شنبه ۱۳ نوامبر ۲۰۱۰

در ضرورت تداوم «دیالوگ» برای سازمان یابی از پایین



روایتی از همایش جوانان و دانشجویان در برلین
(اول تا سوم اکتبر 2010)

مقدمه: از تاریخ اول تا سوم اکتبر 2010 در دانشگاه آزاد برلین همایشی با موضوع سازمان یابی مستقل و فرامحلی جوانان و دانشجویان خارج کشور برگزار گردید (به دنبال فراخوانی عمومی برای گفتگوی جمعی پیرامون این موضوع). در ساعت پایانی روز سوم همایش، در خصوصِ چگونگی ارائه گزارشی از این همایش به فضای عمومی، توافق شد که هر یک از شبکه ها و گروههای محلی حاضر در همایش و همچنین فعالین منفرد، در صورت تمایل گزارش-روایت های مستقلِ خود را تدوین و منتشر کنند. این تدبیر برای پاسخ به این دغدغه بود که با توجه به تنوع طیف های فکری حاضر در همایش، انتشار گزارش یکه ای از آن، نمی تواند لزوما در توافق کامل با قرائت های همه شرکت کنندگان از محتوا و روند همایش باشد؛ از طرفی با این روش هیچ جمعی (حتی جمع اولیه تدارک همایش) از جایگاهی مرجع برای تصویر سازی از این همایش برخوردار نخواهد شد. ضمن اینکه تنوع گزارش ها، به رغم تضادهای احتمالی در برخی ملاحظات، بی تردید سویه های بیشتری از این «رخداد» را در معرض آگاهی و قضاوت عمومی قرار خواهد داد.
بر این اساس، نوشتار حاضر روایتی است که نگارنده به عنوان یکی از شرکت کنندگان همایش دیالوگ و نیز یکی از افراد جمع تدارک برگزاری، در اختیار مخاطبان-علاقمندان احتمالی قرار می دهد [سایر گزارش ها به همراه مجموعه مقالات/سخنرانی های ارائه شده در همایش، در وبلاگ «دیالوگ» قابل دسترسی است (1)].


تصویر کلی:
مطابق فراخوان منتشر شده [دعوت به گفتگو (2)]، همایش حول موضوعات اعلام شده در چهار پنل برگزار گردید;

- در نیمروز نخست (جمعه 12 تا 19) پس از گشایش و اعلام برنامه، «ضرورت های سازمان یابی مستقل و فرامحلی جوانان و دانشجویان ایرانی خارج کشور» در قالب 8 مقاله/سخنرانی طرح گردید: چهار مقاله در هر نوبت و به دنبال هر یک پرسش و پاسخ از مولفان. طبق برنامه پیش بینی شده، بخش پایانی هر نیمروز/ پنل می بایست به بحث آزاد میان حاضرین حول موضوع مورد بررسی در پنل اختصاص یابد و وزن ویژه ای به آن داده شود. اما متاسفانه در پایان نیمروز اول زمان چندانی برای پرداختن به این مهم باقی نماند.

- نیمروز دوم (شنبه 11 تا 14:30) به بازخوانی تجارب گذشته ی سازمان یابی جوانان و دانشجویان خارج کشور اختصاص داشت. در این مورد تجربیات شکل گیری و اقدامات شبکه ها یا گروههای شهری جوانان در برلین، هلند و پاریس و بروکسل/بلژیک ارائه شد. در مقالات/ سخنرانی های ارائه شده در این پنل، تجربه متشکل شدن و حضور در جنبش اعتراضی سهم عمده ای داشت.  در عین حال یکی از سخنرانی ها نیز بر بازخوانی نقادانه تجربه کنفدراسیون دانشجویان و محصلین ایرانی تمرکز داشت و در گزارش دوستان بلژیک نیز ضمن مرور سوابق فعالیت های آنان، به پیشینه ی برخی تلاش ها برای تشکل یابی فعالین سیاسی جوان در سطح اروپا (سال 1387 تا اوائل 88) اشاره شد. متاسفانه باز هم به دلیل تاخیر یکساعته در آغاز برنامه، فرصتی برای بحث آزاد باقی نماند و بنا بر آن نهاده شد که بحث آزاد به انتهای پنل بعدی (تجارب بین الملل) منتقل شود.

- نیمروز سوم (شنبه 15:30 تا 19) به مرور برخی از تجارب بین المللی در حیطه سازمان یابی جوانان و دانشجویان اختصاص داشت. بر خلاف سایر پنل ها که سخنرانان از کسانی بودند که در پاسخ به فراخوان به گفتگو، مقاله ای ارسال کرده و خود در همایش حاضر بودند، سخنرانان این پنل، به عنوان نمایندگان برخی سازمان های بین المللی، از سوی جمع تدارک همایش انتخاب و دعوت شده بودند. برنامه پس از مقدمه مفصل مجری پنل در باره شرایط کلی ایران و وضعیت حقوق بشر، با سخنرانی نمایندگانی از اتحادیه سراسری دانشجویان اروپا، اتحادیه دانشجویی رومانی و شاخه آلمانی شبکه اتک ادامه یافت. بخش ویژه و پایانی این پنل گزارشی بود از وضعیت پناهجویان ایرانی در ترکیه که توسط یکی از فعالین ایرانی بر اساس مشاهدات مستقیم وی (به همراه یک گزارش تصویری و پیشنهاداتی برای کمک رسانی) ارائه شد. [در پایان پنل بین الملل پس از پرسش و پاسخ از میهمانان، در زمان باقی مانده از این نیمروز، بحث آزاد به تعویق افتاده پیرامون موضوع پنل دوم (بازخوانی تجارب سازمان یابی) انجام شد]

- روز سوم (یکشنبه 11:00 تا 19:30) برنامه به طور عمده به بحث از الگوهای سازمان یابی از پایین گذشت. هر چند بخشی از زمان صرف گفتگو از نحوه پیشبرد این پنل و به ویژه تصمیم گیری در مورد چگونگی پایان دادن به همایش گذشت که درباره این آخری که مورد مناقشات و اختلافات جدی قرار گرفت، در ادامه صحبت خواهم کرد. در مجموع در این پنل در کنار مقالات ارائه شده، که هر یک از زاویه ای به موضوع الگوهای سازمان یابی پرداخته بودند (اغلب در قالب های کلی و یا در مواردی ارجاع به الگوی کنفدراسیون)، سه الگوی مشخص برای سازمان یابی از پایین مطرح شد که امکان بحث و گفتگوی جمعی را تا حدی که زمان اجازه می داد فراهم کرد.  هر چند این الگوها هم کمابیش طرح هایی کلی بودند که دقیق و روشن تر شدنِ آنها مستلزم بررسی ها و نقادی های مفصل است. چیزی که در عمل به دلیل محدودیت زمانی در روز سوم همایش اتفاق نیفتاد. 

پایان همایش دیالوگ یا آغاز ادامه ی آن:
در روز سوم نحوه ی پایان بردن همایش، طوری که دستاورد قابل اتکایی برای تداوم حرکت جمعی فراهم کند، خود به موضوعی جدل انگیز بدل شده بود، که به بحث هایی زیادی دامن زد. عده ای بر این باور بودند که این همایش بایستی به یک سازمان یابی عملی بر اساس یکی از الگوهای طرح شده یا تلفیق بهینه ای از آنها (با توافق جمعی) ختم شود. بر اساس تعبیر این جمع، اساسا هدفِ اعلام شده ی همایش و نیز توافقات جلسات عمومی تدارک برگزاریِ همایش معطوف به همین پایان بندی بوده است. در سوی مقابل جمع بزرگتری بر این باور بودند که اقدام برای سازمان یابی از پایین مهمترین افقِ این همایش و روندِ دیالوگ جمعیِ آغاز شده با آن است؛ ولی هیچ توافقی و اعلامی برای دست یافتن به این سازمان یابی در پایان این همایش وجود نداشته است. ضمن اینکه در عمل به دلیل فشردگی برنامه ها و کمی وقت، بررسی همه جانبه الگوها و رسیدن به الگوی بهینه ای که ضامن کیفیت نوینِ این سازمان یابی و گسترش دموکراتیک و استمرار آن باشد، میسر نیست و لذا تامین چنین انتظاری ناممکن است.  طرفداران رویکرد اول، این رویکرد (دوم) را فرصت سوزی تلقی کرده و تاکید می کردند که چنین دیدگاهی ناشی از متوهم بودن نسبت به امر «دیالوگ» و این باور ضمنی است که صرف دیالوگ می تواند پاسخ و راهگشای موقعیت کنونی باشد (باوری که می تواند به مسیر پایان ناپذیری از دیالوگ های بی فرجام بیانجامد).
قابل انکار نیست که برای معدودی از شرکت کنندگان، حضور در این همایش از سر برخی کنجکاوی ها و یا در دنباله ی رویه ی مالوفِ حضورِ انفعالی در سمینارهای معطوف به مسائل ایران بوده است. شاید برای عده ی معدود دیگری صِرفِ دیالوگ و هم اندیشیِ جمعی پیرامون موضوع این همایش، به خودی خود هدف بوده باشد. اما به گمان من بسیاری از حاضرین (خواه فعالین منفرد و خواه اعضای فعال شبکه ها و گروههای محلی جوانان و دانشجویان)، هزینه ها و دشواری های این سفر را با اهداف وسیع تری متحمل شدند. این عده قطعا دیالوگ را نه فقط پیرامون سازمان یابی از پایین، بلکه در جهت آن تلقی کرده اند. اما این درک و حسِ همدلی نسبت به ضرورت سازمان یابی از پایین، به معنای پذیرش عمومیِ این باور نیست که چنین امری لزوما در پایان یک همایش سه روزه تحقق پذیر است (آن هم در میان کسانی که با خاستگاههای فکری و اجتماعی مختلف برای نخستین بار، در جریان بحث از پدیده ای نامشخص و نامتعارف، با یکدیگر و دیدگاههای هم آشنا می شوند). مگر آنکه تصور بسیار ساده انگارانه ای نسبت به سازمان یابی از پایین و دشواری ها و محدودیت های آن بر جمع غالب بوده باشد.

وانگهی متن فراخوان منتشر شده (دعوت به گفتگو پیرامون ... ) و فراخوان تکمیلی نیز به خوبی موید آن است که این همایش به عنوان نقطه ی آغازی بر یک فرآیند سازمان یابی از پایین در میان جوانان و دانشجویان خارج کشور قلمداد شده است؛ در عمل هم همایش ضمن فراهم کردن بستر اولیه برای گفتگویِ جمعی از این ضرورت و بررسی راههای پاسخ گویی به آن، با ایجاد زمینه ی ارتباط مستقیم و شناخت و اعتماد میان فعالین جوان کشورهای مختلف، امکانات عینی تداوم جدی تر بحث ها در جهت سازمان یابیِ عملی را فراهم ساخته است. کما اینکه در ساعات پایانی همایش این توافق جمعی حاصل شد که جمع حاضر بر ضرورت متشکل ساختن خود برای شکل دادن به شبکه ی گسترده ای از همکاری ها و همراهی های مشترک (میان جوانان و دانشجویان خارج کشور) تاکید داشته و آغاز چنین پروسه ای را بر مبنای ایده ی سازمان یابی از پایین اعلام می دارد؛ در عین حال دستیابی به الگوی مشخصی از سازمان یابی که بیانگر ساختار و ویژگی های این ظرف فعالیت های مشترک باشد، مستلزم تداوم این ارتباطات و بحث هاست. به همین دلیل طرح پروژه هایی نظیر برگزاری یک «مدرسه تابستانی» یا راه اندازی «دانشگاه زیرزمینی» مورد استقبال حاضرین قرار گرفت. همچنین برای پیگیری مسیر تعیین ساختار و ویژگی های سازمانی یابیِ مطلوب، راههایی برای ادامه ی حرکت دیالوگ با تمرکز بر بحث «الگوهای سازمان یابی از پایین» پیشنهاد شد که در این میان به طور مشخص تداوم جلسات اینترنتی (با جمعی وسیع تر) و نیز تدارکِ برگزاری همایش بعدی (در مقیاس بزرگتر) با همین محور مورد تاکید قرار گرفت. در عین حال بسیاری از حاضرین متعهد شدند که در این فاصله ایده ی دیالوگ (سازمان یابی مستقل و فرامحلی جوانان و دانشجویان) را خواه در سطح شهرها و شبکه های محلیِ افراد و گروههای شرکت کننده در همایش و خواه در میان سایر گروهها و شبکه های موجودِ جوانان گسترش دهند.

