پنجشنبه ۲۰ اکتبر ۲۰۱۱

در باب خیابان




نحوه توصیف رسانه های دولتی غربی از همبستگی جهانی با جنبش "اشغال وال استریت" تامل انگیز است هر چند چیز تازه ای نیست: خشم و نارضایتی عمومی از نارسایی ها و ناکارآمدی سیستماتیک نظام سرمایه داری به  خشم مردم نسبت به نظام بانکداری فرو کاسته می شود! و آن هم نه به ساختار نظام بانکی (که بخشی ارگانیک از نظام مالی سرمایه جهانی است)، بلکه به "طمع" و زیاده خواهی مدیران ارشد سیستم بانکی! طبعا بسیاری از شرکت کنندگان در این اعتراضات نیز درکی انتقادی از ساختارهای کلان ندارند، اما در مقابل به تجربه می دانند جایی از کار این "سیستم جهانی شده" می لنگد. در عین حال بخش های فعال تر معترضین به خوبی واقفند که برای چه خیابان ها را به اشغال خود در آورده اند.

در این میان بار دیگر اهمیت نبرد های هژمونیک آشکار می شود: در یک سو سیستم به یاری رسانه های انبوهش با تصویر سازی دلخواه از این اعتراضات در صدد حفظ هژمونی گفتمانی خود است;  و در سوی دیگر فعالین چپ در فضای مشارکت مردمی و به یاری برانگیختگی حساسیت عمومی، تلاش دارند گفتمان سرکوب شده خود را احیا کنند و گسترش دهند: گفتمانی که بر اعاده حیثیت از رادیکالیسم و ضرورت جنبش های انقلابی تکیه دارد و کلیت نظام سرمایه داری را به چالش می کشد. انتظار زیادی است که تصور کنیم در این نبرد حاد و نابرابر،  گفتمان رادیکال پیروز خواهد شد، اما تردیدی نیست که در فرایند این نبرد،  گفتمان رادیکال در سطح وسیعی تکثیر می شود و جبهه «مردم» برای طی مسیر آینده مبارزات تقویت شده و گسترش می یابد. و این بار دیگر تاییدی ست بر این حقیقت که آگاهی انتقادی و گفتمان رادیکال تنها از دل مبارزات مشخص و بر بستر "خیابان" با توده مردم پیوند می یابد. به عبارتی "خیابان" عرصه زاده شدن "سوژه جمعی" است.

یک مصداق تاریخی: در طی جنبش اعتراضی اخیر ایران، قدرتمداران و دشمنان مردم با حربه های مختلف، هر آنچه در توان داشتند را برای نفی رادیکالیسم و عقب راندن مردم از خیابان ها به کار گرفتند. از نظر آنها (در واقع، در نظام فکری توجیهی آنان) "آگاهی" عمومی و کار فرهنگی مقدم بر مبارزه است! در حالیکه حتا روند اولیه همین جنبش هم به خوبی نشان داده بود که آگاهی عمومی تنها در مسیر مبارزه در "فضای عمومی" و پافشاری بر مقاومت جمعی شکل می گیرد و ارتقا می یابد (و خیابان نه صرفا نمادی از فضای عمومی، بلکه مهمترین مصداق آن است;  جایی که "افراد" در هیات "مردم" با هم پیوند می یابند). دشوار بتوان باور کرد که آنها از این نسبت دیالکتیکی غافل بوده باشند، بلکه به احتمال قریب به یقین دقیقا همین آگاهی از کارکردهای رادیکال خیابان آنها را وحشت زده کرده بود!
 بیست و پنجم مهرماه 1390

پی نوشت:

1) به گمان من صرف نظر از مضمون سیاسی دقیق این حرکت، باید پذیرفت که اتفاق مهمی در حال وقوع است (حداقل به لحاظ تازگی و ابعاد گسترده آن). اهمیت این حرکت نه لزوما در نتایج سیاسی مستقیم یا چشم اندازهای نزدیک آن، بلکه در فضاسازی اجتماعی و تاثیر گذاری اش بر روند آتی مبارزات ضد سیستم است؛ ضمن اینکه بی گمان تجربیات و دستاوردهای ارزنده ای نیز در شیوه های بسیج عمومی و اشکال سازماندهی اعتراضات و نظایر آن در بر خواهد داشت.
تا همین جا هم، اگر اشل عام جهانی را مد نظر قرار دهیم، می توان گفت این حرکت به سهم خودش در جهت بیرون آمدن گفتمان چپ (در معنای وسیع کلمه) از مهجوریت تاریخی آن عمل کرده است. از این نظر دخالتگری در این جنبش (در هر سطح ممکن) نه تنها پایبندی به باورهای مرتبط با سوژگی فردی است، بلکه برای پیوند یافتن و تعامل با روند واقعی مبارزات مردمی و ارتقای توان تاثیر گذاری «سوژه جمعی» ضروری است. ضرورت شناخت عمیق تر این جنبش هم از همین جا ناشی می شود.

2) اما اینکه این حرکت را سیاسی بدانیم یا نه، به نظرم تا حد زیادی بر می گردد به اینکه از چه افق و منظری به امر سیاسی می نگریم یا چه نوع جنبشی را سیاسی تعریف می کنیم.
من شخصا با تاکید بر بالقوه گی های این حرکت و تاثیرات غیر مستقیم آن و از جمله تاثیرات مهم آن در نبردهای هژمونیک گفتمانی، آن را در زمره جنبش های سیاسی جای می دهم. در عین حال بر این باورم که دامنه تاثیرات سیاسی آن بسیار وسیع تر از خواست و داعیه های آغاز کنندگان آن است. از این نظر با این دیدگاه موافق نیستم که گویا ماهیت این جنبش یا دامنه پتانسیل های درونی آن را با مروری بر خواسته های آغاز کنندگان این حرکت می توان تعیین کرد:


به خصوص اگر در نظر بگیریم که برپا کنندگان آغازین این حرکت در شرایطی این خواسته ها را مطرح کردند که از میزان اقبال عمومی و گسترش آتی حرکت خود بی خبر بودند؛ تا جایی که اکنون مشکل بتوان ادعا کرد این جرکت (در تکثیر شدگی خود) لزوما در همان چارچوب آغازین اولیه خود حرکت می کند.
گسترش یافتگی زودهنگام این حرکت ناشی از گستردگی جهانی آن شرایط عینی ای بود که اعتراضات اولیه در واکنش به آنها شکل گرفت (از جمله فراگیر بودن پیامدهای اجتماعی بحران مالی سرمایه جهانی). بنابراین واضح است که شرایط عینی عامی که دخالتگری و پاسخگویی جمعی را ضروری ساخته اندف لزوما به پاسخ های یکسانی نمی انجامند.


3) تردیدی ندارم که گسترش جهانی این حرکت (قبل از تعمیق پایه ها و راهبردهای نظری آن) خطر رقیق شدن یا مورد استفاده ابزاری قرار گرفتن آن را افزایش می دهد. اما این واقعیتی است که کمابیش همواره در معرض تکرار آن قرار داریم و حتی گاه مثل یک دور باطل به نظر می رسد:
از یکسو برای تاثیر گذاری یک حرکت اعتراضی به متکثر شدن و گسترش اجتماعی آن نیاز داریم و از سوی دیگر با تکثر یابی و گسترش توده ای آن همواره خطر غالب شدن گرایش های قدرتمدار و رفرمیستی و نهایتا استحاله سویه های رادیکال و رهایی بخش حرکت وجود دارد.
به گمانم این پارادوکس تنها زمانی ما را اسیر می کند که از منظری غیر دیالکتیکی به موضوع بنگریم و ارتباطات درونی دو سویه ماجرا را نادیده بگیریم.

در حالیکه در عمل، نبردهای هژمونیک همواره در درون جنبش های مردمی نیز جریان دارند (هر چند با سطح متفاوتی از آنتاگونیسم، در قیاس با نبرد با گفتمان مسلط) و گریزی از آنها نیست. از این نظر پایندی به رادیکالیسم چیزی نیست جز مداخله گری فعال در روند شکل دادن یا تقویت سویه های رادیکال در درون جنبش های فراگیر و در عین حال کمک به حفظ سیالیت جنبش ها. چنین چیزی ممکن نیست جز از طریق تعامل با این جنبش ها و برقراری پیوند زنده با روند مبارزاتی آنها و نیز دامن زدن به گفتگوهای انتقادی در درون آنها.

شرایط ستم مشترک (عام بودن عوامل مسبب نابرابری و سلطه و استثمار) و همپوشانی های فراوان در اهداف و آرمان های کلان، به علاوه موانع و دشواری های مقطعی مبارزه، دستمایه هایی هستند که بسترهای عینی برای گرایش به این گونه تعاملات درونی را فراهم می کنند (در مقابل دیدگاهی که این گونه تعاملات را مبتنی بر تجویز گرایی قلمداد می کند).

0 نظرات: