یکشنبه ۷ اوت ۲۰۱۱

سوژه پرسش از «چه باید کرد؟» کیست؟!



توضیح: در مطالبی که دوستان ارجمندم اخیرا در ادامه بحث جمعی از پرسش «چه باید کرد؟» نگاشتند نکات بسیار خوبی طرح شد که متاسفانه پی گیری جامع و منسجم آنها در یک نوشته کوتاه میسر نیست. در متن حاضر سعی می کنم تنها بر مبنای برخی نکاتی که در این نوشته ها مورد تاکید قرار گرفته است، ادامه این گفتگو را از زاویه نگاه خودم پی گرفته و بعضی از رهیافت ها را تا حدی شرح و بسط دهم (طبعا این نوشته نمی تواند مدعی آن باشد که بر مبنای هضم و جذب هسته مرکزی نوشته های دوستان، ادامه منطقی و منسجم نظرات آنهاست؛ چرا که این کار مستلزم مشارکت قلم های زیادی ست تا هر یک برخی از حوزه های تاکنونیِ بحث را مورد نقادی قرار دهند).


1) آرش کیا  و سوده بینا در نوشته هایشان [(1) و (2)] به درستی، فاعل (سوژه) «چه باید کرد؟» را مورد پرسش و بررسی قرار دادند؛ و از دایره تعریف و حوزه امکان و خود یابی این فاعل جمعی سخن گفتند. اینکه بدون سخن گفتن از شرایط انضمامی ای که به سوژگی «ما» و چگونگی آن تعین می بخشند، «چه باید کرد؟» پرسش عقیمی خواهد ماند. بر این اساس آرش کیا ضمن باز کردن این بحث با تاکید بر نقش مردم، در جمعبندی نهایی این راهکار معین را پیش نهاد که پرسش کلی (و انتزاعی) «چه باید کرد؟» به این پرسش مشخص تغییر بیابد: چگونه می توان حوزه ها و فضاهای (واقعی) گفتگوی اجتماعی را فعال کرد (یا با فعال شدن در آنها این حوزه ها را عمق و گسترش داد) تا «مردم» از گفتمان هژمونیک حکومتی که نقش سوژگی را از (ذهنیت جمعی) آنها زدوده است رها شوند و نقش سوژگی خود در تغییر اجتماعی را باور کرده و آن را بازیابند. م. امید (3) بر این نکته تاکید کرد که : « هر جنبش مانند پیکره ایست که پاسخ "چه باید کرد؟" در مورد آن به مثابه دستورالعملهایی برای حیات آن است.» او در بازخوانی کوتاهش بر سیر جنبش، بر این مساله انگشت نهاد که: «آنچه در این مرحله بوقوع پیوسته است در حقیقت ایجاد دیواری سخت از سوی حکومت با مصالح اصلاح طلبی در مقابل بخشی از مخالفان است که خود را مقید به چهارچوب اصلاح طلبی نمی دانند!».  از سوی دیگر هژیر پلاسچی (4) و سوده بینا از ضرورت سازمان یابی برای برون رفت از این دور باطل سخن گفتند و سازمان دادن مقاومت و مبارزه جمعی را به عنوان مهمترین رکن یا جوهره پاسخ به «چه باید کرد؟» معرفی کردند (5).  من هم مانند دوستان یاد شده بر این باورم که ضرورت سازمانیابی بی تردید هسته مرکزی پاسخ ما به پرسش «چه باید کرد؟» خواهد بود؛ چون علاوه بر مبارزه در معنای عام، گسست با گفتمان غالب بر جنبش نیز به طور مشخص مستلزم تمرکز بر امر سازمانیابی است. اما سازمایابی مقوله گسترده ایست که تنها در صورتی به عنوان یک پاسخ نظری می تواند راهگشای پراتیک معین سیاسی گردد که تا حد امکان بر مبنای مختصات موقعیت کنونی و نیز واکاوی تجربیات دور و نزدیک بنا گردد. بنابراین باید امیدوار بود که دوستان در نوشته هایشان بر این مقوله به طور ویژه ای تمرکز نمایند تا رسیدن به طرح ها و راهکارهای مشخص میسر گردد.


2) تا جایی که به چارچوب کلی این «هم اندیشی» مربوط می شود، از دید من اگر چه پرسش «چه باید کرد؟» بنا بر ماهیت حوزه مورد بررسی، ناظر به یک واقعیت کلان بیرونی است، اما سوژه طرح و پیشبرد چنین بحثی به ناچار تنها بخش بسیار اندکی از آن «مردمی» را شامل می شود که در تعامل مستقیم با این واقعیت و همزمان در اسارت آن هستند؛[چون ترغیب عموم برای پی گیری همزمان چنین بحثی در ظرفی واحد و به ویژه تدارک عملی بستر اجرایی چنین کاری، ناشدنی است. در عوض فرض بر این است که آنچه عموم را به تامل در سرنوشت جمعی شان و مشارکت در ساختن آن وا می دارد، آن دسته از رخدادهای کلان اجتماعی است که در پیوند با منافع و خواسته هاشان قرار دارد؛ در این صورت بسترهای واقعی مشارکت در این گونه بحث ها و راهجویی های جمعی نیز همان فضاهای عمومی و حوزه های زیستی متکثر آنها خواهند بود.

اما این محدود بودن دامنه شرکت کنندگان در این بحث های نوشتاری، خواه نا خواه دامنه اعتبار راهکارهای احتمالی در این نوشته ها را در معرض پرسش و تردید قرار می دهد. به این معنا که می توان پرسید (و برخی به راستی پرسیدند) آیا جمع محدودی اساسا دارای این صلاحیت هست که یک مشکل عام را (از زاویه نگاه خود) مورد بررسی قرار دهد و برای نحوه مواجهه با آن راهکار عرضه کند؟! به بیان دیگر آیا این جمع می تواند (مجاز است) به سوژه عام اجتماعی راهکار ارائه کند؟!

در پاسخ به این تشکیک روشنگرانه پیش از هر چیز باید گفت: اینکه یک جمع محدود (همزمان) به طرح چنین پرسشی و تامل در آن بر می آید، نه امری تصادفی و دلبخواه، بلکه پاسخی است خودانگیخته (گیریم اولیه) به روند وقایعی که در این مقطع تاریخی در حوزه زیست جمعی ما در حال وقوع است. دیگر آنکه نفس تلاش برای تحلیل و شناخت واقعیت و جستجوی راهکارهای مواجهه با آن، خود سطحی از کنش فعال و دخالتگری نسبت به روند ویرانگر واقعیت محسوب می شود و بنابراین در مسیر «ساختن» قرار دارد. طبعا پیش فرض ما این است که واقعیت اجتماعی به رغم پیچیدگی و چند بعدی بودن و لایه مندی آن، حداقل در سطحی که افق های مناسب حرکت و کنشگری را ترسیم کند، برای ذهن انسانی قابل تجزیه و تحلیل و فهم و شناخت است؛ به ویژه اگر در مسیر هم اندیشی و به عنوان موضوع دیالوگ انتقادی، مورد نقادی و کنکاش جمعی واقع شود [امکان دیالوگ در این باره در وهله نخست بر این فرض بنیادی استوار است که اساسا فهم واقعیت تا حد زیادی مستقل از ناظر انسانی امکان پذیر است؛ یعنی باور به هستی خود بنیاد دنیای پیرامون]. از سوی دیگر اگر نخواهیم به دامن نسبی گرایی بغلطیم (که فهم هر انسانی از واقعیت را فقط برای خود او اعتبار می داند)، یعنی اگر علاوه بر فهم پذیر بودن واقعیت، به امکان رسانش اندیشه ها نیز قایل باشیم، باید بپذیریم که حتی درک یک جمع محدود از واقعیت اجتماعی هم می تواند به عنوان نوعی از نگرش نسبت به دغدغه های کلان اجتماعی، قابل انتقال (و رسانش) به فضای عمومی باشد تا در سطح وسیع تری مورد سنجش و غنی سازی و بهره گیری واقع شود.


3) بر مبنای آنچه گفته شد، چنین جمعی با کنکاش و هم اندیشی درباره «چه باید کرد؟»، و از طریق طرح و بحث دیدگاههای خود، در حالت کلی تاثیر گذاری بر گفتمان های عمومی را هدف قرار می دهد؛ چرا که کنش جمعی در بالاترین سطوح آن توسط گفتمان های رایج سیاسی میانجی گری می شود. در این زمینه اتهام نخبه گرایی و صدور راهکار «از بالا» ناشی از منفعل پنداشتن مردم در مواجهه آنان با آموزه های متکثر گفتمانی است. همچنین داعیه صدور راهکار «از بیرون» نیز بر این توهم استوار است که گویی حضور در مبارزات مردمی وابسته به موقعیت جغرافیای است (5). در این بحث ها پرسش ها و راهکارهایی طرح و بررسی می شوند که از دل الزامات و پراتیک مبارزه در حوزه های مختلف (از جمله فضای مبارزات داخل کشور) بر آمده اند و بازخورد این بحث ها نیز به نوبه خود می تواند به آن فضاها منتقل گردد تا حوزه های مختلف مبارزه را در روندی تعاملی به هم پیوند دهند. 
 اما در سطح مشخص تر، جمعی که به هم اندیشی حول «چه باید کرد؟» می پردازد،  همچنین می تواند بر مبنای جمع بندی های خود به راهکارهای مشخصی برای چگونگی کنشگری سیاسیِ کوشندگان و همراهان خود دست یابد. مثلا با بحث از شیوه های سازمانیابی برای دانشجویان و پناهجویان (و پناهندگان و مهاجران) ایرانی در خارج کشور و یا با کنکاش درباره اشکال موثر کنش سیاسی همبسته در مقطع کنونی در فضای خارج کشور. ضمن اینکه از دل این بحث ها بی تردید ارتباطات فعالی هم زاده می شود که خود می تواند به شکل گیری یا تقویت سطوحی از سازمانیابی منجر شود.


