توضیح: متن پیش رو نقد کوتاهی است بر رویکردی که حضور سحرگاهی 15000 نفر در شهر کرج برای رویت تاب خورد یک نوجوان بر چوبه دار را به تباهی مردم یا تباهی فرهنگ تعبیر کرده اند. طرح کلی نقد بر این محور استوار است که به رغم سویه های تراژیک این ماجرا و دلالت های آن بر گسترش بیماری های جمعی، چنین رویکردی با منتزع کردن فرهنگ از شرایط کلی حاکم بر اجتماع، راهی به سوی تحلیل نمی برد. محکوم کردن مردم یا حکم دادن کلی به تباهی فرهنگی و نظایر آن، حتی لزوما نشان از تاکید ما بر مسولیت پذیری فردی ندارد؛ بلکه می توان نشان داد این رویکرد خود دارای سویه هایی از فرافکنی توامانِ تقصیر و مسولیت است، چرا که از یکسو با صدور چنین حکمی خود را بر فراز مردم قرار می دهد و از سوی دیگر بر چاره ناپذیر بودن موقعیت تاکید می ورزد و به طور ضمنی کنش بدیل را ناممکن یا بیهوده قلمداد می کند.
جمع شدن «تماشاگران» در این مقیاس، به لحاظ فاجعه بار بودن دست کمی از خود اعدام نداشت و به شدت تلخ و مصیبت بار بود. و بی تردید این موضوع به مثابه یک شاخص (نزول) فرهنگی قابل بررسی است. اما تنها زمانی می توان اکثریت جامعه ایران (مردم) رو با این اعدام ها همسو فرض کرد که امکان برآوردی از مخالفان اعدام (مثلا از طریق یک نظر خواهی گسترده یا فراخوان به تجمع نمادین) وجود داشته باشد.... در مجموع از رویکرد رفقا به این موضوع این طور به نظر میرسد که سرخوردگی و اندوه، ما رو متمایل می کند همه موضوعات رو به سطح فرهنگی تقلیل بدهیم و در این مورد هم گاه به تعمیم ها و قطعیت های نامواجه متوسل بشویم. چیزی که در سطح عامیانه بی شباهت به این گزاره های رایج نیست: «از ماست که بر ماست!» یا «خلایق هر چه لایق!» ... گزاره هایی که با منتزع کردن راوی از «مردم» در نهایت در جهت منزه طلبی فردی (گروهی) یا توجیه انفعال سیاسی قرار می گیرند و از طرف دیگر با جدا کردن ساحت فرهنگ از حوزه های سیاست و اقتصاد یا مستقل انگاشتن آنها، دامنه کنش بدیل را تا حد «تقدم کار فرهنگی» محدود می کنند و (خواسته یا نا خواسته) در جهت سیاست زدایی از عرصه عمومی حرکت میکنند. متاسفانه در حالیکه چنین موضوع مهمی باید در سطحی چند لایه و ساختاری تحلیل گردد، این روزها همه راه ها به تباهی و بن بست فرهنگی ختم می شوند. ادبیاتی این چنین، به رغم ظاهر اعتراضی، فاقد درون مایه سیاسی و مازاد های کنش سیاسی و اعتراضی است. بدون درک و بحث از «کلیت» و ساختار های کلان تاثیر گذار بر هم، نمی توان جامعه را در حوزه های پاره پاره و گسسته از هم، مثلا با میانجی های فرهنگی تحلیل کرد.
پی نوشت:
1) دوست ارجمندم بهنام دارایی زاده در حاشیه این یادداشت فیس بوکی (که اساسا در واکنش به نوشته خوداو و نوشته های دیگری نظیر نوشته امین بزرگیان) از من پرسید: «آیا درست است که بگوییم از آنجایی نظرسنجی های قابل استنادی در دست نیست، بنابراین نباید بر پایه مشاهدات عینی/فردی تحلیل کرد؟ فرضن در مورد همجنسگرا هراسی جامعه ایران نیز نظرسنجی وجود ندارد، با این حساب آیا نمیتوانیم در تحلیلهای خودمون به هوموفوب بودن جامعه استناد کنیم؟»
پاسخ من این بود (هست):
«بهنام عزیز، در اساس با حرفت کاملا موافقم. یعنی تحلیل و حرکت به سوی آسیب شناسی و شناخت جامعه را نمی توان به زمان "مساعد" موکول کرد. حتی با این دیدگاه پوسیتیویستی که اعتبارهر تحلیلی را منوط به اثبات تجربی وآن می کند مخالفم، چون در جایی که دسترسی به آمار و مستندات وجود ندارد، ما "مجبوریم" بر مبنای شواهد و مشاهدات و رویه (و سوابق) تاریخی استنباط کنیم. ولی به گمان من باید در صدور احکام کلی محتاط بود. چون گزاره های ما (به خصوص در فضای رسانه ای) تنها دلالت های نظری نظری ندارند، بلکه همزمان تاثیرات اجتماعی هم دارند. برای مثال در فیزیک کوانتومی می گویند هیچ آزمایشی (وسیله شناخت) نیست که خودش بر موضوع اندازه گیری تاثیر نگذارد (قطعا در کانتکست بحث ما این مثال اکستریمی ست، ولی شاید برای روشن شدن منظورم تا حدی مفید باشد).
اما در مورد هموفوبیا، قطعا بدون ارجاع با آن آمار نا موجود می توان گفت جامعه ما متاسفانه هموفوب است (به طور میانگین). چون این موضوع را می توان در خلال انبوه برخورد ها و رفتارهای روزمره مشاهده و لمس کرد. اما اعدام پدیده ایست با دامنه بروز و تماس اجتماعی به مراتب محدود تر. بر همین اساس این بار نمی توان دیدگاه واقعی اکثریت جامعه را در مورد آن (بار مبنای همان روش استنباط شخصی) به سهولت سنجید. طبعا می توان در مواردی نظیر فاجعه اخیر، استقبال بخشی از جمعیت را به عنوان یک فاکتور ارزیابی در نظر گرفت (یا حتا محاوراتی که به طور موقتی و محدود در فضای مجازی یا واقعی حول این موضوع در می گیرد)؛ اما در عین می توان جامعه آماری مورد استناد را مورد تشکیک قرار داد. برای مثال در مورد نوشته تو می توان پرسید این "تماشاگران" کذایی چه بخشی از جمیعت شهر کرج را تشکیل می دهند؟!
اما در مورد هموفوبیا، قطعا بدون ارجاع با آن آمار نا موجود می توان گفت جامعه ما متاسفانه هموفوب است (به طور میانگین). چون این موضوع را می توان در خلال انبوه برخورد ها و رفتارهای روزمره مشاهده و لمس کرد. اما اعدام پدیده ایست با دامنه بروز و تماس اجتماعی به مراتب محدود تر. بر همین اساس این بار نمی توان دیدگاه واقعی اکثریت جامعه را در مورد آن (بار مبنای همان روش استنباط شخصی) به سهولت سنجید. طبعا می توان در مواردی نظیر فاجعه اخیر، استقبال بخشی از جمعیت را به عنوان یک فاکتور ارزیابی در نظر گرفت (یا حتا محاوراتی که به طور موقتی و محدود در فضای مجازی یا واقعی حول این موضوع در می گیرد)؛ اما در عین می توان جامعه آماری مورد استناد را مورد تشکیک قرار داد. برای مثال در مورد نوشته تو می توان پرسید این "تماشاگران" کذایی چه بخشی از جمیعت شهر کرج را تشکیل می دهند؟!
از سوی دیگر اگر بخواهیم دیدگاه مردم نسبت به پدیده ای نظیر حکم اعدام را بر اساس میزان مخالفت های فردی و جمعی آنها نسبت به اعدام بسنجیم، ظاهرا فقدان چنین مخالفت هایی می تواند به پذیرش اجتماعی گسترده این موضوع تعبیر شود؛ در حالیکه واقعیت این است که در فضای اجتماعی خفقان زده ای که با شدت و دامنه بالایی از سرکوب مستقیم کنترل و مهار می شود، اساسا عرصه های بسیار محدودی برای ابراز مخالفت (کم خطر) با المان های حاکم بر زیست جمعی به جای مانده است (اگر نگوییم در حد صفر)؛ وضعیتی که اعتبار چنین سنجه ای را به شدت مخدوش می سازد.
با این حال حرف من لزوما محدود به این گونه تشکیک ها نیست. بلکه بیشتر اینجاست که با قالب گیری کردن مردم در این خصلت های "فرهنگی"، تحلیل ما از جامعه ایستا می شود و روند های تعاملی در سطوح متفاوت از تاثیرگذاری، جای خود را به پدیده های مجزا یا موازی با خصلت های مشخص و ثابت (و بعضا حتا فرا تاریخی) می دهند. در حالیکه از مانس اشپربر، هانا آرنت، اریش فروم و بسیاری دیگر (از جمله سخنرانی اخیر دکتر نور ایمان قهاری در مورد تاثیرات روانی سرکوب بر جامعه) می توان آموخت که در جوامع استبدادی بسیاری از پدیده های فرهنگی یا خصلت های جمعی, هیچ گاه به طور مستقل قابل بررسی (و درمان) نیستند. در چنین بستری ارجاع معضلات اجتماعی به حوزه فرهنگ، فاقد وجه توضیح دهنده گی است; بلکه صرفا بیان صورت مساله به زبانی دیگر است.»
2) دوست ارجمندم اشکان خراسانی موضوع را از زاویه دیگری بررسی کرده است که بسیار
قابل تامل است:
«جمعیت غیر قابل انکاری که در این صحنه مشغول شکستن تخمه و مشاهده قتل قانونی یک فرد هستند بی شک از اعضای جامعه ایران هستند.اما باید دید کدام مقدرات جامعه ای را بدینجا می کشاند که خشونتی نظیر این را مشاهده کند و شاید از آن لذت ببرد(منظورم از لذت،حس آرامشی است که این افراد احتمالا نزد خود حس می کنند زیرا که در قدم اول مجرمی و به تناسب آن جرمی را از بین برده اند و در قدم دوم خرسندند که آنها با انتخاب های "درستشان" در مسیر زندگی،در جایگاه اعدام شونده قرار ندارند).
