یکشنبه ۲۰ نوامبر ۲۰۱۱

تراژدی در خدمت انقلاب


یک) برهنه شدن اعتراضی علیا ماجده و کریم عامر در فضای مجازی توجهات زیادی را بر انگیخته است که به نظر می رسد میزان آن اندکی بیش از سطح نامتعارف بودن این اقدام است. نمی توان انکار کرد که بخشی از دلیل درنگ همگانی بر این موضوع (فراتر از توالی جذابیت های گذرای رایج در سرزمین فیسبوک) ناشی از پرسش های غامضی است که این اقدام برای مخاطبان «خویشاوند» خود برانگیخته است. به گمان من این پرسش های چالش برانگیز حداقل به دو دلیل برای بسیاری از ما خودی و درونی جلوه می کنند و از این رو نیش زننده شده اند:
 از یکسو به دلیل اشتراکات فراوانی که از نظر محدودیت و تبعیض و ستم جنسیتی میان جوامع ایران و مصر وجود دارد؛ و از سوی دیگر به دلیل مدیوم و مجرایی که این دو تن برای بیان اعتراض نمادین خود «انتخاب» کرده اند: وبلاگ، فیسبوک و توییتر (که فصل مشترک آنها مجازی بودن آنهاست): اینها فضاهای مانوسی برای بسیاری از ما هستند؛ فضاهایی که خوب یا بد، بخش قابل توجهی از «من سیاسی» و «من اجتماعی» ما در مجرای آنها با «من» های دیگر تعامل می کنند (گیریم ناتمام).  در مجموع این دو عامل در پیوند با هم معنای اضافه ای بر اقدام یاد شده بار می کنند: معنایی که به دلیل اشتراکات یاد شده، به «سوژگی» گمشده ما (مخاطبان) ارجاع می دهد. به بیان دیگر اهمیت یافتن این رویداد در سپهر عمومی به بحرانی بیرون از خود، یعنی بحرانی در موقعیت مخاطبان خود ارجاع می دهد. از این رو درک این متن (اقدام اعتراضی) بدون خوانش آن حاشیه ای که مخاطبان در آن ایستاده اند ناممکن است: این حاشیه چیزی نیست جز بن بست اجتماعی و سیاسی پیش روی ما و ناتمامی و ناکامی مبارزات ما برای فرا رفتن از آن. (بی گمان همین حاشیه نا زدودنی و فراموش ناشدنی است که ما را به تامل در هر گونه متن رهایی بخش فرا می خواند).

پس به رغم منظرهای متعددی که برای خوانش و درک این حرکت اعتراضی وجود دارد، حتی همین یک قلم (ارجاع به آن بحران های دوجانبه) حتی همین یک قلم هم کافی است که این اقدام را واجد سویه های رادیکال و انقلابی بدانیم؛ چون با ترکه ای تند و تیز بحرانی بودن موقعیتِ ما را یادآوری کرده است و به این ترتیب بار دیگر بحران را به درون ما (مصریان، ایرانیان و سایر ملت های خویشاوند در ستمدیدگی) انتقال داده است؛ گیریم موقتی. متاثر از چنین بحرانی، برخی سعی کرده اند با قطبی دیدن/کردن موضوع (مثلا با قضاوت در مورد «درستی» یا «نادرستی» این اقدام یا ارزشگزاری سیاسی آن)، دو جانبگی نهفته در موقعیت و به طور کلی واقعیت «بحران» را به ابعاد قابل هضم تری تقلیل دهند. در چنین فضایی بحث از اشکال ممکن کنش های فردی برای حمایت از این دختر و پسر و همصدایی با اعتراض آنها (که در جای خود بحث های لازمی است)، به پاسخی سراسیمه می ماند که به بحران «سوژگی» خود می دهیم. (از این رهگذر برخی هم به این نتیجه ظاهرا «رادیکال» رسیده اند که حمایت «واقعی» از این اقدام مستلزم تکرار عین آن است!).

دو) اغلب اوقات پاسخ هایی که برای پرسش هایمان «پیدا» می کنیم، مجبورند در محدوده مرزهایی محصور باشند که نحوه طرح پرسش ها بر آنها تحمیل کرده اند. در این معنا، به پرسش گرفتن اقدام علیا و کریم اغلب معطوف بوده است به اینکه این اقدام تا چه حد می تواند الگویی برای اعتراض به ستم جنسیتی مستقر در جوامعی نظیر مصر و ایران باشد. از اینجا مسیر بحث ها به طور طبیعی به امکانات تکرار این اقدام و کارکردها و پیامدهای (خوب و بد) اجتماعی آن هدایت می شود (با مجموعه دوگانه ای از پاسخ های قابل پیش بینی). در حالیکه شاید بهتر آن باشد که پیش از هر چیز از منظر هستی شناسی این اعتراض به ماهیت آن بنگریم. اعتراض علیا و کریم که هر دو از فعالان جنبش آزادی خواهی اخیر مردم مصر بوده اند، در بستری انجام شده است که انقلاب مصر ناتمام مانده و با تسلط روز افزون ارتش بر دوره گذار، عملا گذار انقلابی ناکام مانده است.  با فلج شدن انقلاب مصر زمینه های سیاسی و اجتماعی برای قدرت یابی و عروج نیروهای ارتجاعی نظیر اخوان المسلمین و جماعت های وابسته مساعدتر می شود و  به این ترتیب آن خیزش شور همگانی و آن برآمدن امید اجتماعی به تحول «رهایی بخش»، به تدریج در سراشیب بدل شدن به سرخوردگی ای تلخ و مصیبت بار قرار گرفته است(1)

