پنجشنبه ۲۸ آوریل ۲۰۱۱

قدم زدن در تاریخ نانوشته



1.
"تاریخ انقلاب ما نوشته نشده است".

2.
رستوران ایتالیایی مملو از جمعیت است. در میان دیوارهایی پوشیده از عکس ها و شعارها با زمینه های سرخ رنگ، پیش خدمت ها به تندی در رفت و آمدند. بر یکی از دیوارها صلیبی قاب گرفته با خط قرمز پهنی قطع شده تا تازه وارد را مطمئن سازد که این مکان بیرون از قلمرو مذهب قرار دارد. در مسیر راه پله ای که به توالت زیرزمین می رسد، در کنار برگه ها و بروشورها و پوسترهای تبلیغاتی و در بین شعارهای نوشته بر دیوار، عکس بزرگی از چه گوارا جلب نظر می کند، که دستی با شوخ طبعیِ ناشیانه، عینکی برایش کشیده است. در میان هیاهوی صدا ها و خنده ها، پیش خدمت های خوش اندام، با تعجیلی که مجالی برای لبخندهای تصنعی نمی گذارد، بشقاب های پیتزا را روی میزها می گذارند و چشمهای بشاش مشریان آنها را بدرقه می کند. 

3.
- نسبت به سال قبل انگار موهات خیلی سفیدترشده!؟
- آره، همینه دیگه؛ عمر زود می گذره! ...
- حالا در مجموع راضی هستی از اون چه که گذشت؟
- آره، بیشتر از این بابت که این شانس رو داشتم که یک انقلاب رو از نزدیک تجربه کنم. به این خاطر که سال های کودکی ام رو یادمه که در چه محیط سترون و خفقان آوری سپری شد ... من تقریبا از پانزده سالگی، یعنی زمانی که انقلاب شد، درست یا غلط همیشه اون جوری زندگی کردم که باور داشتم .... الان که نگاه می کنم، با وجود حوادث و فراز و نشیب های زیاد، این بیست و اندی سالی که اینجا هستم خیلی زود گذشت ...

4.
پسرک دوازده ساله است و دختر دو سه سال بزرگتر از او به نظر می رسد با جثه ای به مراتب بزرگتر. کمی طول کشید تا پسر دریابد که دختر نارسایی ذهنی دارد. مادرهایشان به ناچار آنها را به هم سپرده اند تا پس از چند ساعت انتطار طاقت فرسا بتوانند برای ملاقات نزدیکانشان از درب زندان قصر به داخل بروند. بچه ها اجازه ورود ندارند؛ جعبه شکلات هم. اینها را پاسبان عبوسی می گوید که التماس محجوبانه زنان شهرستانی برایش علی السویه است. پسر که به اصرار، مادرش را وادشته بود تا او را به همراه بیاورد، اینک نفرت از پاسبان ها را به دل گرفته است. دخترک حالا بهانه می گیرد. انگار او هم از بی خوابی و خستگی کلافه است. شکلات ها روی خاک و خل پیاده رو پخش شده است ...
کمی بعد برای پیدا کردن مستراحی که دختر بتواند خودش را راحت کند پسر محجوبانه و مستاصل او را به دنبال خودش می کشاند. چند صد متر آن طرف تر در یک کارگاه کاشی سازی توالتی را در آن سوی حیاط به او نشان می دهند. دختر را به آنجا هدایت می کند و خودش از روی شرم کمی فاصله می گیرد. پس از لختی، با نگاه های شیطنت بار و پچ پچ های دو کارگر، پسر باز بدان سو می نگرد: درب توالت چهارطاق باز است و دختر با پایین تنه عریان در حال شاشیدن ...
در آستانه انقلاب دایی پسرک که کارگر ایران ناسیونال بود و به جرم همراهی با یک سازمان کمونیستی به حبس ابد محکوم شده بود، آزاد می شود. اما در این چند سال پسر دیگر هیچ گاه از مادرش نخواسته بود که او را با خود به ملاقات ببرد، حتی در روزهای عید که بچه ها هم اجازه ملاقات داشتند. 

5.
"اینجا دیسکوی کر و لال هاست. تو فاصله های استراحت یکهو می بینی پنجاه نفر جلوی ساختمان با ایماء و اشاره با هم حرف می زنن!" ... نمای ورودی ساختمان شبیه یک کلیسای کوچک است و صدای موزیک به گوش نمی رسد، با این حال نمی توان مطمئن بود که آن داخل عده ای در حال رقصیدن نباشند! ...  می گوید: "آدم به این وضع عادت می کند".

