چهارشنبه ۱۷ فوریهٔ ۲۰۱۰

پیرامون رنگ سبز و جنبش (2) - با رنگ سبز چه باید کرد؟



مقدمه:
در مطلب پیشین با مرور جنبه هایی از تجربیات تجمع های حمایتی ایرانیان در خارج از کشور ، تلاش گردید سویه هایی از نسبت میان نماد سبز و جنبش اعتراضی حاضر گشوده شود. در مطلبی که اینک پیش روی شماست در همان زمینه ی کلیِ بحث از دلالت های رنگ سبز، با طرح پرسشِ «با رنگ سبز چه باید کرد؟»، ناگزیر با پرسش عام تر و البته  آشنایی مواجه می شویم: «با این جنبش چه باید کرد؟»، که بخش نخست این نوشتار کوششی است برای پاسخ گویی به آن و سپس بازگشت به پرسش آغازین. اما در ادامه ی همین مطلب در بخش دوم تلاش می شود نحوه ی مواجهه و تعامل با جنبش، از رویکردی چپ بازخوانی و به اختصار  کاویده شود. [ لازم به گفتن است برای دنبال کردن بحث های این نوشتار، خواندن مطلب پیشین الزامی نیست]  

1-  با رنگ سبز چه باید کرد؟
این نوشتار خطاب به آن دسته از ایرانیان و فعالین سیاسی و نیروهایی در اپوزیسیون است که فارغ از دغدغه های قدرت، فراز و فرود این جنبش را دنبال می کنند. به ویژه خطاب به آن دسته از نیروهای چپ و سکولاری که نسبت به سرنوشت این جنبش و سرنوشت مردم نگرانی دارند و در عین حال از نبودن نشانه ها و المان های سرخ (پنهان یا آشکار) و یا غلبه ی المان های مذهبی در این جنبش متحیر یا ناخرسندند.

بی گمان پاسخ به این پرسش(با رنگ سبز چه باید کرد؟) چیزی از جنس پاسخ به پرسش عام تری است: «با این جنبش چه باید کرد؟». اینکه چگونه می توان در عین پایبندی به پرنسیپ های چپ و سکولاریسم و به دور از تناقض های نظری و عملی، جایگاه مناسبی برای تعامل و همراهی با این چنبش یافت؟ و چگونه می توان به سهم خود بر این جنبش تاثیر نهاد؟
به گمان من پیش از هر چیز باید پذیرفت که این جنبش به رغم داعیه های تبلیغاتی رسانه های «متعهد» به قدرتمداران، جنبشی چند صدایی است، خواه در خاستگاهها و خواه در اهداف و روش ها. به رغم محدودیت های تحقیقات میدانی و آماری، به لحاظ زمینه ها و واقعیت های اجتماعی موجود فهم این موضوع دشوار نیست که بخش قابل توجهی از جوانان شرکت کننده در این جنبش کسانی هستند که بیگانه و دلزده از ارزش های ایدئولوژیک حاکم و با خشمی ناشی از احساس بی آینده گی در یک نظام ناکارآمد و منحط و به غایت مستبد و سرکوبگر، تنها با سودای یک دموکراسی بی قید وشرط و یا یک جمهوری بی پسوند، خطر سهیم شدن در اعتراضات خیابانی را به جان می خرند(خواه طرح مبهمی از این ایده در ذهن داشته باشند و خواه طرحی مشخص)؛ هر چند این لایه های درونی جنبش به دلیل نامتشکل بودن و تعلق داشتن به حوزه ی ممنوعه ی باورهای سیاسی، تریبونی رسمی برای انعکاس صداهای خود ندارند. تنها تریبون(غیر رسمی) آنها دوربین های موبایل شان و تصاویر یوتیوبی است، که آن هم هیچگاه از محدودیت ها و خطر بازرسی ها و تفتیش های امنیتی حکومت مصون نبوده است. ایستادگی ها و دلاوری های این جوانان و همراهی بخش های زیادی از مردم با آنان گواه روشنی است بر اینکه رسوایی انتخاباتی، فقط بهانه و مجرای سربازکردن نارضایتی های عمیق اجتماعی بوده است و اینکه نیروی محرکه ی این جنبش ریشه هایی به مراتب عمیق تر از «سطح رسمی شده ی منازعات» یا «سویه های رسمی جنبش» دارد. هرچند این طیف گسترده ی ناهمگون و نامتشکل، به دلیل فقدان آلترناتیوهای سیاسی، موقتا به همراهی با آلترناتیو مسلط تن داده اند تا در پناه حاشیه ی امن تری که آلترناتیو مسلط کمابیش از آن برخودار است، و با حرکت در سایه ی این آلترناتیو، ادامه ی روند مبارزه را تدارک  بینند.

با چنین درکی از ناهمگونی و چند صدایی بودن جنبش، بدیهی است که هر گرایش و جریان سیاسی مترقی می بایست ضمن در نظر داشتن دوام و بقای کلیت جنبش، به تقویت آن بخش ها و صداهایی در درون چنبش بپردازد که مترقی تر می انگارد؛ آن صداهایی در درون جنبش که جستجوی آزادی و دموکراسی را از روش های دستیابی به آن جدا نمی بینند؛ صداهایی که برای رسیدن به آزادی، راهکارهایی شفاف و عاری از تناقض های درونی و به دور از مصلحت جویی های پدرخواندگان را می جویند؛ صداهایی که درس های تجربیات تلخ گذشته را در راهجویی برای آینده پیش روی خود دارند، با این حال به فرمول های قطعی تن نمی دهند و بر این باورند که جنبش در تداوم خود قابلیت آن را دارد که از خود فراتر رود و همراه با آموزش و ارتقای همراهانش، خود هم رشد کند و ببالد.

