شنبه ۱۱ سپتامبر ۲۰۱۰

کشتار 67 و جدال روایت ها / بخش اول






مقدمه: 
رسانه های بزرگ حتی به فرض مستقل بودن از نهادهای قدرت (فرض محالی که صفت بزرگ را از آنها سلب خواهد کرد)، کارکردهای متناقضی دارند. از یک سو از آنجا که در انتقال و نشر خبر یا گسترش «آگاهی» عمومی در حوزه ای معین، دامنه ی وسیعی از مخاطبان را هدف قرار می دهند، خواه ناخواه موضوع مورد نظر را تا درجات وخیمی سطحی و عوام زده می سازند؛ به ویژه آنکه این رسانه ها علاقه ی وافری به ایفای نقش «ناظر بی طرف» دارند و از این رو مصداق بارز ارائه ی «حقایق حد وسط» از امور مختلف هستند (به یاد بیاوریم چگونه در ماههای نخست جنبش، کشتار و سرکوب مردم در خیابان های تهران، از سوی «بی بی سی» یا «سی ان ان» با عبارت هایی نظیر «نا آرامی در تهران» و یا «برخورد میان معترضان به نتایج انتخابات و پلیس» تعبیر می شد. تو گویی در یک درگیری متعارف دو طرفه، عده ای زخمی شده اند). از سوی دیگر رسانه ها با تکرار بیش از حد یک خبر، بدون عمق دادن به موضوع و پرداختن به جوانب و زمینه ها و ابعاد مختلف آن (به دلیل خصلت نخست)، خواه ناخواه ارزش خبری آن را کاهش می دهند و به نوعی از درجه ی واقعی بودن موضوعِ  خبر/گزارش می کاهند و در نهایت آن را به حوزه ی امور مجازی و انتزاعی سوق می دهند. به عبارتی تکرار رسانه ای اگر چه قاعدتا به قصد تاکید بیشتر انجام می شود، اما در عمل به طور تناقض نمایی از اهمیت موضوع (مثلا وجه تکان دهنده ی یک رخداد) در اذهان عمومی می کاهد. متاسفانه فاجعه ی 67 نیز از تاثیر این گونه کارکردهای رسانه ای برکنار نبوده و یا نخواهد بود. این نوشتار تلاشی است برای شفاف سازی برخی زمینه هایی که جدال های چند ماهه ی اخیر پیرامون کشتار 67 را در رسانه های فارسی زبان تشدید کرده اند. هر چند بنا بر آنچه که گفته شد، به دلیل جاری شدن در فضای رسانه ای، خود این متن هم لاجرم قدری به آشفتگی های موجود خواهد افزود.


1) اجبار در روایتگری یا روایتگری اجباری

در سال 67 کشتاری روی داده است. این گزاره ای است که اینک همگان (حتی حاکمان) بر آن صحه می گذارند، گیریم با انگیزه ها و تعابیر متفاوت. تا چندی پیش (کمتر از دو سال) نه فقط اثبات درستی این گزاره ناممکن بود، بلکه طرح چنین پرسشی در حوزه ی عمومی خطرناک و در زمره ی امور ممنوعه و در دایره ی تابوها بود. تا آن زمان جانباختگان و قربانیان این کشتار فقط برای خانواده ها و اطرافیان شان و طیف اندکی از نیروهای سیاسی و شهروندان دگراندیش از واقعیت تاریخی برخوردار بودند. تا اینجا بر دفتر ناگشوده ی تاریخ ما، تنها در صفحه ی فهرست آن، سرفصلی اضافه شده است، که در قدم بعد، گشوده شدن، نوشته شدن یا خوانده شدن را گریز ناپذیر می کند.
اگر بپذیریم هر کشتاری جنایت کارانه است (من می پذیرم، بی هیچ استثنایی)، در سال 67 جنایتی روی داد. جنایتی که البته یگانه نبود؛ حلقه ی شوم و برجسته ای بود از رشته جنایت هایی که در طی دهه ی نخست پس از انقلاب و نیز در دو دهه ی بعدی در امتداد هم رخ دادند؛ رشته ای که سراسر تاریخ انقلاب مدفون شده ی ما را درنوردید تا اعدام ها و قتل های  57 و 58 و 59 (1) و جنایت های کردستان و ترکمن صحرا و اعدام های سال 60 و سال های پس از آن را با گذار از تابستان خونین 67 ، به قتل های زنجیره ای دگر اندیشان و دانشجویان و اقلیت های قومی و مذهبی و دگرباشان جنسی پیوند بزند(2)؛ تا بار دیگر در سال 1388 حلقه ی شوم دیگری را خلق کند(3). این بار اما شرایط به گونه ای نبود که پوشاندن حلقه ی جدید جنایت برای سر رشته داران آن مقدور باشد. مردم این تازه ترین حلقه ی جنایت را به موازات آفرینش خونین آن «دیدند» که خود پاداش خیزش جمعی آنان برای رهایی بود. این «دیدن» چنان مستقیم و بی واسطه بود که بی نیاز از راوی و روایت و حتی به نوعی مستقل از قرائت بود. کیفیت چنین درکی چنان برانگیزاننده بود که بازخوانی حلقه های پیشین جنایت و کشف رشته ی بلند متصل کننده ی آنها را به عطش و خواستی کمابیش عمومی بدل کرده است. این چنین است که اینک روایت کردن از 67 و سال های خونین پیش از آن، برای بسیاری از جریانات سیاسی، ضرورتی گریز ناپذیر شده است و به ویژه برای جریاناتی که تاکنون لب فرو بسته بودند، طفره رفتن از این روایتگری بیش از این امکان پذیر نیست. اما پاسخگویی به این ضرورت زمانه، لزوما از تعهد به روشنگری اجتماعی بر نمی خیزد. برای مثال روایتی که از سوی طیف اصلاح طلبان حکومتی عرضه می شود، پیش از هر چیز واکنشی است به روایت هایی که جایگاه تاریخی آنان در ارتباط با جنایت های دهه ی 60 را به چالش کشیده اند. بر این مبنا روایتگری آنها در نهایت اجباری است برای دفاع از حقانیت سیاسی شان و خوانشِ تاریخیِ ملازم آن در هماوردی میان روایت های امروز. این روایتگریِ اصلاح طلبانه از فاجعه ی 67 ، که آن را به مثابه تکه ای جدا از پیوستار نظام جلوه می دهد (مانند جنایت های «محفلِ خودسری» که پس از افشای قتل های زنجیره ای، آقای خاتمی مدعی شد غده ی چرکین آن را از بدنه ی دستگاه امنیتی زدوده است!) به ویژه در جدال با آن دسته از روایت هایی قرار دارد که حتی در دل دوران اختناق و انکار وقیحانه ی جنایت، به رغم هزینه های بسیار، با غلبه ی فراگیر فراموشی در ستیز بودند.

بخش دوم را در اینجا بخوانید


این مطلب به طور کامل در شماره ی جدید نشریه ی «خیابان» منتشر شده است.

2 نظرات:

ناشناس گفت...

آقا یا خانم فیلسوف. اینجا ما با یک کشتار واقعی طرف هستیم. شاید سن تو قد نده در آن فضا نوده ای ولی من که سال ۶۷ فقط دوازده ساله بودم این «گزاره» را با گوشت و پوست حس کردم چون ۲ تا از عزیزانم رو اعدام شده دیدم و خبر خیلی های دیگه رو هم شنیدم. فهم این «گزاره» اهن و تلپ آکادمیک مآبانه لازم نداره. حالم به هم خورد از نوشته ات.

امین گفت...

به آقا یا خانم ناشناس و کمی عصبانی

بدبختانه سن من هم به دوران سیاه آن «کشتار واقعی» قد می دهد. و از قضا همین واقعی بودن این کشتار و تحریف/لوث شدن امروزی آن در فضای رسانه های بزرگ، انگیزه ی نوشتن این مطلب شد؛ که گمان نمی کنم فیلسوفانه باشد. چون متاسفانه دانش فلسفی چندانی ندارم. اگر کمی حوصله کنید(نگذارید پیش داوری هایتان حالتان را به هم بزند) و متن را تا پایان بخوانید، شاید دیدگاه این نوشتار را آن قدر دور از باورهایتان نیابید. اگر هم نقدی داشتید، سپاسگزارتان خواهم شد که در چند جمله بیان کنید....