حاکمیتی که قوانین و مقدراتش در راستا اجرای یک خشونت سیستماتیک می باشد علتِ معلولی است که امروز با حضور تماشاچیان این اعدام و آن روز در میدان کاج و ... مشاهده می کنیم.بستری برای حضور خشونت تمام عیار از اولین روز های تولد یک کودک در حوزه خانواده،خشونت اولیان تربیتی در محیط مدارس و در صحنه اجتماع می توان از اعدام ها علنی نام برد.حال اگر نگاهی اجمالی به این خشونت سیستماتیک (که مجال وصف آن در این کامنت نیست) بی اندازیم،نه برای توجیه حضور این افراد در پای چوبه دار بلکه در پی فهم چرایی آن و مقابله با آن خواهیم بود.
از طرفی،آنان که بن بست یک جنبش اجتماعی را بر پاییه استدلال هایی نظیر "ایرانی جماعت همینه" و غیره می دانند با پرسشی روبرو هستند و آن اینکه،اگر حضور پانزده هزار نفر آنقدر نا امیدمان می کند که تغییر در جامعه ایران را غیر ممکن می دانیم و احکام کلی در این راستا صادر می کنیم،پس چرا با حضور میلیونی تظاهرات سکوت 25 خرداد از اینگونه احکام در جهت عکس منتشر نمی شود؟کمانکه اگر بدون استناد به آمار و ارقام و در حد دیده هایمان قضاوت کنیم،با توجه به خشونت سیستماتیک از سمت حاکمیت(چه با اجرای قوانین مجازات اسلامی و چه با سرکوب سیاسی فرا قانونی اش) حضور چینین جمعیتی بر پای چوبه دار خارج از روند این خشونت ها نیست و بر روی کاغذ،آن خشونت دستاوردی جز این حضور خفت بار ندارد اما 25 خرداد سال 88 به یقین در جهت عکس و نقض خاستگاه این خوشنت سیستماتیک قرار دارد.به همین منظور بی نظیر بودنش نه فقط بر تعداد شرکت کنندگان میلیونی آن که به دلیل ضدیت با سیستم حاکم استوار است.
جالب آنجاست که با مرور گذرا بر کتابهای منتشر شده در حوزه اجتماعی دو دهه اخیر به نکته ای بر می خوریم که شاید ذکر آن جالب باشد.بیش از 10-15 درصد این کتاب ها با تیتر هایی نظیر" چرا عقب مانده ایم" "دلایل عقب ماندگی ما" و تیتر هایی مشابه است،گویی این پیش فرض بر این جامعه تحمیل شده است که عقب مانده است(در دام فرح باخته اندر شش و پنج است).به هیچ وجه سعی ندارم نتیجه گیری کنم که جامعه ای مدنی و متمدن در ایران حضور گسترده دارد اما همان ها که بر چنین استدلال هایی در مورد جامعه ایران تکیه می کردند،در هفته اول پس از انتخابات انگشت بر دهان مانده بودند و فریاد "من افتخار می کنم که ایرانی هستم" سر می دادند.اگر فرآیندی در صحنه حقیقت اتفاق می افتد که با تحلیل ما سازگاری ندارد،حقیقت را تغییر ندهیم بلکه مروری بر داده ها و شیوه استدلال خود کنیم.نه می شود پس از 25 خرداد حکم بر وجود یک جامعه مدنی استخواندار در ایران داد و نه با دیدن حضور 15 هزار نفر پای چوبه دار و یا به شکلی دیگر در تظاهرات 9 دی(روز جهانی ساندیس) حکم بر بی فرهنگی تمام عیار آن جامعه داد.اما اگر بر آنیم که حکمی کلی در این باره صادر کنیم،با توجه به شواهد،وجه مدنی جامعه ایران از وجه غیر مدنی اش پر رنگتر و نمایان تر است.
اما در آخر اینکه نقد بُرنده و تا به امروز بی جواب ما به جریان اصلاح طلبی در این زمینه نمو حقیقی پیدا می کند که مگر می شود بدون تغییر بنیادی در نظام قضایی کشور واصلاح سیستماتیک نظام تربیتی(از خانواده گرفته تا به حوزه آموزش مدارس و دانشگاه ها و در آخر در سطح جامعه) خشونت این سال ها را بر طرف نمود؟نامه 9 زندانی زندان اوین خطاب به آقای خاتمی در این خصوص اهمیت ویژه ای دارد که آیا اصلاح طلبان در خصوص احکام صادر شده توسط قوه جلادیه از توانایی اجرایی برای اصلاح زیر بنایی این قوه برخوردارند؟»
0 نظرات:
ارسال يک نظر