دستاوردها و کاستی ها:

ملاحظات: بر طبق لیست اسامیِ ثبت نام شده در محل همایش، مجموعا 72 نفر در همایش حاضر شدند که برخی از آنها در همه روزها حضور نداشتند. پراکندگی جغرافیایی شرکت کنندگان شامل کشورهای آلمان، فرانسه، هلند، ایتالیا، بلژیک، دانمارک، سوئد، اتریش و کانادا بوده است. اکثریت شرکت کنندگان (به جز 6-5 نفری که احتمالا حس کنجکاوی شان بر معیار احترام به درخواست دعوت کنندگان چربیده بود) جوان بوده و یا در محدوده ی سنی اعلام شده از سوی فراخوان دهندگان قرار داشتند [طبق توافق قبلی، جز موارد احتمالیِ اخلال در کار همایش، جلوگیری از ورود افراد در دستور کار نبود؛ بالعکس، بنا بر احترام و اعتماد متقابل بود].  
گرایشات فکری و سیاسی شرکت کنندگان بسیار متنوع بود و طیف وسیعی از اندیشه های راست، میانه و چپ را با درجات مختلفی از پراکندگی و تفاوت در بر می گرفت. با این حال این همایش را نمی توان در قالب های سیاسی متداول دسته بندی کرد: همایش مشخصا از نوع گردهمایی متداول «سبز»ها (به معنای رایج، آن گونه که در یک سال و نیم اخیر در جمع های جوانان خارج کشور باب شده) نبود؛ گرچه از طیف های فکری متمایل به سبز (قطعا با تعابیر متفاوت از نماد سبز) هم در آن حضور فعالی داشتند. همایش «حقوق بشری» به معنایی که این روزها عده زیادی سرفرازانه مفهوم استعلاییِ «غیرایدئولوژیک» بودن را از آن مراد می کنند نبود؛ گر چه بی تردید کسان زیادی بودند که مایلند مشی سیاسی خود را این گونه تعریف/ تصویر کنند. همایش، اجتماعی از فعالین چپ هم نبود (یا تجمع «سرخ» ها، آن طور که نامیدنش مرسوم شده)؛ اگر چه بخشی از جمع تدارک برگزاری آن از فعالین مستقل چپ (با گرایش های گوناگون) بوده اند [در عمل پاره ای از تندترین انتقادات به روند همایش و سمت و سوی آن نیز از سوی بخشی از فعالین چپ صورت گرفت]. شاید تنها خصلت عامِ حاکم بر فضای این همایش که در سخنرانی ها و بحث های انجام شده هم نمود آشکاری داشت، تاکید بر استقلال عمل در حوزه کنشگری سیاسی بود؛ یعنی باور به ضرورت کار جمعیِ گسترده ی مستقل از منابع و نهادهای قدرت و یا در جهت قدرت. به نظر می رسد این ویژگی که قبلا در فراخوانِ این همایش هم با عبارت هایی نظیر «ضرورت سازمان یابی از پایین» یا «تلاش در جهت پایان دادن به بازتولید چرخه های سلطه» مورد تاکید ویژه ای قرار گرفته بود، یکی از دلایلی بود که برخی از فعالین وابسته به شبکه های دانشجویی (جوانان) برون مرزیِ اصلاح طلبان، آشکارا به تحریم یا بایکوت آن برخیزند و حتی در مواردی به تخریب علنی آن اقدام کنند. به طبع در غیاب این واکنش غیر اخلاقی، همایش به لحاظ کمی می توانست با استقبال بیشتری از سوی فعالین مستقل روبرو شود؛ البته اتخاذ چنین رویکردی از سوی کسانی که عمل و جایگاه سیاسی خود را از دیرباز تا کنون در پیوند با بخشی از نهادهای قدرت تعریف کرده اند، تا حدی قابل فهم است (اگر چه در تناقض با داعیه های دموکراتیک و  فرا ایدئولوژیکِ آنان).
دستاوردها: در یک نگاه کلان، گرد هم آوردن حدود هفتاد نفر با دیدگاهها و گرایشات سیاسی متفاوت از نقاط مختلف اروپا برای بحث حول موضوعی معین خود دستاورد مهمی محسوب می شود. دیالوگ جمعی اگر چه هدف نهایی نیست، اما در این فضای پر آشوب و با توجه به ضرورت های عینی موجود برای کنش سیاسی جمعیِ مستقل و گسترده (فرامحلی)، خود یک عمل سیاسی (پراکسیس) مشخص محسوب می شود، که مقدمه ای الزامی برای مراحل بعدی سازمان یابی است. نحوه ی پیشبرد بحث ها که همگان در آن امکان مشارکت و دسترسی برابر به تریبون برای بیان آرای خود داشتند، از نقاط قوت این سمینار بود که به رغم وجود اختلاف آرا، در حفظ خصلت دموکراتیک این حرکت موثر بوده است و به نوع خود شاهدی بود برای امکان پذیر بودن گفتگوی جمعی در جایگاههای برابر، به رغم هم نظر نبودن. محتوای همایش که معطوف به پروردن طرحی نو برای سازمان یابی مستقل و از پایین بود، ماهیت جسورانه ای داشت که که در مقایسه با بسترهای مرسوم و متداول سازمان دهی های از بالا و الصاقی، دریچه ای را به روی تجربه ی نوینی در این حوزه گشوده است؛ به ویژه آنکه روند شکل گیری «دیالوگ» به سانِ یک ایده جمعی و پروسه ی گسترش و تعمیق آن (که آغاز آن به اواخر سال 2009 باز می گردد)، به لحاظ الگوهای ارتباطی و تصمیم گیری و اجرایی، خود تجربه بسیار موفقی بود از آنچه دیالوگ در صدد بنا کردن آن در سطحی وسیع تر بوده است (این فرایند شامل جلسات مداوم بحث هفتگی، نشست عمومی مقدماتی آمستردام، نشست های محلی شبکه های شهریِ همراه، نشست عمومی کوبلنز -که به تدوین فراخوان عمومی انجامید-  و سرانجام مراحل تدارک همایش برلین بوده است).
تدارک و برگزاری همایشی پرهزینه با حفظ استقلال از منابع مالی وابسته به نهادهای قدرت، دستاورد مهمی است که با تلاش مداوم جمع اولیه تدارک همایش و مشارکت بسیاری از شرکت کنندگان میسر گردید. اصرار به مشارکت هر چه بیشتر شرکت کنندگان در پیشبرد بحث ها و تصمیم گیری ها، از جمله دریافت بازخورد (فید بک) از شرکت کنندگان در طی اجرای هر نیمروز و سیالیت نسبی برای لحاظ کردن نظرات در پیشبرد بهتر برنامه در نیمروز بعدی، تلاش مثبتی بود در جهت از میان برداشتن فاصله ی دو جایگاه میهمان/میزبان و اساسا حذف چنین جایگاههایی، که تا حد زیادی جو حاکم بر همایش را از همایش های یکسویه و بی انعطاف یا سمینارهای آکادمیک متمایز ساخت و از ایجاد خرده-ساختارهای سلطه در درون همین همایش جلوگیری کرد. تاکید ویژه بر روی مشکلات پناهجویان ایرانی در ترکیه، علاوه بر اهمیت حیاتی موضوع و نیز ابعاد انسانی آن، از زاویه سمبولیک هم اقدام مثبتی بود که با دست نهادن بر هم ریشه بودنِ دردهای ما، می تواند در رشد همبستگی و پیوند در میان جوانان ایرانی خارج کشور موثر باشد. در نهایت مهمترین دستاورد همایش این بود که سازمان یابی از پایین را از یک دغدغه و ایده ی اولیه در میان حلقه هایی محدود از جوانان، به یک ضرورت و برنامه ی رو به تکامل (پروژه مشترک) در جمع های بزرگتر و متنوع تری بدل کرد که از ظرفیت های لازم برای فراگیر شدن در سطح هر چه وسیع تری در میان جوانان و دانشجویان برخوردار است.