در این مورد علیا در مصاحبه با «سی ان ان» چنین گفته است:

" من ابداً نسبت به انقلاب مثبت فکر نمی‌کنم تا زمانی که شاهد فوران یک انقلاب اجتماعی نباشیم. زنان زیر سایه اسلام تنها ابژه‌هایی برای استفاده خانگی‌اند، اما من جایی نمی‌روم و تا آخر علیه تبعیض‌ها خواهم جنگید " (2)

اما راهی که علیا (به همراه کریم) برای جنگ خود برگزیده است، خود نمایانگر سویه دیگری از دهشت نهفته در این موقعیت است: به رغم اینکه بسیاری از زنان مصری از تحمیل حجاب اجباری و محدودیت ها و ستم جنسیتی سیتماتیک (و مازاد) برآمده از شریعت اسلامی رنج می برند، ظرفی جمعی برای بیان این نارضایتی های جمعی وجود ندارد و حتی انقلاب نیز به رغم همه امیدهایی که به آن می رفت از  خلق فضایی که چنین ظرفی در آن شکل بگیرد ناکام بوده است. بنابراین راهی که علیا برای اعتراض «انتخاب» کرده است نه تنها «به ناچار» از مسیری فردی می گذرد، بلکه در عین حال شکل اعتراضی و سویه «خود قربانگری» آشکار آن، خود عصیانی آگاهانه است علیه این تنها بودگی تحمیلی در اعتراض. به بیان دیگر علیا و کریم روند مرگ یک انقلاب و فرو مردن امید اجتماعی را نهیب می زنند و با به خطر انداختن زندگی خود، همدردان و همبندان بی شمار خود را به نجات و احیای آخرین امیدهای باقیمانده از انقلاب فرا می خوانند.

با این حال، از دید من علیا و کریم بر آن نیستند راهی برای اعتراض جمعی و الگویی برای تغییر وضع موجود به دیگران/ما عرضه کنند، پس بررسی اقدام آنها از این منظر راه به جایی نمی برد (و به لحاظ بی حاصل بودن، تفاوت چندانی با رویکردهایی ندارد که به قرائت های سکسیستی از این رویداد مشغولند). آنها صرفا به روش خود بحرانی بودن موقعیت را فریاد زده اند؛ روشی که به رغم ماهیت انقلابی آن، اساسا باری تراژدیک دارد که به هیچ رو کمتر از خودسوزی محمد بوعزیزی (جوان تونسی) نیست: چون به سان یک «فرد» در برابر سکون جامعه، «انتخاب» چندانی برای شنیده شدن «صدای اعتراض» باقی نمی ماند! شاید بخش مهمی از تراژدی ملت هایی نظیر ما در آن است که بنا به دلایل تاریخی و شدت و تراکم ستم و نیز گستردگی و نفوذ ساختارهای جهانی سلطه، انقلاب های ما و اقدامات انقلابی ما همواره با تراژدی عجین شده اند ...  ممکن است تناقض آمیز جلوه کند، اما به باور من تنها راه پایان دادن به این تراژدی تاریخی، «برساختن» امید اجتماعی از طریق کنش جمعی برای احیای مفهوم «انقلاب» است.

29 آبان 1390

پانوشت:




چهارشنبه ۱۶ نوامبر ۲۰۱۱

دعوت به مراسم قتل های زنجیره ای


  
قتل های زنجیره ای قتل هایی هستند که به کار پوشاندن "قتل های سیستماتیک" می آیند و از این نظر سیاستمداران در همه جای دنیا علاقه خاصی به نمایش عمومی آن نشان می دهند (طبعا انواع غیر دولتی آن). قاتلان قتل های زنجیره ای با بیرحمی شان و با هولناکی سناریوی قتل هایشان همیشه چهره جنایتکار دولت ها را به سایه/حاشیه می برند و منجی دولتمردان و سیاستمداران می شوند. چرا که قتل های "جنایی" شوک آور (مثل قتل های سریالی)، به واسطه رسانه ای شدن و فراگیر شدن تاثیر اجتماعی شان، این امکان/کارکرد را می یابند تا مفهوم "جنایت" را در چارچوب معینی متصلب کنند: "جنایت فرایندی است که قاتل با نقشه ای از پیش اندیشیده مقتول را به قربانگاه بکشاند و با یک سلاح قتاله ... ".  از این نظر جنایات هایی که با میانجی بوروکراسی و با فاعلیت دولت ها انجام می شوند، مصداق جنایت محسوب نمی شوند، هر چند که انبوهی از مقتولان یا قربانیان بر جای بگذارند. به عکس، تعداد زیاد قربانیان (به خصوص از یک سرزمین دیگر) این امکان را فراهم می کند که قربانیان "بی نام" بمانند و در اخبار رسانه ها فقط در حد "چیزهای" ترحم انگیز یا نگون بخت، مدلول دال هایی کلی و جمعی قرار گیرند.