اما این جنبش در عین حال عرصه ای است که صداهای گوناگون با مرزهایی نامتعین و نا مسدود و با ترکیب های جمعیتی پویا و درحال تحول، در روندی از رقابت و همسازی در آن حضور دارند. بنابراین کنش گری با هویت مستقل سیاسی در این جنبش، رویکردی گریز ناپذیر و خواه ناخواه (در دراز مدت ) تاثیر گذار است. به طبع همان طور که گفته شد رویکرد هژمونی طلبانه از سوی جریان اصلاح طلب دینی همچنان خواهد کوشید موازنه ی درونی جنبش را به نفع صدای همساز و گفتمان سیاسی همسوی خود سوق دهد(به رغم همه ی تعارفات پلورالیستی). بر این اساس و با توجه به مقدمات ذکر شده، در یک رهیافت کلان می توان چنین گفت که در شرایط حاضر هر گونه تلاش برای جلوگیری از تک صدایی شدن جنبش و تقویت خودباوری جمعی برای حضور موثرتر صداهای ناهمساز و زمینه سازی عمومی برای شنیده شدن و بازگویی این گونه صداها، رویکردی دموکراتیک و مسئولانه نسبت به این جنبش محسوب می گردد.    
پاسخ به پرسش یاد شده، یعنی نحوه ی مواجهه با رنگ سبز نیز از دل چنین تحلیلی قابل فهم است: رنگ سبز به رغم تفاوت های فکری میان گرایش های گوناگون حاضر در جنبش، به عنوان نمادی عام از جنبش، از سوی حاضرین در این جنبش پذیرفته شده است. درست به همین خاطر بانیان اولیه ی این نماد سیاسی نیز در راستای اهداف هژمونی طلبانه ی خود کوشش دارند با استفاده از فضای مقبولیت عمومی رنگ سبز، تعابیر خاص خود از نماد سبز را هم به آن ضمیمه کنند تا بدین ترتیب سیالیت جنبش را به مرزهای تثبیت شدن در راستای مورد نظر خود هدایت نمایند. با این وجود تقابل با رنگ سبز به بهانه ی مقابله با سوء استفاده های سیاسی از این سنبل، نادیده گرفتن دلالت های مبارزاتی عام این نماد و نیز رها کردن بخش هایی از جنبش است که با توسل به همین نمادِ فراگیر، اهداف و روش های مستقلی را در مبارزه ی جمعی خود دنبال می کنند. در این معنی رویکرد تقابلی نسبت به رنگ سبز در عمل به تقویت جریاناتی می انجامد که خود را متولی رنگ سبز و از مجرای آن، متولی کلیت جنبش قلمداد می کنند؛ یعنی مشروعیت دادن به داعیه های قیم مابانه و در نهایت کمک به تک صدایی شدن جنبش!  رویکرد جایگزین می تواند این گونه باشد که به جای تقابل نظری با رنگ سبز (که گاه حتی تا مرزهای نفی جنبش هم پیش می رود)، بایستی در مقابل هر گونه مصادره ی این نماد در جهت اهداف جناحی  ایستاد و بر این واقعیت پای فشرد که نماد سبز متعلق به کل پیکره ی جنبش است و قابل مصادره نیست؛ پای فشاری بر اینکه «جنبش سبز» جنبشی آزادیخواهانه است و از آنجا که چنین جنبشی، جامعه ای آزاد و عاری از استبداد و تبعیض و ستم را نشانه رفته است، نماد عمومی این جنبش هم نمی تواند معانی و دلالت هایی غیر از مضامین و الزامات آزادیخواهی و یا ناسازگار و متناقض با آنها را حمل کند. در واقع بایستی نماد سبز را چنان با خواسته های بنیادین جنبش پیوند زد که راه بر هر گونه مصادره و تحریف این نماد در جهت فروکاستن اهداف و ابعاد جنبش مسدود گردد. [در غیر این صورت، تداوم برخورد انفعالی از سوی نیروهای مترقی نسبت به این مقوله می تواند به مسیری بیانجامد که مثلا آقای محسن کدیور در مقاله ی یاد شده به عنوان «اهداف مقدور» پیش روی جنبش قرار می دهد: «جمهوری اسلامی در سایه ی ولایت فقیه، ولی با تفسیر تازه ای از قانون اساسی»! (1)]
به تعبیری دیگر بخشی از کشمکش ها و رقابت های درونی میان گرایش های مختلفِ موجود در هر جنبش اجتماعی معطوف است به تلاش برای گسترش و مسلط کردن تعابیر مورد نظر خود از نمادهای فراگیر و عمومی شده! سخن بر سر آن است که در جنبش حاضر، دلالت های سیاسی رنگ سبز مصداق بارزی از این رقابت های گفتمانی در میان گرایش های متفاوتِ حاضر در جنبش است. از این رو تقابل با رنگ سبز یا نفی فراگیری آن نه تنها به معنی واگذاری این رقابت است، بلکه به معنای پذیرش ضمنی دلالت هایی است که با داعیه ی همگانی بودن، می کوشند خود را بر این نماد و به واسطه ی آن بر کل جنبش تحمیل نمایند.  بنابراین وقتی به فراگیر شدن نماد سبز حساسیت نشان می دهیم، باید تعیین کنیم این حساسیت معطوف به کدام تعبیر از رنگ سبز است! اگر ما معتقدیم جنبش در بطن خود (در خاستگاهها، خواسته ها و اهداف) متکثر و رنگارنگ است، این باور لزوما به آنجا نمی انجامد که رنگ سبز را به عنوان نماد جنبش نفی کنیم؛ بلکه باید با روشنگری و دخالتگری فعال بکوشیم همه ی آن رنگارنگی معنایی و دلالت های پلورالیستیِ کم رنگ مانده را به پیکر همین نماد عمومیت یافته انتقال دهیم؛ این دقیقا همان مسیری است که در عمل بسیاری از جوانان سبزپوش با حضور مستقل و مجاهدت های خود در جنبش دنبال می کنند؛ رویه ای که مصادره طلبان جنبش را بارها و بارها (علیرغم تمایل دیرین به گریز از شفافیت) واداشته است در پوشش پرهیز از رادیکالیسم و ساختار شکنی و غیره، مرزهای خود را با مردم ترسیم کنند؛ با این امید که این مرزبندی ها و خط کشی های از بالا، سرانجام  توسط بدنه ی جنبش هم پذیرفته شود.

نتیجه آنکه نقد ما به اصلاح طلبی حکومتی  و مشی سیاسی پر ابهام و مماشات طلبانه ی آنها لزوما نبایست ما را به تقابل با رنگ سبز بکشاند؛ هر چند تردیدی نیست که جریان اصلاح طلب با تمام قوا برای تصاحب این نماد و استفاده از آن در جهت اهداف خود خواهند کوشید. مشکل اینجاست که تقابل با نماد این جنبش می تواند به تضعیف تعامل ما با جنبش و تقویت ناخواسته ی همان اغراض انحصار طلبانه بیانجامد.

2- سخنی با رفقای چپ و سوسیالیست
در اینجا بی مناسبت نیست (حداقل برای دامن زدن به دیالوگ عمومی پیرامون جنبش) از رویکرد چپ سوسیالیستی هم به تعمق پیرامون پرسش عام تر طرح شده در بخش پیشین (با این جنبش چه باید کرد؟) بپردازیم. برای طرح این بحث ابتدا ذکر این نکته را لازم می دانم که از دید من این جنبش به لحاظ خاستگاههای اجتماعی و ترکیب نیروهای مشارکت کننده، جنبشی فراطبقاتی است که پیش از هر چیز ماهیتی ضد استبدادی و آزادیخواهانه دارد؛ اگر چه نمی توان انکار کرد بخش قابل ملاحظه ای از نارضایتی های اجتماعی به وجود آورنده و برپا دارنده ی این جنبش، نارضایتی ها و ناامنی های معیشتی و اقتصادی است (نارضایتی اجتماعی به طور کلی خصلتی در هم تافته و ترکیبی دارد). در واقع درست به دلیل غلبه ی خصلت های عام ضد استبدادی و آزادیخواهانه ی جنبش است که در مقطع کنونی در شعارها و مطالبات مردمی که همواره از حق تشکل یابی و تجربه ی عمل سیاسی و جمعی سازمان یافته محروم بوده اند، تفاوت خاستگاههای اجتماعی و هویت طبقاتی به صورت تفاوت هایی چشمگیر محسوس نیست. نظام استبداد مذهبی در طی سه دهه با الگوی کذایی «امت» سازی، نه تنها فردیت اجتماعی را از افراد سلب کرده است، بلکه در نهایت موجد جامعه ای اتمیزه شده و فاقد ساختارهای جمعی گردیده است؛ در چنین شرایطی درک هویت جمعی دشوار و حتی برای برخی ناممکن است. از این رو فراگیر شدن مشارکت در جنبش به عنوان یک تجربه ی جمعی ناساز و ساختار شکن، می تواند شرایط منحصر به فردی برای گذار درونی افراد از این مرزهای تابو شده را فراهم سازد (اگر چه خطر پوپولیسم و حرکت های توده وار را هم نمی توان نادیده گرفت).