6.
هر از گاهی ناگهان می ایستد و در حالیکه آهسته به دستم می زند، باقی ماجرا را تعریف می کند. جوری از این خاطره می گوید که انگار همین دیروز بود و او هنوز از استیصال پیدا کردن توالت برای دختری که روی دستش مانده بود خلاص نشده است... در تاریک روشن خیابان ها از کنار کافه هایی که مردم را تا دیروقت این شب بهاری در پیاده رو ها نگه داشته اند قدم می زنیم... از دایی اش می پرسم که پس از انقلاب چه  کرد. می گوید: " او دیگر هیچ گاه وارد تشکیلات سیاسی نشد، گر چه در زندان مقاومت جانانه ای کرده بود و بعد ها هم همیشه مورد احترام بود". گویا از آن پس در وقت های فراغت مطالعه می کند و به شعر شاملو هم علاقه خاصی دارد و البته هنوز همانقدر فقیر است که در همان سال ها بود.  
"بعد از انقلاب که من مثل خیلی از دانش آموزان دبیرستانی، هوادار پرشور چریک ها شدم، هیچ گاه به من نگفت از کار سیاسی فاصله بگیرم، هر چند می دانستم که به جز سعید سلطان پور به هیچ یک از "اسطوره های سیاسی" من اعتنای خاصی ندارد. می گفت دل خوشی از روشنفکر بازی ندارد"....
این بار وقتی با کند شدن ناگهانی قدم هایش می ایستم، در حالیکه برای خودش سیگاری می پیچد می گوید: "راستی می دانی اینجا کجاست؟ این پارک کته کولویتس است". و با اشاره دستش کمی آن طرف تر خانه ای را نشانم می دهد که نقاش سوسیالیست زمانی در آن می زیسته. در جلوی یادنوشته ای از کته کولویتس در یکی از ورودی های این پارک کوچک به عکس نقاش خیره می شوم. با اینکه زمانی دراز تعدادی از طرح های سیاه قلمش را روی دیوار خانه ام داشتم، هیچگاه چهره خودش را ندیده بودم. از این فلاش بک ناگهانی به گذشته غافلگیر می شوم. این بار او برای من می ایستد.

7.
"اینجا زمانی کارخانه آبجو سازی بود، ولی سالهاست که به یک مرکز فرهنگی و هنری تبدیل شده. البته من به ندرت در برنامه هایش شرکت کرده ام. چون روزها اغلب درگیرم و از طرفی پول چندانی هم برای این کارها ندارم. تنها برنامه تفریحیِ ثابت من، قدم زدن شبانه است. هر از گاهی با دو سه نفر از رفقایم چند ساعتی در خیابان های شهر قدم می زنیم" ... دخترانی که روی پله ها نشسته اند، با بی تفاوتی سرشان را بالا می گیرند و ما به رفتن ادامه می دهیم ...
او این شهر را خیلی خوب می شناسد. هر بار که با او در شهر قدم می زنم، تاریخچه گوشه ها و بناهای نادیده  را با دقت و علاقه برایم شرح می دهد. در این مواقع وقت حرف زدن کمتر به من نگاه می کند و به نظرم می رسد که در تاریخ غرق شده است. تعجب نمی کنم: او از نوشتن تاریخ مردمش محروم شده و سالهاست که حریصانه تاریخ اینجا را مال خود کرده است. همچنانکه محرومیت از زیستن در سرزمینش، خاطرات زندگی گذشته را مثل حوادثی از دیروز برایش تازه نگه داشته است.
  
8.
بالاخره زنگ به صدا در می آید و درب دبیرستان پسرانه باز می شود. پسرک از جایی که ایستاده است در میان بچه هایی کمابیش هم سن و سال خودش که دسته دسته و با هیاهو از درب بزرگ آهنی خارج می شوند، با شکیبایی به دنبال چهره ای آشنا می گردد. زیاد طول نمی کشد. پس از خوش و بش کوتاهی همین طور که قدم زنان به سمت مسیر خلوت تری می روند، دست در کیف سنگینش می کند و از میان توده فشرده ای از نشریات و کتاب های جیبی، آخرین شماره نشریه سازمان و یک کتاب کوچک را بیرون می آورد و محتاطانه به نوجوان همراهش می دهد. در صفحه اول نشریه تیتر درشتی در مورد اشغال سفارت آمریکا به چشم می آید.

9.
بهمن 59 است. گردهمایی عمومی در بزرگداشت سیاهکل، هواداران یک سازمان سیاسی را از شهرهای مختلف به تهران کشانده است؛ به خیابان آزادی، جایی که  چماقدارها و نیروهای کمیته تهاجم وسیعی را تدارک دیده اند. حین دویدن کسی دو پایش را از عقب می گیرد و می کشد. هنگامی که پسرک با صورت به زمین می خورد، چهره پاسبان زندان قصر در ذهنش نقش می بندد. نفرتی که در همه این سال ها با او بود، اینک شفاف تر می شود. تاریخ چنین رقم می زند که این آخرین میتینگ عمومی سازمانی باشد که او هوادار آن بود.

10.
ساعت هواخوری است و پسر در محوطه تنگ حیاط زندان قدم می زند... با انتظاری سوزان به ساعت ملاقات فردا می اندیشد.

11.
می دانم که این روزها بیکار است ولی موفق نمی شوم پول غذایم را خودم حساب کنم. زیاد اصرار نمی کنم، تا به او لطمه ای نزنم. می دانم که طبع حساسی دارد. از زمانی که تاریخ انقلاب را نمی نویسند، تکه های شخصی تاریخ مدام درون آدم ها را زخم می زند و آنها جایی نمی یابند تا بار سنگین خود را بر زمین نهند. تاریخی که نوشته نشود متوقف می شود. مثل انقلابی که خوانده نشود.  با همین فکرها از پیشخدمت های سرخ و مشتری های بشاش دور می شویم تا در خیابان ها قدم بزنیم.

برلین –  24 آوریل 2011

0 نظرات: