته تا «کاوشی منصفانه داشته باشد به انگیزههای پنهان در پشت اعتراضهایی دربارهی اعدامهای ۶۷ که از سوی برخی متوجه میرحسین موسوی به عنوان یکی از رهبران جنبش سبز ایران میشود».
همان طور که ملاحظه می کنید دامنه ی این «روایت های منصفانه» نه تنها تاریخ کشتار 67 ، بلکه انگیزه های افرادی را که خواهان روشن شدن ابهامات و ناگفته های آن دوران تاریخی هستند نیز در بر می گیرد.
دو مطلب یاد شده در سطور فوق عبارتند از:
5) حادترین شکل این نوع نگاه به کشتار ۶۷ در سخنان جنجالی ابراهیم نبوی در جریان همایشی در بروکسل بروز کرد. جدا از مقالهای که وی چندی قبل در همین مورد نگاشته بود.
خانم علینژاد بنا به گفته ی خودش در این مقاله، در ایران همواره در صدد فرصت محالی بوده که از 67 بنویسد، اما وقتی همکارانش کشته شدگان و جان باختگان را مقصر دانستند (گاه حتی در صریح ترین قالب بیانی، مانند ابراهیم نبوی)، با وجود برخورداری از فرصت بیان در «دنیای آزاد»، صدایی از او بر نخاست.
0 نظرات:
ارسال يک نظر