بنابراین حداقل در حال حاضر و با مختصات کنونی جنبش، انتظار نمی رود که این جنبش در مطالبات و اهداف خود مستقیما به طرح خواسته ها و الگوهایی بپردازد که با تسهیل برقراری مناسبات سوسیالیستی در پیوند اند. با این حال به گمان من کار نیروهای سیاسی چپ نمی تواند محدود به رصد کردن ترکیب طبقاتی جنبش یا بسامد طرح مطالبات کارگران و زحمتکشان در درون جنبش باشد؛ چنین درکی به آنجا می انجامد که فقدان برخی نشانه های مستقیم، به نامرتبط بودن این جنبش با زندگی و سرنوشت زحمتکشان تعبیر شود؛ در حالیکه نفس به چالش کشیدن یک نظام مستبد و مطالبه ی جمعی برای آزادی های سیاسی – اجتماعی از بطن جامعه، بی تردید در خدمت اهداف فرودستان و محرومان جامعه هم خواهد بود(4) و شاید نیاز فرودستان به «آزادی»، بیش از سایر اقشار جامعه باشد (هر چند خود به ضرورت مستقیم آن واقف نباشند)؛ چرا که استبداد نه تنها به واسطه ی ناکارآمدی و فساد و تباهی اقتصادی، سنگینی بار معیشت و ستم طبقاتی را بر آنان تشدید می کند، بلکه با سلب حقوق صنفی و مدنی، با محروم کردن جامعه از آزادی بیان و آزادی های سیاسی و با سرکوب هر گونه اعتراض حق طلبانه، هم راههای رشد فردی و آگاه سازی و اطلاع رسانی را می بندد و هم امکان سازمان یابی برای مقابله با ستم طبقاتی را به کلی مسدود می سازد. به این اعتبار می توان گفت کارگران و زحمتکشان در یک ساختار سرمایه داری استبدادی، «ستم طبقاتی مضاعفی» را متحمل می شوند؛ به این معنا که در عین تحمل حداکثر فشار معیشتی و ناامنی اقتصادی و بی حقوقی مطلق انسانی و مدنی، هیچ چشم انداز فردی یا جمعی برای مقابله با ستم و یا تخفیف رنج و درد تحمیلی را هم پیش روی خود نمی بینند. وضعیت اسفبار کارگران ایران در دهه های اخیر مثال گویایی از این مدعاست:

کارگران(در گستره ی عام) و معلمان ایرانی در اوج فشارهای معیشتی و اقتصادی و موج های بی پایان اخراج و بیکاری، نه تنها به رغم همه ی ضرورت ها و مجاهدت ها، همچنان از حق تشکل یابی مستقل محروم مانده اند، بلکه هیچ گاه رسانه ای برای طرح معضلات و مطالبات خود نیز نداشته اند(در رسانه های موجود طرح معضلات و مطالبات کارگری به دلیل پیوند موجود یا ناموجود با سوسیالیسم، همواره بر مدار «تابو» چرخیده است). و این در شرایطی است که حتی پی گیریهای جمعی کارگران برای درخواست دستمزدهای معوقه که با معیشت و بقای روزمره ی خانواده های آنان پیوند دارد، به راحتی و آشکارا نادیده گرفته می شود و یا مورد سرکوب شدید ماشین دولتی قرار می گیرد؛ به طبع هیچ امیدی هم به دادخواهی و تظلم جویی در یک نظام قضایی فاسد و سراپا وابسته نمی رود. تلخ تر آنکه حاکمیت همواره با شدت تمام با آن دسته از کارگرانی که در جهت تشکل یابی کوشیده اند و حتی با فعالین سیاسی - اجتماعی ای که در جهت دفاع شهروندی از حقوق کارگران و زحمتکشان می کوشند برخورد کرده است و هر فعالیتی را در نطفه خفه کرده است (شواهد به قدری فراوان و گویاست که نیازی به ذکر مثال نمی بینم).

نتیجه آنکه به رغم شرایط اقتصادی و معیشتیِ ویران شده و خرد کننده ای که مصداق روشن ستم طبقاتی در یک «سرمایه داریِ پیرامونی» است، و به رغم ستم مازادی که استبداد سیاسی بر کل جامعه و به ویژه بر کارگران تحمیل کرده است (ستم مضاعف طبقاتی)، «از خود بیگانگی طبقاتی» همچنان در میان کارگران ایران پدیده ای گسترده و رایج است. بنابراین اینکه کارگران در صفوف اولیه ی «جنبش سبز» رویت نمی شوند و یا در درون جنبش حضوری پراکنده و نامنسجم و فاقد هویت دارند، به جای آنکه بر نامرتبط بودن جنبش حاضر با منافع کارگران تعبیر شود، بایستی بر سیطره ی مخوف همان استبدادی تعبیر شود که با تحمیل «ستم مضاعف طبقاتی» بر کارگران، آنان را از شناسایی منافع مستقیم و ضرورت های جمعی خود باز داشته است: محروم سازی کارگران از باز شناسی اینکه درخواست «آزادی» های سیاسی - اجتماعی اگر بیش از سایر اقشار جامعه ضرورتی حیاتی برای زحمتکشان و فرودستان نباشد، کمتر از آنها هم نیست!

با این اوصاف و با سنگینی حضور زمینه ها و شرایط یاد شده، از کارگران نمی توان چندان در شگفت بود که چرا در مواجهه با جنبش کنونی از بازشناسی مصالح و منافع حیاتی خود دور مانده اند؛ ولی می توان از رفقایی در شگفت ماند که سالهاست با هدف خدمت به مصالح و منافع کارگران و زحمتکشان، دشواری های مبارزه در شرایطی دشمن خو را بر خود هموار کرده اند.
چان کلام آنکه اگر «آزادی» مساله و دغدغه ی اساسی یک جامعه ی استبداد زده باشد، کارگران و فرودستان نه تنها طبقه ای استثنایی در این قاعده نیستند، بلکه علاوه بر همه ی دلایل عام و انسانی، دلایل و ضرورت های ویژه ای هم برای این دغدغه مندی و پی جویی آزادی دارند. 
با توجه با همه ی آنچه گفته شد، به باور من نیروهای چپ در این مقطع می بایست از یک سو با میانجی بحث های نظری مرتبط و دامن زدن به دیالوگ های عمومی پیرامون جنبش، بر غنای سیاسی جنبش بیافزایند تا از این رهگذر به تقویت و رشد و تکثیر صداهای مستقل در درون جنبش یاری رسانند؛ چنین رویکردی به طبع بر ضریب سلامت جنبش و شانس موفقیت آن در پی جویی اهداف بنیادینش خواهد افزود. در حقیقت با توجه به تجربیات تلخ «انقلاب معلق 57 »، کمک به پلورالیستی ماندن جنبش و حفظ آن در مسیر وفاداری و پاسخگویی به الزامات سیاسی آزادیخواهی، وظیفه ای خطیر و اساسی پیش روی همه ی نیروهای مترقی است؛ به ویژه آنکه علاوه بر سرکوب ها و تمهیدات حکومتی که نابودی و اضمحلال جنبش را دنبال می کنند، در درون جنبش هم گرایش برای یکدست سازی و تک صدایی کردن جنبش کاملا محسوس است؛ موفقیت چنین گرایشی (در تک صدا کردن جنبش) ، جنبش را با خطر استحاله به «ناجنبش» روبرو می سازد (3).

از سوی دیگر نیروهای چپ می بایست برای حضور مستقل و موثرتر کارگران در جنبش و طرح مطالبات زحمتکشان در درون جنبش زمینه سازی کنند؛ زمینه سازی نظری برای این حضورِ موثر و مستقل کارگران میسر نخواهد بود، مگر آنکه نیروهای چپ به رویارویی با اقتدار گفتمان مسلط (بر جنبش) برخیزند و در طی این هماوردی، به تدریج پایه های گفتمان نوین چپ را در درون جنبش استوار سازند (اگر بر این باوریم که شرایط عینی ستم طبقاتی در ایران امروز وجود دارد). پرهیز از این نقد و رویارویی گفتمانی، با هر مصلحت اندیشی یا تحلیلی که انجام شود، سرانجام گفتمان مسلط را میدان دارِ بی رقیب عرصه ی عمومیِ جنبش خواهد ساخت (4) و این خطر مهلکی است که سرنوشت جنبش، به صلاحدیدهای اسلام گرایانه و عافیت اندیشی های نفع طلبانه سپرده شود؛ چرا که نه تنها تجربیات سیاه و تلخ تاریخی، بلکه تناقضات موجود در رهیافت ها و مشی سیاسی کنونی اصلاح طلبان نیز به خوبی گواه آن است که آنها تا چه از درک ضرورت ها و پاسخگویی به دغدغه های بنیادین جنبش ناتوان اند.   

تردیدی نیست که در شرایط کنونی پاسخگویی به ضرورت های مصافِ گفتمانی یاد شده از سوی نیروهای چپ، با توجه به سطح کنونی پراکندگی نیروها و غلبه ی واگرایی های مزمن سیاسی، از شانس چندانی برخوردار نیست. در واقع چپ ایرانی متاسفانه هنوز از زیر سنگینی کوله بار تجربیات تاریخی خود خلاص نشده است و به همین خاطر در موقعیت های خطیری چون شرایط حاضر، با کندی و تاخیر بسیار و طبعا با توان تاثیر گذاری اندک به ضرورت های اجتماعی و واقعیت های نوشونده ی تاریخی پاسخ می دهد. شاید جنبش حاضر به مثابه یک موقعیت تاریخی منحصر به فرد یکی از واپسین شانس های بازسازی سیاسی برای نسل به جای مانده از نیروهای چپ ایرانی باشد. در نیافتن این فرصت و نادیده گرفتن این ضرورت، نه تنها جنبش سبز را از یکی از پتانسیل ها و بازوهای بالقوه ی جهت یابی و تاثیرگذاری محروم می کند، بلکه حیات سیاسی جامعه ی ایران را هم در انتظار بر آمدن نسل تازه نفسی از باورمندان به سوسیالیسم چشم  به راه خواهد گذاشت. 
[پایان بخش دوم]  / 24 بهمن 1388 /


پانوشت:
1) محسن کدیور/  «جنبش در چهار راه جمهوری» :
البته آقای کدیور در این مقاله وضعیت «مطلوب» خود را «جمهوری اسلامی بدون ولایت فقیه» معرفی کرده است؛ ولی از آنجا که از دید ایشان (و بسیاری دیگر از همراهان) عمل سیاسی یا سیاست، عمل در حوزه ی «مقدورات» است، در شرایط حاضر جنبش باید از آن «مطلوب» (جمهوری اسلامی بدون ولایت فقیه) چشم بپوشد و با واقع بینی و «عقلانیت سیاسی» به امر «مقدور» یعنی «جمهوری اسلامی در سایه ی ولایت فقیه و با تفسیر تازه ای از قانون اساسی» تن دهد!
 2) در تعبیری عام از اندیشه ی سیاسی چپ، یعنی با تلقی اندیشه ی چپ در معنای مخالفت و ضدیت با هر گونه سلطه و ستم و تبعیض و ساختارهای بازتولید کننده ی آنها، دفاع بی قید و شرط از «آزادی» و مطالبه ی آن وظیفه ای عام و اساسی برای نیروهای چپ است؛ همان طور که به لحاظ تاریخی هم نیروهای چپ (نه لزوما احزاب کمونیست و سوسیالیست)، سهم ویژه ای در این عرصه داشته اند.
3) برای نمونه پس از آنکه در مراسم 22 بهمن جنبش در ابعادی کوچکتر از انتظارات اغراق آمیز برانگیخته شده ظاهر شد، برخی از چهره ها و  شاخه های رسانه ای اولترا «سبز» در قالب جمع بندی و درس آموزی از تجربه ی این «شکست»، اکنون فضا را برای ترویج این ایده مناسب یافته اند که از این پس رهبران جنبش باید به طور محکم تر و قاطع تری سکان رهبری را به دست بگیرند؛ و اینکه موسوی و کروبی و خاتمی رهبران قطعی جنبش هستند و لاغیر!
ندای سبز آزادی / « ما سبزها از این پس تنها رهبری موسوی، کروبی و خاتمی را به رسمیت می‌شناسیم»
به عبارتی، نادرستی تاکتیک مضحک و مشکوک «اسب تروا»، که از قضا عمدتا از سوی طیف سیاسی وابسته به سایت «جرس» (جنبش راه سبز) هم تبلیغ شده بود، بهانه ای شده است برای ترویج این رهیافت تک صدایی که «جنبش بهتر است رهبری متمرکزی داشته باشد». از آن سو یکی دیگر از رسانه های زنجیره ای (با پسوند «سبز»)، به دنبال فراخوان به خوانندگان برای ارسال «طرح‌های سبز» برای چهارشنبه‌سوری، در پوشش دلسوزی برای «اصالت های از یاد رفته ی چهارشنبه سوری» از مردم دعوت می کند که به برپایی آتش در جمع های خانوادگی بسنده  کنند و بدعت ناپسند ترقه و نارنجک اندازی را فراموش کنند و در ساعت 10 شب «الله اکبر» را از یاد نبرند! تا نهایتا هیچ خشونتی به پای جنبش نوشته نشود و به این طریق، بر همگان آشکار شود که خشونت طلبی همواره از سوی حاکمیت بوده است نه از سوی جنبش!
موج سبز آزادی /  «منور سبز به جای ترقه به همراه الله‌اکبر سبز راس ساعت ۱۰ شب»
گویا اینان تعجیل دارند صدای ناساز جنبش هر چه زودتر به خاموشی گراید!  قطعا با یک جنبش ناتمام و عقیم شده، تصمیم گیری ها و مذاکرات پشت پرده را با سهولت بیشتری می توان به رهبران فرهمند و «کارآزموده» سپرد.

4) با وجود میدان داری رسانه ای کسانی چون اکبر گنجی و ابراهیم نبوی و بسیاری دیگر (و حتی برخی چهره های شاخص از نیروهای سابقا چپ) که می کوشند هیستیری چپ ستیزانه ی خود را به صورت «حقایق مسلم تاریخی» عرضه کنند، از هم اینک قابل پیش بینی است که در صورت واگذاری تمام و کمال عرصه ی گفتمانی جنبش به گفتمان مسلط (اصلاح طلبی دینی)، در فردای این جنبش حضور سیاسی نیروهای چپ و به طور کلی اندیشه ی سیاسی چپ در جامعه، با چه دشواری هایی مواجه خواهد بود. کسانی که از هم اینک (و دور از اهرم های قدرت) با چماق تکفیرِ « تندروی و رادیکالیسم» و انقلابی گری، حق و جایگاهی برای اندیشه ی چپ در درون جنبش قائل نیستند و در تحریفات و مغالطه های خود به طور کلی همه ی داشته های ارزشمند بشری را از دستارورهای سرمایه داری و همه ی سیاهی های تاریخ معاصر را نتیجه ی افراط و زیاده خواهی های سوسیالیست ها قلمداد می کنند، به نظر نمی رسد که تمایل چندانی برای حضور سیاسی اندیشه ی چپ در جامعه  داشته باشند؛ هر چند ریاکارانه موجودی انتزاعی به نام «چپ خوب» را در تقابل با موجودی واقعی به نام «چپ بد» خلق کنند و با ژستی دموکراتیک (ولی تناقض بار) برای ورود «چپ خوب» به درون جنبش «مجوز» صادر نمایند! 
ابراهیم نبوی / «چپ؛ خوب، بد، زشت»
                        http://www.rahesabz.net/story/9723/#When:22:26:23Z
در تفکیک مضحکی که ابراهیم نبوی در مطلب فوق از مقوله ی چپ ارائه می دهد، «چپ خوب» آنی است که لابد هنوز به طور اجتماعی زاده نشده است، پس می توان به آن خوشامد گفت!؛ «چپ بد» هم به تصریح ایشان آن بخشی است که به طور تاریخی و به ویژه در جریان انقلاب 57  «تندروی» های زیادی کرد (و البته نهایتا به لطف حق و با همکاری ابراهیم نبوی و سایر همراهان تازه دموکرات شده ی ایشان راهی زندانها یا گورستان ها یا دیار تبعید گردید). اگر شاهین بخت بار دیگر بر شانه های اصلاح طلبان دینی بنشیند، تاریخ سوگمند ما دگربار شاهد تبدیل شدن «چپ خوب» به «چپ بد» خواهد بود، پیش از آنکه نسل آن به طور کامل تار و مار شود! 

سه‌شنبه ۱۶ فوریهٔ ۲۰۱۰

پیرامون رنگ سبز و جنبش (1) - نگاهی بر تجمعات حمایتی ایرانیان در بیرون از مرزها



1- مقدمه:
 با وجود گذشت بیش از هفت ماه از آغاز خیزش آزادیخواهانه ی مردم ایران، به نظر می رسد رنگ سبز به عنوان سنبل این جنبشِ اعتراضی، هنوز موضوعی بحث انگیز است که همچنان پاره ای سردرگمی های نظری و مناقشه های جدلی را در میان علاقمندان و فعالین جنبش و یا ناظران دورتر بر می انگیزد. پیش از هر چیز باید اذعان کرد رنگ سبز، به رغم سیالیت و تحول یابی دلالت های آن، هنوز هم به سیاق ماههای نخست، دستخوش کارکردهایی متعارض از سوی «کاربران» متعدد است: از یک سو به نشان تداوم همبستگی و مقاومت جمعی و برای پیشبرد مبارزه از سوی مردم و جوانان حاضر در خیابان ها مورد «استفاده» قرار می گیرد و از سوی دیگر کماکان به سان یک پرچم سیاسی برای ترسیم مرزبندی ها و با هدف مصادره ی جنبش و تقلیل آن به محدوده ی خواسته ها و منافع جناحی، از سوی بانیان اولیه ی این سنبل مورد «سوء استفاده» قرار می گیرد. خطوط کلی مکانیزم این سوء استفاده کمابیش بدین گونه است که نخست دلالت های سیاسی رنگ سبز به دلخواه تعریف و تببین و قالب بندی می گردند؛ سپس با تاکید افراطی بر «سبز» بودن جنبش و القای «این همانی» میان جنبش واقعی و جنبش دلخواه (یکدست نمایی جنبش)، به طور بی وقفه تلاش می گردد تعابیر مورد نظر از رنگ سبز به میانجی مکرر سازی های رسانه ای به جنبش حاضر ضمیمه و یا تحمیل شوند(در چند ماه اخیر شاهد راه اندازی و فعالیت زنجیره ایِ رسانه های همسویی بوده ایم که واژه ی «سبز»، بخشی جدایی ناپذیر از عناوین آنهاست)؛ به بیان دیگر چند صدایی موجود در جنبش که برخاسته از تنوع خاستگاههای اجتماعی و فرهنگی به پای دارندگان جنبش و پشتوانه ی دموکراتیک بودن افق های آن است و قاعدتا می بایست در دلالت های رنگ سبز هم بازتاب بیابد، در روندی آگاهانه ومعطوف به قدرت، به سبز تک صدایی تقلیل داده می شود [برای نمونه رجوع کنید به مقاله ی از محسن کدیور با عنوان «جنبش در چهار راه جمهوری» (1)].

آنگاه در چنین فضایی از پیش شرط های یک سویه و محدودیت های غیردموکراتیک و اقتدار گرایانه (که در تعارض با ماهیت ضد استبدادی و آزادیخواهانه ی جنبش است)، از دیگران دعوت می شود تا مشروط به پذیرش چنین دلالت هایی، برای پیوستن به جنبش به زیر این چتر «مشترک» سبز رنگ گردهم آیند. تناقض نهفته در این مشی متولی گرایانه هنگامی آشکار می گردد که با وجود داعیه هایی که تصویر ساختگی خود از جنبش را برآیند خواسته های مردم و دلالت های «ویژه» از سبز بودن را «اصیل» ترین نوع سبز بودن قلمداد می کنند، جنبش در هر مرحله از انکشاف خود که طی آن به مرزهای تازه ای از شناخت و بلوغ سیاسی می رسد، بخش های دیگری از محدودیت ها و تعاریف تحمیلی را پشت سر می نهد؛ در واقع جنبش در هر گام از پیشروی خود نه تنها دستگاه تبلیغاتی عریض و طویل حاکمیت، بلکه تلاش های منسجم دستگاه تبلیغاتی اصلاح طلبان و سایر رویکردهای قدرتمدارانه به جنبش را نیز به چالش می گیرد و همه اعضای تحریریه ها و «اتاق های فکر» در هر دو سوی ماجرا را  به خلق تحریفات و توجیهات نظری و تدبیرهای تازه وا می دارد.

در مجموع غیر شفاف بودن و در هم آمیختگی مولفه های چنین رویه ای در کنار واقعیتِ فراگیر شدن رنگ سبز به عنوان مشخصه ی سنبولیک جنبش (در حدی که به عنوان یک صفت، حتی نام جنبش را هم در ترکیب «جنبش سبز» رنگین کرده است)، در عمل شرایطی فراهم آورده که قضاوت در مورد جنبش و سمت و سوی آن با پیچیدگی ها و دشواری هایی همراه شود؛ چرا که ناظر بیرونی نخست بایستی مجموعه ای از تفکیک ها و تمیزها را با ظرافت انجام دهد، تا سپس بتواند در لایه های عمیق تری، به ارزیابی مستقل خود از جنبش بپردازد. بدیهی است که بسیاری در این میان ماهیت جنبش را همان گونه قضاوت می کنند که رسانه های زنجیره ای «سبز» متعهد به تصویر سازی آن هستند؛ بنابراین چندان عجیب نیست که برخی جریانات سیاسی، مصلحت اندیشانه سر خم کنند و به دنباله روی از این تصویر سازی  تن دهند و حتی (به عنوان یک مشی سیاسی) خود داوطلبانه به تقویت و تکثیر این تصاویر بپردازند. از آن سو جای شگفتی نیست که عده ای دیگر هم در مقابل، جنبش را با همه ی عظمت و یکتایی اش، آغشته به فریب یا محکوم به شکست ببینند.

ولی خوشبختانه «واقعیت» جنبش در خیابان ها جریان دارد و «خیابان» همان مکان بی همتایی است که مردم قادرند سرنوشت خود را مستقل از همه ی پدرخواندگان در آنجا رقم بزنند؛ ضمن اینکه در طول تاریخ نیز هیچ جنبش مردمی ای را نمی توان یافت که طیف های مختلف قدرتمداران و نفع طلبان، خواهان شکست یا به انحراف کشاندن و مطیع ساختن آن نبوده باشند. به بیان دیگر هر مبارزه ی اجتماعی پهنه ی گسترده ایست از امکان و امید برای پی ریزی تغییر و تحول، که حضور خود را در تقابل با تهدید دایمی مغاک های سکون و انسداد و به رغم آنها عینیت می بخشد؛ به این معنا مبارزه ای با تضمین پیشینی پیروزیِ نهایی وجود خارجی ندارد(2).
در این نوشتار برای بررسی بخشی از پیامدهای بیرونی برجسته شدن رنگ سبز در جنبش، به عنوان یک نمونه ی عینی مروری خواهیم داشت بر تجربیات مربوط به تجمعات حمایتی ایرانیان در بیرون از مرزهای کشور، با این امید که سنخ نمایِ برخی خصلت های عام تر این مقوله و نیز دریچه ای برای نگریستن به وجوه دیگری از جنبش حاضر باشد. [در بخش دوم این مطلب در تلاش برای پاسخگویی به پرسش «با رنگ سبز چه باید کرد؟»، ناگزیر به پرسش عام تر «با این جنبش چه باید کرد؟» می رسیم؛ فهم نسبت میان «ما و جنبش ما» به ناچار تحلیل عام تر سویه هایی از جنبش را در پی دارد].

