شنبه ۱۱ سپتامبر ۲۰۱۰

کشتار 67 و جدال روایت ها / بخش دوم

بخش های قبلی:  1) اجبار در روایتگری یا روایتگری اجباری


2) آیا می توانیم «تاریخ را آن گونه که هست بخوانیم»

این گونه آموخته ایم که تاریخ را فاتحان می نویسند. اما فاتحان علاوه بر این، از نوشته های خویش و در واقع از تاریخ بر ساخته ی خویش محافظت هم می کنند، با وسواسی شگرف در خالی ماندن بخش هایی که نانوشته مانده اند. این بخش های نانوشته همان هایی هستند که توان درک و تفسیر انتقادی و رمزگشایی از تاریخ مدون حاکمان را برای محکومان فراهم می آورند. پس صفحات خالی مانده ی تاریخ، بخش های ابطال کننده ی تاریخ حاکمان هستند. به همین خاطر وقتی جبر تاریخ در ساختارهای قدرتی که محافظت از «تاریخ رسمی» را ممکن می سازند، رخنه ها و ترک هایی ایجاد می کند، نوشتن از بخش های خالی مانده، هم برای حاکمان و هم محکومان اولویت ویژه ای می یابد.
می گویند «تاریخ را آن گونه که هست، بخوانیم!»(4). حرف دلپسندی است، هر چند به طور ضمنی دلالت بر آن دارد که گوینده یا نویسنده ی این سخن خود التزام به این سخن داشته و یا توانایی تحقق آن را دارد. در این عبارت اندرز آمیز، جایگاه ناظر به طرز گزنده ای مبهم و ناپیداست. در واقع این گزاره ی «ارزشی» بر این پیش فرض خوش بینانه استوار است که در قرائت تاریخ، «ناظر بی طرف» دست یافتنی است. اما چنین ناظری در واقع نه دست یافتنی است و نه مطلوب. دست نیافتنی از این رو که هر ناظری از جایگاه ویژه ی خود و بر اساس علایق و وابستگی ها و منافع (فردی یا جمعی) خود تاریخ را قرائت، قضاوت و روایت می کند. نامطلوب از این رو که چون دسترسی به چنین جایگاهی ذاتا تحقق ناپذیر است، ناظری که به رغم آن همچنان به طور اراده گرایانه اصرار بر بی طرف بودن داشته باشد، ناچار است به طور تصنعی «قرائت های حد وسط» را خلق کند و به واسطه ی وجاهت بیرونی ای که از صفت بی طرفیِ خود نصیب می برد، این قرائت های میانه را به عنوان حقیقت تاریخیِ «منصفانه» به دیگران تحمیل کند. چیزهای منصفانه ای از این دست که «خشونت و قتل اگر چه ناپسند و غیرانسانی است، اما در جریان حوادث مورد بحث در ایران، قربانیان و جانیان کمابیش هر دو به یکسان مقصر بوده اند. چون قربانیان با برگزیدن روش های انقلابی به جای راهکارهای اصلاح طلبانه، با اقدامات خشن خود جانیان را به خشونت بیشتر برانگیخته اند. وانگهی اگر قربانیان هم در مسند قدرت بودند، خود به جانیان دیگری بدل می شدند»(5b, 5a). این روایتگری های حد وسط و «منصفانه» از قضا مورد پسند حاکمان و مسند نشینانِ حال و گذشته هم هست. شاید به این خاطر که سرسپردگی آنها به حقیقت و انصاف و بی طرفی بیشتر از سایرین است!

با این اوصاف، پس چگونه می توان حقیقت تاریخی را شناخت و جایگزین روایت های جعلی کرد؟ یعنی پایبندی به حقایق تاریخی آن گونه که بوده. در پاسخ باید گفت قدم نخست آن است که توهم ناظر بی طرف را به دور افکنیم و بپذیریم که فرآیند بازخوانی تاریخ هم خود امری تاریخی است و لذا مشمول محدودیت ها و الزامات آن می شود. سپس بر آن شویم که در چه جایگاهی می توان قرائت «بی غرضانه تری» داشت. انتخاب های زیادی پیش رو نیست.

در یک دسته بندی کلان یا از جایگاه حاکمان و فرادستان می توان به رویدادهای تاریخی نگریست و یا از جایگاه فرودستان و محکومان. حساسیت به سلطه و ستم و تقابل با چرخه های بازتولید روابط غیر انسانی، حداقل پیش شرطی است که برای نگریستن از جایگاه محکومان به روندها و رویدادهای تاریخی وجود دارد. به این معنا وفاداری به حقیقت با دفاع از حقِ پایمال شدگانِ تاریخ همبسته است. و هنگامی که از موضع دفاع از حق به تاریخ می نگری، «بی طرف» نیستی.  به این واسطه نگریستن از جایگاه فرودستان به تاریخ مستلزم دوری از مناسبات سلطه و حلقه های قدرت (یا جویای قدرت) است. چنین ناظری شاید نتواند قرائت ناظر بی طرف «انتزاعی» را ارائه دهد، اما قرائت او بی تردید انسانی ترین قرائت «ممکنی» خواهد بود که در یک برهه ی تاریخی معین، «می توان» نسبت به رویدادهای گذشته ی تاریخی اتخاذ کرد. این قرائت انسانی که در برابر قرائت بی طرفانه می نشیند، نه تنها لزوما با انتقامجویی و خشونت طلبی نسبتی ندارد، بلکه دامن زدن و اجتماعی کردن آن، یکی از پیش شرط های اساسی برای توقف چرخه های خشونتِ سازمان یافته است و دستیابی به جامعه ای سالم تر است. 


بخش سوم را در اینجا بخوانید

0 نظرات: