موجب خوشحالی و امیدواری است که دوستان جدیدی به جمع کسانی که در «صفحه هم اندیشی » پی گیر پرسش «چه باید کرد؟» هستند اضافه می شوند. بدون شک هر ورود فعال و دخالتگرانه ای، به رشد و غنای بحث های جمعی ما و ارتقای فهم ما از ملزومات مبارزه در شرایط حاضر خواهد افزود؛ به خصوص وقتی که دوست نو آمده همانند نویسنده وبلاگ «از شما» (که امیدوارم پس از این راه ساده تری برای نامیدن ایشان بیابیم) در کنار دغدغه مندی نسبت به موضوع، از قلم رسا و زبان استدلالی استواری هم برخوردار باشد. از دید من نوشته اول وبلاگ «از شما» [«بحث چه باید کرد: دو حفره مهم در بحث سازمان یابی»(1)] صرفنظر از میزان همسویی نظری هر یک از ما با مضمون آن، به طور موثری در مسیر تعمیق بحث های قبلی پیرامون سازمان یابی (به مثابه محوری ترین بخش پرسش «چه باید کرد») بوده است. پس به سهم خودم از این همراهی پر ثمر ممنونم.
باری در مورد این نوشته ارزشمند چند نکته به ذهنم می رسد که به شرح زیر بیان می کنم:
یکم) در ابتدای این متن تعریفی از «سازماندهی» ارائه شده (2) که تقریبا محور استدلال های بعدی قرار گرفته است.. بنابراین بحث من هم از همان جا آغاز می شود. تصور من بر این است که این تعریف در درون خود خصلتی دارد که با قائل شدن به جایگاه ویژه ای برای «ما»، منظر ویژه ای را بر نتایج بعدی بحث تحمیل می کند. خصلت یاد شده در این تعریف تا حد زیادی در به کارگیری کلمه «سازماندهی» به جای «سازمان یابی» نمود می یابد. در حالیکه در بحث های حاضر ما همواره به طور عمدی و آگاهانه از ترکیب دوم (سازمان یابی) در مقابل «سازماندهی» استفاده کرده ایم؛ که این تاکید را وامدار تجربه ناتمام یا ناکام «دیالوگ» هستیم. این تفاوت صوری ظریف، به لحاظ مضمونی اما به تفاوت جدی تری ارجاع می دهد که چیزی نیست جز جایگاه طرح کننده این بحث. اغلب ما تا اینجا بر این باور بوده ایم که به رغم ضرورت دامن زدن به بحث های «چه باید کرد» و به ویژه «بحث سازمان یابی»، سازمان یابی فرآیندی است که در سطوح مختلف جامعه (در میان طبقات و لایه های هدف)، مستقیما توسط سوژه های اجتماعی تحقق می یابد؛ این فرایند طبعا در یک سطح شامل خود ما و افراد و جمع هایی نظیر ما ( به عنوان بخشی از این سوژه های اجتماعی) نیز می شود. از این منظر راهکارهای ارائه شده از سوی ما در خصوص مقوله سازمان یابی (در متن پرسش چه باید کرد) از یکسو باید بر مبنای نیازها و اهداف تعیین شده از قابلیت تحقق یابی برای متشکل کردن جمع های مشخصی نظیر ما (مثلا در موقعیت انضمامی خارج کشور) برخوردار باشند؛ و از سوی دیگر باید در بطن خود حاوی مولفه هایی باشند که پردازش دقیق آنها قابل تحویل به بحث های عام تری در راستای هدف کلان ما، یعنی رشد فرآیند سازمان یابی در میان طبقات و لایه های هدف (که از دید ما فرودستان و زحمتکشان و ستمدیدگان جامعه هستند) باشند. به بیان دیگر، افق های سازمان یابی مورد بحث ما باید دو سطح را (در دو اشل متفاوت) پوشش دهند: در سطح مستقیم این افق های و راهکارهای همبسته با آنها باید از پتانسیل متشکل کردن طیف هایی از جوانان و دانشجویان و پناهجویان و فعالین سیاسی (در قالب واحدهای مختلف) برخوردار باشند؛ همزمان ولی در سطح غیر مستقیم، این افق ها و راهکارها باید سویه های کلان تر بحث را هم مد نظر قرار دهند: یعنی اینکه در شرایط مشخص ایران و به رغم پراکندگی ها و فشار سرکوب و فراگیری گفتمان های بازتولید کننده نظم مسلط (و نبود سنت های پایدار مبارزه تشکل یافته)، چه مجموعه امکانات و اقدامات و الگوهایی برای متشکل شدن اقشار فرودست و تحت ستم وجود دارد. در این باره که چگونه و در چه مقاطعی این دو حوزه همپوشانی دارند، در بندهای بعدی توضیح خواهم داد. بنابراین این تصور وجود ندارد که این بحث ها به طور بالقوه می تواند در جهت بسیج اجتماعی (گیریم بخش های معینی از جامعه) عمل کند و به تبع آن، جایگاه ما نیز جایگاه بسیج کننده یا سازمان دهنده نیست.
دوم) در نوشته یاد شده با تاکید بر ساختارمندی جامعه و ناهمسویی منافع طبقات و لایه ها ی مختلف، این فراخوان/دعوت دیده می شود که با مشخص کردن طبقات و لایه های هدف، هم بحث ها را از تناقضات مفهومی و نظری برهانیم و هم سمت و سوی بحث سازمانی را از کلی گویی های انتزاعی، به سمت بحث های انضمامی ببریم. در مورد نفس چنین ضرورتی من با نویسنده مطلب کاملا همداستانم و قبلا هم در خلال یکی از نوشته هایم [«سوژه پرسش از چه باید کرد کیست؟» (3)] به سهم خود کوشیدم ضمن اشاره به بخشی از این تناقاضات، به لایه ها و طبقاتی که به طور بالقوه حامل پتانسیل های سوژه گی رهایی بخش هستند ارجاع دهم. در آن نوشته با استدلال هایی کمابیش مشابه مشخصا تاکید شد که در یک اشل کلان مخاطبان غیر مستقیم یا «جامعه هدف ما» فرودستان و زحمتکشان و ستمدیدگان اجتماعی هستند. اما به رغم این مشابهت در دیدگاهها، در عین حال این نتیجه ضمنی هم از نوشته وبلاگ «از شما» حاصل می شود که با تعیین چنین جامعه هدفی، مسیر بحث های ما باید مبتنی بر آموزه ها و ادبیات مارکسیستی باشد (به عنوان نظریه ای که در سپهر تحلیلی و سیاسی خود منافع و بالقوه گی های رهایی بخش این اقشار را موضوع و دستمایه خود قرار می دهد). با این که بسیاری از ما از منظر چپ رادیکال و برخی مشخصا از منظر مارکسیستی به مسائل می نگریم، اما گمان می کنم در باب استراتژی و روشِ متناسب با اهداف این حرکت ملاحظاتی وجود دارد که اتخاذ چنین مسیر مستقیم (تلویحا) پیشنهادی را از دایره عمل ما تا حدی دور می سازد؛ گو اینکه تجربه رویکرد انفعالی اغلب سازمانهای موجود چپ نسبت به شرایط داخلی و ناتوانی آنها در تلفیق نظریه با پراکسیس در پاسخگویی به ضرورت های دخالتگری اجتماعی و سیاسی، نشانگر آن است که وجود راهکارهای از پیش آماده بر مبنای سنت نظری مارکسیستی، باوری توهم آمیز است و حتی در دست داشتن مقدمات نظری چنین راهکارهایی نیز به خودی خود زمینه ساز تاثیرگذاری بر فضای اجتماعی نیست. برخی از ملاحظات (مرتبط با هم) به این قرارند:
الف) افرادی که به طور فعال این بحث ها را پی گیری می کنند به رغم باور به همبسته بودن آزادی و برابری و به رغم اینکه کمابیش جامعه هدف یکسانی را به مثابه سوژه های نهایی امر سازمان یابی در نظر دارند، لزوما بینش یکسانی در مورد راهکارهای تحقق اجتماعی این دو ارزش/ آرمان ندارند. مشخصا همه افراد پی گیری کننده این بحث ها، به رغم باور به ضرورت برابری و عدالت اجتماعی، در چارچوب یا متاثر از نظریه مارکسیستی نمی اندیشند؛ همین امر در لایه ای بیرونی تر نیز صادق است: یعنی در مورد مخاطبان مستقیم بحث های ما، کسانی که این بحث ها را در فضای مجازی با مشارکت کمتر یا حتی بدون مشارکت دنبال می کنند. این پراکندگی نسبی حوزه باورمندی مخاطبان، به رغم این واقعیت است که ما به اشکال مختلف اعلام کرده ایم که مخاطبان خود را کسانی می دانیم که به همبسته بودن آزادی و برابری معتقدند و در حیطه رویکرد سیاسی نیز به ضرورت گسست از گفتمان اصلاح طلبی و راهکارهای مبارزاتی پوپولیستی واقفند. با این وجود از دید ما این حد از پراکندگی امری منفی نیست؛ چون از یکسو آن را بازتابی از تفاوت های عینی موجود در پهنه اجتماع (و از جمله در میان لایه ها و طبقات هدف) تلقی می کنیم؛ و از سوی دیگر وجود حدی از تفاوت ها به ما این امکان را می دهد که در شرایط واقعی تری به ساختن و گسترش گفتمان مورد نظر خود بپردازیم. بخش مهمی از چالش های رویارویی با این شرایط واقعی، دستیابی به زبانی است که بر مبنای منافع و بالقوه گی های مشترکِ موجود در لایه های اجتماعی هدف، از توانایی برقراری ارتباط و تعامل با این لایه ها (به رغم تنوعات و تفاوت های درونی آنها) برخوردار باشد؛ از دید ما این توانایی تنها در پروسه عمل و در روندی از مشارکت جمعی کسب شدنی است.
ب) توافق ضمنی بر این بوده که فرآیند رسیدن به راهکار بدیل برای سازمان یابی (اگر پاسخ کلی معینی به این پرسش متصور باشد) مبتنی بر یک روش جمعی و بر مبنای روندهای عام استدلالی باشد. طبعا اگر کسی از منظر یک نظریه سیاسی معین (مثلا نظریه مارکسیستی) پاسخ آماده ای به این پرسش دارد می تواند طرح کند و به دفاع از آن بپردازد؛ اما مفیدتر و موثرتر آن است که چنین استدلال هایی در مسیر بحث های عمومی طرح شوند تا ضمن پرورش یافتن بهتر، در خدمت آفرینش یک «پاسخ جمعی» قرار گیرند؛ پاسخی که همه افراد فعال در «هم اندیشی» در مراحل خلق آن مشارکت داشته و با طرح نقدها و نظراتشان از زوایای مختلف، به تعمیق و جامعیت آن یاری رسانند. به عبارتی ترجیح ما آن بوده که در مسیری دیالکتیکی، یعنی در روند بحث و نقد جمعیِ مستمر و فرا روی پیوسته به فهم جمعی از راهکار بدیل برسیم [از این نظر نوشته وبلاگ «از شما» نیز خود به خوبی در روند دیالکتیکی این بحث ها جای می گیرد، چرا که هم بر ضرورت تعین یافتگی بیشتر بحث ها تاکید می کند و هم بر اهمیت به کارگیری موثرتر نظریه هایی معطوف به این حوزه های تعین یافته؛ و به این ترتیب قدمی در جهت تعمیق این حرکت است]. وانگهی بر این باوریم که امکانات سازمان یابی ما خود جدا از برخی قابلیت های تعاملی که در مسیر این بحث ها خلق می شوند نیست؛ ضمن اینکه گسترش اجتماعی موثر یک رویکرد (در کنار همه عوامل دیگر) مستلزم درگیر شدن عده هر چه بیشتری در خلق آن رویکرد است. بر این مبنا گزاره های استدلالی (از هر منظری) طبعا باید از سطح منطق عام طرح شوند، طوری که قضاوت در مورد آنها لزوما مستلزم باور به پیش فرض های نظری معینی نباشد. برای مثال اگر چه در حوزه بحث های مارکسیستی سطح بحث معمولا بر مبنای پیش فرض های پذیرفته شده در این سنت نظری بنا می گردد، اما طرح همان بحث در حوزه ای عمومی تر، مستلزم آن است که تا حد امکان در مورد درستی این پیش فرض ها نیز بحث های استدلالی مقدماتی انجام گیرد. به این ترتیب شرایطی فراهم می شود که نظراتی که از منظر مارکسیستی حول پرسش «چه باید کرد» یا مقوله «سازمان یابی» طرح می شوند، در معرض بحث و داوری عمومی قرار گیرند تا حفره های احتمالی آنها مورد نقد قرار گیرد. فایده دیگر این مسیر دشوار (و اهمیت بنیادین آن) در آن است که در راستای دستیابی به زبان ارتباطی عام تری قرار می گیرد؛ زبانی که امکان دستیبابی به تفاهم و همراهی را بر مبنای آرمانها، علایق و منافع مشترک فراهم سازد. زبانی که برای گسترش اجتماعی چنین گفتمانی در فضای واقعی جامعه نیز قابل استفاده باشد.
ج) اگر چه سازمان یابی مورد نظر ما در وهله نخست و به طور بی واسطه رشد امکانات سازمان یابی کنشگرانی نظیر ما را هدف قرار می دهد و از پی الگوی بهینه و قابل گسترشی در این خصوص می کوشد، اما این هدف مستقیم بی تردید در خدمت هدف کلان تری قرار دارد که همان تقویت مقاومت جمعی و سویه های رادیکال مبارزه در فضای داخلی است. این هدف کلان چنان که گفته شد ناظر بر تقویت امکانات/شرایطِ ذهنی رشد روندهای سازمان یابی در میان کارگران و زحمتکشان و فرودستان و ستمدیدگان اجتماعی است. اما پیوند درونی چنین اهدافی در دو سطح یاد شده چگونه است؟ اگر بپذیریم که سازمان یابی لایه هایی که حامل بالقوه گی های رهایی بخش هستند (در هر سطحی که تحقق یابد)، خواه نا خواه به دست خود آنها و با پیشگامی فعالین و کوشندگانی آگاه از دل آنها انجام خواهد شد، در این میان چه نقش و وظیفه ای پیش روی جمع هایی نظیر ما قرار می گیرد؟ یعنی پیش روی جوانان و دانشجویان و کوشندگان سیاسی که به همبسته بودن آزادی و برابری پایبندند، اما یا با اجبار حضور در خارج کشور و دشواری های زندگی پناهجویی/پناهندگی یا تحصیلی مواجهند و یا همانند جمع های اکتیویست و هسته های دانشجویی داخل کشور با محدودیت های فراوان و سرکوب مستقیم مواجهند. باید اذعان کرد چنین جمع هایی به رغم پیوندهای احتمالی خاستگاهی یا ساختاری و نیز به رغم تعلقات و تعهدات نظری و سیاسی به مبارزات طبقات و لایه های یاد شده، در عمل تنها به میانجی ظرف های گفتمانی قادر خواهند بود با جامعه هدف خود ارتباط برقرار کنند؛ حتی اگر مجموعه ای از تحرکات و اکسیون های مبارزاتی نیز توسط این گونه جمع ها که مخاطبان مستقیم این بحث ها هستند انجام گیرد، باز نمی توان منکر شد که هدف نهایی این حرکت ها تاثیر گذاری بر فضای ذهنی جامعه هدف خواهد بود. نباید فراموش کرد که میانجی ها و ظرف های گفتمانی اگر چه تاثیر مستقیمی بر روند شکل گیری شرایط ذهنی جامعه دارند، اما متاسفانه محتوای آنها اغلب (به ویژه در استمرار شرایط خفقان و سرکوب) با گفتمان مسلط و در بستر مناسبات قدرت پر می شود و نهایتا به بازتولید وضع موجود یا تدوام پذیرش اجتماعی آن می انجامد [برای مثال تاثیر مخرب فقدان حضور گفتمان چپ در سطح جامعه، در جریان جنبش اعتراضی اخیر آشکارا در شکل به بیراهه رفتن جنبش و عقیم ماندن پتانسل های درونی آن نمود یافت]. به سخن دیگر در شرایط کنونی نه تنها برقراری ارتباط مستقیم (در پروسه عمل مبارزاتی یا در پراکسیس تدارک آن) با انبوه کارگران و فرودستان و ستمدیدگان جامعه ممکن نیست، بلکه بسترها و میانجی های گفتمانی، یعنی اشکال غیر مستقیم چنین ارتباطی نیز غایب و یا بسیار نحیف و آسیب پذیرند.
سوم) با فرض اعتبار چنین صورتبندی ای از موقعیت، به گمان من وظیفه مهم پیش روی کوشندگانی نظیر ما تلاش برای تقویت میانجی گفتمانیِ بدیلی است که خلاء ارتباطی یاد شده (با جامعه هدف) را پر کند. بر آورده شدن چنین مقصودی خود مستلزم وجود لایه های اجتماعی بینابینی است که در سطوحی متفاوت حاملان اجتماعی رشد و تکثیر و گسترش صورتبندی گفتمان بدیل خواهند بود. کسانی که در پهنه نبردهای هژمونیک آگاهانه نقش روشنفکران ارگانیک طبقات فرودست و لایه های تحت ستم را به عهده می گیرند و با شیوه های مختلف این گفتمان را در پیوند با تلاش های فعالین و پیشروان این اقشار اجتماعی (به مثابه بخش های بی واسطه تری از روشنفکران ارگانیک این طبقات) قرار دهند و در عین حال امکان مفصلبندی مبارزات مختلف جاری در این حوزه ها را فراهم می سازند. از دید من تلاش های ما در بهترین حالت در مسیر پرورش چنین لایه های بینابینی قرار می گیرد و به طور کلی در ذیل بازسازی و تقویت صورتبندی بدیلی از گفتمان چپ قابل تعریف است. چنین تلاشی در شرایط حاضر بیش از همیشه ضروری می نماید، چرا که از یکسو به دلیل تشدید بسترهای عینی ستم در ایران (به ویژه ستم طبقاتی و جنسیتی و قومی) و در پی ناکامی جنبش اعتراضی و بی اعتباری گفتمان غالب بر آن و از سوی دیگر در سایه تجربیات جنبش های «بهار عربی» و به ویژه در هفته های اخیر با بازتاب جهانی «جنبش اشغال وال استریت»، رشد نبردهای هژمونیک نمودهای محسوس تری در فضای عمومی یافته است.
با چنین انگاره ای بر آنم که شیوه های سازمان یابی معطوف به الگوهای ایجاد «شبکه های حقیقی» که تاکنون به درستی از سوی دوستان گرامی اشکان خراسانی (4) و م.ع. امید (5) مطرح و امتداد آنها در نوشته های سایر دوستان پی گیری شد(6)، تا حد زیادی در چارچوب ایجاد همان لایه های بینابینی (حاملین و بسط دهندگان گفتمان بدیل) جای می گیرد؛ گو اینکه ممکن است نقش های میلیتانتی یا عملگرایانه تری نیز برای فعالین این شبکه ها مورد نظر بوده باشد یا در پهنه عمل قابل تصور باشد. اما در مقابل جایی که باید بر مبنای هستی اجتماعی فرودستان و ستمدیدگان جامعه و بر بستر شرایط انضمامی و شکاف های موجود، راهکارهایی برای گسترش امکان سازمان یابی در میان آنان طرح شود، به جز برخی اشارات و ایده های کلی، قدم چندانی در خلال این بحث ها برداشته نشده است (7). و همچنین در سطح نظری، چگونگی ارتباط آن شبکه های حقیقی با گفتمان معطوف به سازمان یابی مبارزات در میان زحمتکشان و فرودستان و نیز کارکردهای انتقالی این شبکه ها به عنوان لایه های بینابینی (تلویحا روشنفکران ارگانیک) مورد بحث و نقادی قرار نگرفته است. فقدان طرح مشخصی در حیطه دوم (معطوف به اشل کلان سازمان یابی) از قضا همان چیزی است که به درستی از سوی نویسنده وبلاگ «از شما» مورد تاکید قرار گرفته است. تحلیل مختصات این شرایط انضمامی و نشان دادن امکانات و فرصت ها و الگوهایی که برای سازمان یابی توده های تحت ستم فراهم می کنند، بخش مهمی از مصالح آن گفتمان بدیلی است که باید در پرورش یا غنی کردن و گسترش اجتماعی آن همت گماشت. پر کردن این کمبود مستلزم تلاشی نظام مند برای مطالعه تحلیلی شرایط ایران به همراه بررسی انتقادی تجارب مبارزاتی سایر کشورهاست (نظیر تجربیات اخیر مردم مصر و تونس). بدیهی است که این مطالعه و بررسی نمی تواند بدون میانجی نظریه انجام شود. بنابراین تلاقی همه اینها با بحث های نظری نه تنها اجتناب ناپذیر است، بلکه لازمه ارتقای کیفی جستجوهای جمعی ماست.
14 آبان 1390
پانوشت:
(2) سازماندهی علم تبدیل مجموعه ای از کنش های پراکنده و متقاطع به کنشی نظام مند، جهت یافته و هدف محور است. پذیرش این تعریف، سازماندهی را مقدم بر هر چیز به دسته بندی کنش ها و مطالعه علت های بنیادی پاره گی ها و ناهمگرایی های کنشگرانه ی تکرار شونده در سپهر اجتماعی دعوت می کند.
(7) برخی از مولفه های این شرایط انضمامی که شکاف های یاد شده را حادتر ساخته اند و بیش و کم حاوی بالقوه گی های کنش جمعی اعتراضی و انگیزش سازمان یابی های مرتبط هستند عبارتند از: پیامدهای معیشتی طرح هدفمند سازی یارانه ها، مانند افزایش هزینه های روزمره، هزینه های برق و گاز و هزینه های درمانی؛ تصویب اصلاحیه قانون کار و تشدید بی حقوقی کارگران در برابر قراردادهای موقت و پیمانکاری و اخراج و بیکارسازی و غیره؛ واردات بی رویه کالاهای مصرفی و تشدید بیکاری و روند بیکارسازی؛ جداسازی جنسیتی در دانشگاهها و پروژه تک جنسیتی سازی فضاهای عمومی؛ فساد مالی گسترده و اختلاس های نجومی در پیکره حکومت به قیمت فقر روز افزون بخش بزرگی از جامعه؛ نابودی فزاینده محیط زیست و به ویژه خشکیدن دریاچه ها و تالاب ها و رودخانه ها و مشخصا شدت یافتن نابودی دریاچه ارومیه؛ روند بی وقفه و رو به رشد اعدام ها و قتل های دولتی؛ و خطر تهاجم نظامی بخشا متاثر از سیاست های جنگ افروزانه حکومتی، نظیر پافشاری بر فناوری هسته ای و حمایت مالی و تسلیحاتی از نیروی های ارتجاعی منطقه؛ اعمال فشار و تبعیض و سرکوب فزآینده بر اقوام و تحمیل نظام مند فقر و عقب ماندگی اقتصادی در مناطق دور از مرکز؛ روند رو به رشد بازداشت فعالین سیاسی و مدنی و کارگری و فشارهای وارده به زندانیان سیاسی و خانواده های آنها؛ تبعیض و فشار و سرکوب نسبت به بهائیان و مسیحیان و دراویش؛ محدودیت فزاینده آزادی های اجتماعی و مدنی؛ بی عدالتی های آشکار در روند رسیدگی های قضایی؛
undefined