در ماههای آغازین برپایی تجمعات حمایتی ایرانیان، از یک سو برخی جریانات، به ویژه بخش عمده ای از جوانان و دانشجویان و طیف های خاصی از اپوزیسیون، هم صدا با رسانه ها و تریبون های برون مرزیِ اصلاح طلبان، استفاده از نمادها و نشان های سبز را حق انحصاری خود و نشانگر تعلقِ ویژه ی خود به جنبش درون ایران قلمداد می کردند؛ از سوی دیگر بخش هایی از نیروهای اپوزیسیون با متعلق دانستن این رنگ به طیف موسوی و اصلاح طلبان حکومتی، ضمن نادیده گرفتن و یا پرهیز از آن، تلاش می کردند در تقابل با این سمبل، سمبل های دیگری نظیر پرچم شیر و خورشید یا نشان های سرخ رنگ و غیره را در تجمعات خود برجسته کنند. واضح است که این تفاوت دیدگاه ها، در مناسبت ها و اکسیون هایی که افرادی از هر دو طیف در آن حضور داشتند به بروز برخی تنش ها و حتی جنجال های آشکار می انجامید که خصوصا در ماه های اولیه ی خیزش عمومی، در مواردی بسیار تلخ و آزاردهنده بود. به طبع تکرار وقوع چنین پدیده ای نه تنها به برگزاری موثر گردهمایی ها و آکسیون هایِ حمایتی آسیب وارد می کرد، بلکه در ادامه ی خود بر میزان مشارکت شهروندان ایرانی و نیز چگونگی همکاری های آتی میان گروه ها و تشکل های سیاسیِ ایرانیان تاثیرات منفی گذاشته و در نهایت (به سهم خود) میزان بهره برداری از پتانسیل های اجتماعیِ آزاد شده در بیرون از مرزها را کاهش داده است.

اکنون در پی پیشروی و تعمیق جنبش داخل کشور و با کاهش نسبی دامنه و ابعاد تجمعات برون مرزی و یا تفکیک صف بندی های درونی و تغییر اشکال سازمان دهی آنها، اگرچه تقابل رنگ ها و سمبل ها همانند ماه های اولیه چندان نمایان و چشمگیر نیست، اما هنوز نشانه هایی از آن را خواه در تجمعات حمایتی و خواه در ادبیات سیاسی مربوط به جنبش (در وب سایت ها و نشریات ایرانی و نیز موضع گیری های فعالین و سازمان های سیاسی) می توان به وضوح ردیابی کرد. ناگفته نماند از مدت ها پیش، پس از مشخص شدن نسبی مواضع و خط و مرزهای سیاسی نسبت به جنبش، اکسیون های اعتراضی برون مرزی، برای پرهیز از چنین تنش هایی اغلب به صورت مجزا توسط طیف های مختلف دو سوی این منازعه برگزار می شوند. با این حال دنباله ی مناقشات مربوط به تعبیرهای رنگ سبز را به راحتی می توان در صف بندی های نظری و سیاسی و نیز در تعاریفی که افراد و جریانات در نسبت میان خود و فراز و فرودهای جنبش به دست می دهند مشاهده کرد.

2- رنگ سبز و تمایزهای دوگانه
نخست باید گفت در حال حاضر با توجه به روند تحولات جنبش پس از اعتراضات 16 آذر و اوج گرفتن آن با تظاهرات روز عاشورا و تاثیرات اجتماعی گسترده ی حوادث و پیامدهای این روز، فاز تازه ای در جنبش گشوده شده است که خواه نا خواه کاربردها و دلالت های پیشین رنگ سبز را دستخوش تغییرات جدی می کند. به این معنا که در این فاز جدید جنبش از مرحله ی تلاش برای تثبیت خود به عنوان یک واقعیت اجتماعی ناساز و آسیب پذیر فراتر رفته است؛ اینک مدتی است که جنبش، با ایستادگی ها و دلاوری های مردم، حضور و واقعیت اجتماعی خود را تثبیت و حتی بر طاغوت حاکمیت هم تحمیل کرده است و بنابراین در بیان مطالبات خود نیز به تدریج از فاز سلبی وارد فاز ایجابی می گردد. از این رو نماد سبز هم اکنون تا حدی از آن کارکرد اولیه ی خود که در جهت اعلام علنی زنده بودن جنبش و رسمیت دادن به واقعیت حیات آن بود فراتر رفته است و بسته به سمت و سوی تحولات آینده و موازنه ی قوای درونی جنبش ، می تواند حامل معانی ایجابی مشخصی گردد. از این لحاظ ذکر این نکته ضروری است که دامنه ی تحلیل حاضر در مورد دلالت ها و کارکردهای رنگ سبز بیشتر معطوف به ماههای گذشته است تا روندهای اخیر. ضمن اینکه حوزه ی مورد بررسی در مورد مقوله ی رنگ سبز - چنانکه اشاره شد – حوزه ی تاثیرات جنبش در میان ایرانیان بیرون از کشور است که از طریق بررسی کنش ها و واکنش های آنان دنبال می گردد.

به گمان من در ارزیابی و تحلیل رنگ سبز به عنوان نمادی شاخص و فراگیر در جنبش حاضر باید دو تمایز اساسی را حتما در نظر گرفت: نخست آنکه رنگ سبز در داخل ایران و در متن جنبش مردمی، تعابیر و کارکردهایی متفاوت از تعابیر و کارکردهای آن در بیرون از مرزها داشته است و دارد، اگرچه درون ایران هم درک و قرائت یکسانی از این مقوله غالب نبوده و نیست. دیگر آنکه بنا به ماهیت تحول یابنده و رو به رشد این جنبش، مجموعه ی این تعبیرها و کارکردها به ویژه در درون ایران هیچ گاه خاصیتی ثابت و ایستا نداشته است. هرچند متاسفانه در بیرون از کشور این وجه از پویایی جنبش، بازتاب چندانی در تحول تعابیر و کارکردهای رنگ سبز نداشته است.

2.1) تمایز نخست: تفاوت دلالت های رنگ سبز در درون و بیرون از کشور
به دنبال موج سرکوب های ماههای نخست پس از رسوایی انتخاباتی و برجسته تر شدن ابعاد کودتایی آن در مواجهه ی خشونت بار حکومت با معترضین، در عمل مدت هاست که رنگ سبز از سوی بسیاری از معترضین، پیش از هر چیز به عنوان سمبلی برای همبستگی عمومی و به نشانه ی تداوم مقاومت برای حضور اعتراضی در خیابان ها به کار گرفته می شود؛ به عبارتی رنگ سبز فارغ از دغدغه های بانیان اولیه ی آن، و حتی فارغ از دلالت های متعدد و متکثر آن برای انبوه شرکت کنندگان در اعتراضات خیابانی، نشانه ای است از زنده بودن جنبش و تداوم مقاومت همگانی و سمبلی است عام برای بیان علنی مخالفت و ستیز با وضع موجود؛ سنبلی به نشان احیاء و زنده بودن مبارزه ی جمعی برای تعیین سرنوشت. اما برخلاف این وجه اتحاد دهنده ی رنگ سبز در داخل کشور، رنگ سبز در بیرون از ایران عموما به عنوان سمبلی برای اعلام پلاتفرم ها و مواضع سیاسی و ترسیم مرزهای خودی و غیرخودی مورد استفاده قرارگرفته است. به این معنا که برخی گروه های سیاسی با برجسته کردن قرائت خاص و یکه ای از رنگ سبز (همسو با قرائت طیف اصلاح طلبان و معطوف به موضوع انتخابات)، تلاش می کردند (می کنند) همراهی با جنبش و نیز تعیین نحوه ی این همراهی را حق انحصاری خود اعلام کنند، تا با این حربه سایر افراد و گروه های ناهمسو با مواضع خود را که درک های متفاوتی از ماهیت این جنبش و انتظارات دیگری از آن داشتند(دارند) را ایزوله یا بایکوت کنند [تداوم جنگ ها و کشمکش های دیرینه در قالبی نو و با بهره گیری از فرصت های تازه].

برای مثال در هفته های نخست پس از آغاز اعتراضات مردمی، هنگامی که نمادهای سبز رنگ در تجمعات برون مرزی با شعار «رای من کجاست؟» پیوندی ناگسستنی داشت، به کرات از سوی افرادی از طیف های یاد شده با این استدلالِ عجیب مواجه می شدی که این جنبش تنها به کسانی تعلق دارد که در انتخابات شرکت کرده اند و از آنجا که «انتخابات» مجرایی قانونی برای مشارکت مردمی بوده و تنها معطوف به ایجاد تغییراتی در چارچوب نظام بوده است، بنابراین حمایت از جنبش مردمی از سوی کسانی که به تحریم انتخابات قائل بودند یا حذف موجودیت این نظام را هدف قرار می دهند بی معناست و به تعبیری «خلاف خواست مردم» است. با چنین نگاهی، به طبع جریانات و گروه های مزبور پذیرش «دیگران» در تجمعات اعتراضی را در صورتی مجاز می دانستند که حضور آن دیگران بدون نمادها و پرچم های مستقل و زیر سیطره ی تعابیر مورد نظر آنها از ماهیت جنبش و دلالت های رنگ سبز انجام گیرد؛ به عبارتی «همه با هم» اگر و فقط اگر «همه با ما»!

اما از آن جا که رسیدن به چنین توافقات یکسونگرانه ای (یا حفظ آنها) ناممکن بود، پس از سپری شدن دوره ای از تنش ها و جنجال ها (از جمله فراخواندن پلیس برای برخورد با حاملین پرچم ها یا شعارهای ناهمسو)، نهایتا وضع عمومی بر این منوال قرار گرفت که هر طیف سیاسی تظاهرات و آکسیون های خاص خود را برگزار کند؛ به عبارتی با وجود حمل پلاکاردها و شعارهایی که اعطای آزادی و خواست های دموکراتیک در ایران را طلب می کردند، در عمل در میان خود ایرانیان خارج کشور، برخوردهای دموکراتیک و مدارا با نظرات مخالف نمود چندانی نداشته است. [به استثنای شهرهایی که در آنها روش های دموکراتیک تری برای حضور مشترک و همگانی مورد توافق قرار گرفت]
سویه ی دیگر این ماجرا که به تنش ها دامن می زد، رویکرد آن دسته از نیروهای به اصطلاح رادیکال و سرنگونی طلبی بود (نمایندگان قرائت های ارتدوکس از مبارزه ی سیاسی) که با ارتجاعی تلقی کردن رنگ سبز و انتساب مطلق آن به خواست ها و تلقی های جناح موسوی و همراهان، تلاش می کردند در طی تجمعات حمایتی اولیه نمادها و رنگ ها و شعارهای دیگری را به صورتی تقابلی و به عنوان آلترناتیو رنگ سبز مطرح یا برجسته سازند. واضح است که این رویکردهای واکنشی و انفعالی در نهایت به سود همان کسانی تمام می شد که رنگ سبز را به طور «موجه نما»یی به عنوان حربه ی انحصار طلبی خود به کار می گرفتند (می گیرند)؛ چرا که آنها این شانس را داشتند که به کارگیری گسترده ی رنگ سبز در تجمعات اعتراضی درون کشور را نشانه ی حقانیت مشی سیاسی خود قلمداد کنند؛ (در این زمان همسویی با جنبشِ درون کشور، به رغم تعابیر دلبخواه از ماهیت و سمت و سوی جنبش، خواه ناخواه به معیاری شعاری و شاخص برای حقانیت سیاسی بدل شده بود).
از سوی دیگر اقدامات رسانه ایِ سازمان یافته برای ترسیم چارچوب های معنایی و دلالتیِ رنگ سبز و تعیین اهداف جنبش سبز همواره با قوتِ تمام از سوی متولیان اولیه ی رنگ سبز و تریبون های برون مرزیِ اصلاح طلبان که همگی مزین به پسوند سبز هستند دنبال شده است و می شود. با این وجود و برخلاف تصور و خواست  قدرتمدارن و مصالحه گرایان، جنبش سبز ماهیت همگون و ایستایی نداشت (و ندارد) و به زودی پتانسیل های درونی جنبش و دینامیزم تحولات داخل کشور، سمت و سوی جنبش اعتراضی مردم را از مرزهای «رای من کجاست؟» و اعلام صرف ضدیت با احمدی نژاد، به مراحلی بسیار فراتر و عمیق تر برده است.

2.2) تمایز دوم: تحول زمانیِ دلالت های رنگ سبز در داخل کشور
این درست است که رنگ سبز به عنوان نماد رقابت های انتخاباتی آقای موسوی به فضای عمومی جامعه راه یافت؛ این هم درست که در فاز گشایش جنبش، هم به دلیل محدودیت های مراحل انکشاف جنبش (از جمله ضرورت توجیه رسمی حضور اعتراضی در خیابان ها) و هم به دلیل هژمونی نسبی گفتمان اصلاح طلبی بر جنبش نوپا، دلالت های انتخاباتی رنگ سبز وجه برجسته تری داشت؛ اما به تدریج و با پیشروی جنبش به مرزهای جدید که با کسب خودباوری روزافزون برای مردم و همگانی تر شدن جنبش و سلب مشروعیت فزاینده و شکستن اقتدار حکومت همراه بود، دلالت های عمومی رنگ سبز هم پا به پای جنبش تحول یافت، به طوری که پس از چندی بسیاری از جوانان در عین به کارگیری نشان های سبز رنگ به هنگام حضور و مقاومت در خیابان ها، عملا خارج از چارچوب معنایی مورد نظر اصلاح طلبان، شعارها و کنش های اعتراضی خود را پیگیری می کنند. این روند فراروی جنبش چنان پیوسته و پابرجا بوده است که طیف سیاسی مزبور همواره مجبور بوده است از یک سو با پافشاری بر ترسیم و یادآوری مرزهای خودی و غیر خودی، تناقضات درونی مشی سیاسی خود و ناسازگاری ذاتی آن با خواسته های بنیادین جنبش را آشکار سازد و از سوی دیگر برای جا نماندن از جنبش، مدام گفتار سیاسی نارسا و عقیم خود را دستکاری و تزئین کند؛ به بیان دیگر در طی تحولات جنبش، جریان اصلاح طلب خواه نا خواه ناچار گشته است با دشواری های فراوان به دنبال جنبش بدود، به این امید که سرانجام مهار آن را به دست گیرد؛ گر چه باید اذعان کرد شانس بهره مندی از پشتوانه های مالی و امکانات رسانه ای و ساختارهای تشکیلاتی منسجم (به مثابه بخش بازمانده ی رانت های انحصاری قدرت) این موقعیت منحصر به فرد را در اختیار آنان قرار داده است که همچنان از ضریب نفوذ بالایی در شکل دادن به گفتمان سیاسی پیرامون جنبش برخودار باشند. 

3- رنگ سبز و دانشجویان ایرانی خارج از کشور
از سوی دیگر عوامل دیگری هم در حاد شدن رنگ سبز و تنش های مربوط به آن در تجمعات برون مرزی موثر بوده اند؛ مهم ترین آنها حضور انبوه دانشجویانی بود که متاثر از حوادث پس از رسوایی انتخاباتی و با عیان گشتن هرچه بیشتر وجوه کودتایی این وقایع (مانند سرکوب های خونین و نظامی- امنیتی شدن فضای جامعه) به شرکت فعال در تجمعات حمایتی یا سازماندهی و برگزاری این گونه تجمعات روی آوردند. این جوانان که بسیاری از آنان برای نخستین بار کنشگری مستقیم سیاسی را تجربه می کردند از یکسو دغدغه ی بازگشت به کشور و کاهش هزینه های مشارکت سیاسی خود را داشتند و از سوی دیگر بنا به دلایل زیادی از جمله سابقه ی زیستن در کشوری که عمل سیاسی در آنجا همواره تابو محسوب می شد (خوشبختانه به برکت جنبش این تابو اکنون شکسته شده است) نسبت به هرگونه مشی سیاسی رادیکال دافعه داشتند (دارند) و به ویژه با پرورش یافتن در فضایی که در غیاب آزادی بیان و آزادی سیاسی، گفتمان سیاسیِ غالب بر فضای رسانه ای و روشنفکری، صورت تحریف شده ای از گفتمان های لیبرالی یا همان گفتمان نئولیبرالیستیِ مکرر شده در تریبون های اصلاح طلبیِ وطنی بود، نسبت به هرگونه ایدئولوژی سیاسی پرهیز یا دافعه داشتند (دارند) و لذا این دسته از دانشجویان با این تصور که فعالیت هایی عاری از معیارهای ایدئولوژیک را دنبال می کنند، با برجسته کردن رنگ سبز و با این استدلال که نبایستی از سطح شعارهای داخل کشور فراتر رفت، صف های خود را از نیروهای اپوزیسیون و به ویژه بخش های رادیکال و سرنگونی طلب آن جدا نمودند.

به این لحاظ آنها برای فراتر نرفتن از مرزهای انتخابات و خواسته های اصلاح طلبانه انگیزه های ویژه ای داشتند؛ چیزی که در عمل آنان را با تریبون های برون مرزی اصلاح طلبان و طیف هایی از اپوزیسیون مصالحه طلب همسو و همراه می کرد (می کند). این رویکرد محافظه کارانه خواه ناخواه ناچار بوده است واقعیت های ایران را تا جای ممکن در سطح محدودیت های خود تعبیر یا تحریف کند و گاه حتی به کلی فراموش می کرد که می بایست با بهره گیری از آزادی های نسبی در کشورهای متروپل، صدای آنهایی باشد که هیچ تریبونی ندارند و برای بیان اعتراضات و مطالبات خود ناچارند از تمامی مجراها و بسترهای موجود استفاده کنند. [چنانچه گفته شد چنین رویکردی به طبع با برخی عملکردهای تقابلی، انعطاف ناپذیر و شعارزده ی بخش هایی از اپوزیسیون تشدید می شد و در عین حال توجیه پذیر جلوه می کرد.]

شاید به همین خاطر است که اینک با سپری شدن چندین ماه از آغاز جنبش و با تعمیق شعارها و مطالبات مردم و رادیکال شدن اجتناب ناپذیر جنبش، آن حضور انبوه و پرشور دانشجویان ایرانی خارج از کشور در ماههای اولیه، به تدریج کم فروغ تر شده است و اکنون کسانی از آنها برجای مانده اند که تعهدات جدی تری نسبت به کنش مندی اجتماعی- سیاسی در خود احساس می کنند. اینان اگرچه در مرحله ی کنونی جنبش سعی دارند به شیوه ی خود و تا حد امکان واکنش ها و اقدامات جمعی شان را با خصلت های تحول یابنده ی جنبش درون کشور تطبیق دهند، ولی متاسفانه در مقیاس عمومی وجود برخی سرگشتگی های نظری و تحلیلی در رویه های جمعی آنان همچنان مشهود است. مهم تر آنکه بنابرهمان پیش داوری ها و خلاءهای سیاسی و نیز محدودیت هایی چون ضرورت بازگشت به کشور، به رغم تلاش های پیگیر و خلاقیت ها و خصلت هایی که کار آنان را از نسل های پیشین متمایز و برجسته می کند (نظیر اعتقاد به کار افقی و شبکه ای)، فعالیت ها و دستاوردهای آنان کماکان در معرض این خطر قرار دارد که از سوی طیف های قدرت طلب و مصالحه اندیش مورد مصادره یا بهره برداری قرار گیرد؛ یعنی در صورت عدم هوشیاری و بازنگری در رویه های سیاسی (به خصوص به کارگیری استانداردهای دوگانه در مورد ضرورت حفظ استقلال سیاسی)، این تهدید به قوت خود باقی است که سمت و سوی حرکت های آنان در درازمدت به جای منافع مردم با منافع طیف های سیاسی ویژه ای همسو گردد.

شاید با این اوصاف در حال حاضر انتظار دور از ذهنی به نظر برسد که از دل این گروههای دانشجویی، تشکل های سراسری مستقل و به هم پیوسته ای چون «کنفدراسیون دانشجویان و محصلین ایرانی» زاده شود؛ اما با این وجود خواه به دلیل ضرورت های زمانه و نیازهای مبرم جنبش به حمایت های جهانی سازمان یافته، و خواه به دلیل خیل انبوه دانشجویان ایرانی خارج از کشور و پتانسیل های آزاد شده به واسطه ی جنبش در میان آنان و نیز تسهیلات فراوان ارتباطی و رسانه ای، امید بستن به احیای شکل نوینی از کنفدراسیون، امید بی جایی نباشد. نا گفته نماند که درست به دلیل همین پتانسیل ها، تلاش هایی «از بالا» برای شکل دادن به نمونه های «اهلی شده ای» از کنفدراسیون و یا شبکه های فراگیر دانشجویی در حال انجام است؛ تلاش هایی که به طبع در ادامه ی همان روند کشمکش های سیاسی بر سر هژمونی یابی در جنبش و نیز احتمالا پیش دستی کردن بر تشکل یابی مستقل دانشجویان قابل ارزیابی است.
[پایان بخش اول]  / 4 بهمن 1388 /


پانوشت:
1) محسن کدیور/  «جنبش در چهار راه جمهوری» :
آقای کدیور در این مقاله وضعیت «مطلوب» خود را «جمهوری اسلامی بدون ولایت فقیه» معرفی کرده است؛ ولی از آنجا که از دید ایشان (و بسیاری دیگر از همراهان) عمل سیاسی یا سیاست، عمل در حوزه ی «مقدورات» است، در شرایط حاضر جنبش باید از آن «مطلوب» (جمهوری اسلامی بدون ولایت فقیه) چشم بپوشد و با واقع بینی و «عقلانیت سیاسی» به امر «مقدور» یعنی «جمهوری اسلامی در سایه ی ولایت فقیه، البته با تفسیر تازه ای از قانون اساسی» تن دهد!

2) اگر پیروزی را نه رسیدن به نقطه ای معین، بلکه مفهومی واجد مراتب و درجات بدانیم، جنبش تا همین جا هم پیروزی های بزرگی کسب کرده است که خواه ناخواه در رشد آتی سطح مبارزات اجتماعی در کشور تاثیر گذار خواهند بود. اگر چه پتانسیل های اجتماعی این جنبش چنان است که دستاوردهای بسیار بزرگتری را می تواند هدف قرار دهد.