4) اما در ادامه ی پاسخ به پرسشی که ضرورت این هم اندیشی (یا امکان تحقق آن را) را محل تردید می داند، و برای روشنی افکندن بر دامنه امکان و افق های این هم اندیشی، باید به مقوله «سوژه عام اجتماعی» دقیق تر نگاه کرد. یعنی در بازاندیشی به این تردید که « این جمع نمی تواند راهکاری موجه و معتبر خطاب به سوژه عام اجتماعی عرضه کند» باید مفهوم «سوژه عام اجتماعی» را از نو نگریست. باور من بر این است که «سوژه عام اجتماعی» مفهومی انتزاعی است و وجود خارجی ندارد و از این نظر می توان گفت تردید یاد شده معتبر است. سوژه گی اجتماعی به واسطه ساختارهای حاکم بر جامعه به ناچار امری لایه مند است. به بیانی دیگر در عمل با «سوژه های اجتماعی» مواجهیم: لایه هایی با منافع متفاوت و سطوح تضاد و نیز محدوده هایی از همپوشانی؛ لایه هایی با سهم های متفاوتی از بهره مندی از وضعیت موجود و از آنجا درجات متفاونی از توان تاثیر گذاری بالفعل و بالقوه بر روند جامعه. با این توضیح که گاه یک فرد معین می تواند در دو جایگاه سوژه گی بایستد ( مثلا موقعیت زنی که هم ستم و تبعیض جنسیتی را متحمل می شود و هم نابرابری و محرومیت های اقتصادی را). بنابراین مخاطب قرار دادن سوژه عام اجتماعی، امری موهوم و انتزاعی و یا پوپولیستی است، هر چند به دلیل حوزه های  همپوشانی برخی از لایه های اجتماعی و یا به دلیل کثرت جایگاه های چند سوژگی، قابل تصور است که در مقاطعی بتوان (یا ملزم بود) بر حوزه های همپوشانی میان لایه های معینی از جامعه به طور مشروطی تکیه کرد تا بر مبنای آن مبارزات چند سویه را «مفصل بندی» کرد.

درست به همین خاطر (عام نبودن سوژه تغییر اجتماعی)، دخالتگری سیاسی نیز در پیوند با این لایه مندی سوژه های اجتماعی امکان پذیر است؛ به وِیژه آنکه خودِ فرد کنشگر نیز خواه به واسطه خاستگاه اجتماعی و خواه منافع کنونی و علایق سیاسی و اقتصادی اش، نمی تواند بر فراز این لایه مندی اجتماع بایستد و همگان را به یک سهم مخاطب قرار دهد.
از سوی دیگر فضای عمومی به لحاظ گفتمانی مملو از پارادایم ها و راهکارهای متعدد و متعارضی است که افراد جامعه در معرض آنها قرار دارند. با این توضیح که المان ها و تصویر سازی های متعلق به گفتمان های هژمونیک (خواه مربوط به حاکمیت و خواه متعلق به طیف غالب در اپوزسیون)، در مقایسه با سایر گفتمان ها از وزن و سهم تاثیر گذاری به مراتب بالاتری در فضای عمومی برخوردارند؛ با این حال می توان فرض کرد که مردم علی الاصول در معرض همه این گفتمان ها (گیریم با سهم های به کلی نابرابر) قرار دارند. این «مردم» را باید مجموعه هایی از سوژه های اجتماعی کمابیش مجزا در نظر گرفت، که به درجاتی از قدرت تشخیص و انتخاب بر مبنای نقادی و قضاوت برخوردارند، گیریم در جهت تامین منافع و علایق زیستی خود. از این منظر، هر فرد یا جریانی که فضای عمومی را بستر و مخاطب تلاش های خود قرار می دهد(معطوف به امر جمعی)، خواسته یا ناخواسته جزئی از نبردهای هژمونیک و در جهت تقویت گفتمانی معین (و تضعیف گفتمان های رقیب) است.
بنابراین اگر همسویی با لایه های معینی از مردم را با در نظر گرفتن جایگاه اجتماعی و خواسته ها و بالقوه گی های رهایی بخش آنها هدف قرار دهیم (از دید من فرودستان و محرومان و زحمتکشان و نیز همه آنهایی که آزادی و برابری را هم بسته می دانند؛ یعنی بخش بزرگ اما متعینی از جامعه)، بالا بردن وزن گفتمان هایی که منافع و خواسته های این دسته از سوژه های اجتماعی را (به طور نامتناقضی) پوشش می دهند، بخشی ضروری از مبارزه برای تغییر مناسبات هژمونیک در سپهر عمومی جامعه است.


5) با توجه به بند قبلی، به گمان من دعوت به هم اندیشی درباره «چه باید کرد؟» از آنجا که معطوف به و در پیوند با پراتیک سیاسی است، نه یک کار شبه آکادمیک، باید از این توهم به دور باشد که گویی می تواند و یا بایستی شامل نمایندگانی از همه لایه های اجتماعی باشد. علاوه بر توضیحات بالا در حوزه دلایل منطقی، با رجوع به زمینه (تاریخی) شکل گیری این فراخوان نیز می توان الزامات این مرزبندی یا تمایز گزاری را دریافت: این حرکت در واکنش به روند شکست تراژیک جنبش شکل گرفت و به طبع در گسست با گفتمان مسلطی که با تناقضات ساختاری خود این جنبش را به شکست کشانید. و از آنجا، پرسش از «چه باید کرد؟» اگر معطوف به رهایی از وضعیت موجود باشد ضرورتا مستلزم گسست از گفتمان های برسازنده این وضعیت است. بنابراین مسیر کنکاش درباره «چه باید کرد؟» منطقا نمی تواند از طریق هم اندیشی با افراد یا جریاناتی طی شود که به لحاظ خاستگاه فکری یا تعلقات سیاسی به چارچوب گفتمان مسلط تعلق دارند. [در غیر این صورت واکاوی این وضع و جستجوی راهکارهای فراتر رفتن از آن کاری عبث خواهد بود که در بهترین حالت به تکرار گفتگوهایی عقیم (دور از ضرورت ها) می انجامد. چنین مسیری بنا بر تجربه های عینی این دوسال، حاصلی جز فرسایش نخواهد داشت و جدایی راهها فرجام نهایی آن خواهد بود].
بر خلاف آنچه که به نظر می رسد، این نگاه به معنای حذف دیدگاه مخالف نیست، بلکه صرفا به معنای تعریف دقیق تر حوزه عمل است؛ ضرورت چنین تعریفی در لزوم پرهیز از تناقض ساختاری (با نفس این حرکت) و دوری از توهم رایج «همه با هم» و اجتناب از دورهای باطل پیامد آن ریشه دارد. بر این اساس به باور من دوستان وابسته (یا دلبسته) به گفتمان اصلاح طلبان و لیبرال هایی که با گسست بنیادی از شرایط موجود زاویه دارند، خواه ناخواه از اهداف این صفحه هم اندیشی به دورند و اصرار به حضور نامتجانس اگر ناشی از توهم سیاسی نباشد، بی گمان از جنس تعارف اخلاقی است [به ویژه آنکه بی گمان این دوستان هم از فضاهای خاص خود برخوردارند و می توانند مانند همیشه دیدگاههای "رادیکال" ما را نقد و ماحصل را در رسانه های متعدد منتشر کنند - و از این طریق بر پویایی بحث های ما هم بیفزایند(6)]. بنابراین از دید من این صفحه خواه ناخواه متعلق به کسانی است که به رغم دلبستگی و همراهی با جنبش، هیچگاه صدایی در آن نداشته اند. کسانی که به همراه سایر محرومان و بی صدایان، حتی درون جنبشی هم که بنا بود «مردم» را نمایندگی کند، به نوعی حذف و سرکوب شدند. در بیانی وسیع تر این صفحه متعلق به کسانی است که نه فقط با مصداق های سلطه و ستم، بلکه با بنیان های آن نیز سر ستیز دارند. کسانی که کنکاش در «چه باید کرد؟» را بخشی از پروسه کنش سیاسی و در پیوند با الزامات پراتیک مبارزه برای رهایی می دانند.   
پانزدهم مرداد 1390

پانوشت:

(1) آرش کیا / «مردم سوژگی». 


(3) م. امید (وبلاگ دیوار نوشته) / «جنبش در آزمایشگاه شناخت».


(5) در اوج کشاکش های جنبش نیز ایده «مرزبندی جغرافیایی جنبش» به منظور هدایت فعالین خارج کشور به فعالیت های «حمایتی» صرف و در تحمیل نقش سربازهای پیاده در سلسله مراتب درونی جنبش بر آنان به شدت از تریبون های «صنعت سبز» تبلیغ می شد. در آنجا به خصوص هر گونه نقد به مسیر غالب بر جنبش به عنوان رادیکالیسم «خارج نشینان» تخطئه می شد.

(6) احتمالا متاثر از درک مشابهی، گرایش های یاد شده نیز در باب همین موضوع «چه باید کرد؟» صفحه فیسبوکی مخصوص خود را راه اندازی کرده اند که از قضا مخاطبان بیشتری از صفحه «هم اندیشی» دارد. بنابراین تا زمانی که فضایی برای حرف زدن و مشارکت وجوددارد، سخن از حذف شدن بی معناست.