کاستی ها: مهمترین کاستی از نظر من ناکافی بودن زمان برای وزن دادن بیشتر به قسمت بحث آزاد در بخش نهاییِ نشست های هر نیمرزو بود که فرصت هم اندیشی و تعامل فکری بیشتر را از ما سلب کرد. قطعا می توانستیم بیشتر به زمانبندی برنامه پایبند بمانیم و حتی می توانستیم با جا انداختن اهمیت بخش بحث آزاد، برنامه های روزانه را اندکی زودتر آغاز کنیم. در حالیکه در هر سه روز، برنامه با یک ساعت تاخیر آغاز شد. یکی از موانع یا محدودیت هایی که غلبه بر این معضل را ناممکن می ساخت، فاصله بسیار زیاد سالن برگزاری همایش از محل اسکان شبانه بود.
از فرصت فراخی که طی دو شب اقامت در هاستل در اختیار داشتیم، می توانستیم برای ادامه دادن بحث ها و تعمیق آنها در فضایی صمیمانه تراستفاده کنیم. هر چند این اتفاق در جمع های محدودی رخ داد، اما می شد به گونه ای وسیع تر برای آن تدارک دید و کیفیت بحث ها را غنی تر ساخت؛ به ویژه آنکه در همان نیمروز اول، کابوس کمی وقت و فشردگی برنامه خود را نمایاند.
متن مکتوب سخنرانی ها و مقالات تنها طی روز نخست در اختیار حاضرین قرار گرفت. در دو روز بعدی به دلیل حجم کارهای به هم فشرده و تعطیلی مراکز چاپ و تکثیر، این وعده عملی نشد، در حالی که در صورت تحقق می توانست به درک بهتر و پیشینی از محتوای سخنرانی ها بیانجامد و در تعمیق بحث های پس از آن موثر واقع شود (در واقع چنین متن هایی را حتی می توان هفته ای پیش از آغاز همایش از طریق ایمیل یا اینترنت در اختیار شرکت کنندگان قرار داد، هر چند تعداد قابل توجهی از مقالات، در چند روز آخر مانده به همایش دریافت شد).
به رغم فضای غالب پراکندگی و بی اعتمادی در خارج کشور و با وجود گمانه پراکنی هایی که از سوی عده ای علیه این همایش و فراخوان دهندگان آن صورت گرفت، می توانستیم بهتر و وسیع تر اطلاع رسانی کنیم تا گروههای هر چه بیشتری را به هم اندیشی و مشارکت در پی گیری اهداف این همایش جلب کنیم. درباره چگونگی پوشش رسانه ایِ همایش به قدر کافی بحث نکردیم تا به درک نسبی مشترک و روشنی از اهداف و محدودیت های آن برسیم، طوری که حداقل های باورهای ما را نیز تامین کند. اختلافاتی که پیرامون گزارش اول رادیو زمانه در همان زمان اجرای همایش بروز کرد، تا حد زیادی برآمده از این آسان گیری بود.
پنل بین المللی به جز سخنرانی نماینده سازمان اتک و بخش ویژه در مورد پناهجویان ترکیه، دو سخنرانی دیگر عملا به اعلام حمایت های فرمایشی شباهت داشت. داشتن پیوند با تشکل های سراسری دانشجویان در نقاط مختلف دنیا ضروری است، اما چیزی که ما در این زمان به آن نیاز داشتیم آگاهی از پیشینه هایی بود که در سطوح و حوزه های مختلف، تجربه های موفقی از سازمان یابی از پایین را رقم زده اند. به نظر می رسد به قدر کافی برای جستجو و انتخاب مدعوین مناسب برای این قسمت دقت/وسواس به خرج ندادیم.
به طور پیشینی برای نحوه پایان دادن همایش با حفظ امکان تداوم اهداف آن تعاملی در میان جمع برگزار کننده صورت نگرفت. شاید با بررسی امکانات پیش رو و طرح آنان در طی همایش با شرکت کنندگان، با سهولت بیشتر و کیفیت بهتری می شد بر سر راهکار مناسب در این خصوص به توافق جمعی رسید. در این صورت می توانستیم در روز پایانی همایش در خصوص راهکارهای مورد توافق برای تداوم و پیشبرد اهداف همایش، حدی از برنامه ریزی مقدماتی را به طور مشترک انجام دهیم و بر مبنای آن از میان علاقمندان حاضر، تقسیم کار اولیه ای را سامان دهیم. فقدان این دورنگری، اکنون آهنگ بسیار کندی را بر روند برنامه ریزی اجرایی در جهت تداوم کار بر همه ما تحمیل کرده است.

به طور حتم دستاوردها و کاستی ها و ملاحظات جانبیِ متعدد دیگری هم وجود دارد که مطمئنا در گزارش های سایر دوستان لحاظ خواهد شد؛ روایت هایی که به رغم تفاوت ها و اختلافات در نگرش ها و سوگیری هایشان، نهایتا یکدیگر را صیقل داده و تکمیل می کنند.

 سوم نوامبر 2010


پانوشت ها:

1)      نشانی دریافت مقالات و گزارش های مربوط به همایش در وبلاگ دیالوگ: 

2)      متن فراخوان همایش با عنوان «فراخوان به گفتگو/ پیرامون چرایی و چگونگی سازمان یابی مستقل و فرامحلی جوانان و دانشجویان خارج کشور» :


یکشنبه ۷ نوامبر ۲۰۱۰

آیا ایرانیت واجد خصلت هایی هست که عمومیت یافتن آنها به گذار از وضعیت موجود کمک کند؟



مقدمه: طرح این پرسش در شکلی که پاسخ آری/نه بطلبد، به دلیل نارسایی ذاتی پرسش های قطبی شده، نمی تواند در رسیدن به درک بهتری از این مقوله ی مهم چندان راهگشا باشد. ملیت و ایرانیت بنا به زمینه ها و دلایل بسیاری، درست یا نادرست، نزد بخش وسیعی از نسل های متاخر ایرانیان به یکی از نظرگاههای کانونی در نحوه ی نگریستن به خود و جامعه بدل شده است و از قضا در برهه ی کنونی برای همه گیر شدن این نظرگاه، شرایط «مساعد»ی هم بر جامعه حاکم است (دستاویز قرار گرفتن «حس ملی» از سوی سیاستمداران پوپولیست هم گواه بر وجود چنین قابلیتی است)؛ از سوی دیگر برای جمعیت انبوه و رو به افزایش مهاجرین و تبعیدیان و دانشجویان ایرانی، زیستن در «غربت» به اجبار واقعیتی را به آنها تحمیل می کند که در تمامیت «غیر ایرانی» بودنش، باز نگری و  تامل در مورد ایران و هویت ایرانی را اجتناب ناپذیر می سازد. (حتی اگر تصمیم به گسست و روگردانی از این هویت چند پاره و مغشوش، نتیجه ی نهایی آن تامل باشد و گیریم که این اجبار به باز نگری ، در پیوند با نگاه نوستالژیک به یاد-مکان های دور از دست، با ابعاد احساسی ویژه ای عجین باشد). همه ی اینها به همراه آنچه که ناگفته مانده، نشان از آن دارد که باید با حساسیت انتقادی ویژه ای این مقوله را مورد بررسی و کند و کاو قرار داد. از این منظر برای بازنگری در پرسش آغازین بحث، فرض را بر این بگیریم که به دنبال آنیم که از میان نشان های تاریخی، هنجارهای جمعی و خصلت های عامی که مردمان مستقر در (برآمده از) جغرافیای فرهنگی موسوم به ایران را متاثر می کنند، عناصری را بر شماریم که با نیازهای زمانه ما سازگارند و به لحاظ مفهومی، هنجاری یا سمبولیک واجد پتانسیل هایی هستند که فراگیر شدن آنها می تواند برای تغییر وضع موجود در جهت وضعیت انسانی تر موثر باشد.

1- دشواری های تعریف ایرانیت
واضح است که برای کاستن از ابهام این متن باید مفهوم ایرانیت حتی الامکان در دایره اعتبار این متن تعریف شود. نخست با یادآوری این امر بدیهی که ایرانیت یا هر آنچه هویت فردی/جمعی ایرانی را به ذهن ما متبادر می کند نمی تواند مقوله ای ذاتی و غیر تاریخی (برکنار از تاثرات تاریخی و تحولات اجتماعی) شمرده شود؛ به همان سان که مقوله ای نژادی هم نمی تواند باشد. در واقع در یک سطح کلان می توان ایرانیت را مقوله ای فرهنگی-تاریخی دانست که مبتنی بر باورها و هنجارهای عمومیت یافته و سیر تاریخی آنها است. از آنجا که فرهنگ در تعامل دایمی و دیالکتیکی با جامعه روند تاریخی خود را می پوید، شرایط و محدودیت هایی که به حوزه ی تجربیات جمعی و تاریخ تحولات یک جامعه مختصات و تعینات ویژه ای می بخشند، نشان های ویژه ی خود را بر محتوای فرهنگ و سیر فرهنگی آن جامعه نیز حک می کنند. بر این اساس و به واسطه این نشان‌های ویژه، ایرانیت که بخشی از المان های فرهنگی ما را حمل می کند، تا حدی می تواند ما را از ملل/مردمان حوزه های دیگر فرهنگی متمایز کند؛ هر چند این گونه تمایزها نمی تواند ملاک مرجح بودن هیچ ملتی بر ملت دیگر باشد.

اما از این نکات سلبی به خودی خود نمی توان به درک و تعریفی برای ایرانیت رسید. وانگهی اگر صرفا هنجارهای فرهنگی عمومیت یافته را ملاک تعریف قرار دهیم، از یک سو این هنجارها تاریخمند و تابع شرایط زمانی اند و بنابراین متغیرند و نمی توان بر مبنای آنها تعریف استواری بنا کرد. و از سوی دیگر بخشی از این هنجارها از خاستگاهی دینی برخورداند و از آنجا که با متون و سنت های اسلامی در پیوندند، بخشی از مردم ایران مایلند ایرانیت خود را مستقل از (یا در تقابل با آنها) ببینند و یا برای ایرانیت ریشه های تاریخی دورتری جستجو کنند. به عبارتی، یافتن پاسخی عام به این پرسش که «اساسا ایرانیت از برهمسازی چه مولفه هایی شکل می گیرد؟» به هیچ رو کار ساده ای نیست. ضمن اینکه این پاسخ خواه ناخواه ماهیتی فردی (متاثر از منظر شخصی) خواهد داشت. با این حال به طور تناقض نمایی همه ی ما خود را ایرانی می دانیم/می نامیم! پس آیا می توان گفت ایرانیت از یک قرارداد جا افتاده ی سیاسی-تاریخی در روابط بین الملل بر می خیزد؟ در این صورت قاعدتا پیشینه ی درک درونی از هویت ایرانی بایستی به تاریخچه شکل گیری دولت-ملت های مدرن باز  گردد. اگر این گونه باشد باید انتظار داشت پیش از آن مردم هویت جمعی خود را صرفا در تعلقات قومی/محلی و مذهبی می جسته اند. اما شواهد این گونه نیست؛ خواه در حوزه ادبیات و خواه در حوزه ی وقایع تاریخی، جایی که برای مثال جنگ های بسیاری با انگیزه های سرزمینی (تلویحا انگاره های میهن دوستی) رخ داده است. مثلا سلسله جنگ هایی که علیه اشغالگری دستگاه خلافت اسلامی به وقوع پیوست یا قرن‌ها پیش از آن علیه سلوکیان، که به برآمدن سلسله اشکانیان منجر شد. قطعا در این گونه ستیزها انگیزه های مذهبی یا قدرت جویی متقابل هم در میان بوده، اما چه عاملی می توانست به بسیج و حمایت مردمی بیانجامد؟

از سوی دیگر، آیا بر این اساس که در تعریف ملیت، زبانِ مشترک، شاخص مهمی در نظر گرفته می شود، آیا می توان گفت ایرانیت بر زبان فارسی استوار است؟ به دلایلی نه! از جمله اینکه تاریخچه فراگیر شدن زبان فارسی چندان طولانی نیست و این فراگیری هم هیچگاه به گونه ای نبوده که زبان های دیگر را در حوزه فرهنگی-جغرافیایی ایران تحت الشعاع قرار دهد. وانگهی هم اینک هم بسیاری از کسانی که در این محدوده به سر می برند، بی آنکه زبان فارسی، زبان اول (مادری) آنها باشد خود را ایرانی می دانند.

برای پرهیز از این نقایص یا تناقضات، به نظر می رسد باید مولفه های ایرانیت را در آن دسته از آیین ها و سنت های فرهنگی و هنجارهای کمابیش فراگیری جستجو کرد که به رغم پویایی و سیالیت تاریخی حاکم بر فرهنگ ها، به طور نسبی ماندگاری و پایداری نشان داده اند؛ با اینکه ظهور تاریخی آنها خواه ناخواه در قالب های نوشونده ای اتفاق می افتد. اما با اتخاذ این رویکرد، به دلیل وفور چنین المان هایی، بحث اولویت ها و گزینش ها به میان می آید. برای مثال مراسم نوروز و مراسم عزاداری عاشورا هر دو در طی قرون ماندگاری نشان داده اند، گیریم اولی قدیمی تر و فراگیرتر. (دومی از حدود قرن دوم شمسی به تدریج و در پهنه هایی‌ متداول شد و تنها ایرانیان شیعی تبار را در بر می گیرد). آیا می توان یکی را نشان ایرانیت دانست و دیگری را نه؟ قدر مسلم نه. چون عده ی بسیاری دومی را هم مولفه ی فرهنگی جاافتاده ای ارزیابی می کنند که بخشی از ایرانیت آنها را نمایندگی می کند و حتی برای مجادله تاریخی می توانند نسب باستانی آن را به «سوگ سیاوشان» برسانند. پس گویا ناچاریم بپذیریم که ایرانیت ملغمه ای از همه ی مولفه های فرهنگی متعدد و ماندگاری است که بسیاری از آنها نامتجانس و حتی متعارضند و به همین خاطر افراد بنا بر جایگاه فکری و اجتماعی خود دست به گزینش می زنند که هویت ایرانی خود را با چه ترکیبی از این مولفه ها برسازند.

2- هویت ملی: مرزگذاری یا مرز زدایی
اما پرسش از هویت ملی یا محتوای ایرانیت ما و نحوه ی تعریف آن همچنان به قوت خود باقی است. آنچه که گفته شد تاکید بر دشواری های رسیدن به تعریفی جامع و سازگار (فاقد تناقض درونی‌) از چنین مقوله ای بود. اما ورای اینها دلایلی طرح می شوند که تلاش برای یافتن چنین تعریفی و یا حتی به کارگیری مفهوم "هویت ملی" را از بنیاد به چالش می کشند. برای مثال از این زاویه که مفهوم هویت ملی در سرشت خود بر یکسان سازی و نادیده انگاشتن تفاوت ها استوار است یا بدان منتهی می شود. خواه پوشاندن تفاوت ها در منافع اقتصادی بخش های مختلف جامعه (به طور مشخص اختلافات طبقاتی) و خواه نادیده گرفتن تفاوت ها میان اقوام مختلفی که در یک محدوده ی جغرافیای سیاسی همزیستی می کنند و حل صوری تفاوت ها به نفع یک بخش معین. از این رو تاکید بر هویت ملی‌ بدون پرورش اجتماعی مفهوم دقیقی‌ از آن، به دلیل وجود سویه‌های یکسان سازی کاذب در آن، می تواند کارکرد های ارتجاعی بیابد و از قضا این همان وجهی از مقوله هویت ملی‌ است که قدرتمدارن به سان ابزاری موثر برای پیشبرد سیاست‌های پوپولیستی به آن علاقمندند و به راحتی‌ قادرند آن را در جهت مقاصد خود(که مقاصد میهن و مردم قلمداد می شوند) به خدمت گیرند. گو اینکه هویت ملی‌ در این سطح (با غلبه وجه یکسان ساز آن) می تواند از سوی مردم هم کارکردهایی در جهت تبعیض اجتماعی و اعمال سلطه بر بخش‌هایی‌ از جامعه بیابد. علاوه بر این به گواهی انبوه تجربه‌های تلخ تاریخی، بزرگنمایی هویت ملی‌در قامت‌های ایدئولوژیک می تواند جوامع و ملل را از هم دور کند یا در تقابل قرار دهد.

پس چنان که دیدیم، در پرداختن تعریفی‌ از هویت ملی‌ (و به طور خاص ایرانیت) با دشواری‌های مضاعفی روبرو هستیم. بر این اساس اگر نخواهیم صورت مساله را پاک کنیم (و به پیروی از برخی دیدگاههای سیاسی هر گونه بحث از هویت ملی‌ را همسو با ارتجاع ناسیونالیستی‌ تلقی‌ نکنیم) باید به دنبال درکی از هویت ملی‌ باشیم که از این دشواریها و تناقضات بر کنار باشد. البته کاملا محتمل است که چنین درکی را در پیشینه و نمود‌های تاریخی مفهوم سازی از این مقوله نیابیم! اما چه باک، در صورت لزوم بایستی آن را ابداع / خلق کنیم. در این صورت با این پرسش مواجه می‌‌شویم که اساسا چه نیازی است به این تلاش؟ یک پاسخ ممکن آن است که مردم/ آدم‌ها به هویت جمعی‌ نیاز دارند؛ نادیده گرفتن این نیاز و گذشتن از کنار آن، میدان دادن به کهنه ترین روش‌ها برای پاسخ گویی‌ به آن است. وانگهی هر نیاز عامی‌ عرصه‌ای فراهم می‌کند برای پرسش گری و نقد و گفتگوی جمعی که مشارکت خلاق و دامن زدن به آن در فضای عمومی‌می تواند به ارتقای سطح گفتمان‌های رایج اجتماعی و نهایتا بهبود کیفیت همزیستی‌ اجتماعی یاری رساند.

در این راستا یک تعریف ممکنی که از هویت ملی‌ می‌توان ارائه داد مبتنی ست بر داشتن پیشینه فرهنگی‌-تاریخی مشترک و نیز سرنوشت جمعی‌ مشترک (از جمله به واسطه وجود امکانات بی‌ واسطه برای ارتباطات و همسازی‌ها و کنش‌های متقابل در یک محدوده جغرافیایی معین). پیشینه مشترک از یک سو شامل دستاوردها و میراث فرهنگی‌ مشترک می شود و از سوی دیگر روندهایی را در بر می‌گیرد که حیات جمعی‌ ما را به وضعیت کنونی‌ (در تمامیت آن) سوق داده اند.  سرنوشت جمعی‌ مشترک اما ناظر به آینده است و تاثیراتی‌ که به طور مشترک از این آینده بر می گیریم و نیز هر آنچه که کوشش جمعی‌ و همیاری ما برای ساختن این آینده را ضروری و اجتناب ناپذیر می سازد.
بر مبنای چنین دیدگاهی‌ درک از هویت ملی‌ نه تنها در تقابل با هویت ملل دیگر قرار نمی گیرد، بلکه از آنجا که میراث فرهنگی‌، میراث مشترک بشری است و از آنجا که مشارکت در فرایند تعیین سرنوشت جمعی‌، ما را در مقابل موانعی قرار می دهد که به طور عام جوامع بشری را از ساختن آینده انسانی‌ دلخواه خود باز می دارند، یک ملت در چنین مسیری می تواند خود را با مردمان سایر ملل همسو و هم سرنوشت بیابد. به عبارتی از این منظر تنافری میان میهن دوستی‌ و انترناسیونالیسم ظاهر نمی‌شود(1) و این مغایر با وضعیتی‌ است که پایبندی به اصول دموکراتیک و حقوق جهانشمول انسانی‌ در روابط بین الملل را مشروط و محدود به منافع ملی‌ می‌کند (نظیر دکترین آمریکایی جنگ‌های بازدارنده که آشکارا با تحریک "حس ملی‌" توجیه می شود و یا تقدم منافع اقتصادی دول اروپایی‌ بر معیارهای انسانی در تنظیم مناسبات سیاسی شان با نظام‌های سرکوبگر که حداقل در حیطه استدلال، مبتنی‌ بر اولویت دادن به مقوله "رفاه ملی‌" است).

از این زاویه حتا می‌توان گفت حس ملی‌ هر آن چیزی است که ما را به طور درونی‌ (گیریم در زوایای پنهان احساسی‌) با سرزمین مادری پیوند می دهد، بی‌ آنکه نیازی باشد مصداق‌های آن را از مرجعی بیرونی اقتباس کنیم و یا از یاد-نمادهای متداول تابو بسازیم. تجلی‌ بیرونی‌ این پیوند درونی‌ اما بیش از هر چیز می تواند حس مسئولیت برای کمک به بازسازی سرنوشت جمعی‌ (میهن) در مسیر انسانی‌ باشد. اگر این حس مسئولیت با خرد انتقادی و با محور قرار دادن "آدمی‌" و حق جهانشمول او برای زیست انسانی‌ همراه باشد، میهن دوستی‌ چیزی نخواهد بود جز دخالت گری بشر دوستانه در روند تعیین سرنوشت جمعی‌، که از پهنه های بی‌ واسطه ی پیش روی خود می‌‌آغازد (جهانی‌ فکر کنیم، محلی آغاز کنیم!) و این یعنی‌ آغاز سیاست مردم.

3-  گزینش های رقابتی
باید اذعان کرد درجات متاثر شدن از حس ملی‌ نیز همانند مصداق‌های آن بسیار متفاوت و تابع منظر فردی و سیالیت تاریخی هستند. جهان کنونی‌ به همان سان که به دلیل حمل تناقضات ساختاری، تقابل میان ملل را در قالب تضاد "منافع ملی‌" کشور ها دامن میزند (نمود مشخص آن وقوع جنگ‌های بی‌ پایان و یا رقابت‌های اقتصادی عریانی که کشور‌های پیرامونی بازندگان نهایی‌ آن هستند) و از این راه بر پرورش حس ملی‌ تکیه می‌کند، به همان سان هم به دلیل گشودگی افق‌های ارتباطی‌، به آدم‌ها شانس بیشتری می دهد تا حس ملی‌ خود را در اشکال متفاوت و در افق‌های معنایی وسیع تری تعریف کنند.

پیش از این گفتیم که افراد بنا بر جایگاه اجتماعی خود دست به گزینش می زنند که هویت ملی‌ / ایرانی خود را با چه ترکیبی از مجموعه مولفه های فرهنگی‌ - تاریخی موجود برسازند. حال پرسش این است که به رغم وجود این درجات آزادی در برداشت فردی از هویت ایرانی، آیا جستجو در پی مولفه هایی که برای گذار به زیست جمعی انسانی تر، قابلیت های درونی بیشتری داشته باشند (یعنی گزینش مطلوب از میان انبوه مولفه های هویتی موجود) خردمندانه و امکان پذیر است؟! به گمان من این جستجو و گزینش روندی است که جوامع انسانی برای تضمین رشد و پویایی درونی خود (در جهت انطباق با نیازهای زمانه) خواه ناخواه در سطوحی متفاوت و اغلب پراکنده و ناهشیار انجام می دهند؛ هر چند به دلیل برآوردها و قضاوت ها و گزینش های نادرست و یا انحصاری شدن این فرآیند از سوی نهادهای قدرت، کاملا محتمل است که نتیجه این انتخاب، همسو با نیازها و ضرورت های زمانی جامعه نباشد و حتی در تقابل با آنها باشد. در واقع بسته به میزان گستردگی و بلوغ نهادهای مدنی، این فرآیند گزینش با درجات متفاوتی از هشیاری و پراکندگی رخ می دهد. در حالیکه حاملین قدرت (به طور مشخص دولت ها و حاکمان)، این گزینش و رسمیت بخشیدن به نتایج آن را به طور متمرکز و هدفدار (هشیارانه تر) در جهت حفظ و بسط قدرت خود دنبال می کنند، تا با برجسته سازی المان های ویژه ای از هویت ملی، آنها را در برساخته های ایدئولوژیک خود هضم کرده و به خدمت گیرند. در کنار آن "ابر گفتمان" سازی از هویت ملی‌ در قامت ایدئوولوژی‌های ناسیونالیستی، خطری است که از جانب نیروهای دور از قدرت (ولی‌ جویای قدرت) هم جامعه را تهدید می‌کند. به ویژه آنکه که جو نارضایتی‌ و ناامیدی عمومی و سرخوردگی وسیع از دین حکومتی با همه کارکردهای تحقیر آمیزی که بقای حاکمیت اسلامی وابسته به آنهاست، بستر اجتماعی مناسبی برای روی آوردن به دستگاه‌های فکری جایگزین فراهم آورده است. بی‌ تردید چنین گرایش‌هایی‌ نیز به طور سازمان یافته در کار گزینش و عرضه ی مولفه‌های "مورد نظر" از هویت ملی‌ هستند. در هر حال فرآیند گزینش و انتخاب «مطلوب» از میان مولفه های هویت ملی/جمعی، مستقل از اراده ما همواره جریان دارد، پس چه بهتر که این فرآیند انتخاب به سطح خودآگاه جامعه منتقل شود تا در بستر گفتگوی نقادانه و خرد جمعی، مولفه های مترقی شانس بیشتری برای فراگیر شدن بیابند.

به بیان دیگر ما ناچاریم میراث مشترکی که برایمان به جا مانده را، با تمام رگه‌های شوم و مسمومش، به طور پیوسته بازخوانی و پالایش و غربال کنیم. (به ویژه آنکه در این فرآیند غربال کردن و گزینش مولفه‌های ملی‌/ ایرانی‌، جامعه مدنی دانسته یا ندانسته در رقابتی جدی با نهاد‌های قدرت قرار دارد). بدین سان علاوه بر راهجویی برای پاسخگویی به نیاز‌ها و ضرورت‌های امروزی خود، میراث خاص خود را برای نسل‌های بعدی تدوین می‌کنیم. به این معنا باید در تدارک همگانی کردنِ گونه‌ای از باز خوانی تاریخی باشیم که در ادبیات، آیین‌ها و انبوه سنت‌های به جا مانده از دوران‌های دور و نزدیک، به جستجوی رگه‌های خرد ورزی، انسان دوستی‌، مدارا و صلح جویی‌، دادخواهی و حق طلبی، برابری خواهی، طبیعت دوستی‌ و ... بر می آید، بی‌ آنکه بر سیاهی‌های تاریخی و زمینه‌های وقوع و مکرر شدن آنها چشم ببندد(2). در واقع چنین جستجویی به ناچار از مسیر بازخوانی انتقادی تاریخ و همه اجزای سازنده میراث مشترک مان می‌‌گذرد. این باز خوانی انتقادی هم ما را به دانش نقد اجتماعی و افق‌های امروزی زیست جمعی‌ پیوند می دهد و هم در بستر یک دیالوگ عمومی ما را برای بهسازی سرنوشت جمعی‌ مان به هم نزدیک می‌کند.

ارنست بلوخ (فیلسوف مارکسیست معاصر) بر آن بود که پهنه فرهنگ، حتا در منحط‌ترین اشکال و صور تاریخی آن، واجد المان‌هایی‌ است که حامل امید به رهایی بشر و بشارت دهنده آن هستند؛ یعنی‌ المان‌هایی‌ حاوی اوتوپیا. شاید بخشی از کار ما جستن این المان‌ها و باز نشر آنها در فضای عمومی باشد.

پانوشت:

(1)  ژان ژورس (پایه گذار حزب سوسیالیست فرانسه) جمله‌ي مشهوري دارد با اين مضمون: «براي انترناسيوناليست بودن، بايد اندكي ناسيوناليست بود و براي ناسيوناليست بودن، اندكي انترناسيوناليست». متاثر از این ادبیات، شاید بتوان گفت برای آنکه بتوان میهن دوست بود و همزمان به دام مرز کشی‌‌های ارتجاعی نغلتید، باید به درجات بالایی‌ انترناسیونالیست و بشر دوست بود و برای آنکه باور به انترناسیونالیسم از مرحله شعار‌ها و لفاظی‌ها به پهنه عمل در آید، باید میهن دوست بود.

(2)  برای نمونه در پهنه ادبیات تاکید بر نوع دوستی‌ در شعرهایی نظیر قطعه‌‌ مشهور "بنی‌ آدم اعضای یکدیگرند" از سعدی مشهود است. یا تاکید بر خرد ورزی در اشعار فردوسی و ناصر خسرو. از سوی دیگر احترام به طبیعت در بسیاری از اشعار و آیین‌های قدیمی‌ ما حضور دارد، چیزی که در تقابل با نگاه سود محور و روند مخربی است که در دهه‌های اخیر کمر به نابودی پهنه‌های طبیعی ایران بسته است. در حوزه مدارا و همزیستی‌ اجتماعی، بخش بزرگی‌ از تاریخ سرزمین ما گواه همزیستی‌ مسالمت آمیز اقوام و نژاد‌ها و ادیانیست که قرن‌ها در کنار هم زیسته اند و از هم تاثیر گرفته اند.