جمعه ۲۰ مهٔ ۲۰۱۱

مقاومت در برابر «دیگری سازی»


توضیح: این متن در حمایت از ابتکار تعدادی از رفقا در فیس بوک با عنوان «ما همه جا هستیم» و  همبستگی با تلاش های آنان در دفاع از اقلیت های جنسی نوشته شده است. با سپاس از این رفقا برای کوشش ها و تلنگرهای روشنگرانه شان. 


1) برای بسیاری از ما که ناخواسته و به دور از هر انتخابی خود را در دسته اکثریت قاهر جامعه یافته ایم، بسیار دشوار است درک موقعیت آنهایی که زیست آنها در حواشی متعدد «اقلیت» و زخم هایِ همزاد با آن رقم می خورد. ما در خانواده ای بهایی یا از خاندانی وابسته به حلقه های دراویش زاده نشده ایم، تا سرنوشت مان را در تلاقی با خطوط قرمر جامعه، از پیش رقم خورده بیابیم؛ ما بنا به ترکیبی از تربیت و فیزیولوژی و فرهنگ غالب، خود را در زمره افرادی یافته ایم که به لحاظ گرایش جنسی (با بدیهی انگاریِ معصومانه) خود را «نرمال» معرفی می کنند؛ اغلب ما محرومیت های زاده شدن در یک اقلیت قومی/ملی را تجربه نکرده ایم و هیچ گاه میان هویت های ملی دو گانه خود تعارضی حس نکرده ایم؛ نیمی از ما زن زاده نشده ایم تا ستم جنسیتی را از از نزدیک در تبعیض های نهادینه شده و تحقیرهای روزمره لمس کنیم؛ اغلب ما هیچ گاه در زمره حاشیه نشینان شهرهای بزرگ نبوده ایم یا از جمله فرودستانی که در تقسیم کاری نانوشته ولی آهنین، مشاغل «پست» و پنهان و غیر قانونی را به عهده دارند؛ بیشتر ما برزخ پناهجویی و جایگاه فرودست پناهندگی را با داغ لعن «خارجی» و سنگینیِ بار «اضافه» بودن نزیسته ایم؛ ما نابینا و معلول جسمی و ناتوان ذهنی زاده نشدیم، تا از جایگاه آنان به روابط و مناسباتِ اجتماعیِ دنیایِ «کارکرد محور» بنگریم ... ما هیچ گاه در جایگاه «اقلیت» نزیسته ایم!

به نظر می رسد آنچه هویت فرضی اغلب ما را می سازد، ترکیبی است از مجموعه ای از تصادفات که ما را در «مجموعه بزرگ مسلط» قرار داده است؛ جایی که مفهوم «نرمال» بودن و مصداق های آن تعریف و تثبیت می شود. پس تا اینجای کار، به واسطه قرار گرفتن در این جایگاه ناخواسته (هر چند «مطلوب» و بی دغدغه)، ما نه در خور ستایشیم و نه در خور نکوهش، چون در شکل گرفتن این مجموعه تصادفات و وجود پیشینیِ ساختارهای نظم دهنده و دلالت آفرین، اساسا دخیل نبوده ایم. اما پرسش اینجاست که نحوه مواجهه ما با دنیای پیرامون، از جایگاه عضوی از «مجموعه بررگ مسلط» چگونه است؟ آیا ما در بازتولید ارزش ها و هنجارهای «مسلط» در روابط اجتماعی سهمی نداریم؟ به طور مشخص، آیا ما خود در عمل، این اسطوره «نرمال» بودن را (که افراد بیرون از مجموعه بزرگ را «دیگری» می سازد) نپذیرفته ایم و آن را بدیهی نگرفته ایم؟ آیا تاکنون از زاویه انتقادی به «هنجارهای مسلط» نگریسته ایم و احیانا آنها را به چالش گرفته ایم؟ و در یک کلام، تا چه حد پرسش از «نرمال» بودن را جدی تلقی کرده ایم؟


2) پرسش از «نرمال» بودن چه پیش شرط هایی دارد؟ به طبع مانند اکثر حوزه ها در این مورد هم برای طرح پرسشی معنادار (پرسشی که برای طرح کننده واجد معنا و اهمیت باشد)، موقعیت اجتماعی و تجربه زیسته فرد اهمیت اساسی دارد؛ چیزی که در مجموع، نقطه عزیمت و منظر نگاه را می سازد. از این نظر و بیرون از محدوده اندیشه متافیزیکی و یا تفکر آکادمیک (جایی که پرسش ها - و نه پاسخ  ها- تا حدی از حوزه زیست فردی استقلال دارند)، می توان از موضع «حق به جانب»، غفلت خود در طرح چنین پرسشی را توجیه کرد؛ با این دستاویز که: " موقعیت تصادفی زیستِ من به گونه ای نبوده که مرا در جایگاه طرح این پرسش و یا درک اهمیت آن قرار دهد ". اما آیا به راستی واقع شدن در «مجموعه بزرگ مسلط» ما را از نقادیِ مقوله "نرمال" بودن پو رسش از آن باز می دارد؟ به گمان من بنا به دلایل متعددی باید گفت نه! مهمترین دلایلی که در این خصوص می توان بر آنها تاکید کرد یکی وجود قوه تصور است و دومی واقعیت عریان ستم و تبعیضی که نسبت به اعضای مجموعه های کوچکتر اجتماع ("دیگری"ها) به طور مستمر پیش روی نگاه ما جریان دارد:

یکم) آنچه انسان را به عنوان یک گونه زیستی از سایر جانوران متمایز می کند (متمایز، نه لزوما برتر)، توانایی او در قوه تصور است. قابلیت تصور به او  کمک می کند تا نه فقط هستی زندگی خود را زیست کند، بلکه از آن فاصله گرفته و بر آن نظر کند؛ یعنی انسان به عنوان یک موجود نوعی (specie-being) از این توان برخوردار است که خود و زندگی خود را، ابژه نگاه خود قرار دهد.  در این صورت این قوه تصور قاعدتا باید به ما امکان دهد از مجموعه تصادفاتی که زندگی بیرونی ما را در «مجموعه بزرگ مسلط» قرار داده، اندکی فاصله گرفته و خود را در مجموعه های دیگری فرض کنیم که از قضا بسیاری از اعضایش را در جریان حیات اجتماعی روزمره می شناسیم. (همان طور که این قوه تصور در جریان دنباله روی ازsocial mobility  به خوبی ما را از واقعیت امروزمان جدا کرده و واقعیت «آرمانی» لایه های دیگری از اجتماع را پیش روی ما قرار می دهد!)

دوم) همه ما اگر چه از سوی جامعه و نظم مسلط به درجات مختلفی ستم و سرکوب دریافت می کنیم، ولی قرار گرفتن تصادفی در مجموعه بزرگ مسلط، ما را از برخی از ستم ها معاف می کند. با این حال و مستقل از سهم ما، این ستم ها به طور «منظم» جریان دارند و هر یک از ما شاهدیم که چگونه و به چه کسانی اعمال می شوند: یعنی بر اعضای آن مجموعه های خردتری که گاه حتی وجود آنها به عنوان زیر مجموعه ای از اجتماع انکار می شود؛ ما شاهدیم چون بسیاری از افرادی که به لحاظ هستی اجتماعی، «انکار شده» محسوب می شوند، دوستان و همکلاسی ها و همسایه و آشنا و فامیل و یا حتی عضو خانواده ما هستند. وانگهی اگر پیشترها سیستم ارتباط جمعیِ مرکزیِ مستقر در یک کشور پیرامونی، چنین روندی را به دقت از ما پنهان می کرد و حوزه «مشاهدات» اجتماعی ما را به «حقایقِ رسمی» محدود می ساخت، حداقل در یک دهه اخیر به دلیل فراگیر شدن امکانات ارتباطی، می توان گفت این محدودیت، به رغم تداوم، دیگر کارساز نیست؛ مگر اینکه عادت به بدیهی انگاشتن هر «نظمی»، برخی از ما را از نگاه انتقادی و مستقل به «جریان منظم» ستم و تبعیض باز بدارد.
به این اعتبار، نه فقط پذیرفتنِ اسطوره «نرمال» بودن، بلکه طفره رفتن از به چالش گرفتن آن نیز، همراهی و همدستی با «نظم دیگری ساز» است؛ همراهی در فرآیندی که از تعریف و گسترش هنجارهای «بودن» می آغازد و به بازتولید و تثبیت سیستم مسلط می انجامد.
 
3) چرا وقوف بر روند دیگری سازی و تن ندادن به آن و یا مبارزه با آن مهم است؟ آیا علاوه بر دلایل انسانی/عقلانی و اخلاقی (حوزه فردی)، می توان بر مبنای یک تحلیل کلان تر، دلایلی متصور شد که مواجهه با این پدیده را به تعهدی جمعی و سیاسی و دارای اولویت بدل کند؟ آیا باید این تز عام را پذیرفت که این پدیده محدود به بخش های "عقب مانده" دنیاست و فاقد سویه های درون ماندگار (immanent) است و به همین دلیل با توسعه جوامع یا در روند «جهانی شدن» محکوم به زوال است؟ شواهد زیادی وجود دارد که ما را متمایل می کند که به پرسش آخر پاسخ مثبت بدهیم؛ از جمله اینکه بسیاری از حقوق اقلیت ها (حداقل در سطح قانونی و حقوقی) به تدریج در جوامع متروپل به رسمیت شناخته شده اند و در سطح فرهنگی هم به تدریج از مقاومت های واپسگرایانه کاسته می شود. اما به گمان من این تنها بخشی از ماجراست که «کلان-رسانه ها» مایلند با برجسته سازیِ آن، سویه های تاریکتر ماجرا را از دید ما پنهان کنند. واقعیت این است که حتی در پیشرفته ترین کشورهای غربی هم موج تحرکات واپسگرایانه نسبت به اقلیت ها (از سیاهان و دگرباشان جنسی گرفته تا خارجی ها و و مسلمانان و غیره) فزونی گرفته است.
اما نکته اساسی اینجاست که دلیل این پدیده صرفا برتری سالهای اخیرِ راستگرایان در عرصه موازنه قوای سیاسی در این کشورها (و تفوق عناصر فرهنگی محافظه کارانه ی راست) نیست، بلکه دلایل ساختاری مهمتری برای آن وجود دارد: به نظر می رسد نظم دنیای امروزی بر پایه هایی قرار گرفته است که تداوم آنها مستلزم آفرینش مداوم مرزها و یا بازتولید آنهاست (همان پایه ها و ساختارهایی که مرزهای کشورهای «پیرامونی» را هم ترسیم می کنند و بخش بزرگی از دنیا را در دور باطل و بی انتهای «پیرامونی ماندن» محبوس می سازند). نقش مرزها به طور توامان ایجاد و دامن زدن به روندهای «دیگری سازی» و  «دیگری هراسی» است (1). مرزهای جغرافیایی، نژادی، مذهبی، جنسی، جنسیتی و غیره. مرزها سویه بدیهی و انسانیِ تکثر را نفی می کنند تا از آن واگریی و تنافر بسازند، چرا که انسان ها در گروههای پراکنده و متنافر هیچ گاه توان مبارزه با سیستم مسلط (و به طور پیشینی، درک موقعیت مشترک خود در برابر سیستم) را نخواهند داشت. تجربه سرمایه داری در عرصه «مدیریت» نیروی کار مثال خوبی است در این مورد که نشان می دهد چگونه در بسیاری از کشورها سرمایه داری قادر شد با پاره پاره کردن نیروی کار به بخش های متعدد (با اشکال مختلف قراردادها و شرایط کاری و حربه های ناسیونالیستی و غیره)، نیروی کار را از شکل دادن به هویت جمعی خود در مواجهه با موقعیت مشترک ستمدیدگی باز دارد. به بیان دیگر نظم مسلط برای تضمین بقای خود ناچار است بر روند هویت یابی ما نظارت و مدیریت کند؛ به این اعتبار، «دیگری سازی» بخشی جدایی ناپذیر از این نظم تحمیلی و غیر انسانی خواهد ماند. اما راه مواجهه با این پدیده، انکار و یا نادیده گرفتن گرایش ها و هویت های متکثرمان و یا تلاش برای یکدست شدن نیست. بلکه برای مواجهه ای به دور از تناقض، در وهله نخست باید بپذیریم که هیچ کس «دیگری» نیست و هیچ دستگاه مرجعی برای اندازه گیری درجه «انسان بودن» وجود ندارد؛ اینکه «انسان معیار» وجود ندارد و به عبارتی، هیچ معیاری برای «نرمال» بودن وجود ندارد. قدم بعدی، مبارزه برای فراگیر کردن این اندیشه ("هیچ کس «دیگری» نیست") به مثابه یک گفتمان عمومی است؛ چنین مبارزه ای مستلزم همدلی و همراهی با کوشش های همه کسانی است که در موقعیت اقلیت برای دفاع از هستی اجتماعی خود می جنگند (کسانی که به دلیل زیستن در جایگاه اقلیت، عموما بسیار بیشتر و پیشتر از سایرین به مکانیزم های سلطه و تبعیض و ستم حساسیت نشان می دهند).  به بیان دیگر، اگر باور داریم که "هیچ کس «دیگری» نیست"، نتیجتا هر مبارزه ای علیه «نظم دیگری ساز»، مبارزه ماست. چنین مبارزه ای خواه نا خواه  همبسته است با مبارزه علیه همه ساختارهایی که بقای آنها وابسته به «دیگری سازی» و «فرودست سازی» ست.

27 اردیبهشت 1390



پانوشت:

1)     برای نمونه، مایکل مور در فیلم «بولینگ برای کلمباین» یه خوبی نشان داده است که چگونه گسترش سیستماتیک «دشمن هراسی» در سطح یک کشور، با زمینه سازی برای بازتولید جنگ و تداوم چرخه های اقتصادی میلیتاریسم پیوند دارد؛ و یا نمونه های متاخرتری در زمینه پیوند گسترش اسلام هراسی با جنگ علیه تروریسم بین المللی و غیره.

شنبه ۷ مهٔ ۲۰۱۱

درباره مازادهای ضد بشری گفتمان «حقوق بشر»




1) در خیایان ها و اتوبان های کلان-شهرهای دنیایِ متروپل، تابلوهای بیلبورد، بخش زیادی از معنا سازی فضای عمومی و سامان دهیِ ساحت نمادین زندگی روزمره ما را بر عهده دارند؛ خواه به آنها توجه کنیم و خواه نه (چون عموما بر مکانیزم های روانیِ ناخودآگاه و سطوح نیمه هوشیار ذهنِ مخاطبانِ چند ثانیه ای خود تکیه دارند)؛ به همین خاطر هم اغلب با بهترین کیفیت گرافیکی و خلاقیت های هنری و بصری و بالاترین تکنیک های فناوری دیجیتال عرضه می شوند. آهنگ تعویض بیلبودها و تغییر مضمون آنها مثل طلوع و غروب خورشید، نظمی روزمره، ولی نامحسوس دارد و با اینکه ما به ندرت زمان و نحوه تعویض آنها را می بینیم، اما بیلبوردها به طور پیوسته و منظم عوض می شوند تا فضای تبلیغ، یعنی منظر و موضوع نگاه شهروندان، بی وقفه و "به عدالت" میان کمپانی های مختلف توزیع گردد؛ غول هایی که برای فروش کالاهای خود نیازمندند که فروتنانه و با احترام، هر روز به ما اطلاعات تازه ای بدهند تا سلیقه های مصرفی ما ارتقاء بیابد، بلکه با کشف و گسترش نیازهای خود و سپس مصرف بیشتر و متنوع تر، بتوانیم فردیت (و رویاهای) خود را شکوفا و متحقق کنیم.

چیزی که در این میان همچون یک استثناء، منطقِ ظاهری این نظم کاپیتالیستی (و لاجرم نگاه انتقادی به آن) را به چالش می کشد، تابلوهای بزرگی ست که گهگاه بر سر راه ما قرار می گیرند، بی آنکه قصد فروش کالایی در میان باشد (غول های بی چشمداشت). منظورم تابلوهای رانندگی و نظایر آن نیست و نه حتی بیلبوردهای انتخاباتی (گر چه این دومی قصد تحمیل یا فروش محصولات احزاب "رسمی" سیاسی را دارد). مشخصا تابلوهایی مورد نظرم هستند که در آنها کودک یا زنی آفریقایی (یا هندی) با چشمان درشتِ معصوم به ما زل زده است، در حالیکه در جای دیگری از تابلو، عبارت ظریف و شاعرانه ای، وظایف انسانی ما نسبت به فقر و گرسنگی جهانی را به یادمان می آورد. معمولا تقاضایی در میان نیست و اگر هم باشد، آنقدر ناچیز است که (اگر فرصت کنیم) با اشتیاق تقبل می کنیم.

اگر نخواهیم خوشبینانه بپذیریم که این قطعات متفاوت، بخش هایی از جهان بکر انسانی هستند که به هر دلیل از گزند تهاجم سرمایه در امان مانده اند، (به ویژه اینکه همه شواهد نشان می دهد که در این دهکده کذایی جای تسخیر نشده ای باقی نمانده است)، به ناچار باید به دنبال آن باشیم که از معنای این وصله های "ناجور" در منطق جاریِ سرمایه در حوزه های نمادین، رمز گشایی کنیم.

به یک تعبیر می توان گفت سرمایه نیازمند آن است که از چشم اندازهای های بیرونی خود خشونت زدایی کند و هر از گاهی با ترفندهایی از این دست، چشم های ما را نوازش دهد؛ یعنی با ارائه کردن تصویر واقع نمایی از جهان و اشاره به "دردناک" بودن آن، به طور ضمنی وجود مناسباتی را القاء کند که در آن انسانیت و عدالت کماکان نقش مهمی دارند (چون از آنها حرف زده می شود)؛ مهمتر از همه، سرمایه نیازمند آن است که در ما "شهروند-مصرف کنندگان خاموش"، این احساس درونی را تقویت کند که ما به واسطه کمک های ناچیز خود و حتی دل سوزاندن های کوچک مان، در نجات بشریت سهم داریم و بدین ترتیب به ما احساسی از رضایت درونی دهد، که سویه دیگر انفعال است: چرا که در سطح کارکردهای کلانِ مربوط به بازتولید نظم مستقر، ما قدم به خیابان می نهیم تا نهایتا هر یک به سهم خود چرخه های متعدد و پیچیده تولید و توزیع و مصرف را در آرامش و انضباط به گردش در آوریم؛ در چنین مسیری، تامینِ حس رضایت درونی هم از یکسو عامل مهمی برای بالا بردن بازدهی شغلی است و هم از سوی دیگر ایفای نقش "شهروندِ مطلوب" را از جانب ما تضمین می کند. ذکر این مقایسه ناخوشایند بی مورد نیست که در گاوداری های مدرن، در حین وعده های شیردوشیِ روزانه، موزیک ملایمی پخش می شود تا فرآیند شیردهی به طور روان تری انجام گیرد (1).

بخش دیگری از سازوکارهای پنهان در این تابلوهای "بشر دوستانه" می تواند آن باشد که شهروندان (حداقل در لایه های نیمه هوشیار خود) تصور کنند در دنیایی به سر می برند که به رغم مشکلات و کاستی های اجتناب ناپذیر، دولت های متعلق به "جغرافیای دموکراتیک"، در حد توان شان در صدد کاهش آلام و مشکلات بشری هستند. در واقع از این منظر، این تابلوهای بزرگ با ارجاع غیر مستقیم به کمک رسانی ها و راهجویی های احتمالیِ سوژه های موهوم (مثل دولت ها، نهادهای بین المللی، توانگران نوعدوست و غیره)، اثرات درونی اخبار هولناک رسانه ها از فقر و بدبختیِ نقاط "واپس مانده" دنیا را نزد انبوه مخاطبانِ "دنیای پیشرفته" و ناظران بیرونی ترمیم می کنند. و علاوه بر آن، حس کاذبی از "در جهان بودن" و "مسئولیت جهانی" داشتن را نیز در آنها القاء می کنند؛ اما گسترش اجتماعی چنین دریافتی، نهایتا در خدمت "دخالت های بین المللی خیرخواهانه" در سرنوشت "مردم حاشیه ی جهان" قرار می گیرد؛ به بیان دیگر همان طور که با شرکت در انتخابات، حقوق شهروندیِ خود را در زمینه تعیین و اداره امور کشور به نمایندگان و دولتمردان آتی کشور واگذار می کنیم، در بستر وضعیت یاد شده و در ادامه آن تقسیم کار، بهبود نابسامانی های "دردناک" و غیر قابل انکار جهان را نیز به "نخبگان و کارشناسانِ" مربوطه می سپاریم! به این ترتیب این تابلوهای به ظاهر نجیب و بی آزار  یکی از مسیرهای آماده سازی روانی جوامع برای "جنگ های بشر دوستانه" اند.


2) در کشورهای زیادی از دنیای پیرامونی، عمر مبارزه برای برخورداری از آزادی و عدالت و پایه ای ترین دستاوردهای بشری در حوزه زیست جمعی، از یک قرن فراتر رفته است. در مورد ایران با فرض اینکه مبارزات مشروطه خواهی نقطه شروع این تلاش تاریخی مردم ما بوده باشد، سال 1385 این تلاش صد ساله شد (در ناکام ماندن این فرآیند همین بس که جمهوری اسلامی برگزار کننده جشن صد سالگی انقلاب مشروطه در ایران بود!). یکی از نتایج پایدار مصاف بلند آزادیخواهی مردم علیه مستبدان و نفس استبداد، پرورش اجتماعی و ظهور مبارزان و روشنفکرانی بود (و هست) که یا بر سر آرمان جان باختند (و می بازند) و یا بخشی مهمی از عمر خود را در زندان یا در تبعید گذراندند (و می گذرانند). عده ای از نظریه پردازان معاصر ایرانی در تحلیل این تلاش های نافرجام (و طبعا متاثر از آنها)، به پژوهش های ژرف و خردمندانه ای دست زدند تا به ما نشان دهند که بنا به خصلت های فرهنگی پایدار و سنت های درونی شده در جامعه ما (سنت هایی که به "خوی درونی" مردم بدل شده اند)، به لحاظ منطقی نتیجه بهتری هم بر این تلاش ها قابل تصور نبود: چون مردم ما بنا به دلایل یاد شده و دلایل مفصل و پیچیده ای که این اندیشمندان در کتاب های پژوهشی خود به دقت شرح داده اند، اساسا پیش شرط های گذار به دموکراسی و دنیای متمدن و آزاد را نداشته اند و ندارند. لذا مستقل از ماهیت حاکمان و دولت ها و شرایط پیرامونی بین المللی، " تا زمانی که هر یک از ما خودمان را پالایش و اصلاح نکنیم، در بر همین پاشنه می چرخد " (البته برخی از آنها معتقدند به دلیل عمق تباهی و انحطاط، برای پالایش فردی هم شانس زیادی نداریم)؛ یا به بیان جامعه شناسی خودمانی: "در شرایط موجود، لیاقت جامعه ای بهتر از این را نداریم".

اگر از این رویکرد ایده آلیستی و تک ساحتی، که شباهت زیادی به "ژنتیک باوری فرهنگی" (2) دارد، بگذریم، در واقعیت تاریخی اما با شواهد زیادی مواجه می شویم که نشان می دهند درست در همین یکصد سال اخیر، در تمامی بحران ها و کشاکش های نافرجامی که زاده شکاف های متعدد درونی و نیاز عمومی جامعه ما برای رشد و تحول بود، استبداد حاکم همیشه از همدستی و همراهی دولت های بزرگ برخوردار بوده است و یا در صورت وجود اختلاف منافع/رویکردها، دخالت مستقیم یا غیر مستقیم خارجی تعیین کننده بوده است [فهرست فشرده ای از این روند دخالتگرانه و سلطه جویانه در پانوشت (3) آورده شده است؛ نه به قصد خودفریبی و فرافکنی و یا تبرئه نسل های متوالی مردم ایران از اشتباهات تاریخی و نارسایی های فرهنگی و غیره، که این خود فرو افتادن از سویه دیگر بام تحلیلِ ناکامی های تاریخی ماست؛ بلکه صرفا به این قصد که نشان داده شود در روند دینامیزم تاریخی یک کشور  عوامل زیادی دخیل اند که عوامل بیرونی و جهانی جایگاه ویژه ای در آن دارند.

از قضا در دوران معاصر، موازنه قوای بین المللی و افزایش منافع و رقابت های دولت های بزرگ در حلقه های ضعیف نظام قدرت/اقتصاد جهانی، وزن عوامل بیرونی را بیش از پیش سنگین کرده است و از طرفی رشد شتابناک شکاف های علمی و فناورانه و اقتصادی و نظامی میان کشورها، بر دامنه و شدت تاثیر گذاری عوامل بیرونی در سرنوشت عمومی یک کشور ضعیف افزوده است (چرخه معیوب)؛ وانگهی دولت های بزرگ به واسطه توان بالای اقتصادی و امنیتی و رسانه ای و نیز به پشتوانه تجربیات وسیع خود در این حوزه، از امکان دستکاری و به خدمت گرفتن برخی عوامل داخلی در کشورهای مقصد نیز برخوردارند؛ مثل بازی کردن با برگ مذهب و دامن زدن به بنیادگرایی اسلامی در خاورمیانه، به بازی گرفتن نیروهای اپوزیسیون یک حکومت، فضا سازی های رسانه ای  و نظایر آن].

ملاحظاتی که با محوریت تاریخ معاصر ایران در بالا ذکر شد، به هیچ روی مختص ایران نیست؛ نگاهی کوتاه به تاریخ معاصر کشورهای خاورمیانه و شمال آفریقا (و آمریکای لاتین) به خوبی بیانگر شباهت های انکارناپذیر است. از سوی دیگر، رخدادهایی که در ماههای اخیر توجه همگان را به این بخش از جغرافیای سیاسی جهان برانگیخته است، برای نخستین بار مرزهای تصنعی را کنار زد و چشم های بسیاری از مردم این منطقه را به نزدیکی و هم سنخی دردهایشان و نیز شباهت تاریخچه این دردهای مشترک گشود (در مورد ایرانیان، به دلیل غلبه ی پیش داوری های مرسوم نسبت به جوامع عرب، این روشن بینی تازگی بیشتری دارد). یک نتیجه مشخص این شباهت ها، آشکار شدن بیش از پیشِ هم سرنوشت بودن ملت ها در مسیر مبارزه و نیز هم سرنوشت بودن مبارزان راه آزادی و برابری در میان ملت هاست: قلم های شکسته و صداهای فروخفته در خفقان، زندان های مخوف مالامال از آزادیخواهان و عدالت طلبان، خیل وسیع تبعیدیان در کشورهای هم جوار یا کشورهای اروپایی و آمریکای شمالی و البته انبوه گورهای بی نشان یا نشان دارِ جان باختگان.


3) هر چه سرمایه در فتح و باز تعریف و باز تقسیم جهان (از جمله بازارهای جهانی) جلوتر می رود، برای حفط و گسترش فتوحات خود، نیاز بیشتری به تسخیر و (در صورت توان) مسخ افکار عمومی جهانیان می یابد. در سطحی دیگر، هر چه دولت های بزرگ به نمایندگی قطب های جهانی تمرکز سرمایه (در رقابت ها و کشمکش های میان خود برای تعیین قلمروهای تحت نفوذ)، به حد بیشتری از دخالتگری های مستقیم در سرنوشت سایر ملل و یا صف بندی ها و قشون کشی های نظامی کشیده می شوند، به همان میزان هم این دولت ها ناچارند برای ترمیم وجهه رسمیِ مخدوش شده ی خود بیشتر بکوشند؛ وجهه ای که لااقل در ظاهر می بایست سنت های حقوقی لیبرال دموکراسی را محترم بشمارد و تصویر عمومی قانع کننده ای از بی طرف بودن و به لحاظ بین المللی خیر خواه بودن این دولت ها را نزد جهانیان و به ویژه شهروندان دنیای متروپل ترسیم نماید. در اینجا با سویه های به ظاهر متناقضی مواجهیم: برای مثال، همزمان که دولت های بزرگ (یا کمپانی های معظم واقع در قلمرو آنها) با مرتجع ترین حکومت ها و بد نام ترین نظام های دیکتاتوری پیمان های همکاری بلند مدت می بندند (نه فقط مبادلات اقتصادی، بلکه همکاری های راهبردی و امنیتی و نظامی و غیره)، و به موازاتِ روندی از وابستگی و همکاری متقابل که به تثبیت نظام های مستبد می انجامد (نظام های منحطی که درست به همین دلیل، شرکای اقتصادی بسیار خوبی هستند(4) )، مخالفان سیاسی این نظام ها خواه در زندان و خواه در تبعید مورد تشویق مجامع بین المللیِ به ظاهر بی طرف قرار می گیرند و به دریافت جایزه ها و نشان های بشر دوستانه و آزادیخواهانه مفتخر می شوند. حتی دولتمردان کشورهای غربی نیز شهامت و ایستادگی و تلاش های آنها در راه آزادی و حقوق بشر را ارج نهاده می نهند و پیام های تبریک و همدردی می فرستند.

به عبارتی از منظر دولت هاب بزرگ، برای خلق نمایش "نارضایتی و تقابل" نسبت به فجایع جاری در کشورهای بحران زده، و تضمین تاثیر گذاری این نمایش در اذهان عمومی، محکومیت های "رسمی" و بیانیه های دیپلماتیک و هشدارهای لفظی به سرکوبگران به تنهایی کافی نیست و لازم است فضاهای فرهنگی هم به صورت مکمل تقویت شوند یا به خدمت گرفته شوند. به این ترتیب و به یاری این گونه مناسک سمبولیک (که به دقت توسط رسانه ها تزئین و دراماتیزه می شود)، دولت های بزرگ خود را در سمت مبارزات ملت های تحت ستم قرار می دهند، تا هم بر مناسبات بنیادی خود با حکومت های سرکوبگر و الزامات تداوم این مناسبات و نهایتا نقش قاطع خود در بازتولید چرخه های سرکوب و نابرابری در کشورهای پیرامونی سرپوش نهند و هم گفتمان های "مطلوب" را در روند این مبارزات تقویت و بر مردم این کشورها تحمیل کنند. (طرفه آنکه دولت های بزرگ خود میزبان پناهجویان و پناهندگان و نیروهای اپوزیسیون رانده شده از کشورهای استبداد زده هستند، و به این ترتیب نمایش معصومیت کامل می شود).

به بیان دیگر، ارج نهادنِ نمادین به دموکراسی و حقوق بشر، به طور ظریفی دستمایه پنهان سازی و تداوم نقض سستماتیک و گسترده آزادی و حقوق بشر و پوشاندن مکانیزم های بازتولید نظام های مستبد می گردد. این گونه است که مدیران دهکده جهانی، که مسئولیت تضمین و تسهیل گردش " آزادانه" سرمایه را به عهده دارند، نه تنها مخالفتی با گفتمان حقوق بشری ندارند، بلکه با جدیت در گسترش این گفتمانِ سیاست زدایی شده سهیم می شوند.

یک نتیجه ملموس این فرآیندِ "اشاره کردن برای پنهان سازی" آن است که در حالی که چشمان درشت کودک سیاه بر بیلبوردهای شهر های "دنیای شگفت انگیز نو" (5) به ما می نگرند، به احتمال بسیار زیاد شرکت های بزرگی از کشورهای میزبان بیلبورد ها، با وساطتِ سیاسی دولت های مطبوعشان در حال صدور اسلحه و تجهیزات نظامی به سایر کشورها و از جمله بسیاری از کشورهای آفریقایی هستند؛ جایی که در آنها قبایل مسلح و گروههای شبه نظامی، کودکان سیاه را بی وقفه یتیم می سازند.

اما سویه تراژدیک ماجرا آنجاست که مبارزان کشورهای پیرامونی، اغلب آن قدر تحت فشار و در بی پناهی و استیصال قرار دارند که گاه چنین حمایت های سمبولیک و اعتبارهای بین المللی متعاقب آن، در نجات زندگی آنها یا تخفیف فشار طاقت فرسا از روی آنها موثر واقع می شود(6). هر چند بسیاری از آنها چنان درگیر نبردی طولانی و نزدیک با استبداد بوده اند و از طرفی چنان سرخوردگی یا دافعه ای نسبت به رویکردهای انتقادیِ کلان نگر (مثل نگرش های چپ) دارند، که خود مشتاقانه به ترویج گفتمان حقوق بشری رایج می پردازند و به درجات مختلف پرچمداران قدرتمند این "گفتمان جهانی شده" را نیز تطهیر می کنند. بنابراین دستگاه حقوق بشر نمادین، با تغییر یا بهبود سرنوشت برخی از مبارزان نامدار در کشورهای استبداد زده، در مواقع "ضروری" معجزه می کند، تا به برکت نمایش جهانیِ کرامات خود، پیروان جهان شمول کسب می کند؛ و این چرخ فعلا بر همین روال می چرخد.

12  اردیبهشت 1390

پانوشت:

1)      این رهیافت "علمی" مدرن به ویژه در گاوداری های عظیمی رواج دارد که سوبسید دولتیِ سالانه هر راس گاو بیش از کل میزان فروش سالانه محصولات کشاورزی یک روستای نوعیِ آفریقایی است، تا در بازار "آزاد" جهانی، جایگاه انحصاری محصولات این کشورها در برابر کشاورزان تهیدست آفریفایی محفوظ بماند.

2)      امین حصوری / «در نقد ژنتیک باوری فرهنگی» :

3)      حمایت قوای روسی از محمد علی شاه در سرکوب مشروطه خواهان و فسخ دستاوردهای انقلاب مشروطه؛  اشغال ایران توسط قوای انگلیس و روس در طی جنگ جهانی اول و تعیین قلمروهای نفوذ و به محاق بردن نظام نوپای مشروطه؛ کودتای انگلیسی 1299 و پروسه بر آمدن رضا خان میر پنج به سلطنت مطلقه؛ اشغال ایران در 1941 توسط قوای انگلیس و شوروی و خلع رضا خان از قدرت و به تخت نشاندن "شاهزاده" جوان؛ همدستی شوروی با دولت قوام السلطنه در سرکوب انقلابیون فرقه دموکرات آذربایجان و کردستان؛ مشارکت فعالانه سرویس های امنیتی آمریکا و انگلیس در کودتای 28 مرداد سال 1332 و برکناری نخست وزیر منتخب مردم و نابود کردن تجربه نوپای آزادی های سیاسی؛ حمایت بی دریغ سیاسی و نظامی دولت آمریکا از پهلوی دوم در دوران خفقان پس از کودتا و سرکوب بی وقفه پس از آن تا اواسط سال 1357؛ حمایت دولت های اروپایی و آمریکا از جناح مذهبی و ارتجاعی انقلاب 57 و زمینه سازی برای عروج و تفوق خمینی و هوادارانش (نظیر خدمات رسانه ای دولت های اروپایی در پاریس و یا ماموریت ژنرال هاوزر در ایران برای همراه کردن سران ارتش)؛ همدستی حزب جمهوری خواه آمریکا با نمایندگان خمینی برای تعویق در آزادی گروگان ها به منظور کسب برتری ریگان بر کارتر، رئیس جمهور وقت و کاندیدای حزب دموکرات در انتخابات پیش رو [عاملی که موجب شد تا حرکت نمادین اشغال سفارت، در کمال ناباوری جهانیان 444 روز به طول انجامد و نهایتا در آستانه پیروزی ریگان خاتمه بیابد – دریاره این ماجرا که به اکتبر سورپرایز (October Surprise) معروف شد، کتاب ها و منابع متعددی در نشریات انگلیسی زبان وجود دارد. نظیر کتاب معروف رابرت دریفوس]؛ تحمیل جنگ ویرانگر 8 ساله به مردم ایران و عراق برای تنظیم و مهار ژئوپولتیک خاورمیانه و اقتصاد جهانی نفت و همزمان مشارکت آمریکا و اغلب دولت های اروپایی به همراه شوروی در فروش جنگ افزار به دو طرف درگیر [رسوایی فروش تجهزات نظامی آمریکایی با میانجی گری سازمان امنیتی اسرائیل به ایران و اختصاص بخشی از سود آن برای کمک به شبه نظامیان کنترا برای نبرد علیه دولت نوپای سوسیالیستی ساندنیست ها در نیکاراگوئه در فضای رسانه ای به ماجرای ایران-کنترا (Iran-Contra affair) معروف شد که روند قضایی پیچیده ای را هم به دنبال داشت. بر مبنای کتاب Profits of War  (که با عنوان "پول خون" به فارسی برگردانده شده) این معامله پنهان تسلیحاتی تقریبا در تمام مدت جنگ ایران و عراق ادامه داشت و گردش مالی آن مجموعا در حدود 80 میلیارد دلار بوده است.

4)      برای فهم میزان سخت جان بودن علایق اقتصادی در مناسبات میان "دموکراسی های موجود" و دیکتاتوری های شرور، شواهد تجربی زیادی از میان اخبار رسانه ها می توان یافت. مانند:

o        رشد حجم مبادلات تجاری اتحادیه اروپا و آلمان با ایران در سال 2010



اما به طور کلی، درک دقیق تر از مناسبات اقتصادی میان حکومت های مستبد و "دموکراسی های موجود" کارکردهای دقیق "میانجی سیاست" و چگونگی وابستگی متقابل این نظام ها به یکدیگر نیازمند کار پژوهشی گسترده ای است. یک مانع جدی در مسیر این پژوهش آن است که منابع مستند چنین تحقیقی (اگر نخواهیم صرفا به اخبار پراکنده رسانه ها تکیه کنیم) در اختیار خود دولت هاست! 

5)      "دنیای شگفت انگیز نو" نام کتاب معروفی است از آلدوکس هاکسلی در توصیف داستانیِ دنیای خیالی آینده. عنوان اصلی کتاب که در سال 1931 منتشر شده چنین است: Brave new World

6)      بدون شک طرح این دیدگاه انتقادی، به معنی فروکاستن ارزش مبارزاتی کسانی که کاندیداهای دریافت جوایز حقوق بشری و یا ابژه های خبر ساز دستگاه جهانی حقوق بشر می شوند، نیست؛ هر کسی که دشواری های مبارزه با استبداد را از نزدیک لمس کرده باشد، هیچگاه نمی تواند ارزش تلاش های این مبارزان را نادیده بگیرد. در اینجا حتی بحث ارزشگزاری مشارکت در این نمایش های حقوق بشری هم در میان نیست (اگر محدودیت های متعدد، اساسا جایی برای انتخاب باقی بگذارد). و به ویژه نباید فراموش کرد که برخی از نهادهای معروف در زمینه حقوق بشر، به لحاظ تشکیلاتی تا حد زیادی مستقل اند، هر چند به دلیل آنکه عمدتا مرزبندی مشخصی با گفتمان مسلط حقوق بشر ندارند، نهایتا و در مقیاس کلان در مسیر بازتولید گفتمان های "قربانی محور" قرار می گیرند. هدف من در اینجا صرفا نشان دادن مکانیزمی بود که طی آن "سلطه شونده" به دلیل موقعیت ویژه خود، خواسته یا ناخواسته، به حلقه ای از زنجیره سلطه وابستگی می یابد؛ بنابراین در اینجا تاکید بر ماهیت تراژیک این موقعیت و قدرت هراس انگیز این مکانیزم، مورد نظر بود. هر چند سویه های کمیک هم کم نیست؛ مثلا اینکه مبارزان سابق ضد استعماری و دشمنان سابق امپریالیسم، امروزه حتی نفس وجود سلطه در مناسبات جهانی و روابط میان کشورها را انکار می کنند و گروه گروه به عنوان کارشناس و پژوهشگر و ژورنالیست به استخدام بنیادها و نهادها و رسانه هایی در می آیند که زیر نظر وزارت خارجه آمریکا برای گسترش "دموکراسی" در جهان پیرامونی فعالیت می کنند.