چهارشنبه ۳ اوت ۲۰۱۱

درباره کارناوال های فیسبوکی


درباره شبه کارناوال های «آب بازی» و «خز بازی» که اخیرا با میانجی رسانه ها ما را غافلگیر کرده اند چگونه می اندیشیم و چه جایگاه و اهمیتی برای آنها قائلیم؟ به نظر می رسد تا جایی که این حرکت ها خودانگیخته و محدود هستند، می توان در آنها به سان نمودهایی از واقعیات ناهمگون جامعه در سیر نامتقارن و پر اختلال حیات آن نگریست؛ در این صورت فارغ از اینکه تا چه حد با آنها همدلی داشته باشیم و فارغ از نوع نگاه ما به شکل و مضمون شان، باید آنها را همچون داده های خام تجربی تلقی کرد که تنها در صورت تکرار وقوع و رشد دامنه اجتماعی، اهمیتی تحلیلی در ساحت کلان جامعه می یابند. با این حال نمی توان از  کنار دیدگاههایی که مایلند از دل این واقعیت های پراکنده و محدود، شبه «رخداد» ی تصنعی و یا پتانسیلی غیر واقعی بیرون بکشند بی اعتنا گذر کرد (1). نقد این دیدگاهها از این نظر لازم است که برسازی این رویدادهای تصنعی، در کنار سایر توهمات مورد علاقه گفتمان های غالب، خواه نا خواه ترکیبی التیام بخش می سازند که گویا بناست یک خلاء اجتماعی - تاریخی بزرگ را پر کند؛ این خلاء بزرگ همان مغاکی است که سرانجام جنبش اعتراضی پس از انتخابات را به کام خود کشید و خود از عدم پایبندی به الزامات تدارک یک مبارزه سازمان یافته فراگیر و هدفمند زاده شد: یعنی از ناباوری به ضرورت نظریه سیاسی و ضرورت سازماندهی.

یک) از شواهد بدیهی شروع کنیم: مردم جامعه ما از فقدان ابتدایی ترین آزادی ها در نحوه انتخاب رفتارهای فردی (در ساحت اجتماع) و به طور کلی اختیار سبک زندگی محرومند و در پیوند با آن از حق و امکان شاد بودن و بروز شادی در پهنه های اجتماعی محرومند. آموزه های مذهب ایدئولوژیک، به صورت هنجارهای رسمی و قانونی مرزهای این محرومیت را پاسداری می کنند. فضاهای عمومی خفقان زده مجالی نمی دهند که شهرها به رغم درصد بالای جمعیت جوان به همان سهم نیز بازتاب دهنده طراوت و شادی باشند. وانگهی بالا بودن نرخ و شدت سرکوب و حضور «ناظر کبیر» در همه لایه های زیست فردی و اجتماعی، تمایز گذاری بین حوزه های سیاسی و اجتماعی را دشوار می سازد و لذا ارائه تعریفی دقیق از محدوده کنش سیاسی را ناممکن می گرداند. با چنین صورتبندی از واقعیت، هر گونه سرکشی و مقاومت فردی یا جمعی علیه این استبداد هنجاری (در پیوند با زیست اجتمامی روزمره شهروندان)، بخشی از روند مبارزه با کلیت نظم مستقر است و بدین معنا واجد سویه هایی از کنشی سیاسی است؛ اما با وجود ضرورت تام مقاومت در چنین سطحی و تاثیر مستقیم آن در ترسیم محدوده های سنگربندی در حوزه های کلان تر مبارزه، نباید درباره جایگاه آن اغراق کرد. نخست از آن رو که سرکشی های پراکنده شهروندان علیه سرکوب هنجاری حکومت، به عنوان بخشی از سازوکار حیات زنده اجتماعی، همیشه در اشکال مختلف (با ابعادی محدود) وجود داشته است؛ تاثیر اجتماعی این نافرمانی ها وابسته به میزان فراگیر بودن و مستمر بودن آنهاست. دوم اینکه این سرکشی ها حتی در اشکال فراگیر هم به ناچار ماهیتی دفاعی دارند، چون هدف آنها بیرون راندن چکمه های حاکمان از حریم زیست و رفتار فردی است. بنابراین اگر چه در اشکال جمعی و نمادین به درجاتی بر چهره نظم مستقر خراش ایجاد می کنند و با نمایان ساختن آسیب پذیری ساختار حاکم، خودباوری و جسارت مردم را برای دفاع از حریم شان (یا حتی برای ارتقاء سطح مبارزاتشان) بهبود می دهند، اما به خودی خود به فراسوی ساختار حاکم راه نمی برند (هر چند با نادیده گرفت مرزهای حاکم، خواه نا خواه به طور تلویحی و گذرا به فراسوی آن اشاره می کنند). بر این اساس در مواجهه با وقایعی مثل آنچه در «پارک آب و آتش» و «پارک پردیسان» گذشت (2)، می توان ورای حماسه سازی های انجام شده در رسانه ها، جمع بندی دیگری داشت و برخلاف تصویری که برخی گزارش های رسانه ای از این دو واقعه عرضه کرده اند، آنها را به مثابه طلیعه «وضعی نو» ارزیابی نکرد. توضیح این تفاوت در نحوه قضاوت را بی گمان باید در شرایط مشخص امروز جستجو کرد.

دو) تفاوت این نگاه انتقادی با دیدگاههایی که این دو اتفاق را برجسته کرده اند(3) پیش از هر چیز در نحوه درک از موقعیت معینی است که اینک با افول قابل پیش بینی جنبش با آن مواجهیم. در حالیکه جنبش به دلیل فقدان مقاومت سازمان یافته و غالب بودن گفتمان اصلاح طلبان بر آن (و تا حدی هم کم تحرکی نیروهای رادیکال) عملا به نابودی کشانده شده و تقریبا در حال حذف شدن  از فضای عمومی جامعه است، دامن زدن به تصوراتی که گویا خیابان هم اینک از آن ماست (هر چند به قصد زنده نگه داشتن امید)، به نوعی مشارکت در تحریف واقعیت و یا توهم پراکنی است؛ این گونه تصویر سازی های اغراق آمیز، با نسبت دادن پتانسیل های بکر و نامحدود به وقایعی از این دست، مقاومتی را نوید می دهند که خواه به لحاظ سازمان یافتگی و هدفمندی مضمون، خواه به لحاظ ابعاد کمی و خواه به لحاظ پیوستگی با تاریخچه مبارزات بلافصل خود، وجود خارجی ندارد. در حالیکه برای  فراتر رفتن از واقعیتی کنونی و رهایی از آن، پیش شرط نخست این است که تلخی و سیاهی واقعیت را با تمام وجود لمس کنیم تا شاید در مسیر چاره جویی، به یافتن دلایل آن بر آییم. از سوی دیگر جایی که به این گونه حرکت ها به لحاظ ماهیت سیاسی و اعتراضی و پتانسیل های درونی شان برای انکشاف و فراگیر شدن، وزن و اهمیت زیادی داده می شود، به طور حتم می توان ردپای باور به «خود به خودیسم» (باور به مکانیزم های خود بسنده) را یافت.
در این میان گفتمان وابسته به جناح اصلاح طلبان که با تئوریزه کردن ترک خیابان (و نشر سایر توهمات)، عامل از دست رفتن سنگرهای واقعی مبارزه بود، اکنون بر آن است که تصویری فانتزی از حضور خیابانی عرضه کند؛ تصویری که برای مدیریت اشکال ثانوی جنبش و دنباله های آن سودمند باشد. مشابه این وضع (در سطحی به مراتب وسیع تر) را زمانی شاهد بودیم که در گرماگرم حیات جنبش و الزامات مبارزه، به جای ارائه راهکار مشخص در موقعیت های بحرانی جنبش، پیشنهادهایی فانتزی مثل هوا کردن بادبادک های سبز یا نظایر آن داده می شد (یا در رادیکال ترین شکلش، دعوت به گفتن الله اکبر بالای بام ها). اینها هر چند در مقاطعی گاه به عنوان تاکتیک مبارزه مفید بود، ولی پافشاری دائمی بر آنها هم برای جلوگیری از میدان یافتن تاکتیک های موثر و متفاوت بود و هم (در پیوند با راهکارهای مشابه) در خدمت این هدف بود که بر فقدان استراتژی مبارزاتی و یا ضرورت تدوین این استراتژی سرپوش نهاده شود. از همین منظر بزرگنمایی وقایعی از این دست می تواند با ارجاع به روندهایی غیر واقعی (نظیر ارجاع به شبکه های اجتماعی ناموجود)، در مسیر طفره رفتن از چالش های امروزی رویارویی با کلیت نظام باشد.

سه) این گونه حرکت ها چون در سطح و مداری هستند که عملا نمی توانند پیوند ارگانیکی با تاریخچه و دستاوردها و حیات زیسته جنبش برقرار کنند، در عمل با نادیده گرفتن هستی اجتماعی جنبش (به واسطه بی ارتباطی یا بی اعتنایی شان به «گذشته»، که نیازها و ضرورت های امروز را تعریف می کند) و گریز از الزامات موقعیت تاریخی پساجنبش، خواه نا خواه در خدمت محو سریع تر رد پای جنبش و بازگشت به فضای «عادی» اجتماعی عمل می کنند. به بیان دیگر این حرکت ها به دلیل جدایی از پیوستار مبارزه و در فقدان نظریه و بستر سیاسی پیوند دهنده، محکومند که ناپیوسته و تفننی باقی بمانند و حتی در اشکال وسیع تر بروز خود نیز به ناچار دارای ماهیتی دفاعی باشند، نه تهاجمی.  بر این اساس جسارت و خلاقیت در به سخره گرفتن هنجارهای حاکم، لزوما به معنای پیش نهادن روشی نظام مند برای تغییر این هنجارها و جایگزینی آنها با هنجارهایی شخصی نیست. هر چند هر یک از این هنجارشکنی های محدود جمعی، خواه نا خواه به وضعیتی ورای هنجارهای حاکم اشاره می کنند و از این نظر به وجود بالقوه گی های فراوان برای به چالش گرفتن ساختار مسلط ارجاع می دهند. اما باید در نظر داشت که فضای جامعه مدت هاست که از این گونه ارجاعات (در اشکال مختلف) اشباع و در آن متوقف مانده است؛ چون در نبود اراده جمعی به تغییر، افشای این شکاف و اعتراض های پراکنده نسبت به آن هیچ گاه نتوانسته است به حوزه هدفمندتر و منسجم تری نظیر نافرمانی مدنی ارتقاء یابد.  وانگهی در شرایطی که جنبش اعتراضی در عمل ته مانده مشروعیت نظام را در انظار عمومی فرو ریخته است، بازگشت اجتماعی به هزل «برهنگی پادشاه»، متعلق به موقعیتی پیشاجنبش است. چنین بازگشتی از منظر هستی شناسی اجتماعی جنبش، خواه نا خواه ماهیتی ارتجاعی دارد، چون از تاریخمندی به دور است و پیوستگی سیر واقعیات اجتماعی را نادیده می گیرد.  
چهار) بی گمان این گونه نمایش ها (ی محدود و مقطعی) به خاطر به چالش گرفتن تمامیت خواهی دستگاه حاکم (در سطح هنجاری)، خواسته یا ناخواسته شکلی از کنشی اعتراضی محسوب می شوند. اما بزرگ دیدن آنها ناشی از این تصور نادرست است که گویا یک حکومت تمامیت خواه به صرف اینکه از هیچ کاری برای تحکیم ایدئولوژی خودش دریغ نمی کند، در عمل هم قادر است تمام جامعه را (به لحاظ تبعیت از هنجارهای رسمی در سبک زندگی و رفتار اجتماعی) تحت نظارت و کنترل خودش بگیرد. در واقع این برداشت ریشه در توهم رایج و خطرناک «مطلق انگاری» قدرت دستگاه حاکمه دارد. حاکمان به خوبی می دانند که توان و امکان نظارت و کنترل جامع شئونات زندگی اجتماعی را ندارند (به خصوص در حوزه های خرد تر)؛ ولی به دلایل واضح در عین اینکه هیچ گاه از موازین خود عقب نشینی نمی کنند (و حتی گاه سخت گیری های بیشتری را به مجموعه هنجارهای رسمی اضافه می کنند)، وانمود می کنند که همه چیز را در زیر چنگال نظارت و کنترل خود دارند؛ واقع نمایی این ادعا شرط مهمی از شرایط دوام حکومت هاست. همه ما نیز به تجربه می دانیم که به رغم سخت گیری های رایج و فزاینده، به طور میانگین استاندارد زندگی اجتماعی مردم (حداقل در شهرهای متوسط و بزرگ) کاملا بیرون از چارچوب هنجارهای رسمی حکومت قرار داشته و دارد. شاخص ترین این اختلافات و تقابل ها را در نحوه پوشش زنان می بینیم که در قالب بدحجابی («عفت ستیزی»!)، همواره در دو دهه اخیر هنجارهای رسمی را به چالش گرفته است (به رغم هزینه های فردی گاه و بی گاه آن). اما آیا می توان نام این کار را مقاومت جمعی آگاهانه شهروندان برای مخالفت با حکومت نهاد؟ از دید من در سطح عام پاسخ منفی است. چون این بخشی از مکانیزم حیات اندامواره ی زنده ایست که به هیچ رو در حد و اندازه های ظرف رسمی احاطه کننده اش نمی گنجد و لذا این امتناع ها و فشارها بیش از اینکه هدفمند باشد، خودانگیخته و اجتناب ناپذیر است. در واقع نبودن اراده و مجرای جمعی برای شکستن این ظرف و فقدان استراتژی مشخصی برای تدارک مبارزه ای فراگیر، موجب شده است که هر فرد به سبک خود، خودش را با تنگی این ظرف وفق دهد. در این میان فشار آمدن به جداره های ظرف هم طبیعی است (درست مثل برخورد مولکول های گاز با جداره های ظرف حاوی آن، که هر چه - برای مقداری معینی از گاز – حجم این ظرف محدودتر باشد، شدت و تعداد برخوردها بیشتر خواهد بود). ظرفی که «حاکمان» با تجربه برای حصر جامعه می سازند همیشه قدری ارتجاع پذیر است، چون ظرف صلب از جایی به بعد شکننده است. از این نظر جهش به فراسوی مرزهای حاکمیت، گاه صرفا تصوری است که از ثابت فرض کردن محدوده های حاکم بر ما عارض می شود (4).

پنج) بی تردید واکنش های فردی به تنگی فضای تنفس اجتماعی (در مورد هنجارهای زیستی) هر از گاهی مجراها و سویه های جمعی می یابند؛ با دامنه هایی محدود یا نسبتا گسترده، که بسته به شرایط و نحوه بهره برداری از آنها، اثرات گذرا یا ماندگاری بر فضای عمومی و فرآیند مقاومت جمعی بر جای می گذارند. در این میان به واسطه رشد امکانات ارتباطی جدید قابل تصور است که در مواردی هم بخشی از جوانان در فضای مجازی نظیر فیس بوک (یا سایر میانجی های غیر رسمی اجتماعی) همدیگر را پیدا می کنند و نیازهای فردی آنها به تخلیه انرژی و فشار مازاد، در یک انگیزه جمعی ادغام و تشدید می گردد که می تواند مازادی بیرونی نظیر دو اتفاق مورد بحث ما داشته باشد. در این صورت به نظر می آید که این گونه اتفاقات را همچنین بتوان در زمره سویه ها و تاثیرات اجتماعی فیس بوک در جوامع غیر نهادمند و دارای فضاهای بسته اجتماعی هم تلقی کرد، نه لزوما در امتداد پیوستار مبارزه ای مشخص یا گشاینده مبارزه ای بدیل؛ به ویژه آنکه جوان بودن میانگین جمعیتی جامعه (در کنار سایر عوامل)، بر دامنه و شدت تاثیرات رسانه هایی نظیر فیس بوک می افزاید. از این نظر قطعا پس از این نیز شاهد موارد متعددی از این دست وقایع با الهام گیری از یکدیگر خواهیم بود، که از قضا برخی از آنها خالی از سویه های لمپنی و حتی وندالیستی هم نخواهند بود (برای مثال به مورد «خز بازی» اگر فکر کنیم).
در مجموع تصور من بر این است که در غیاب یک جنبش اجتماعی نیرومند، به مثابه بستر بزرگی که ضمن پیوند دادن نارضایتی های فردی، بینش و منش افراد را هم ارتقاء دهد و نگاهها را از دایره منافع و علایق فردی به سطح علایق جمعی و ضرورت های کلان اجتماعی متوجه کند، و به بیان دیگر در نبود جنبشی که در مسیر حرکت خود «امر سیاسی» و دخالتگری آگاهانه در سرنوشت جمعی را پیش روی شهروندان قرار دهد، نمودهای خود انگیخته بروز جمعی نارضایتی های فردی، به خودی خود حادثه یا دستاورد قابل اتکایی برای ارتقای سطح مبارزه محسوب نمی شوند. بلکه اغلب آنها را می توان به مثابه نقاطی تصادفی و گذرا (اما متنوع و تکرار پذیر) در تصویر عمومی جامعه نگریست؛ نقاطی که در آنها تفاوت هنجارهای اجتماعی و هنجارهای رسمی در اشکال نامتعارفی عیان می شود. اما از آنجا که این تفاوت مدت هاست که به طور نازایی در وضعیت عیان بودگی به سر می برد، این حرکت های تصادفی را می توان بخشی از تکانهای گریز ناپذیر اندام های پیکری دانست که خودش را با یک بیماری مزمن حرکتی وفق می دهد. 
  11 مرداد 1390
پی نوشت:
 (*) مقاله ای انتقادی از وبلاگ «مقاومت» با عنوان «ایدئولوژی شادی» محرک برخی بحث های فیس بوکی شد و موجب شد تا من هم نظراتم را به این شکل جمع بندی کنم.

(1) برای برآوردی از میزان استقبال و نحوه واکنش ها به این دو ماجرا (اگر حوصله جستجو در گوگل را ندارید) کافی است نگاهی بکنید به لینک های داغ شده در سایت بالاترین. 
(2) گزارش مشروحی در مورد این دو خبر:
(3) نوشته امین بزرگیان با عنوان «مقاومت شادان» که در حین ویرایش این مطلب به آن برخوردم، نمونه قابل توجهی از مهم قلمداد کردن این اتفاقات است.

(4) صدا و سیما و ماموران ارشد انتظامی (بازوهای اجرایی مرزبانی) در یک تقسیم کار منظم مشغول برجسته کردن ابعاد این ماجرا هستند؛ تو گویی با تکرار هر چه بیشتر موهن بودن این اقدامات، برآنند که «موفقیت» مردم و «آسیب پذیری» مرزهای خود را به بانگ رسا اعلام کنند. برای نمونه رجوع کنید به اخبار مربوط به «مصاحبه با دستگیر شدگان آب بازی، تیتر اول خبرهای صدا و سیما».