در جنایت های "رسمی" و دولتی، سویه "غیر مستقیم" ارتکاب قتل که در عبور آن از مجراهای متعدد بوروکراسی (لایحه، هیات دولت، پارلمان، کارشناسان امنیتی و اطلاعاتی، طرح مبارزه با تروریسم، امنیت ملی، امنیت بین المللی، رشد اقتصاد ملی،  اولویت صادرات، تسهیلات برای تولید کنندگان، استراتژی کلان ملی، پایبندی به "حقوق بشر" و  ... ) نمود می یابد و در روند تحقق خود فاعلان و عاملان بسیاری را درگیر می سازد، موجب آن می گردد که ماهیت جنایت بار قتل ها و کشتارهای دولتی  کمرنگ شده و بار ضد انسانی آنها زدوده شود و به عنوان نتیجه ی گریز ناپذیری  از "سیاست" و پیامدی از محدودیت های "ذاتی"  آن تلقی گردند; به خصوص وقتی که روندهایی نظیر برجسته سازی قتل های جنایی دهشتناک، مفهوم "جنایت" را از پیش نزد افکار عمومی چارچوب بندی کرده باشد (طرفه آنکه خواندن رمان های جنایی یا دیدن فیلم ها و سریال های جنایی -کریمی- در میان مردم اروپا بسیار رایج است!). در اینجا همچنین جمعی بودن "فرآیند قتل دولتی" نیز همانند رسوم دیرین قبیله ای، قاتلان متعدد را در سایه یکدیگر پنهان یا محافظت می کند؛ و در عین حال به آنها شهامت یا سپر توجیهی لازم برای تداوم این همکاری های "سیاسی" را می دهد. چینش این فرآیند "ارتکاب" چنان بدیهی و "جا افتاده" می نماید که دشوار بتوان در عرصه عمومی به ترکیبی نظیر "جنایت سیاسی" بار معنایی قابل قبولی داد (به جز آن وجهی که با تصویر جهانی دیکتاتورهای بدنامی نظیر قذافی گره خورده است).


بنابراین قتل های قانونی و شبه قانونی، به دلیل روال پیچیده وقوع آنها، در ذهنیت عمومی قابل ردیابی و شناسایی نیستند و در موارد رسانه ای شدن نیز تنها در چارچوب متعارف بحث های  مربوط به "سیاست موجود" رده بندی و قضاوت می شوند، نه در حوزه اخلاق و قلمرو انسانی؛ مازاد سیاسی این گونه موارد هم به نوبه خود ماده خام "گفتمان حقوق بشر" می شود؛ جایی که با غلبه روال مالوف سیاست گریزی و "قربانی محوری"، هستی اجتماعی قربانیان و روند سیستماتیک قتل آنها نادیده گرفته می شود و جوهره جنایت (و بنیان بازتولید آن) از قاب ظریف سانتی مانتالیسم  بیرون می ماند.  بی تردید وقوع مستمر این گونه قتل ها نیز خود یک عامل مهم  نادیده ماندن آنهاست؛ چون یک "قتل ناب" باید، خاص و دارای ویژگی های شاخص "فرمال" باشد تا از جذابیت های لازم برای جلب توجه "مخاطب عام" برخوردار گردد (همان گونه که در سکانس های فیلم های هالیوود به دقت طراحی و پرداخت می شوند)! در حالیکه که انتشار و تکرار بی وقفه آمار قربانیان قتل های سیستماتیک (آمار، نه نام ها) در اخبار رسانه ها، هر چند در واقع بیان بیلان روزانه جنایات های رسمی و دولتی باشد، اما جایی را تکان نمی دهد و تهی از هر گونه سویه روشنگرانه است. باری، در حالی که صدر اعظم آلمان، آنگلا مرکل، مردم را به تماشای پلشتی های "ننگ آور" آخرین نسخه "قتل های زنجیره ای" دعوت می کند (1) موشک ها و تسلیحات آلمانی راهی خاورمیانه هستند(2).

شاید تئودور آدورنو حق داشت که بگوید: "در هم ریختگیِ شعور، به حدی رسیده است، که دیگر به زحمت می توان انسان ها را به این درهم ریختگی آگاه کرد" (3).



*  عنوان این یادداشت بر گرفته از نام رمانی از ولادیمیر ناباکوف است ("دعوت به مراسم گردن زنی").


پانوشت:





3)     ایده گنجاندن این جمله آدورنو را از پست فیسبوکی دوست ارجمندم م.یوسفی وام گرفتم.

شنبه ۱۲ نوامبر ۲۰۱۱

ملاحظاتی در باره روش



موجب خوشحالی و امیدواری است که دوستان جدیدی به جمع کسانی که در «صفحه هم اندیشی » پی گیر پرسش «چه باید کرد؟» هستند اضافه می شوند. بدون شک هر ورود فعال و دخالتگرانه ای، به رشد و غنای بحث های جمعی ما و ارتقای فهم ما از ملزومات مبارزه در شرایط حاضر خواهد افزود؛ به خصوص وقتی که دوست نو آمده همانند نویسنده وبلاگ «از شما» (که امیدوارم پس از این راه ساده تری برای نامیدن ایشان بیابیم) در کنار دغدغه مندی نسبت به موضوع، از قلم رسا و زبان استدلالی استواری هم برخوردار باشد. از دید من نوشته اول وبلاگ «از شما» [«بحث چه باید کرد: دو حفره مهم در بحث سازمان یابی»(1)] صرفنظر از میزان همسویی نظری هر یک از ما با مضمون آن، به طور موثری در مسیر تعمیق بحث های قبلی پیرامون سازمان یابی (به مثابه محوری ترین بخش پرسش «چه باید کرد») بوده است. پس به سهم خودم از این همراهی پر ثمر ممنونم.  

باری در مورد این نوشته ارزشمند چند نکته به ذهنم می رسد که به شرح زیر بیان می کنم:

یکم) در ابتدای این متن تعریفی از «سازماندهی» ارائه شده (2) که تقریبا محور استدلال های بعدی قرار گرفته است.. بنابراین بحث من هم از همان جا آغاز می شود. تصور من بر این است که این تعریف در درون خود خصلتی دارد که با قائل شدن به جایگاه ویژه ای برای «ما»، منظر ویژه ای را بر نتایج بعدی بحث تحمیل می کند. خصلت یاد شده در این تعریف تا حد زیادی در به کارگیری کلمه «سازماندهی» به جای «سازمان یابی» نمود می یابد. در حالیکه در بحث های حاضر ما همواره به طور عمدی و آگاهانه از ترکیب دوم (سازمان یابی) در مقابل «سازماندهی» استفاده کرده ایم؛ که این تاکید را وامدار تجربه ناتمام یا ناکام «دیالوگ» هستیم. این تفاوت صوری ظریف، به لحاظ مضمونی اما به تفاوت جدی تری ارجاع می دهد که چیزی نیست جز جایگاه طرح کننده این بحث. اغلب ما تا اینجا بر این باور بوده ایم که به رغم ضرورت دامن زدن به بحث های «چه باید کرد» و به ویژه «بحث سازمان یابی»، سازمان یابی فرآیندی است که در سطوح مختلف جامعه (در میان طبقات و لایه های هدف)، مستقیما توسط سوژه های اجتماعی تحقق می یابد؛ این فرایند طبعا در یک سطح شامل خود ما و افراد و جمع هایی نظیر ما ( به عنوان بخشی از این سوژه های اجتماعی) نیز می شود. از این منظر راهکارهای ارائه شده از سوی ما در خصوص مقوله سازمان یابی (در متن پرسش چه باید کرد) از یکسو باید بر مبنای نیازها و اهداف تعیین شده از قابلیت تحقق یابی برای متشکل کردن جمع های مشخصی نظیر ما (مثلا در موقعیت انضمامی خارج کشور) برخوردار باشند؛ و از سوی دیگر باید در بطن خود حاوی مولفه هایی باشند که پردازش دقیق آنها قابل تحویل به بحث های عام تری در راستای هدف کلان ما، یعنی رشد فرآیند سازمان یابی در میان طبقات و لایه های هدف (که از دید ما فرودستان و زحمتکشان و ستمدیدگان جامعه هستند) باشند. به بیان دیگر، افق های سازمان یابی مورد بحث ما باید دو سطح را (در دو اشل متفاوت) پوشش دهند: در سطح مستقیم این افق های و راهکارهای همبسته با آنها باید از پتانسیل متشکل کردن طیف هایی از جوانان و دانشجویان و پناهجویان و فعالین سیاسی (در قالب واحدهای مختلف) برخوردار باشند؛ همزمان ولی در سطح غیر مستقیم، این افق ها و راهکارها باید سویه های کلان تر بحث را هم مد نظر قرار دهند: یعنی اینکه در شرایط مشخص ایران و به رغم پراکندگی ها و فشار سرکوب و فراگیری گفتمان های بازتولید کننده نظم مسلط (و نبود سنت های پایدار مبارزه تشکل یافته)، چه مجموعه امکانات و اقدامات و الگوهایی برای متشکل شدن اقشار فرودست و تحت ستم وجود دارد. در این باره که چگونه و در چه مقاطعی این دو حوزه  همپوشانی دارند، در بندهای بعدی توضیح خواهم داد. بنابراین این تصور وجود ندارد که این بحث ها به طور بالقوه می تواند در جهت بسیج اجتماعی (گیریم بخش های معینی از جامعه) عمل کند و به تبع آن، جایگاه ما نیز جایگاه بسیج کننده یا سازمان دهنده نیست.  


دوم) در نوشته یاد شده با تاکید بر ساختارمندی جامعه و ناهمسویی منافع طبقات و لایه ها ی مختلف، این فراخوان/دعوت دیده می شود که با مشخص کردن طبقات و لایه های هدف، هم بحث ها را از تناقضات مفهومی و نظری برهانیم و هم سمت و سوی بحث سازمانی را از کلی گویی های انتزاعی، به سمت بحث های انضمامی ببریم. در مورد نفس چنین ضرورتی من با نویسنده مطلب کاملا همداستانم و قبلا هم در خلال یکی از نوشته هایم [«سوژه پرسش از چه باید کرد کیست؟» (3)] به سهم خود کوشیدم ضمن اشاره به بخشی از این تناقاضات، به لایه ها و طبقاتی که به طور بالقوه حامل پتانسیل های سوژه گی رهایی بخش هستند ارجاع دهم. در آن نوشته با استدلال هایی کمابیش مشابه مشخصا تاکید شد که در یک اشل کلان مخاطبان غیر مستقیم یا «جامعه هدف ما» فرودستان و زحمتکشان و ستمدیدگان اجتماعی هستند. اما به رغم این مشابهت در دیدگاهها، در عین حال این نتیجه ضمنی هم از نوشته وبلاگ «از شما» حاصل می شود که با تعیین چنین جامعه هدفی، مسیر بحث های ما باید مبتنی بر آموزه ها و ادبیات مارکسیستی باشد (به عنوان نظریه ای که در سپهر تحلیلی و سیاسی خود منافع و بالقوه گی های رهایی بخش این اقشار را موضوع و دستمایه خود قرار می دهد). با این که بسیاری از ما از منظر چپ رادیکال و برخی مشخصا از منظر مارکسیستی به مسائل می نگریم، اما گمان می کنم در باب استراتژی و روشِ متناسب با اهداف این حرکت ملاحظاتی وجود دارد که اتخاذ چنین مسیر مستقیم (تلویحا) پیشنهادی را از دایره عمل ما تا حدی دور می سازد؛ گو اینکه تجربه رویکرد انفعالی اغلب سازمانهای موجود چپ نسبت به شرایط داخلی و ناتوانی آنها در تلفیق نظریه با پراکسیس در پاسخگویی به ضرورت های دخالتگری اجتماعی و سیاسی، نشانگر آن است که وجود راهکارهای از پیش آماده بر مبنای سنت نظری مارکسیستی، باوری توهم آمیز است و حتی در دست داشتن مقدمات نظری چنین راهکارهایی نیز به خودی خود زمینه ساز تاثیرگذاری بر فضای اجتماعی نیست. برخی از ملاحظات (مرتبط با هم) به این قرارند:

الف) افرادی که به طور فعال این بحث ها را پی گیری می کنند به رغم باور به همبسته بودن آزادی و برابری و به رغم اینکه کمابیش جامعه هدف یکسانی را به مثابه سوژه های نهایی امر سازمان یابی در نظر دارند، لزوما بینش یکسانی در مورد راهکارهای تحقق اجتماعی این دو ارزش/ آرمان ندارند. مشخصا همه افراد پی گیری کننده این بحث ها، به رغم باور به ضرورت برابری و عدالت اجتماعی، در چارچوب یا متاثر از نظریه مارکسیستی نمی اندیشند؛ همین امر در لایه ای بیرونی تر نیز صادق است: یعنی در مورد مخاطبان مستقیم بحث های ما، کسانی که این بحث ها را در فضای مجازی با مشارکت کمتر یا حتی بدون مشارکت دنبال می کنند. این پراکندگی نسبی حوزه باورمندی مخاطبان، به رغم این واقعیت است که ما به اشکال مختلف اعلام کرده ایم که مخاطبان خود را کسانی می دانیم که به همبسته بودن آزادی و برابری معتقدند و در حیطه رویکرد سیاسی نیز به ضرورت گسست از گفتمان اصلاح طلبی و راهکارهای مبارزاتی پوپولیستی واقفند. با این وجود از دید ما این حد از پراکندگی امری منفی نیست؛ چون از یکسو آن را بازتابی از تفاوت های عینی موجود در پهنه اجتماع  (و از جمله در میان لایه ها و طبقات هدف) تلقی می کنیم؛ و از سوی دیگر وجود حدی از تفاوت ها به ما این امکان را می دهد که در شرایط واقعی تری به ساختن و گسترش گفتمان مورد نظر خود بپردازیم. بخش مهمی از چالش های رویارویی با این شرایط واقعی، دستیابی به زبانی است که بر مبنای منافع و بالقوه گی های مشترکِ موجود در لایه های اجتماعی هدف، از توانایی برقراری ارتباط و تعامل با این لایه ها (به رغم تنوعات و تفاوت های درونی آنها) برخوردار باشد؛ از دید ما این توانایی تنها در پروسه عمل و در روندی از مشارکت جمعی کسب شدنی است.

ب) توافق ضمنی بر این بوده که فرآیند رسیدن به راهکار بدیل برای سازمان یابی (اگر پاسخ کلی معینی به این پرسش متصور باشد) مبتنی بر یک روش جمعی و بر مبنای روندهای عام استدلالی باشد. طبعا اگر کسی از منظر یک نظریه سیاسی معین (مثلا نظریه مارکسیستی) پاسخ آماده ای به این پرسش دارد می تواند طرح کند و به دفاع از آن بپردازد؛ اما مفیدتر و موثرتر آن است که چنین استدلال هایی در مسیر بحث های عمومی طرح شوند تا ضمن پرورش یافتن بهتر، در خدمت آفرینش یک «پاسخ جمعی» قرار گیرند؛ پاسخی که همه افراد فعال در «هم اندیشی» در مراحل خلق آن مشارکت داشته و با طرح نقدها و نظراتشان از زوایای مختلف، به تعمیق و جامعیت آن یاری رسانند. به عبارتی ترجیح ما آن بوده که در مسیری دیالکتیکی، یعنی در روند بحث و نقد جمعیِ مستمر و فرا روی پیوسته به فهم جمعی از راهکار بدیل برسیم [از این نظر نوشته وبلاگ «از شما» نیز خود به خوبی در روند دیالکتیکی این بحث ها جای می گیرد، چرا که هم بر ضرورت تعین یافتگی بیشتر بحث ها تاکید می کند و هم بر اهمیت به کارگیری موثرتر نظریه هایی معطوف به این حوزه های تعین یافته؛ و به این ترتیب قدمی در جهت تعمیق این حرکت است]. وانگهی بر این باوریم که امکانات سازمان یابی ما خود جدا از برخی قابلیت های تعاملی که در مسیر این بحث ها خلق می شوند نیست؛ ضمن اینکه گسترش اجتماعی موثر یک رویکرد (در کنار همه عوامل دیگر) مستلزم درگیر شدن عده هر چه بیشتری در خلق آن رویکرد است. بر این مبنا گزاره های استدلالی (از هر منظری) طبعا باید از سطح منطق عام طرح شوند، طوری که قضاوت در مورد آنها لزوما مستلزم باور به پیش فرض های نظری معینی نباشد. برای مثال اگر چه در حوزه بحث های مارکسیستی سطح بحث معمولا بر مبنای پیش فرض های پذیرفته شده در این سنت نظری بنا می گردد، اما طرح همان بحث در حوزه ای عمومی تر، مستلزم آن است که تا حد امکان در مورد درستی این پیش فرض ها نیز بحث های استدلالی مقدماتی انجام گیرد. به این ترتیب شرایطی فراهم می شود که نظراتی که از منظر مارکسیستی حول پرسش «چه باید کرد» یا مقوله «سازمان یابی» طرح می شوند، در معرض بحث و داوری عمومی قرار گیرند تا حفره های احتمالی آنها مورد نقد قرار گیرد. فایده دیگر این مسیر دشوار (و اهمیت بنیادین آن) در آن است که در راستای دستیابی به زبان ارتباطی عام تری قرار می گیرد؛ زبانی که امکان دستیبابی به تفاهم و همراهی را بر مبنای آرمانها، علایق و منافع مشترک فراهم سازد. زبانی که برای گسترش اجتماعی چنین گفتمانی در فضای واقعی جامعه نیز قابل استفاده باشد.

ج) اگر چه سازمان یابی مورد نظر ما در وهله نخست و به طور بی واسطه رشد امکانات سازمان یابی کنشگرانی نظیر ما را هدف قرار می دهد و از پی الگوی بهینه و قابل گسترشی در این خصوص می کوشد، اما این هدف مستقیم بی تردید در خدمت هدف کلان تری قرار دارد که همان تقویت مقاومت جمعی و سویه های رادیکال مبارزه در فضای داخلی است. این هدف کلان چنان که گفته شد ناظر بر تقویت امکانات/شرایطِ ذهنی رشد روندهای سازمان یابی در میان کارگران و زحمتکشان و فرودستان و ستمدیدگان اجتماعی است. اما پیوند درونی چنین اهدافی در دو سطح یاد شده چگونه است؟ اگر بپذیریم که سازمان یابی لایه هایی که حامل بالقوه گی های رهایی بخش هستند (در هر سطحی که تحقق یابد)، خواه نا خواه به دست خود آنها و با پیشگامی فعالین و کوشندگانی آگاه از دل آنها انجام خواهد شد، در این میان چه نقش و وظیفه ای پیش روی جمع هایی نظیر ما قرار می گیرد؟ یعنی پیش روی جوانان و دانشجویان و کوشندگان سیاسی که به همبسته بودن آزادی و برابری پایبندند، اما یا با اجبار حضور در خارج کشور و دشواری های زندگی پناهجویی/پناهندگی یا تحصیلی مواجهند و یا همانند جمع های اکتیویست و هسته های دانشجویی داخل کشور با محدودیت های فراوان و سرکوب مستقیم مواجهند. باید اذعان کرد چنین جمع هایی به رغم پیوندهای احتمالی خاستگاهی یا ساختاری و نیز به رغم تعلقات و تعهدات نظری و سیاسی به مبارزات طبقات و لایه های یاد شده، در عمل تنها به میانجی ظرف های گفتمانی قادر خواهند بود با جامعه هدف خود ارتباط برقرار کنند؛ حتی اگر مجموعه ای از تحرکات و اکسیون های مبارزاتی نیز توسط این گونه جمع ها که مخاطبان مستقیم این بحث ها هستند انجام گیرد، باز نمی توان منکر شد که هدف نهایی این حرکت ها تاثیر گذاری بر فضای ذهنی جامعه هدف خواهد بود. نباید فراموش کرد که میانجی ها و ظرف های گفتمانی اگر چه تاثیر مستقیمی بر روند شکل گیری شرایط ذهنی جامعه دارند، اما متاسفانه محتوای آنها اغلب (به ویژه در استمرار شرایط خفقان و سرکوب) با گفتمان مسلط و در بستر مناسبات قدرت پر می شود و نهایتا به بازتولید وضع موجود یا تدوام پذیرش اجتماعی آن می انجامد [برای مثال تاثیر مخرب فقدان حضور گفتمان چپ در سطح جامعه، در جریان جنبش اعتراضی اخیر آشکارا در شکل به بیراهه رفتن جنبش و عقیم ماندن پتانسل های درونی آن نمود یافت]. به سخن دیگر در شرایط کنونی نه تنها برقراری ارتباط مستقیم (در پروسه عمل مبارزاتی یا در پراکسیس تدارک آن) با انبوه کارگران و فرودستان و ستمدیدگان جامعه ممکن نیست، بلکه بسترها و میانجی های گفتمانی، یعنی اشکال غیر مستقیم چنین ارتباطی نیز غایب و یا بسیار نحیف و آسیب پذیرند.


سوم) با فرض اعتبار چنین صورتبندی ای از موقعیت، به گمان من وظیفه مهم پیش روی کوشندگانی نظیر ما تلاش برای تقویت میانجی گفتمانیِ بدیلی است که خلاء ارتباطی یاد شده (با جامعه هدف) را پر کند. بر آورده شدن چنین مقصودی خود مستلزم وجود لایه های اجتماعی بینابینی است که در سطوحی متفاوت حاملان اجتماعی رشد و تکثیر و گسترش صورتبندی گفتمان بدیل خواهند بود. کسانی که در پهنه نبردهای هژمونیک آگاهانه نقش روشنفکران ارگانیک طبقات فرودست و لایه های تحت ستم را به عهده می گیرند و با شیوه های مختلف این گفتمان را در پیوند با تلاش های فعالین و پیشروان این اقشار اجتماعی (به مثابه بخش های بی واسطه تری از روشنفکران ارگانیک این طبقات) قرار دهند و در عین حال امکان مفصلبندی مبارزات مختلف جاری در این حوزه ها را فراهم می سازند. از دید من تلاش های ما در بهترین حالت در مسیر پرورش چنین لایه های بینابینی قرار می گیرد و  به طور کلی در ذیل بازسازی و تقویت صورتبندی بدیلی از گفتمان چپ قابل تعریف است. چنین تلاشی در شرایط حاضر بیش از همیشه ضروری می نماید، چرا که از یکسو به دلیل تشدید بسترهای عینی ستم در ایران (به ویژه ستم طبقاتی و جنسیتی و قومی) و در پی ناکامی جنبش اعتراضی و بی اعتباری گفتمان غالب بر آن و از سوی دیگر در سایه تجربیات جنبش های «بهار عربی» و به ویژه در هفته های اخیر با بازتاب جهانی «جنبش اشغال وال استریت»، رشد نبردهای هژمونیک نمودهای محسوس تری در  فضای عمومی یافته است.

با چنین انگاره ای بر آنم که شیوه های سازمان یابی معطوف به الگوهای ایجاد «شبکه های حقیقی» که تاکنون به درستی از سوی دوستان گرامی اشکان خراسانی (4) و  م.ع. امید (5) مطرح و امتداد آنها در نوشته های سایر دوستان پی گیری شد(6)، تا حد زیادی در چارچوب ایجاد همان لایه های بینابینی (حاملین و بسط دهندگان گفتمان بدیل) جای می گیرد؛ گو اینکه ممکن است نقش های میلیتانتی یا عملگرایانه تری نیز برای فعالین این شبکه ها مورد نظر بوده باشد یا در پهنه عمل قابل تصور باشد. اما در مقابل جایی که باید بر مبنای هستی اجتماعی فرودستان و ستمدیدگان جامعه و بر بستر شرایط انضمامی و شکاف های موجود، راهکارهایی برای گسترش امکان سازمان یابی در میان آنان طرح شود، به جز برخی اشارات و ایده های کلی، قدم چندانی در خلال این بحث ها برداشته نشده است (7). و همچنین در سطح نظری، چگونگی ارتباط آن شبکه های حقیقی با گفتمان معطوف به سازمان یابی مبارزات در میان زحمتکشان و فرودستان و نیز کارکردهای انتقالی این شبکه ها به عنوان لایه های بینابینی (تلویحا روشنفکران ارگانیک) مورد بحث و نقادی قرار نگرفته است. فقدان طرح مشخصی در حیطه دوم (معطوف به اشل کلان سازمان یابی) از قضا همان چیزی است که به درستی از سوی نویسنده وبلاگ «از شما» مورد تاکید قرار گرفته است. تحلیل مختصات این شرایط انضمامی و نشان دادن امکانات و فرصت ها و الگوهایی که برای سازمان یابی توده های تحت ستم فراهم می کنند، بخش مهمی از مصالح آن گفتمان بدیلی است که باید در پرورش یا غنی کردن و گسترش اجتماعی آن همت گماشت. پر کردن این کمبود مستلزم تلاشی نظام مند برای مطالعه تحلیلی شرایط ایران به همراه بررسی انتقادی تجارب مبارزاتی سایر  کشورهاست (نظیر تجربیات اخیر مردم مصر و تونس). بدیهی است که این مطالعه و بررسی نمی تواند بدون میانجی نظریه انجام شود. بنابراین تلاقی همه اینها با بحث های نظری نه تنها اجتناب ناپذیر است، بلکه لازمه ارتقای کیفی جستجوهای جمعی ماست. 

14 آبان 1390


پانوشت:


(2) سازماندهی علم تبدیل مجموعه ای از کنش های پراکنده و متقاطع به کنشی نظام مند، جهت یافته و هدف محور است.  پذیرش این تعریف، سازماندهی را مقدم بر هر چیز به دسته بندی کنش ها و مطالعه علت های بنیادی پاره گی ها و ناهمگرایی های کنشگرانه ی تکرار شونده در سپهر اجتماعی دعوت می کند.


(4) اشکان خراسانی / «پاسخی به چه باید کرد» :


(5) م. ع. امید (وبلاگ دیوار نوشته) / «به مارکس برگردیم» 

      م. ع. امید (وبلاگ دیوار نوشته) / «واقعیت - سازماندهی - واقعیت» 

(6) آرزو پور اسماعیلی / «روایتی از یک رادیکال» 

      آرزو پور اسماعیلی / «چند پرسش در پاسخ به “خوببالاخره چه باید کرد” » 

      طاها زینالی / «چه کسی جنبش ما را جا به جا کرد؟»


(7) برخی از مولفه های این شرایط انضمامی که شکاف های یاد شده را حادتر ساخته اند و بیش و کم حاوی بالقوه گی های کنش جمعی اعتراضی و انگیزش سازمان یابی های مرتبط هستند عبارتند از: پیامدهای معیشتی طرح هدفمند سازی یارانه ها، مانند افزایش هزینه های روزمره، هزینه های برق و گاز و هزینه های درمانی؛ تصویب اصلاحیه قانون کار و تشدید بی حقوقی کارگران در برابر قراردادهای موقت و پیمانکاری و اخراج و بیکارسازی و غیره؛ واردات بی رویه کالاهای مصرفی و تشدید بیکاری و روند بیکارسازی؛ جداسازی جنسیتی در دانشگاهها و پروژه تک جنسیتی سازی فضاهای عمومی؛ فساد مالی گسترده و اختلاس های نجومی در پیکره حکومت به قیمت فقر روز افزون بخش بزرگی از جامعه؛ نابودی فزاینده محیط زیست و به ویژه خشکیدن دریاچه ها و تالاب ها و رودخانه ها و مشخصا شدت یافتن نابودی دریاچه ارومیه؛ روند بی وقفه و رو به رشد اعدام ها و قتل های دولتی؛ و خطر تهاجم نظامی بخشا متاثر از سیاست های جنگ افروزانه حکومتی، نظیر پافشاری بر فناوری هسته ای و حمایت مالی و تسلیحاتی از نیروی های ارتجاعی منطقه؛ اعمال فشار و تبعیض و سرکوب فزآینده بر اقوام و تحمیل نظام مند فقر و عقب ماندگی اقتصادی در مناطق دور از مرکز؛ روند رو به رشد بازداشت فعالین سیاسی و مدنی و کارگری و فشارهای وارده به زندانیان سیاسی و خانواده های آنها؛ تبعیض و فشار و سرکوب نسبت به بهائیان و مسیحیان و دراویش؛ محدودیت فزاینده آزادی های اجتماعی و مدنی؛ بی عدالتی های آشکار در روند رسیدگی های قضایی؛